آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۳۵

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

سامیار سرش رو تکون داد و نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
– گزارش ردیابی تلفن احمدی نیومد؟

سرهنگ دست رو تو جیبش برد و گوشیش رو دراورد:
-الان تماس می گیرم…

شماره ای گرفت و مشغول حرف زدن شد و سامیار هم گوشیش رو برداشت و وارد گالری عکس هاش شد…..

یه عکس بیشتر از سوگل نداشت که اون رو هم تو خواب یواشکی ازش گرفته بود…

عکس رو اورد و لبخنده تلخی زد..انگشت شصتش رو روی صفحه ی گوشی کشید و صورت سوگل رو نوازش کرد….

به بغل دراز کشیده و یه دستش زیر لپش بود..موهاش دورش پخش شده بود و غرق خواب بود….

سر انگشتش رو از روی پیشونیش کشید تا روی لبهاش و بی اختیار اب دهنش رو محکم قورت داد…

چشم هاش رو ریز کرد و خیره به عکس، معاشقه ی شب قبلشون واسش تداعی شد…

چشم هاش خمار و دلش خیلی خیلی بیشتر واسش تنگ شد..بهترین شب زندگیش رو گذرانده بود و دلش ضعف میرفت واسه خجالت و اون لپ های گل انداخته ی سوگلش……

داشت با چشم هاش عکس رو قورت میداد که صدای تقریبا بلنده سرهنگ رو شنید:
-سامیار با توام…

تکونی خورد و گنگ به سرهنگ نگاه کرد که اون هم متوجه ی عکس شده بود و داشت لبخندش رو جمع می کرد….

زبونش رو روی لب های خشکش کشید و گفت:
-بله جناب سرهنگ؟

سرهنگ تک سرفه ای کرد و به روی خودش نیاورد و گفت:
-تلفن همراه ردیابی شده اما متاسفانه بچها تو یه خیابون پیداش کردن..بی شک موقع رفتن تلفن هارو انداختن دور..باید منتظر تماس خودشون باشیم…..

سامیار با حرص و عصبانیت نفسش رو فوت کرد بیرون و سرش رو تکون داد و بی اختیار دوباره گوشی رو اورد بالا و خیره به عکس شد……

کاش جای این عکس الان خودِ سوگل پیشش بود تا با تمام احساسی که بهش داشت بغلش می کرد و می بوسید…

هرچند بخاطره دروغ هایی که گفته و کارهایی که کرده بود، بدجور دلخور و عصبانی بود اما از طرفی هم بهش حق میداد واسه نجات سورن تلاش کنه…..

در هر صورت قرار نبود از این موضوع ساده بگذره و وقتی از دست شاهین نجاتش داد و خیالش راحت شد، حتما تنبیه میشد….

الان اما فقط و فقط دلش نگاه کردن به صورت خوشگلش و نفس کشیدنِ بوی تنش رو می خواست….

دوباره انگشتش روی صفحه ی گوشی سر خورد و صورتش رو نوازش کرد…

دلش واسش پر می کشید و داشت دیوونه میشد..

با بی قراری دکمه ی بغل گوشی رو فشرد و قفلش کرد و انداخت روی میز و غرید:
-لعنتی…

ارنج دست هاش رو روی میز گذاشت و با کف جفت دست هاش صورتش رو پوشوند و بی اختیار اهی کشید….

دست سرهنگ دوباره روی شونه اش نشست و محکم فشردش:
-فکر کنم هوای ازاد برات خوب باشه..می خواهی برو بیرون یه هوایی بخور پسرم…

سامیار که تو اون اتاقکِ تقریبا تاریک داشت احساس خفگی می کرد، خوشحال از پیشنهاده سرهنگ از جا پرید و باقدردانی پلک هاش رو بست و سرش رو تکون داد:
-ممنون..

سرهنگ دستی به بازوش زد:
-برو ببینم..زودتر برو که می دونم الان داری خفه میشی اینجا…

سامیار لبخنده درد الودی زد و دست برد گوشیش رو از روی میز برداره که دست سرهنگ روی دستش و گوشی نشست و صداش با تحکم و جدیت همیشگی تو اتاقک پیچید:
-زیاد دور نشو..همین نزدیکی ها باش که تا تماس گرفته شد خودتو برسونی اینجا..

سامیار فقط سرش رو تکون داد که سرهنگ با همون لحن درحالی که حالا کمی اخطارگونه شده بود، ادامه داد:
-میدونی که گوشیت شنود میشه پسرم..کار اشتباهی نکن…

سامیار با اطمینان به سرهنگ نگاه کرد:
-خیالتون راحت قربان!

سرهنگ که خوب سامیار رو می شناخت و می دونست هیچوقت حرفش دوتا نمیشه و میتونه بهش اعتماد کنه، با همون جدیت سر تکون داد و دستش رو از روی دست سامیار برداشت…..

سامیار “فعلا”ی گفت و از کنار سرهنگ رد شد و در رو باز کرد…

اما هنوز پاش رو از اتاق بیرون نگذاشته بود که ملودی بلند و اشنای گوشیش تو فضا پیچید و درجا میخکوبش کرد…..

پلکش پرید و دست هاش مشت شد…

انگار می دونست کی پشت خطه که بدنش زودتر واکنش نشون داده بود…

برگشت نگاهی به سرهنگ انداخت که صداش کرده بود:
-منتظر چی هستی..ببین خودشه یا نه…

و بلافاصله دستش رو پشت سامیار گذاشت و هدایتش کرد سمت یه در دیگه که داخل همون اتاقک بود…..

سامیار با چشم هایی که غلتان خون شده بود و صدایی خفه لب زد:
-شماره ناشناسه..حتما خودشه…

سرهنگ سریع در اتاق رو باز کرد و سامیار رو هل داد داخل و بعد از اینکه خودشم رفت داخل در رو دوباره بست…..

چند نفری توی اتاق بودن و جلوی هرکدومشون یه لپتاب و کلی سیستم واسه شنود و ردیابی بود….

با دیدنِ سرهنگ سریع تو جاشون ایستادن و پاهاشون رو کوبیدن و احترام گذاشتن که سرهنگ با عجله “ازاد”ی گفت و ادامه داد:
-داره زنگ میزنه..میخوام مکانش رو ردیابی کنین بچه ها…

و وقتی اون چند نفر هرکدوم پشت لپتاب و سیستم خودشون نشستن به سامیار اشاره کرد جواب بده….

سامیاری که دندون هاش رو روی هم فشرده و گوشی رو محکم تو دستش مشت کرده بود…..

سرهنگ دستی به شونه ی سامیار زد و گفت:
-جواب بده دیگه پسر..الان قطع می کنه..

پلک محکمی زد و دستش رو روی نوار سبز رنگ کشید و تماس برقرار شد…

گوشی رو روی گوشش گذاشت و بلافاصله صدای سرخوشِ شاهین بلند شد:
-دیگه داشتم ناامید میشدم از جواب دادنت..گفتم حتما قیده دختره رو زده و نمی خوادش..خب بگو ببینم درچه حالی سلطانی؟

دست سرهنگ از لحظه ی برقراری تماس روی بازوی سامیار نشسته و با فشردنش به ارامش دعوتش می کرد تا جلوی حرفای شاهین کم نیاره و از عصبانیت منفجر نشه…..

شاهین کمی تو سکوت به صدای نفس های تند شده ی سامیار گوش داد و بعد با تمسخر گفت:
-اومدی و نسازیا..من جای تو بودم اون پلیسا و دم و دستگاهشون رو می پیچوندم برن به درک..هرچی باشه پای جون عشقت وسطه..راستش من بودم ریسک نمی کردم….

سامیار دندون هاش رو محکم تر روی هم فشرد و چشم هاش رو ریز کرد…

نگاهش از روی صفحه ی لپتابی که موقعیت ردیابی رو نشون میداد، تکون نمی خورد…

ردیاب همچنان می چرخید و می چرخید اما خبری از سبز شدنِ اون دایره ی قرمز رنگ و پیدا شدنِ مکان نبود…..

بدون اینکه نگاهش رو بچرخونه، خشدار و عصبی غرید:
-می خوام با سوگل حرف بزنم…

-حالش خوبه نگران نباش…

چشم هاش رو بست و با نفسی که حبس کرده بود، خفه گفت:
-باید صداش رو بشنوم…

شاهین با مکث کوتاهی گفت:
-اوکی..اینم چون خاطرت عزیزه و نمی خوام دلنگرون بمونی عزیزم..

سامیار که خیالش از طولانی شدن مکالمه راحت شده بود، سوالی و سردرگم به مامور احمدی فر که پشت لپتاب نشسته بود، نگاه کرد و همزمان سرهنگ هم اشاره کرد که چرا مکانش پیدا نمیشه…..

احمدی فر نگران و با صدای خیلی ارومی که به گوش شاهین نرسه زمزمه وار گفت:
-نمیدونم چکار کرده..انتن خیلی ضعیفه و ردیابی نمیشه…

نگاهه سامیار و سرهنگ یکه خورده چرخید سمت همدیگه و کمی بهم نگاه کردن…

همینطور با حرص و گیجی به سرهنگ نگاه می کرد و گوشه ی لبش رو می جوید که دوباره صدای شاهین تو گوشی پیچید:
-فقط عزیزم دوست داری چی بهت بگه؟..اسمتو صدا بزنه؟ کمک بخواد؟ بگه دوستت داره..یا اینکه…..

سکوت کرد و بلافاصله صدای جیغِ بلند و دردناکه سوگل تو گوشی پیچید و بدن سامیار رو لرزوند…

با شنیدنِ جیغ سوگل یه لحظه بی اختیار شد و همراه با عربده ای که پرده ی گوش تمام افراد تو اتاق رو لرزوند، لگدی به زیر صندلی خالی تو اتاق زد و با نعره گفت:
-می کشمت..می کشمت حرومزاده..پیدات میکنم و اونوقت دیگه باید فاتحه ات رو بخونی بی ناموس..زنده ات نمیذارم…..

شاهین قهقهه ای زد و سرحال و با خوشی گفت:
-حرص نزن عزیزم اروم باش..دوست داری یکم باهاش حرف بزنی؟..اخه اونم خیلی بی تابیت رو میکنه..شاید با صدات یکم اروم بگیره….

سامیار با غیظ دستش رو جوری مشت کرد که صدای تیریک استخوان هاش بلند شد و همه شوکه به دستش نگاه کرد و دست سرهنگ با نگرانی روی دستش نشست و با فشاری سعی کرد مشتش رو باز کنه…..

سامیار بی توجه به بقیه درحالی که از درون می سوخت و دلش داشت واسه سوگلش اتیش می گرفت، نگران و عصبی دوباره غرید:
-کاریش نداشته باش عوضی…

شاهین جواب نداد و کمی بعد صدای ناله ی پر درده سوگل همراه با نفس نفسی که انگار از شدت درد بود تو گوشش پیچید:
-سامیار…

با صدای ضعیف و نالونش انگار جون دوباره ای گرفت که با تمام احساسش لب زد:
-جان..جانِ سامیار..خوبی عزیزم؟..نجاتت میدم..نجاتت میدم قربونت برم یکم تحمل کن میام پیشت….

سوگل زد زیر گریه و نالید:
-خوبم..حالم خوبه نگران نباش..

و انگار اونطرف شاهین کاری کرد که سوگل از درد نتونست طاقت بیاره و با گریه اخ بلندی گفت….

دل سامیار دوباره و هزارباره لرزید و مشتش رو روی میز گذاشت و سرش رو خم کرد و نفس زنان و مستاصل نالید:
-چی شد؟..چی شد سوگل..اذیتت میکنه؟..شاهین بی پدر ولش کن..کاریش نداشته باش هرچی بخواهی میدم بهت….

گوشی روی بلندگو بود که با این حرف سامیار همراه با “نه” گفتنِ سوگل، شاهین با خوشی گفت:
-آ باریکلا همینه..می دونستم عاقل تر از این حرفایی..فقط به نفعه خودت و این خانوم کوچولوی خوشگلته که هرچه زودتر اون پلیسا و دم و دستگاهِ دورت رو دک کنی سلطانی وگرنه نمیخوام حتی بهت بگم که چه اتفافی خواهد افتاد….

و اجازه ی صحبت به سامیار نداد و این دفعه سوگل رو مخاطب قرار داد:
-خوشگلم دیگه با عشقت کاری نداری؟..می خوام قطع کنم..

سوگل با گریه و ضعف گفت:
-سامیار نه..هیچی بهش نده..دوتامونو میکشه به حرفش گوش..

هنوز جمله اش کامل نشده بود که صدای کشیده ی بلندی تو گوشی پیچید و دوباره صدای اخ و جیغِ سوگل بلند شد و سامیار نعره زد:
-میدم..میدم حرومزاده..مدارکو میدم فقط سوگل رو اذیت نکن عوضی….

جوابی از کسی نشنید ولی همچنان صدای گریه ی سوگل میومد و این یعنی تماس برقرار بود…

دوباره به صفحه ی لپتاب نگاه کرد و وقتی دید همچنان موقعیت مثل قبله و مکانشون پیدا نشده، فهمید شاهین حتما کاری کرده که انقدر با خیال راحت حرف میزنه و نگران ردیابی شدنش نیست…

صورتش عرق کرده بود و بدنش می لرزید..اروم صدا کرد:
-سوگل…

صدای گریه ی سوگل بلندتر شد:
-جانم…

لبخنده تلخی زد و واسه اینکه سوگل رو از نگرانی دربیاره با ارامشی تصنعی گفت:
-به من اعتماد داری؟

سوگل با صدایی پر از اطمینان لب زد:
-بیشتر از چشمام..

لبخنده تلخ سامیار پررنگ تر شد:
-خوبه..همه چی رو درست میکنم..هیچ اتفاق بدی نمیوفته..نگران نباش عزیزم..باشه؟…

سوگل با لحن اروم تری و همچنان که گریه می کرد گفت:
-باشه..

سامیار پشتش رو به بقیه کرد و اروم و با دلتنگی گفت:
-حالا یدونه از اون “سامی”های خوشگلت بگو که دلم لک زده واسش…

سوگل میون گریه خندید و اون هم با دلتنگی هرچی احساس داشت تو صداش ریخت و با صدای گرفته ای از گریه اما با ناز گفت:
-سامی…

سامیار بی اختیار و با لحن همیشگیش مقابلِ سامی گفتنِ سوگل، پلک هاش رو بست و لب زد:
-جــــــون!

تا سوگل خواست جواب بده، شاهین گوشی رو ازش دور کرد و با تمسخر گفت:
-خب دیگه بسه..حالمونو بهم زدین عاشقا..مدارک رو اماده کن دوباره تماس میگیرم باهات سلطانی…

و اجازه ی هیچ صحبتی به سامیار نداد و قطع کرد…

بدن سامیار دوباره لرزید و روی کمرش عرق سرد نشسته بود…دستش رو پایین اورد و با عصبانیتی که به زور بخاطره سوگل پشت ارامش تصنعیش مخفیش کرده بود، روی پاشنه ی پاش چرخید و رو به بقیه شد….

تمام صورت و گردنش سرخ شده بود و رگ پیشونیش باد کرده بود…

نفس زنان رو به بقیه با صدای بلندی گفت:
-چطور نتونستین مکانش رو پیدا کنین؟..

چرخید سمت سرهنگ و با عصبانیت بیشتری غرید:
-شما به من قول داده بودین..قرار بود هیچ اتفاقی واسه سوگل نیوفته و صحیح و سالم برگرده پیشمون….

انگشتش رو سمت سرهنگ گرفت و با دندون های بهم فشرده ادامه داد:
-گفته بودم فقط در این صورت به روی خودم نمیارم و میذارم شاهین رو بیاره برامون….

سرهنگ که حال سامیار رو درک می کرد چشم هاش رو باز و بسته کرد و با ارامش گفت:
-خیلی خب..ما هم سر حرفمون هستیم..اتفاقی واسه سوگل نمیوفته..خودتم میدونی شاهین زرنگ تر از این حرفاست که بشه راحت به دامش انداخت….

دستش رو روی شونه ی سامیار گذاشت و ادامه داد:
-اگه تا اینجا هم تونستیم پیش بریم بخاطره حضور اون دختر بود..شاید خودش نمی دونست اما کمک زیادی بهمون کرد..واسه سالم موندنش هرکاری از دستم بربیاد انجام میدم..منم به اندازه ی تو نگرانشم….

سامیار دست هاش رو روی صورتش کشید و عرقش رو پاک کرد..دلش یه ذره هم اروم نمیشد و از عصبانیت داشت منفجر میشد….

اگه اون لحظه شاهین جلوش بود بی درنگ یه بلایی سرش میاورد…

کم از دست این ادم نکشیده بود که حالا هم میخواست تنها کسی که داشت رو ازش بگیره….

زبونش رو روی لب هاش کشید و سرش رو تکون داد:
-برادرش کجاست؟

-بردیم یکی از خونه های امن..حالش خوبه..فقط اونم بی تابی خواهرش رو میکنه..به اونم قول دادم که صحیح و سالم برمی گرده پیشتون..نگران نباشین….

با اخم های درهم به سرهنگ نگاه کرد و جواب نداد…

تو دلش خیلی حرفا داشت که بخواد بزنه اما سرهنگ خیلی کمکش کرده بود و از طرفی هم به احترام مقام و سن و سالش نمی تونست چیزی بگه….

اگه الان اونقدر راحت تو اون اتاق ایستاده بود و عربده میکشید، بخاطره سرهنگ بود وگرنه خیلی وقت پیش بیرونش کرده بودن….

خودش این هارو می دونست واسه همین مقابلش کوتاه میومد…

نفسش رو فوت کرد و روی یکی از صندلی های پشت میز نشست و درحالی که عمیق تو فکر بود، با نگرانی گوشه ی لبش رو می جوید و بی قرار پاش رو تند تند به زمین می کوبید….

سرهنگ سری تکون داد و گذاشت به حال خودش باشه…

دقیقه ها همینطور می گذشت و همشون منتظر بودن، که این دفعه صدای زنگ تلفن همراهه سرهنگ بلند شد و سامیار تکون محکمی خورد و با امیدواری برگشت سمت سرهنگ و نگاهش کرد……
*

با صدای باز شدنِ در سرم رو بلند کردم و جواد رو دیدم که با یه سینی تو دستش اومد داخل اتاق…

از سرما می لرزیدم و دندون هام بهم می خورد..

صورتم یخ کرده بود و بخاطره کتک هایی که شاهین موقع حرف زدن با سامیار بهم زده بود، لبم پاره و خون دماغ شده بودم…..

حتی یه ذره اب نیاورده بودن من خون صورتم رو پاک کنم..خون های خشک شده رو همه جای صورتم حس می کردم و چندشم میشد….

جواد سینی رو روی پاهام گذاشت و کمی نگاهم کرد…

بینیم رو بالا کشیدم و دست هام رو که هنوز پشت صندلی بهم بسته شده بود رو کمی تکون دادم:
-تورو خدا دستام رو باز کن..خشک شده خیلی درد میکنه…

بدون توجه به حرفم، مشغول لقمه گرفتن از کتلتی که به همراهه یه تیکه نون اورده بود، شد..

یه لقمه گرفت و اورد نزدیک دهنم که صورتم رو جمع کردم و روم رو چرخوندم…

خشن و عصبی، با اون صدای کلفتش غرید:
-چه مرگته..می خواهی از گشنگی بمیری احمق؟

سرم رو چرخوندم و نگاهش کردم:
-بوی خون پیچیده تو بینیم حالم داره بد میشه..هیچی نمیتونم بخورم..تورو خدا یکم اب بیار صورتم رو بشورم….

کمی نگاهم کرد و قبل از اینکه چیزی بگه صدای شاهین از بیرون اومد:
-جواد اب ببر صورتش رو بشوره..کم کم می خوام زنگ بزنم به سامیار قرار بزارم..اینو با این ریخت ببینه رم میکنه حوصله اش رو ندارم..یکم به قیافه اش برس…..

جواد چشمی گفت و از اتاق رفت بیرون و کمی بعد با یه بطری اب و چند برگ دستمال برگشت…

نگاهه خطرناک و اخطارگونه ای بهم انداخت و رفت پشت سرم و مشغول باز کردن دست هام شد که نفس راحتی کشیدم….

تمام بدنم خشک شده بود و احساس می کردم اجزای بدنم دارن از هم جدا میشن….

طناب رو از دور دست هام باز کرد..انقدر خشک شده بودم که چند دقیقه طول کشید تا تونستم دست هام رو بیارم جلو….

با هر حرکت درد تو کتفم میپیچید…

یکم دست هام رو تو هوا چرخوندم و مالیدم تا یکم بهتر شد..از درد اشک تو چشم هام جمع شده بود….

نگاهی به جواد کردم که بطری اب رو دستش گرفته بود و منتظر بود صورتم رو اب بزنم…

نگاهه مظلومانه ای بهش انداختم و گفتم:
-پاهامو باز نمیکنی؟

چشم غره ای رفت و خشن گفت:
-زود باش کار دارم..وگرنه هموت دستاتم دوباره میبندما..بجنب…

یکم از روی صندلی خم شدم و کف دست هام رو کنار هم نگه داشتم و جواد اب ریخت تو دست هام و زدم به صورتم….

چند بار این کارو کردم و بعد با دستمال هایی که بهم داد صورتم رو خشک کردم….

حالا احساس بهتری داشتم..حالم داشت بد میشد…

به جواد نگاه کردم ببینم چکار می خواد بکنه..کاش چند دقیقه دست هام رو باز میذاشت..شونه هام درد گرفته بود…

نگاهی به در اتاق انداخت و با مکث و تردید گفت:
-غذاتو بخور بعد دست هاتو میبندم…

بی اختیار لبخنده پهنی نشست روی لب هام و با قدردانی ازش تشکر کردم:
-خیلی ممنونم..

سرش رو تکون داد و با حرکت چشم هاش اشاره کرد زودتر شروع کنم و چون بدجور ضعف داشتم مشغول لقمه گرفتن شدم….

جواد همینطور کنارم ایستاده بود تا من غذام رو بخورم و لیوان اب رو که سر کشیدم و دوباره تشکر کردم، سینی رو از روی پام برداشت و با طناب رفت پشت سرش…..

دست هام رو دوباره بست و با سینی از اتاق رفت بیرون…

احساس می کردم همون چند لقمه غذا بهم جون داد..دیگه مثل چند دقیقه قبل ضعف نداشتم…

دست هام رو تکون دادم تا جاشون بهتر بشه که یه لحظه احساس کردم دست هام راحت جابجا میشه….

اب دهنم رو قورت دادم و با تعجب و محکمتر دست هام رو حرکت دادم…

لبم رو از داخل گزیدم..طناب انقدر شل دور دست هام بسته شده بود که با چند حرکت راحت باز میشد……
.قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن