آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۳۴

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

خودش هم اسلحه اش رو مستقیم رو به جلو نشونه گرفته بود و با اون اخم های درهم و صورت عصبانیش، نگاهش رو به اطراف می چرخوند و انگار دنبال چیزی میگشت…

با چشم های گرد شده و بدنی که رعشه گرفته بود، نفس بریده لب زدم:
-سا..سامیار…

شاهین خان که نگاهش یه طرف دیگه بود با صدای من سرش انقدر تند و محکم چرخید که صدای رگ گردنش رو شنیدم…..

اخم هاش رو از درد عمیق تر تو هم کشید و صدای نفس هاش از حرص و عصبانیت بلند شد….

به نفس نفس افتاده و تمام صورت و گردنش سرخ شده بود…

دوباره نگاهم رو چرخوندم سمت سامیار..اومده بود دنبالم..اومده بود نجاتم بده…

زدم زیر گریه و نالیدم:
-سامیار..عشقم..

شاهین خان با شنیدن صدای من پوزخنده ترسناکی زد و فشار دستش رو بیشتر کرد:
-عشقت؟..داره جالب میشه…

سرش رو به گوشم نزدیک کرد و از برخورده نفس های داغ و تندش به گوشم، چشم هام رو بستم و صداش رو شنیدم:
-ارزوی بودن با این عشقت رو به گور میبری خوشگلم..تا من زنده باشم خوابشم نمی تونی ببینی….

تکونی به خودم دادم و با گریه گفتم:
-ولم کن..میگم ولم کن..دیگه کارت تمومه..سامیار اومده..نمی تونی از دستش نجات پیدا کنی..ولم کن…..

می خواستم هرطور شده خودم رو از چنگش دربیارم و برم پیش سامیاری که اومده بود واسه نجات دادنم…..

اصلا واسم مهم نبود که چرا و چطوری اینجا بود..فقط مهم این بود که سامیار اومده بود و هیچی بیشتر از این دوباره امید رو به دلم برنمی گردوند….

وقتی دیدم محکم منو گرفته و ولم نمی کنه، با تمام توانم شروع کردم به تکون دادن خودم:
-ولم کن..تورو خدا ولم کن…

همینطور به شدت تقلا می کردم و پشت سر هم می گفتم ولم کنه که با پشت دستش محکم کوبید تو دهنم و صدام خفه شد…

شدت گریه ام بیشتر شد و کمی ذهنم رو جمع کردم تا اینکه یه فکری تو سرم جرقه زد..باید هرطور شده خودم رو می رسوندم به سامیار..پس تا شاهین خان بخواد به خودش بیاد با دوتا دستم محکم چنگ زدم تو صورتش…..

صدای داد خفه اش بلند شد اما بازوم رو ول نکرد و منم دوباره و ایندفعه محکم تر چنگ انداختم بهش….

پوست صورتش رو که با ناخن های بلندم کنده میشد رو حس می کردم و وقتی از درد و سوزشِ صورتش دستم رو ول کرد، حتی برنگشتم به شاهکارم نگاه کنم…..

از جا پریدم و خوشحال و با هق هق صداش کردم:
-سامیار…..

نگاه سامیار به سرعت چرخید طرفم و با نگرانی نگاهم کرد…

شدت گریه ام بیشتر شد و سامیار اسلحه اش رو اروم اورد پایین و یه قدم اومد جلو….

میون گریه خندیدم و تا قدم دوم رو به طرفش برداشتم دستی از پشت لباسم رو چنگ زد و کشیدم عقب….

جیغ زدم و دستم رو سمت سامیار دراز کردم و دیدم که سریع دوباره اسلحه اش رو اورد بالا و سمت ما نشونه گرفت….

با شنیدن صدای شاهین خان درست پشت سرم، دلم ریخت و وحشت کردم…

سرش رو بهم نزدیک کرد و اروم تو گوشم گفت:
-تو برگ برنده ی منی..فکر کردی به این راحتیا از دستت میدم عزیزم؟…حالا حالاها باهم هستیم….

هق زدم و نگاهه اشک الودم رو به سامیار دوختم که از این فاصله هم چشم های به خون نشسته و اون فک منقبض شده اش معلوم بود…..

اسلحه ی تو دستش رو جابجا کرد و دوباره یه قدم اومد جلو و گفت:
-هیج راه فراری نداری..بهتره زودتر تسلیم بشی…

صدای پوزخنده شاهین خان رو پشت سرم شنیدم و جوابی نداد…

کل اون محوطه پر از پلیس شده بود و همه ی ادم های شاهین رو دستبند زده بودن و من نمی دونستم چرا واسه من هیچ کاری نمیکنن….

با التماس به سامیار نگاه کردم که یه کاری بکنه و نجاتم بده که با عصبانیت قدم برداشت به طرفمون….

اما هنوز دو قدم هم برنداشته بود که بازوی شاهین خان از پشت دور گردنم حلقه شد و تا به خودم بیام سردی سر لوله ی تفنگش رو روی شقیقه ام حس کردم……….

من اینطرف خشکم زد و سامیار اونطرف…

وحشت زده به سامیار خیره شدم و دست هام رو اروم اوردم بالا و روی دستی که دور گردنم پیچیده بود، گذاشتم….

با صدایی خفه نالیدم:
-چیکار میکنی؟

همینطور که دستش دور گردنم بود و اسلحه اش روی شقیقه ام، از پشت چسبید بهم و غرید:
-خفه شو…

چشم هام رو محکم بستم و لب هام رو روی هم فشردم تا حرفی نزنم عصبی تر بشه….

دو قدم کوتاه رفت عقب و با صدای عصبی و بلندی رو به سامیار گفت:
-بگو اسلحه هاشونو بیارن پایین وگرنه رحم نمیکنم بهش..منو می شناسی که…

سامیار اخم هاش رو بیشتر تو هم کرد و ته صداش نگرانی موج میزد:
-می دونی که نمی تونی از اینجا فرار کنی..به نفعته تسلیم شی شاهین..سختش نکن..سوگل رو ول کن بیاد….

پوزخنده صدا داری زد:
-همتون باید خوابِ دستگیری منو ببینین..بگو بیارن پایین…

وقتی هیچ عکس العملی از سامیار ندید اسحله رو محکم روی شقیقه ام فشار داد که از درد و ترس جیغ کشیدم و سامیار با خشم پلک هاش رو روی هم فشرد و کمی بعد باز کرد……

اون یکی دست ازادش رو کنارش بلند کرد و چند بار رو به پایین حرکت داد و اینجوری به پلیس های کنار و پشت سرش اشاره کرد اسلحه هارو بیارن پایین…..

وقتی اسلحه ها اومد پایین شاهین خان دوباره چند قدم رفت عقب و من رو هم با خودش کشید و گفت:
-خوبه..حالا همکاری کنین ما از اینجا بریم..یه حرکت کوچیک ببینم با یه گلوله خلاصش میکنم….

سامیار با چشم های به خون نشسته و اون صورت سخت و محکم، عصبی داد زد:
-سوگل رو ول کن با هم حرف میزنیم..کاری به اون نداشته باش بزار بیاد….

بدون اینکه جواب بده همونطور عقب عقب خودش رو رسوند به ماشین….

کنار ماشین ایستاد و نمی فهمیدم داره چکار میکنه تا اینکه صداش دوباره بلند شد:
-خب..حالا یکی از ادمامو ول کن بیاد..زود باش…

سامیار حرکتی نکرد که بازم اسلحه رو به سرم فشار داد و صدای جیغم بلند شد…

سامیار در حالی که دندون هاش رو روی هم می فشرد دستش رو بلند کرد:
-خیلی خب..خیلی خب..اذیتش نکن…

به پلیس ها اشاره کرد تا دستبند یکی از ادم های شاهین رو باز کنن و اون ها هم انجام دادن….

شاهین خان با حرکت سر اشاره ای به پسرِ کرد و گفت:
-بشین پشت فرمون جواد…

پسرِ که اسمش جواد نگاهش رو بین مامورهای پلیس چرخوند و وقتی دید کسی چیزی نمیگه اومد سمت ماشین و پشت فرمون نشست….

شاهین خان همینطور که اسلحه اش هنوز روی سر من بود و با دستش من رو دنبال خودش می کشید، در عقب ماشین رو باز کرد و اول خودش سوار شد و بعد من رو کشید داخل ماشین و سریع در رو بست…..

با گریه کف دستم رو روی شیشه ی کنارم گذاشتم و به سامیار نگاه کردم که وقتی ماشین راه افتاد اونم حرکت کرد و با سرعت گرفتن ماشین شروع به دویدن کرد و دستش رو چندبار تو هوا چرخوند و به چند نفر اشاره کرد و با فریاد چیزی بهشون گفت……

ماشین از اون محوطه که خارج شد، شاهین بالاخره اسلحه رو از روی سر من اورد پایین و نفس راحتی کشیدم….

کمی چرخیدم طرفش و با ناامیدی و صدایی پر از التماس گفتم:
-شاهین خان تورو خدا منو ول کن برم..خواهش میکنم..ببین من هرکاری تو گفتی انجام دادم..تورو خدا دیگه دست از سرم بردار….

بی توجه به حرف هام پوف بی حوصله ای کشید و به جواد گفت:
-ببین تو اون داشبورد چیزی هست باهاش بتونیم اینو خفه کنیم؟..داره حوصلمو سر میبره….

جواد خم شد سمت داشبورد و کمی بعد یه شیشه ی خیلی کوچیک به همراهه چند برگ دستمال گرفت سمت شاهین خان و گفت:
-این هست قربان…

“خوبه”ای گفت و در شیشه رو باز کرد و کمی روی دستمال ها ریخت که با ترس گفتم:
-باشه باشه..دیگه حرف نمیزنم..قول میدم ساکت بشینم..دیگه اصـ…..

وسط حرفم با یه دستش سرم رو محکم نگه داشت و با اون یکی دستش دستمال ها رو گرفت جلوی دهنم و هرچقدر سعی کردم نفس نکشم نشد و با دومین نفس، چشم هام بسته و بدنم شل شد و دیگه چیزی نفهمیدم….

با سر درد شدیدی از خواب بیدار شدم و چند بار پلک زدم و گیج به اطرافم نگاه کردم…

یه اتاق خالی و بدون هیچ وسیله ای که شدیدا هم سرد بود و داشتم یخ می زدم…

وسط اتاق من رو روی صندلی نشونده و دست و پاهام رو محکم با طناب بسته بودن..روی دهنم رو هم یه چسب پهن زده بودن که صدام در نیاد….

اب دهنم رو قورت دادم و از شدت سرما خودم رو بیشتر به صندلی چسبوندم..انگار اینطوری گرم می شدم….

بدنم خفیف می لرزید و بغض تو گلوم چنگ میزد…

بدترین لحظه های زندگیم رو داشتم می گذروندم..ترس و استرس و اینکه نمیدونستم قراره چی بشه داشت من رو از پا درمیاورد…..

همینطور با دهن بسته تا جایی که میشد سعی کردم صدام رو دربیارم و تکونی به بدنم دادم که صندلی تکون خورد و کمی صدا داد اما اونقدری نبود که صدا به بیرون از اتاق بره……

محکمتر خودم رو تکون دادم و صداهای نامفهومی از خودم دراوردم اما خبری نبود….

انقدر تکرار کردم تا جایی که خسته شدم و نفس بریده دست از تلاش برداشتم…

میون نفس نفس زدنم، بغضم ترکید و اروم زدم زیر گریه…

تنها دلخوشیم اون لحظه فقط و فقط سامیار بود…

وقتی یه بار واسه نجاتم اومده بود پس بازم می اومد..بازم من رو از دستِ شاهین روانی نجات میداد…..

اشک هام تا زیر چونه ام شره کرده بود و مطمئن بودم از سرما و گریه صورتم سرخ شده….

نفس عمیقی کشیدم و هق زدم که یهو صدای ضعیفی از پشت در که روبروی من بود به گوشم خورد….

انگار پشت در داشتن حرف میزدن…

اب دهنم رو قورت دادم و منتظر به در خیره شدم که کمی بعد با صدای بلند و گوش خراشی روی پاشنه چرخید و باز شد……

با دیدن جواد خون تو رگ هام یخ بست و با ترس و صورتی خیس از اشک نگاهش کردم…

یه ابروش رو انداخت بالا و گفت:
-اِ کی بیدار شدی؟

بینیم رو کشیدم بالا و سرم رو چپ و راست تکون دادم و با چشم هام به پایین اشاره کردم تا متوجه بشه و بیاد چسب روی دهنم رو باز کنه…..

با تمسخر گوشه ی لبش رو کج کرد و سر تکون داد:
-اِاِ دیدی حواسم نبود تو که نمی تونی حدف بزنی..بزار چسب رو از روی دهنت بردارم..میدونم خیلی زر زرویی و سرم رو میخوری ولی دلم واست سوخت…..

اومد نزدیک و گوشه ی چسب رو گرفت و با یه حرکت، محکم از روی دهنم کندش….

اخی گفتم و از سوزشش اشک تو چشم هام جمع شد اما اهمیت ندادم…

با گریه و التماس، تند تند شروع به حرف زدن کردم:
-تورو خدا..تورو خدا منو نجات بده..اون پسره که اومده بود واسه نجاتم، سامیار رو میگم، میشناسی؟

اخم هاش رو با کنجکاوی کشید تو هم و سرش رو تکون داد که با لحن قبلی ادامه دادم:
-اون نامزد منه..ببین بخدا بهم کمک کنی بهش میگم واسه زندان نیوفتادنت هرکار تونست انجام بده..تورو خدا ازت خواهش میکنم منو از دست این روانی نجات بده…..

سرم رو یکم بردم پایین و صورت خیسم رو از روی مانتوم روی بازوم کشیدم تا کمی خشک بشه و دوباره بهش نگاه کردم….

بی تفاوت نگاهم می کرد و انگار حرف هام هیچ تاثیری روش نداشت…

نفس عمیقی کشیدم و با گریه ی بیشتری گفتم:
-خواهش میکنم نجاتم بده..من هنوز کلی ارزو دارم..هنوز جوونم..اون کارش که تموم بشه منو میکشه..جون هرکی دوست داری بهم کمک من….

با اخم هایی که حالا تو هم فرو رفته بودن، نگاهش رو از روی صورتم برداشت و یه دور تو اتاق چرخوند…..

نیم نگاهی به در اتاق انداخت و یهو با صدای خشن و عصبانی گفت:
-من به شاهین خان خیانت نمیکنم..اخرش همون میشه که اون میخواد..تو هم اینقدر زر نزن وگرنه مجبور میشم دوباره دهنت رو ببندم..بشین و منتظر باش ببین شاهین خان چه تصمیمی میگیره….

با تعجب نگاهش کردم که یه چشمش به من بود و اون یکی چشمش به در اتاق…

چند لحظه سکوت شد و کمی بعد صدای کلفت و بلنده شاهین خان از بیرون اتاق اومد:
-بیدار شده جواد؟

جواد پشت به من کرد و در حالی که از اتاق بیرون میرفت گفت:
-بله قربان..امری دارین؟

-فعلا خفه نگهش دار..یکی دو ساعت دیگه زنگ میزنم به سامیار واسه مدارکم که دستشه….

اومد جلوی در و با دیدن قیافه اش باز حالم بد شد..چقدر این ادم کریه بود…

پوزخندی زد و با نگاهه خبیثی به من گفت:
-فکر کنم اونقدری ارزش داشته باشی که مدارک رو بخاطره زنده موندنت بهمون بده..نظرت چیه؟

با نفرت نگاهش کردم و با صورت جمع شده تف انداختم روی زمین جلوی پام…

ابرو هاش رو انداخت بالا و گوشه ی لبش کج شد و با تعجبی تصنعی گفت:
-به به..هار شدی خوشگلم..سامیار این اعتماد به نفس رو بهت داده؟..یه زمانی می خواستی یه بله و نه بگی، دو ساعت من من می کردی..خوبه خوشم اومد..از کار کردن با ادمایی که مدام دست و پاشون رو گم میکنن خوشم نمیاد..دوست دارم بُرد رو به سختی و با جنگ به دست بیارم..بیشتر بهم میچسبه..حتی اگه مقابلم دختر ضعیفی مثل تو باشه…..

از اینکه انقدر خونسرد بود داشت گریه ام می گرفت..هیچوقت قابل پیشبینی نبود و همیشه رفتارش شوکه ام می کرد…..

مثلا می خواستم با این حرکتم عصبانیش کنم اما برعکس اون اعصاب من رو خورد کرد…

بی توجه به من و حال خرابم اشاره ای به جواد کرد و دوتایی از اتاق رفتن بیرون….

و من رو با اون همه فکر و خیال تنها گذاشتن…
*

“سامیار”

دست هاش رو دو طرف کمرش زده بود و پشت به بقیه و رو به دیوار ایستاده بود…

نفس نفس میزد و از درون خودش رو می خورد…

از اینکه ایستاده بود و اون شاهین عوضی انقدر راحت سوگل رو با خودش برده بود، داشت اتیش می گرفت….

تو اتاقی که همیشه واسه نقشه ها و صبحت هاشون جمع میشدن، ایستاده بودن و هرکدوم تو فکر خودشون بودن تا راه حل پیدا کنن…..

سرهنگ امیری برای بار چندم صداش زد:
-سامیار..بیا اینجا ببینیم چکار باید بکنیم..با خودخوری تو که چیزی درست نمیشه….

سامیار دندون هاش رو روی هم فشرد و دست هاش رو از کمرش انداخت و روی پاشنه ی کفشش چرخید و رو به بقیه شد…..

تمام گردنش سرخ شده بود و از فشاری که داشت تحمل میکرد، رگ پیشونیش زده بود بیرون….

چند قدم تا میز بلندی که همه دورش نشسته بودن برداشت و طرف دیگه ی میز روبروی سرهنگ امیری که مسئول این پرونده بود، خم شد و کف دست هاش رو روی میز گذاشت……

با چشم های به خون نشسته تو چشم های سرهنگ نگاه کرد و با خشم گفت:
-هر یک ثانیه ای که اون دختر پیش اون حرومزاده اس برای من یک سال میگذره..تو می دونی اون عوضی چه کارهایی ازش برمیاد و چه کثافت کاری هایی تو پرونده اش داره..می خواهی الان اروم باشم و بشینم اینجا تا اون هر گوهی دلش خواست بخوره؟……

سرهنگ اخم هاش رو از لحن تنده سامیار کمی کشید تو هم و با یه نگاه به تمام کسایی که تو این پرونده باهاشون همکاری می کردن، ازشون خواست از اتاق برن بیرون….

اتاق که خالی شد و فقط خودشون دو نفر موندن، اخم هاش عمیق تر تو هم فرو رفتن و محکم و جدی گفت:
-حواست باشه کجا هستی و با کی داری حرف میزنی سامیار..اگه چیزی بهت نمیگم فقط بخاطره پدر خدابیامرزته..اگه یکی از افراد خودم اینجوری حرف بزنه بی بروبرگرد از این پرونده میزارمش کنار و بی شک کارش رو گزارش میدم..کنار گذاشتن تو خیلی هم راحت ترِ چون نه منصبی داری و نه درجه ای که دستم بسته باشه..پس حواست به کارات و حرفات باشه پسرجون….

سامیار که دید کمی تند رفته و سرهنگ عصبانی شده یکم عقب نشینی کرد…

پلک هاش رو روی هم گذاشت و چند نفس عمیق کشید…

با مکث کوتاهی چشم هاش رو باز کرد و دست هاش رو از روی میز برداشت و روی صندلی کنارش نشست….

دست های تو هم مشت شده اش رو روی میز گذاشت و با صورتی که هنوز سرخ بود گفت:
-ببخشید سرهنگ..حال و روزم خوب نیست..فکر و خیال داره دیوونه ام می کنه…

سرهنگ سرش رو به نشونه ی فهمیدن حالش تکون داد و دستش رو روی دست های سامیار گذاشت و اروم فشرد:
-می دونم و درکت میکنم..خیلی سخته ولی فعلا باید احساسات رو بزاری کنار تا بتونیم یه راه حال درست و حسابی پیدا کنیم واسه نجات دادن اون دختر..عصبانیت و حرص تو هیچ کمکی بهمون نمی کنه سامیار..به خودت بیا لطفا…..

سامیار سرش رو تکون داد و دوباره چند نفس عمیق کشید..داشت دیوونه میشد اما حق با سرهنگ بود..باید خودش رو کنترل می کرد…..

سرهنگ دوباره فشاری به دستش اورد و چشم هاش رو باز و بسته کرد:
-بهتری؟..بگم بقیه بیان؟..تو این موقعیت هرثانیه واسمون به اندازه ی یک ساعت ارزش داره…

سامیار جفت دست هاش رو روی صورتش کشید و گفت:
-بله بگین بیایین…

سرهنگ با صدای بلند و محکمی بقیه رو به اتاق دعوت کرد…

وقتی همه اومدن و روی صندلی های دورتا دور میز نشستن، خودش بالای میز ایستاد و نگاهش رو یه دور روی همه چرخوند و بعد شروع به صحبت کرد:
-خب..الان دو راه داریم اینجا..شاهین صمدی به زودی با سامیار تماس میگیره..بخاطره مدارکی که نتونست ببره..یه جوری ارتباط برقرار میکنه تا مدارک رو با سوگل معامله کنه..منتظر تماسش میمونیم اما اگه قبلشم ستوان احمدی تونست باهامون تماس بگیره و موقعیتشون رو گزارش بده، وارد عمل میشیم و……..

بعد از مدت زمان طولانی که بحث و صحبت کردن، به نتیجه رسیدن و هرکدوم رفتن دنبال کار خودشون….

همه یکی یکی از اتاق رفتن بیرون و فقط سرهنگ و سامیار مونده بودن…

گوشی سامیار روی میز بود و یه لحظه ازش چشم برنمیداشتن تا مبادا تماس گرفته بشه و حواسشون نباشه….

سامیار انقدر تو فکر بود که متوجه صدا کردن سرهنگ نشد و وقتی با دست روی شونه اش زد، تکونی خورد و گنگ نگاهش کرد…..

سرهنگ امیری لبخنده پدرانه ای زد و با اطمینان گفت:
-نگران نباش صحیح و سالم برمیگرده پیش خودت..همه ی کارها انجام شده و هیچ اسیبی بهش نمیرسه….

سامیار نفسش رو عمیق فوت کرد بیرون و پلک هاش رو محکم روی هم گذاشت و با مکث باز کرد….

فکش می لرزید و دست هاش رو مشت کرده بود:
-من هیشکی رو ندارم جناب سرهنگ..بابام رو که اون عوضی ازم گرفت..خانوادم که خیلی راحت منو سالها گذاشتن کنار..دوست و اشنا هم که هیچی..هیشکی برام نمونده..سوگل که اومد، جای خالی همه رو به نحوی برام پر کرد و یکم امید رو به زندگیم برگردوند…..

انگشت شصت و اشاره اش رو پشت پلک هاش گذاشت و محکم فشرد..نمی خواست حتی یه نم کوچک تو چشم هاش دیده بشه…

دستش رو اورد پایین و تو صورت مهربون و پر اطمینانِ سرهنگ نگاه کرد:
-اگه چیزیش بشه….

سرهنگ پرید تو حرفش و نذاشت جمله اش رو کامل کنه و با تشر گفت:
-ساکت شو پسرجون..اون دختر واسه شاهین خیلی با ارزش تر از این حرفاست..تا وقتی مدارک رو نگیره بلایی سرش نمیاره چون میدونه درغیر این صورت هیچی گیرش نمیاد..انقدر نادون نیست که بلایی سر سوگل بیاره…..

مکثی کرد و بعد با اطمينان بیشتری گفت:
-درضمن ستوان احمدی هم هست..مطمئن باش از جونش میگذره اما نمیزاره اتفاقی واسه سوگل بیوفته..خیالت راحت باشه…..

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن