آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۳۷

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

مکث کوتاهی کرد و بعد چرخید طرفم…

کمی عقب رفتم و با چشم های اشک الودم نگاهش کردم که دست هاش رو قاب صورتم کرد و اروم سرش رو خم کرد….

پیشونیش که به پیشونیم چسبید، پلک هام روی هم افتاد و بغضم پر صدا ترکید…

لب هاش رو روی بینیم گذاشت و اروم بوسید:
-جانم..اومدم..اومدم دیگه اروم باش…

دست هام رو دور گردنش حلقه کردم و محکم تو اغوشش فرو رفتم..دست هاش یکی دور کمرم و اون یکی دور شونه هام پیچیده شد و محکمتر چسبوندم به خودش…..

صورت خیسم تو گردنش فرو کردم و اشک هام گردن و شونه اش رو خیس کرد…

هق زدم و تکرار کردم:
-می دونستم میایی..می دونستم..می دونستم…

دستش رو روی کمرم می کشید و بالا پایین می کرد:
-مگه میشد نیام؟..بهت گفته بودم من همه جا پیشتم..یادت رفته؟

با یاده دیروز صبح موقع خداحافظی که با حرف هاش سعی کرده بود ارومم کنه، لبخنده محوی زدم و زمزمه وار گفتم:
-من هیچی رو درمورده تو فراموش نمیکنم..همه چی تو ذهن و قلبم حک میشه…

روی موهام رو بوسید و کمی ازم فاصله گرفت و دوباره صورتم رو بین دست هاش گرفت و گفت:
-باید زودتر از اینجا بریم بیرون..کم کم پلیس ها میریزن داخل..باید بریم…

سرم رو تکون دادم و کف دست هام رو اروم روی صورتم کشیدم و اشک هام رو پاک کردم…

با برخورد دست هام به صورتم از درد اخم هام رفت توهم…

سامیار که همه ی حواسش به من بود و متوجه ی دردم شده بود، با خشم زیر لب غرید:
-تقاص همه ی اینارو باید پس بده..هرکاری از دستم بربیاد میکنم تا بکشمش بالای چوبه ی دار و جون دادنش رو با چشم های خودم ببینم….

بی حرف نگاهش کردم که سر انگشت هاش رو اروم روی کبودی های صورتم کشید:
-خیلی درد داری؟

دستش رو تو دستم گرفتم و فشردم:
-مهم نیست..حالا که تو اینجایی دیگه هیچی مهم نیست…

سرش رو تکون داد:
-فعلا باید از اینجا بریم بیرون..بعد صحبت میکنیم…

-باشه..من فرار کردم و تا اینجا شانسی اومدم..نمی دونستم راه درست از کدوم طرفه..وقتی اوردنم اینجا بیهوش بودم….

دستش رو به طرفم دراز کرد و بی مکث دستم رو تو دستش گذاشتم…

چرخید و درحالی که با اون یکی دستش که اسلحه رو گرفته بود، اروم و بی صدا در رو باز می کرد، پچ زد:
-من دیگه اینجام نگران نباش..از همون راهی که اومدم داخل میریم بیرون…

سرش رو برد بیرون و دو طرف رو چک کرد و وقتی دید کسی نیست و صدایی هم نمیاد، دستم رو فشرد و از اتاق رفت بیرون و من رو هم دنبال خودش کشید…..

با استرس هی اب دهنم رو قورت میدادم و دست سامیار رو محکم می فشردم…

مدام به اطرافم نگاه می کردم که یه وقت غافلگیر نشیم..با اینکه سامیار خودش هم حواسش بود…

از بغل دیوار اروم می رفتیم و چندبار به چپ و چندبار به راست پیچیده بودیم..خونه ی خیلی ترسناکی بود و انگار هرچی می رفتیم به هیچ کجا نمی رسیدیم…..

گوشه ی لبم رو گزیدم و زمزمه وار گفتم:
-سامیار داریم درست میریم؟..حس می کنم هی برمی گردیم سرجای اولمون..چرا اینجوریه این خونه..گم نشیم یه وقت…

سامیار برگشت اون لبخنده کج جذابش رو بهم زد و با لحن گرم و شوخی گفت:
-حاجیتو دست کم گرفتیا…

لبخنده کوچیکی زدم:
-دست کم نگرفتم..به هیچ کس اندازه ی تو اعتماد ندارم..فقط اون شاهین عوضی رو نمیشه دست کم گرفت..مطمئنم از اوردنم به این خونه هم هدف داشته..میترسم غافلگیر بشیم و گیرمون بندازه…..

به قدم هاش سرعت داد و درحالی که حواسش به اطراف بود گفت:
-نگران این چیزا…..

هنوز جمله اش کامل نشده بود که صدایی از پشت سر درجا میخکوبمون کرد…..

لبم رو محکم گزیدم و با چشم های گرد شده به سامیار نگاه کردم که بی حرکت و بدون هیچ عکس العملی ایستاده بود….

اروم چرخیدیم و با دیدن شاهین دلم هری ریخت..

بی اختیار از روی ترس خودم رو کشیدم سمت سامیار و چنگ زدم به بازوش…

سامیار دندون هاش رو روی هم فشرد و با غیظ گفت:
-دیگه کارت تمومه..از این خراب شده دیگه نمی تونی فرار کنی..کار خودت رو سخت تر از اینی که هست نکن..تسلیم شو…..

شاهین پوزخندی زد و اسلحه اش رو گرفت سمتمون…

سامیار سریع خودش رو کشید جلوم و من رو پشت خودش قایم کرد و غرید:
-لعنتی..اینقدر الکی دست و پا نزن دیگه راه فرار نداری…

اسلحه اش رو تو دستش جابجا کرد و مستقیم به سمت سامیار نشونه گرفت و گفت:
-من حتی اگه دستگیر هم بشم باکی نیست..ولی قبلش تو رو می فرستم قبرستون تا خیالم راحت بشه..مگه اینکه اون دنیا بتونین باهم خوش و خرم زندگی کنین..تا وقتی من نفس می کشم نمیذارم یه اب خوش از گلوتون پایین بره…..

پیراهن سامیار رو از پشت گرفتم و اروم نالیدم:
-سامیار مواظب باش..هیچی نگو..تورو خدا عصبانیش نکن…

درحالی که دست هاش رو از دو طرف باز کرده بود و من رو کاملا پشتش گرفته بود، نجوا کرد:
-نگران نباش..نمیذارم اتفاقی واست بیوفته…

-من مهم نیست..نمی خوام بلایی سر تو بیاره..پس این پلیسا کجان..چرا نمیان….

با همون لحن اروم همینطور که مواظب بود صداش به گوش شاهین نرسه گفت:
-میان..باید سرش رو گرم کنم تا برسن…

قبل از اینکه بتونم چیزی بگم شاهین با تمسخر و بلند گفت:
-نچ نچ نچ..خیلی زشته..بهتون یاد ندادن تو جمع پچ پچ نکنین؟..یه ذره ادب ندارینا….

خودش به حرف یخ و بی نمکش خندید و با قهقهه گفت:
-البته مشکلی نیست..می تونین قبل از به درک واصل شدنتون باهم وداع کنین…

سامیار با خشم اسلحه ی تو دستش رو اورد بالا و شاهین رو نشونه گرفت و گفت:
-فکر نکن منم میشینم نگات میکنم..یه تار مو از سر سوگل کم بشه اجدادت رو میارم جلو چشمت…

سریع از همون پشت دستم رو روی بازوش گذاشتم و با ترس گفتم:
-نه سامی..تورو خدا بیار پایین..تحریکش نکن…

شاهین پوزخندی زد و یه قدم اومد جلو و گفت:
-مثل اینکه جون خانوم کوچولوت برات ارزشی نداره..فکر کردی منو بزنی چی میشه؟..هوم؟…

سرش رو سوالی و با تمسخر تکون داد و وقتی دید سامیار هیچی نمیگه ادامه داد:
-حتی اگه بعد از زدنم یک ثانیه فرصت داشته باشم اون رو خرج کشتن شما دوتا میکنم..حتی اگه قرار به مردنم باشه شمارو هم با خودم میبرم….

با اسلحه ی تو دستش به سامیار اشاره کرد و گفت:
-حالا پسر خوبی باش و اون اسلحه رو بیار پایین..اینطوری حداقل جون سوگلتو نجات میدی….

سامیار توجهی نکرد و مصمم تر از قبل اسلحه رو سمت شاهین گرفت و من با ترس و گریه گفتم:
-سامیار تورو خدا مواظب باش…

همینطور که نگاهش به شاهین بود سرش رو کمی چرخوند سمت من و زیرلب گفت:
-اروم باش عزیزم..چیزی نمیشه…

شاهین که با تمسخر به ما نگاه میکرد گفت:
-چی شد سلطانی؟..بیار پایین تا جون عشقتو نجات بدی..میدونی میخوام یه اعترافی بکنم..من از روز اولی که این دخترو دیدم ازش خوشم اومد…..

تا جمله اش تموم شد، سامیار با خشم و تعصب نعره زد:
-خفــــــه شـــــو..خفه شو…

شاهین که سعی داشت سامیار رو عصبانی تر کنه و حرص بده، قهقهه ای زد و گفت:
-منم اندازه ی تو دوستش دارم..دلم نمیاد اسیبی بهش بزنم اما تورو چرا..مث اب خوردن تورو از بین خودمون برمیدارم….

سامیار که بدنش از خشم می لرزید اسلحه رو تو دستش جابجا کرد و انگشتش رو روی ماشه گذاشت…

نمی خواستم سامیار قاتل این پست فطرت بشه..این اشغال باید به دست قانون مجازات میشد….

با التماس گفتم:
-سامیار نه..اون حقش نیست اینقدر راحت بمیره..باید زجر بکشه..باید تو زندان…..

هنوز جمله ام کامل نشده بود که صدای شلیک گلوله تو فضا پیچید و خشکم زد…..

با بهت، نگاهم از پشت خشک شده بود روی سامیار که تکونی خورد و دوباره صدای شلیک بلند شد…

دستم رو روی بازوی سامیار گذاشتم که تلو تلویی خورد و خم شد…

جیغ کشیدم و سریع زیر بغلش رو گرفتم اما نتونستم نگهش دارم و دو زانو افتاد روی زمین….

همینطور که با ترس و گریه صداش می کردم منم باهاش خم شدم و از پشت گرفتمش….

از بغل خم شد روی زمین و سریع خودم رو کشیدم همون سمت و گرفتمش تو بغلم…

نیم تنه اش روی پاها و تو بغلم بود…

دستش رو روی شکمش گذاشته بود و تمام پیراهنش و دستش غرق خون شده بود….

چشم هاش رو روی هم می فشرد و نفس نفس میزد…

دستم رو روی صورت عرق کرده اش کشیدم و با گریه صداش کردم:
-سامیار..عزیزم..چشماتو باز کن..سامیار تورو خدا…

خواست حرف بزنه اما نتونست و به سرفه افتاد..اخم هاش از درد تو هم رفته بود و صورتش سرخ شده بود….

سرش رو تو بغلم گرفتم و روی موهاش رو چندبار بوسیدم و هق زدم:
-حرف نزن..هیچی نگو..خوب میشی..خوب میشی عزیزم..میشنوی؟..باید خوب بشی وگرنه من میمیرم..سامیار من جز تو کسی رو ندارم..صدامو میشنوی؟..طوریت بشه من دق میکنم…..

دستم رو دوباره روی صورتش کشیدم و عرقش رو پاک کردم…

سرم رو بلند کردم و شاهین رو دیدم که اون هم پاش تیر خورده بود..خم شده بود و دستش رو روی پاش گذاشته بود…..

با هق هق جیغ زدم:
-خدا لعنتت کنه..لعنتت کنه عوضی…

اول شاهین شلیک کرده بود به شکم سامیار و شلیک دوم از طرف سامیار بود که بی تعادل زده بود و خورده بود به پاش…..

نگاهم رو به اطراف چرخوندم و با تمام توانم جیغ زدم:
-کــــــــمک…کسی نیست؟..کمک کنین…

از ته گلوم جیغ میزدم و صدام میپیچید اما خبری از کسی نبود که بیاد…

همینطور جیغ می زدم و کمک می خواستم و بینش سامیار رو هم صدا می کردم..می ترسیدم یه وقت از حال بره….

با سر انگشت هام اروم چند بار زدم روی گونه اش:
-سامیار صدامو می شنوی؟..تورو خدا مقاومت کن..بالاخره میان کمکمون….

برای اینکه من رو از نگرانی دربیاره، به سختی دستش رو یکم تکون داد و اورد بالا…

میون گریه لبخنده تلخی زدم و دستش رو تو دستم گرفتم و فشردم:
-خودتو خسته نکن عزیزم..می دونم چیزیت نمیشه..تو منو ول نمیکنی..این همه دنبالم اومدی و چندبار نجاتم دادی..حالا خودت بی معرفت نمیشی که تنهام بذاری..مگه نه؟….

درحالی که نفس نفس میزد و اخم هاش تو هم بود، لای چشم های خمارش رو یکم باز کرد و نگاهم می کرد….

با هق هق دوباره تکرار کردم:
-تنهام نمیذاری مگه نه؟..تو قول دادی…

چشم های خمار و سرخ شده اش رو بست و با مکث کوتاهی باز کرد و اینجوری حرفم رو تایید کرد….

با صورتی غرق اشک و دلی که از فکر نبود سامیار هی می لرزید و خالی میشد، خم شدم اول پیشونی و بعد لب هاش رو کوتاه بوسیدم……

لب هام رو بردم زیر گوشش و نجوا کردم:
-دوستت دارم..دوستت دارم عزیزم….

سرم رو که بلند کردم و نگاهش کردم، چند تا سرفه کرد و دوباره چشم هاش رو باز و بسته کرد….

لبخندی بهش زدم و سرم رو بلند کردم تا ببینم شاهین درچه حاله اما با ندیدنش چشم هام گرد شد..این که تا الان همینجا بود….

با هراس سرم رو چرخوندم و همه جارو نگاه کردم اما هیچ اثری ازش نبود…

اشغال دوباره فرار کرده بود..پس این پلیس ها کجا بودن…چرا نمیومدن..خدایا به دادمون برس…..

با بی قراری دوباره جیغ زدم:
-کــــمک کنین..تورو خدا یکی بیاد..کمـــــــک!…

یه لحظه میون جیغ و گریه ام نگاهم افتاد به زخم سامیار و قلبم تیر کشید…

خون زیادی داشت از دست میداد و من نمی دونستم چه غلطی بکنم…

جلوی چشم هام داشت عذاب می کشید و کاری از دست من برنمیومد….

دست بردم و شالم رو از روی سرم برداشتم و چندبار محکم تکونش دادم تا خاکی چیزی روش نباشه….

بعد گوله اش کردم و دست سامیار رو اروم از روی زخمش برداشت و شالم رو گذاشتم روی شکمش و با دستم نگهش داشتم…..

شاید اینجوری حداقل یکم خون ریزیش کمتر میشد…

بهش نگاه کردم که چشم هاش بسته بود و به سختی نفس میکشید…

با ترس صداش کردم:
-سامی..عزیزم؟

دندون هاش رو محکم روی هم فشرد و بدون باز کردن چشم هاش، بریده بریده گفت:
-خو..خوبم!

مکثی کرد و نفس عمیقی کشید و به سختی و همونطور بریده، به حرف اومد:
-گو..گوشیم..تو جیبمه..در..دربیار…

با هول دست ازادم رو بردم سمت جیب شلوارش و گوشیش رو پیدا کردم و دراوردم:
-پیدا کردم..چیکار کنم؟

دستش رو اورد بالا و دوباره به سختی گفت:
-بیار..نزدیک..دسـ..دستم..بازش..کنم…

گوشی رو به دستش نزدیک کردم و انگشت شصتش رو چند لحظه روی صفحه نگه داشت و قفلش باز شد…..

رفتم تو شماره هاش و گفتم:
-به کی زنگ بزنم؟

حرف زدن خیلی براش سخت شده بود..به سختی می تونست حرف بزنه و جوابم رو بده….

دوباره دندون هاش رو روی هم فشرد و گفت:
-سر..سرهنگ..امیری….

سرم رو تکون دادم و تند تند شماره ها رو بالا پایین کردم تا بالاخره پیداش کردم..به اسم سرهنگ امیری ذخیره شده بود….

با ذوق شماره رو گرفتم و گفتم:
-پیدا کردم..پیدا کردم…

به دومین بوق نرسیده گوشی رو جواب نداد و با نگرانی زیادی گفت:
-سامیار..پسرم کجایی؟

نفس عمیقی کشیدم..از گریه ی زیاد نفسم به سختی بالا میومد…

با هق هق صداش کردم:
-جناب سرهنگ..

مکثی کرد که نشون میداد شوکه شده و توقع نداشته من پشت خط باشم…

اما چند ثانیه هم نگذشته بود که با هول گفت:
-چی شده؟..الو..سامیار کجاست؟

با گریه نالیدم:
-شما کجایین؟..سامیار تیر خورده..من نمی دونم چیکار کنم..تورو خدا بیایین….

سعی می کرد محکم حرف بزنه اما نگرانی تو صداش موج میزد:
-خیلی خب..تو ساختمانین شما؟..الان میاییم…

و اجازه ی حرفی بهم نداد و به کسایی که کنارش بودن با داد گفت:
-میریم داخل..امبولانس..زنگ بزنین امبولانس بیاد…

گوشی رو محکم به گوشم چسبوندم:
-تورو خدا زود بیایین..خون زیادی ازش رفته..من هیچکاری نمی تونم بکنم…

-باشه دخترم..داریم میاییم داخل..اروم باش الان میایم…

-زود باشین…

گوشی رو قطع کردم و انداختم کنارم…

نگاهی به سامیار کردم که چشم هاش رو بسته بود و جوری بود که انگار به خواب عمیقی فرو رفته…..

با ترس دستی به صورتش کشیدم و صداش کردم…

هیچ عکس العملی نشون نداد و دلم هری ریخت..خدایا..خدایا…

اروم چندبار زدم روی گونه اش و با گریه دوباره صداش کردم:
-سامیار..سامیار تورو خدا..منو نترسون..جواب بده..عشقم…

وقتی جوابی ازش نشنیدم، محکم تر روی گونه هاش زدم و بلندتر گفتم:
-سامیار..سامی…

پلکش اروم لرزید و زیر لب ناله ی ارومی کرد…

نفس راحتی کشیدم و خم شدم روی صورتش رو پیشونیش رو بوسیدم…

سر که بلند کردم لای چشم هاش رو باز کرده بود و خمار داشت نگاهم می کرد….

با لبخند و گریه لب زدم:
-خوبی عشقم؟

سرش رو کمی تکون داد و دست خونیش رو به سختی بلند کرد و اورد سمت صورتم…

صورتم رو بردم نزدیکش که سر انگشت هاش رو کشید روی گونه ام و با صدای خفه ای، نفس زنان لب زد:
-نگ..نگران..نباش..خو..خوبم…

چشم هام رو بستم و پیشونیم رو از بالا به پیشونیش چسبوندم و با بغض گفتم:
-معلومه که خوبی..خوب ترم میشی..سرهنگ گفت دارن میان..یکم دیگه میریم بیمارستان..بعد خوب میشی باهم میریم خونه…..

میون گریه خندیدم و با غصه گفتم:
-دوباره واست غذاهای خوشمزه درست میکنم..لوبیاپلو درست میکنم که دوست داری..تو هم دوباره ازم تعریف میکنی و من ذوق میکنم..مگه نه؟….

سرش رو ریز تکون داد و نفس عمیقی کشید و یهو چشم هاش بسته و سرش بی حال کج شد روی پام….

تو دلم خالی شد و وحشت کردم…

با ترس صداش کردم و سرش رو چرخوندم سمت خودم…

محکم زدم روی صورتش و با وحشت گفتم:
-سامیار نه..سامیار عزیزم..چشماتو باز کن..سامیار الان سکته میکنم..تورو خدا جواب بده….

وقتی جوابی ازش نشنیدم، بغضم پرصدا تر ترکید و خم شدم و لب هام رو روی صورتش گذاشتم و تمام صورتش رو غرق بوسه کردم…..

هق زدم:
-من میمیرم..میمیرم سامیار..تورو خدا بلند شو..جواب بده..سامیار…

محکم تکونش دادم و جیغ زدم:
-بلند شو..حق نداری چیزیت بشه..میشنوی؟..حق نداری تنهام بزاری..بلند شو..بلند شو…

صدای قدم های چند نفر رو شنیدم و صورت غرق اشکم رو بلند کردم و پلیس هارو دیدم که می دویدن طرفمون…..

دوباره به سامیار نگاه کردم و زار زدم:
-اومدن..سامیار اومدن..تورو خدا طاقت بیار..بلند شو..جواب بده..سامیار من میمیرم..میمیرم….

یه مرد مسن با مو و ریش جوگندمی که حدس زدم سرهنگ امیری باشه کنارمون روی سر پاهاش نشست و با اخم های درهم به سامیار نگاه می کرد…..

دستش رو اورد سمت سامیار و دو انگشته اشاره و وسطش رو روی گردنش گذاشت و با فک منقبض شده، نبضش رو چک می کرد….

نفسم رو حبس کرده و با ترس نگاهش می کردم..از حالت صورتش هیچی معلوم نمیشد…

دستش رو که برداشت با ترس گفتم:
-چی شد؟..حالش خوبه؟

با صورت درهم زیر لب زمزمه وار گفت:
-نبضش خیلی ضعیفه..

-ولی حالش خوبه نه؟..زنده اس دیگه..میبریم بیمارستان خوب میشه…

بدون اینکه جوابم رو بده چرخید سمت افرادش و داد زد:
-پس این امبولانس لعنتی کجاست…
.قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن