آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۳۸

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

یه تعداد کمی از پلیس ها کنار ما بودن و بقیشون داشتن کل ساختمان رو میگشتن…

من هم رو بهشون کردم و با گریه و التماس گفتم:
-تورو خدا بگین زود بیان…

یکیشون اومد جلو و کنار ما نشست و رو به سرهنگ گفت:
-قربان داریم وقت رو تلف میکنیم..بهتر نیست خودمون ببریمش؟..الان هر یه دقیقه هم با ارزشه واسه نجات دادن سامیار….

سرهنگ اخم هاش رو بیشتر تو هم کشید و با تحکم گفت:
-نمی تونم ریسک کنم بزارم تکونش بدین..شاید خطرناک باشه..زنگ بزن ببین چرا امبولانس نمیرسه….

پسره “چشم قربان”ی گفت و گوشیش رو دراورد و مشغول شماره گرفتن شد و کمی از ما فاصله گرفت….

هردوتاشون درست می گفتن..من که مخم هنگ کرده بود و نمی دونستم چه کاری درست ترِ که انجامش بدیم..هنوز تو شوک بودم و قادر به انجام هیچ کاری نبودم…..

من به تنها چیزی که فکر می کردم زنده موندنِ سامیار بود و بس…

نگاهم رو دوختم به اون صورت مردونه و جذابش..چشم های جدی و درعین حال مهربونش رو بسته بود و دیگه با شیطنت نگاهم نمی کرد….

بی توجه به حضوره سرهنگ خم شدم و روی موها و بعد پیشونیش رو بوسیدم…

سرهنگ با اون صدای پر ابهت اما مهربونش گفت:
-سامیار خیلی قویه..چه چیزها رو که تا الان از سر نگذرونده..اینم رد میکنه..مطمئنم خوب میشه…

بی اختیار با التماس نگاهش کردم و گفتم:
-خوب میشه مگه نه؟..چیزیش بشه من میمیرم…

چشم هاش رو با اطمینان باز و بسته کرد که هق زدم:
-به مادرش چی بگم..بگم پسرت اومد منو نجات بده، جون خودشو به خطر انداخت؟..چطوری بهش بگم پسرش تیر خورده..همینطوری هم همش حسرتِ سامیار رو داره..اگه بفهمه تو این حاله می ترسم طاقت نیاره……

با یاده اون سامانِ عبوس و گند اخلاق، لبم رو گزیدم:
-داداشش چی؟..به اون چی بگم اخه…

قبل از اینکه سرهنگ چیزی بگه صدای قدم های شتاب زده ی چند نفر نگاهمون رو چرخوند به ته راهرو…..

چندتا مرد با یه برانکارد داشتن می دویدن طرفمون….

دستم رو یه طرف صورتش گذاشتم و سرم رو خم کردم و کنار گوشش لب زدم:
-اومدن عزیزم..یکم دیگه طاقت بیار..بخاطره من..باید خوب بشی….

گونه ی سردش رو بوسیدم و سرم رو بلند کردم…

امدادگرها با برانکارد و یه کیف از وسایل پزشکی کنارمون نشستن و مشغول شدن…

یکیشون بهم اشاره کرد و گفت:
-خانوم شما بلند شین..دستتونم از روی زخمش بردارین…

دستم رو اروم برداشتم و زبونم رو روی لبم کشیدم:
-سرش روی پامه..خواستین بزارین روی برانکارد بلند میشم…

اخم هاش رو کشید تو هم که بی توجه بهش، سرم رو انداختم پایین و به همکار هاش نگاه کردم که داشتن نبض و فشار سامیار رو چک می کردن…..

اونی که نبضش رو گرفته بود، رو به کناریش کرد و اروم گفت:
-نبضشو به سختی حس کردم خیلی ضعیفه..باید هرچه زودتر برسونیم بیمارستان…

همکارش سر تکون داد و سریع با کلی باند و گاز، روی زخمش رو بستن تا خونریزیش کم بشه و بعد با احتیاط گذاشتنش روی برانکارد و بلندش کردن…..

منم بلند شدم و با همون دست های خونی و سر و وضع اشفته پشت سرشون راه افتادم…

سرهنگ از پشت صدام کرد و وقتی برگشتم گفت:
-بهتره با من بیایی..با این وضع نرو بیمارستان..بعد خودم میبرمت…

اشاره اش به موهام بود که همونطور ازاد و بدون هیچ پوششی دورم ریخته شده بود…

درحالی که سرم گیج میرفت و ضعف داشتم، گفتم:
-چیزی دارین بپوشم؟..یه تیکه پارچه هم باشه مهم نیست..فقط یه چیزی باشه موهامو بپوشونم بتونم برم بیمارستان….

خواست چیزی بگه که بی حال اما با تحکم گفتم:
-هرطور شده باشه میرم بیمارستان..هیچ کجای دیگه نمیام….

وقتی اصرارم رو دید، به یکی از همکارهاشون اشاره کرد و چند لحظه بعد نمیدونم یه مقنعه از کجا پیدا کردن که واسم اوردن….

سریع به حالت روسری روی سرم بستمش و چرخی دور خودم زدم..امبولانس رفته بود..من چطوری می رفتم؟..حتی نمی دونستم کدوم بیمارستان رفتن….

از ساختمان زدم بیرون و نگاهی به دورم کردم که همون لحظه صدای سرهنگ رو شنیدم:
-بیا بریم من می رسونمت دخترم..خودمم می خوام از حال سامیار مطمئن بشم….

با خوشحالی تشکر کردم و دویدم سمت ماشینی که با دست داشت نشون میداد و سوار شدم….

روی نیمکت جلوی اتاق عمل نشسته بودم و منتظر بودم…

سرهنگ هرچند دقیقه یه بار می اومد و وقتی میدید هنوز خبری نیست دوباره میرفت….

از حرف هاش پشت گوشی با یکی از افرادش شنیده بودم داشتن دنبالِ شاهین می گشتن و همه ی افرادش رو بسیج کرده بود…..

می رفت هماهنگ می کرد و دوباره برمیگشت…

پشت دست هام رو سر زانوهام گذاشته بودم و خیره بودم به کف دست هام که خون سامیار روشون خشک شده بود…..

حتی روی صورتم هم خونش بود..وقتی با انگشت های خونیش صورتم رو نوازش کرده بود خونش مالیده شده بود به صورتم….

اشک هام خشک شده بود و هنوز تو شوک بودم…

فقط منتظر بودم دکتر بیاد و یه خبر خوب بهم بده..دیگه هیچی نمی خواستم….

سرهنگ دوباره اومد و یه پلاستیک گذاشت کنارم روی صندلی و گفت:
-وسایل سامیاره…

چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم…

وسایل می خواستم چکار..من فقط خودش رو می خواستم…

حرفی نزدم که خودش دوباره گفت:
-گوشیشم هست..بهتره به خانوادش خبر بدی…

چونه ام لرزید و دوباره به خونِ روی دست هام نگاه کردم و بعد به سرهنگ خیره شدم….

نگاهِ درمانده ام رو که دید سرش رو تکون داد:
-باشه خودم زنگ میزنم بهشون خبر میدم..

زیر لب یه “ممنون” گفتم و دوباره سرم رو انداختم پایین…

چند لحظه ای جلوم قدم زد و دوباره گفت:
-بهتر بود یه اب به دست و صورتت میزدی دخترم…

بدون نگاه کردن بهش، با صدای گرفته ای لب زدم:
-دکتر بیاد بعد میرم…

سرش رو تکون داد و اومد گوشی سامیار رو از تو پلاستیک کنارم برداشت و کمی باهاش کار کرد اما نتونست رمزش رو باز کنه….

نگاهش کردم و اروم گفتم:
-قفل گوشیش با اثر انگشتش باز میشه…

نفسش رو فوت کرد و گفت:
-پس زنگ بزنم اداره بگم شماره هاشون رو واسم پیدا کنن…

سرم رو تکون دادم و بی حال پس سرم رو تکیه دادم به دیوار پشت سرم و چشم هام رو بستم….

حواسم بود کی میاد و کی میره اما چشم هام همچنان بسته بود…

نمی دونم چقدر گذشته بود که صدای ضجه و گریه ی زنی از ته راهرو به گوشم خورد….

اول فکر کردم شاید همراه بیمارهای دیگه باشه اما صداش هرلحظه به من نزدیک تر میشد و با شنیدن اسم سامیار از زبونش، اخم هام گیج تو هم فرو رفت و چشم هام رو باز کردم…..

سرم رو که چرخوندم چشمم به مادر سامیار افتاد..به همراهه سامان و یه دختر جوون که دوتایی زیر بغل مادرجون رو گرفته بودن…..

با سرگیجه بلند شدم و از گریه های سوزناک مادرجون، منم دوباره گریه ام گرفت و زدم زیر گریه….

دست های غرق خونم رو مشت کردم و هق هق کنان نگاهم بهشون بود تا وقتی که رسیدن بهم…

سامان با اون صورت عبوس و اخم های تو هم فرو رفته اش غرید:
-کجاست؟..سامیار کجاست؟..حالش چطوره؟

با نفس های بریده بریده به اتاق عمل اشاره کردم که مادرجون خودش رو از بین دست های سامان و اون دختر، جدا کرد و اومد جلوی من….

دست های لرزونش رو دو طرف صورتم قاب کرد و با گریه ی شدیدی گفت:
-حالش خوبه؟..خوبه؟..

دست هام رو روی دست هاش گذاشت و از دور صورتم برداشتم و به پشت جفت دست هاش بوسه زدم…..

فشاری به دست هاش اوردم و هق زدم:
-نمیدونم..منم منتظرِ خبرم…

افتاد روی نیمکت کنارم و چادرش رو کمی کشید روی صورتش و گریه ی بلندتری رو سر داد…

صدای گریه ی دختر جوونی که همراهشون بود هم با مادرجون بلند شد..انقدر حالم خراب بود که اصلا نفهمیدم کیه همراهشون..حتی متوجه تیپ و قیافه اش هم نشده بودم…

خواستم بشینم کنار مادرجون که سامان چند قدم فاصله ی بینمون رو برداشت و با تن عصبانیه همیشگی صداش گفت:
-چطور تیر خورد؟..چه اتفاقی افتاد؟..سامیار چیکارش به همچین ادمایی بوده؟..همه چی رو توضیح بده….

من نفسم به سختی بالا می اومد و اون ازم توضیح می خواست؟..بی انصاف…

زبونم رو روی لب های خشک شده ام کشیدم و تا خواستم حرف بزنم، سامان نگاهش روی دست هام خیره موند و ناباور لب زد:
-این..این خونِ..داداش منه؟..خونِ سامیارمِ؟

منم نگاه پر اشکم رو به دست هام دوختم و سرم رو به تایید تکون دادم…

“یاخدایی” گفت و چشم هاش رو محکم روی فشرد و چند نفس عمیق کشید تا به خودش مسلط بشه….

کمی سکوت شد و بعد سامان دستی به صورتش کشید و گیج گفت:
-خب؟

-بهتره درمورده اتفافات با جناب سرهنگ حرف بزنی..همه چی رو برات توضیح میده…

-د اخه لامصب سامیار مگه دشمنی داشته که بخوان اینقدر راحت بکشنش..حداقل بگو چطوری این اتفاق افتاد….

بی قرار نگاهم رو به اطراف چرخوندم و با بغض و گریه گفتم:
-من..منو..گرو..گروگان..گرفتن..اومد..منـ..منو..نجات بده..خو..خودش تیر..خورد…

و وقتی نگاهم به صورت کبود و چشم های غلتان خونِ سامان افتاد درجا از توضیحی که دادم پشیمون شدم….

یه قدم رفتم عقب و پام به نیمکت گیر کرد و افتادم روش….

با عصبانیت و بیزاری نگاهم کرد و غرید:
-می دونستم..می دونستم همه ی اینا زیر سر توعه..چه غلطی کردی؟..داداشم رو تو چه کثافتی کشوندی؟
.

با بهت و تته پته گفتم:
-م من..من..من که…

نعره اش پرده ی گوشم رو لرزوند:
-خفه شو..خفه شو..تو کی هستی؟..چه غلطی می کنی؟..از کدوم گوری پیدات شده تو زندگی داداشم..چی می خواهی؟

لب لرزونم رو به دندون گرفته و لال شده بودم…

نمی دونستم چی بگم بهش؟..چی می گفت؟..من حاضر بودم ده تا از اون تیر به من بخوره ولی یکیش به سامیار اشاره نشه..اونوقت منو به چی متهم میکرد؟…..

چشم هام لبریز از اشک شده بود و خیره خیره تو دهنش رو نگاه می کردم…

دست هاش رو مشت کرد و با بی ادبی غرید:
-مث بز منو نگاه نکن..گمشو..همین الان واسه همیشه از زندگی داداشم گم میشی بیرون..د یالا….

هاج و واج نگاهی به دختر کناریش کردم..خشکم زده بود..تو این موقعیت، توقع این حرف ها و رفتارها رو انگاری نداشتم…..

به زور دهن باز کردم و تا خواستم حرف بزنم داد خفه ای زد و دستش رفت بالا که چشم هام گرد شد….

بی اختیار و حالت دفاعی دست هام اومد بالا برای حفاظت از صورتم و سرم رو کشیدم عقب…

همزمان دخترِ سریع دست سامان رو تو هوا دو دستی گرفت و متعجب گفت:
-چیکار میکنی سامان..به خودت بیا…

مادر جون هم از روی نیمکت بلند شد و با گریه و لرزون رو به سامان گفت:
-اگه نمی تونی مثل ادم اینجا منتظر باشی برو بیرون..هوار شدی سر این دختر که چی؟..من افتخار میکنم به پسری که بخاطره دختر مورد علاقه اش تو اون اتاقه..کاری رو کرده که هر مرد عاقل و عاشق دیگه ای میکرد…..

به راهرو اشاره کرد و با تحکم گفت:
-نمی تونی احترام نگه داری برو بیرون سامان…

سامان با ابروهای بالا رفته و صورت سرخ از خشم، لب زد:
-مادرجون…

مادرجون نگاهش رو از سامان برگردوند و دوباره روی صندلی نشست و تا سامان خواست چیزی بگه، صدایی از پشت سرش بلند شد:
-چه خبره اینجا…
.

با شنیدنِ صدای سرهنگ انگار جون به تنم برگشت…

سریع از جا بلند شدم و نگاهم رو با عجز و درمانده بهش دوختم…

ابروهاش رو کشید تو هم و یه قدم اومد جلوتر و نگاهی خیره به سامان کرد و با خشمی خفته گفت:
-چه خبره اینجارو گذاشتی رو سرت؟

قبل از اینکه سامان چیزی بگه سرهنگ نگاهش رو چرخوند سمت من و گفت:
-کیه؟

چونه ام لرزید و اب دهنم رو قورت دادم:
-داداش سامیار…

سرش رو تکون داد و اخم هاش رو بیشتر کشید تو هم و رو به سامان گفت:
-مشکلتون چیه الان؟

سامان با خشم نیم نگاهی به من کرد و گفت:
-مشکلم این دختره..از وقتی اومده تو زندگی سامیار یه روز خوش نداشته..دیگه جونشم به خطر انداخت..بهتره دیگه گورشو گم کنه و بره…..

نگاهم به سرهنگ افتاد که با خشم و چشم های ریز شده به سامان نگاه میکرد…

از وجودش که حتی با نگاهش هم داشت ازم حمایت میکرد شیر شدم و گفتم:
-من زنشم…

نگاه سرخ سامان چرخید طرفم و تا خواست چیزی بگه با جرات ادامه دادم:
-تا وقتی خوده سامیار نگفته یه ثانیه هم از زندگیش بیرون نمیرم…

سامان صورتش رو جمع کرد و با نفرت گفت:
-کدوم زن؟..بین شما هیچ محرمیتی نیست..چی میگی واسه خودت….

جلوی سرهنگ و اون دختره خجالت کشیدم اما خشم تو وجودم زبونه کشید و تقریبا با جیغ گفتم:
-ببند دهنتو..فکر کردی کی جلوت ایستاده؟..سامیارم اینجا بود جرات می کردی اینطوری حرف بزنی؟…

به سرهنگ نگاه کردم و با گریه گفتم:
-بخدا محرمیت خوندیم..دوستش امیر هم شاهدِ عقدمون شد….

سرهنگ سر تکون داد و با اطمینان گفت:
-می دونم..در جریانم…

نفس راحتی کشیدم و با خشم به سامان نگاه کردم که با حالت بدی نگاهش به من بود…

مادرجون دستم رو گرفت و وقتی بهش نگاه کردم با مهربونی گفت:
-بشین عزیزم…

سرم رو تکون دادم و نشستم کنارش و بالاخره از دست این سامان دیوونه نجات پیدا کردم….

چقدر در نبوده سامیار من ضعیف بودم..تا وقتی سرهنگ نیومده بود پسره داشت من رو درسته قورت میداد و من هیچی نمی تونستم بگم….

چشم بستم و سرم رو تکیه دادم به دیوار و تو دلم نالیدم:
-سامیار میبینی که نباشی اوضاع من چطوره..زود خوب شو..خواهش میکنم عشقم…

چشم هام همینطور بسته بود که صدای سرهنگ رو با خشمی که سعی می کرد پنهانش کنه شنیدم:
-این دخترو بخاطره سامیار گروگان گرفتن…

چشم هام درجا باز شد و بهت زده به سرهنگ نگاه کردم..چی میگفت؟..واسه چی من رو جلوی خانواده سامیار تبرئه می کرد…

نگاه خیره ی سامان رو روی خودم حس می کردم و کمی بعد با دندون های روی هم فشرده شده گفت:
-چرا؟..کی بودن؟..چه دشمنی با سامیار داشتن که بخوان گروگان بگیرن و تیر بزنن و بکشن؟….

سرهنگ دستی به چونه اش کشید و با مکث کوتاهی گفت:
-اینارو دیگه وقتی سامیار خودش خوب شد بپرس ازش…

سامان دندون قروچه ای کرد و چرخید مشتش رو محکم کوبید به دیوار…

به سرهنگ نگاه کردم و وقتی نگاهش بهم افتاد سرم رو تکون دادم و اینطوری بخاطره دفاعش ازش تشکر کردم که اون هم چشم هاش رو باز و بسته کرد…..

نگاهم رو چرخوندم سمت در اتاق عمل که همون لحظه باز شد و با دیدن دکتر که ماسکش رو پایین می کشید، دلم هری ریخت و لبم رو محکم گزیدم….

به سختی از روی نیمکت بلند شدم و چند قدم رفتم جلو اما انقدر پاهام می لرزید که بیشتر نتونستم و همونجا ایستادم…..

لبم رو محکم به دندون گرفتم که طعم خون تو دهنم پیچید…

هممون روبروی دکتر ایستاده بودیم و من که جرات پرسیدن هیچ سوالی نداشتم..می ترسیدم چیز بدی بهمون بگه….

سامان با صدایی که توش وحشت و نگرانی موج میزد و بدجور می لرزید گفت:
– چی شد اقای دکتر؟..حال داداشم خوبه؟

دکتر نگاهی به تک تکمون انداخت و زبونش رو روی لب هاش کشید و گفت:
-تیر رو از بدنش خارج کردیم..متاسفانه خون زیادی از دست داده بود و مجبور شدیم بهش چند واحد خون وصل کنیم….

سامان بی طاقت پرید وسط حرفش و گفت:
-الان خوبه دیگه؟..حالش خوبه؟

دکتر دوباره زبونش رو روی لب هاش کشید و دستی به شونه ی سامان زد و گفت:
-فعلا باید دعا کنیم بهوش بیاد…

این دفعه سرهنگ پرید وسط حرفش:
-مگه قراره بهوش نیاد اقای دکتر؟..

نگاهم خیره بود تو دهن دکتر و هیچی جز صدای اون نمی شنیدم که با مکث گفت:
-ما امیدواریم به زودی بهوش بیاد اما متاسفانه بیمار به کمای موقت رفته…

کلمه ی کما تو سرم اکو و هی تکرار میشد…

سرم گیج رفت و چشم هام تار شد..شونه ام رو تکیه دادم به دیوار و پلک زدم…

نگاهم هنوز به دکتر بود که چندتا میدیدمش..دوباره پلک زدم اما هنوزم تار میدیدم…

چشم هام بسته و سرم خم شد روی سینه ام و پاهام سست شد..شونه ام روی دیوار کشیده شد و همونطور نشستم روی زمین…..

ضجه و زاری مادرجون وصدای سرهنگ رو با نگرانی می شنیدم اما نمی تونستم هیچ عکس العملی نشون بدم:
-سوگل..دخترم چی شد…

پلک هام روی هم افتاد و دیگه چیزی نفهمیدم…

منتظر به پرستار نگاه می کردم که اومد جلو و سرم رو از دستم جدا کرد…

از تخت سریع پریدم پایین که عسل با بداخلاقی و جدیت گفت:
-اروم..چه خبره؟..یکم دیرتر بری چی میشه…

منم اخم هام رو کشیدم تو هم:
-خودت میدونی چی میشه..اینقدر به من گیر ندین..من دارم دیوونه میشم..حوصله غر و نق زدن شمارو ندارم دیگه….

چشم غره ای بهم رفت و گفت:
-خیلی خب..بزار بیام کمکت..یه وقت سرت باز گیج میره…

سرم رو تکون دادم و عسل زیر بازوم رو گرفت و با هم رفتیم سمت مراقبت های ویژه…

دوباره بخاطره ضعف و گریه ی زیاد از حال رفته بودم و سرم بهم وصل کرده بودن و چند ساعتی خوابیده بودم…..

سه روز از عمل سامیار می گذشت…

دلم واسش یه ذره شده بود اما فقط حق داشتم از پشت شیشه ببینمش..دکتر اجازه ی ملاقات حضوری نمیداد….

اما هرموقع که دکتر رو می دیدم اصرار می کردم چند دقیقه هم شده بگذاره از نزدیک ببینمش….

مادرجون هم به پشتیبانی از من بهش اصرار میکرد و اون هم قول داده بود در اولین فرصت اجازه بده….

سامان با دیدن حال من این چند روز و با دعوایی که عسل بخاطره من باهاش کرده بود یکم از موضعش عقب نشینی کرده بود….

دیگه کاری بهم نداشت..بی توجه به من میرفت و می اومد…

دختر خاله ی سامیار، ندا هم هرروز بیمارستان بود..همون دختری که روز اول با مادرجون و سامان دیده بودم…..

نمی خواستم روش حساس بشم اما گریه ها و بی قراری هاش به اندازه ی یه دخترخاله نبود و انگار سامیار رو به چشم دیگه ای دوست داشت…..

اینکه اصلا به من نزدیک نمیشد و باهام حرف نمیزد، کمی مشکوکم کرده بود..می دونستم حس یه زن هیچوقت اشتباه نمی کنه…

عسل کمکم کرد پشت شیشه بایستم و چشمم که به سامیار با اون همه لوله و دم و دستگاه افتاد، همه چی از ذهنم پاک شد….
قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن