آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۴۰

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

قبل از مادر جون سامان از پشت سرم گفت:
-خوبه تحفه ات..نگران نباش…

مادر جون چشم هاش رو باز و بسته کرد و سرش رو تکون داد:
-خوبه..با یکم استراحت خیلی زود از جا بلند میشه..

بعد نوک انگشت هاش رو کشید روی گونه ام و با مهربونی گفت:
-خدایا لپاشو نگاه چه گلی انداخته..

با خجالت دست هام رو روی گونه های داغم گذاشتم و لبخند زدم که سامان گفت:
-مامان بذار بره الان سامیار با اون حالش پامیشه میاد دنبالشا…

دوباره خودش و عسل زدن زیر خنده که با حرص نگاهشون کردم:
-هرهر..بانمکا..

دستگیره ی در رو کشیدم پایین و اروم در رو باز کردم..نفس عمیقی کشیدم…

داشتم از خوشحالی و استرس می مردم..سینه ام از نفس های تندم بالا پایین میشد و حس می کردم کل بدنم نبض میزنه…..

دوباره نفس عمیق کشیدم و بی توجه به حرف ها و مسخره کردن های سامان و عسل، بالاخره رفتم داخل….

در رو اروم پشت سرم بستم و سر که بلند کردم، نگاهه دلتنگم تو چشم های بی قرار سامیار قفل شد….

چونه ام لرزید و نفس بریده، زیر لب اسمش رو صدا کردم:
-سامی…

با اون لبخنده کج جذابش، پلک هاش رو بست و با لذت نفس عمیقی کشید…

دیگه طاقت نیاوردم و بی تاب و دلتنگ، به طرفش پرواز کردم…

کنار تخت ایستادم و دوباره گفتم “سامی” که صداش خوش نشست تو گوشم:
-جووونِ سامی…

زدم زیر گریه و دستش که به طرفم دراز شد خودم رو انداختم تو بغلش…

با صدای “اخ” بلند و دردناکش، چشم هام گرد شد و خودم رو کشیدم عقب اما حلقه ی دستش رو تنگ تر کرد و نگذاشت فاصله بگیرم و گفت:
-خوبم..بمون..

پیراهنش رو از پشت چنگ زدم:
-خوبی؟..خوردم به زخمت؟..

دستش رو روی کمرم کشید و با صدای گرفته و خش داری گفت:
-چیزی نیست…

بینیم رو به سینه اش چسبوندم و با لذت نفس کشیدم و هق زدم:
-دلم خیلی برات تنگ شده بود..

دستش رو پشت سرم روی شالم گذاشت و فشارم داد به خودش و گفت:
-من که گفته بودم نگران هیچی نباش…

-فک کردم زیر قولت زدی و می خواهی تنهام بزاری..من داشتم میمردم بدونِ تو سامیار….

سرم رو از روی سینه اش بلند کردم و دست هام رو دو طرف صورتش قاب کردم و با بغض و گلایه گفتم:
-دیگه اینکارو نکن..باشه؟..دیگه حق نداری اینطوری اذیتم کنی..هرکاری خواستی باهام بکن ولی دیگه اینجوری تنبیهم نکن..باشه؟…..

سرش رو تکون داد و با سر انگشت هاش موهای ریخته تو صورتم رو داد عقب و لبخنده مهربونی زد:
-خیلی ترسیدی؟

دوباره زدم زیر گریه و سرم رو به نشونه ی اره تکون دادم و دست هام رو دور گردنش حلقه کردم و تو اغوشش فرو رفتم….

اروم و مهربون خندید و محکم اما با احتیاط بغلم کرد…

عطر تنش داشت دیوونه ام می کرد..چقدر دلم براش تنگ شده بود رو فقط خدا می دونست و بس…

بی اختیار سرم رو یکم بردم بالاتر و صورتم رو به گردنش چسبوندم و لب هام رو روی رگ گردنش گذاشتم و تو دلم هزاربار خدارو شکر کردم که این نبض داشت میزد…..

روی رگش رو بوسیدم و بعد لب هام رو روی گردنش کشیدم و رفتم بالا..با گریه تمام سر و صورت و گردنش رو غرق بوسه کردم…..

خندید و با یه دستش دو طرف چونه ام رو محکم گرفت و سرم رو کشید عقب…

نگاهه خمارش رو تو چشم های اشک الودم چرخوند و اون یکی دستش رو از پشت برد و شالم رو از سرم کشید انداخت دور گردنم و انگشت هاش رو تو موهام چنگ کرد……

صورتم رو کشید جلو و پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم و گفت:
-تو که چیزیت نشده؟..

چشم هام رو بستم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم…

“خوبه”ای گفت و نفس داغش رو فوت کرد تو صورتم..از عطر و داغی نفس هاش دلم هری ریخت….

دست هام بی اختیار اومد بالا و دو طرف گردنش رو محکم تو دست هام گرفتم…

لای چشم های خمارم رو کمی باز کردم و دیدم چشم هاش بسته اس و صورتش کمی سرخ شده…

نفسم تند شده بود و نمی تونستم حتی کمی ارومش کنم…

هنوز صورتم از اشک خیس بود که سامیار اخم هاش رو کشید تو هم و با تحکم گفت:
-بسه دیگه سوگل..الان چرا گریه میکنی؟..

زبونم رو روی لب های خشک شده ام کشیدم و سرم رو تکون دادم و قبل از اینکه بتونه چیزی بگه لب های بی قرارم رو محکم چسبوندم به لب هاش…..

چند لحظه بی حرکت فقط لب هامو به لب هاش فشردم که اون یکی دستش رو روی کمرم گذاشت و چنگش تو موهام هرلحظه محکمتر میشد….

بخاطره زخمش خودش نمی تونست حرکت کنه و هی من رو می کشید طرف خودش تا بهش نزدیک تر بشم و هیچ فاصله ای بینمون نباشه….

چسبیده بودم به سینه اش و لب هام محکم روی لب هاش بود که یه بوسه ی اروم روی لب هام زد…

دومین بوسه رو هم اروم زد و بوسه ی بعدیش دیگه انقدر اروم و ملایم نبود..لب هاش رو از هم باز کرد و لب پایینم رو به بین لب هاش گرفت و با قدرت بوسید….

همراهیش کردم و از شدتِ حرارت و خیسی لب هاش چنگ انداختم به گردنش…

انقدر محکم می بوسید که دردم گرفته بود و بی اختیار از ته گلو ناله ای کردم..با کف دستش کمرم رو اروم نوازش و یکم فشار لب هاش رو کم کرد….

نفس کم اورده بودم که به سختی لب هام رو از بین لب هاش دراوردم…

دوباره پیشونیمون چسبید بهم و نفس زنان تو صورت هم خیره شدیم…

سامیار لبخندی بهم زد و با سر انگشت هاش موهای ریخته شده توس صورتم رو فرستاد پشت گوشم…

جواب لبخندش رو دادم و نفسم رو ها کردم تو صورتش و کف دستم رو روی گونه اش گذاشتم و اروم نوازشش کردم…..

اخم کمرنگی کرد و نگاهش رو دوخت به لب هام که هنوز خیس بودن و انگشت شصتش رو گوشه ی لبم کشید….

زبونم رو روی لب هام کشیدم و گرفته و نفس زنان گفتم:
-خوبی؟

هومی گفت و دستش رو گذاشت پشت گردنم و سرم رو به سینه اش گرفت…

انگشت هام رو تو موهای پس سرش فرو کردم و یکم سرم رو کشیدم بالا و صورتم رو به صورتش چسبوندم…

بوسه ی ارومی روی گوشش زدم که خیلی اروم زیرلب و با همون لحن داغ همیشگیش نجوا کرد:
-جون!

لبخندی زدم و چشم هام رو بستم..حتی دلم واسه این جون گفتن های خاصش هم تنگ شده بود…

اروم انگشت هام رو تو موهاش حرکت دادم و نوازشش کردم و سامیار هم بی حرف دستش رو روی کمرم بالا و پایین می کرد…

صورتم رو محکمتر به صورتش چسبوندم و تو گوشش نجوا کردم:
-دوستت دارم سامی..خیلی دوستت دارم…

دست هاش رو دو طرف صورتم گذاشت و سرم رو کمی عقب کشید و لب هاش رو اروم گذاشت روی پیشونیم و با مکث، خیلی طولانی بوسید…..

لب هاش رو که برداشت، تو چشم هام خیره شد و سرش رو با لبخند تکون داد:
-می دونم…

از لحن شیطون و چشم های براقش خنده ام گرفت و وقتی لبخند رو روی لب هام دید اون هم لبخند زد و با دو انگشتش لپم رو کشید…..

دوباره رفتم جلو و خم شدم به طرفش و پیشونیم رو به شونه اش تکیه دادم:
-خدایا هزارمرتبه شکرت…

سریع در ماشین رو باز کردم و رفتم پایین و در رو نگه داشتم تا سامان اروم و با احتیاط سامیار رو از ماشین پیاده کنه….

مادرجون با زور و قسم و قهر، مارو اورده بود خونه ی خودش…

هرچقدر سامیار غر زد که خونه ی خودم راحت ترم قبول نکرد و اورده بود مارو اینجا…

سامان دور کمر سامیار رو گرفت و کمک کرد از ماشین پیاده بشه و بعد سامیار هم دستش رو انداخت دور گردن سامان و اروم اروم حرکت می کردن…..

من هم طرف دیگه اش ایستاده و باهاش قدم برمی داشتم و مواظب بودم اتفاقی نیوفته…

در ساختمان باز شد و مادرجون گریه کنان با یه سینی که داخلش یه منقل کوچک پر از زغال بود، اومد بیرون….

تو مشتش پر از اسپند بود و همینطور که زیر لب یه چیزهایی رو تکرار می کرد، مشتش رو دور سر سامیار می چرخوند و روی زغال ها میریخت…..

سر و صدای اسپندها بلند شده بود و مادر جون هی فوت می کرد و دودشون رو می فرستاد سمت سامیار….

همینطور وسط حیاط ایستاده بودیم که صدای اعتراض سامان بلند شد:
-مادرِ من چیکار میکنی؟..پسره خسته شد…

سامیار که اخم هاش تو هم بود سرش رو به نشونه ی نه تکون داد و مادرجون با هول گفت:
-وای ببخشید..بیایین مادر..بیایین…

سامیار رو بردیم داخل و اروم کمک کردیم روی کاناپه تو سالن دراز بکشه…

پتوی نازکی که مادرجون اورده بود رو از دستش گرفتم و کشیدم روی تن سامیار…

یکی از دنده هاش که نزدیک برخورده گلوله بوده، ترک برداشته بود و مجبور بود یه مدت استراحت کنه تا کامل خوب بشه…..

کنارش روی زمین نشستم و دستم رو روی دستش کشیدم:
-خوبی؟..جات راحته؟..

سرش رو تکون داد و نفسش رو محکم فوت کرد بیرون…

نگاهی به صورت عرق کرده اش کردم و دستم رو کشیدم روی پیشونیش:
-چرا اینقدر عرق کردی اخه..درد داری؟

اخم هاش رو کشید تو هم و بی حوصله و کلافه گفت:
-خوبم سوگل..خوبم..دردم ندارم..خسته شدم بزار یکم استراحت کنم…

-باشه باشه..ببخشید..بخواب عزیزم…

پشت دستش رو گذاشت روی پیشونیش و چشم هاش رو بست…

همینطور کنارش نشسته بودم و دستم تو دستش بود که صدای زنگ در بلند شد…

ایفون نداشتن و یه زنگ ساده بود و باید میرفتی تو حیات در رو باز می کردی…

وقتی دیدم مادرجون تو اشپزخونه اس و کار داره، اروم بلند شدم که سامیار اخم الود چشم هاش رو باز کرد و شاکی گفت:
-کجا؟

با تعحب نگاهش کردم:
-در میزنن…
-خب؟

نیم نگاهی به اشپزخونه انداختم و دیدم مادرجون حواسش نیست و گفتم:
-برم باز کنم..

تا خواست جواب بده صدای سامان از پشت سرم بلند شد:
-نمی خواد..من باز میکنم…

سرم رو تکون دادم و سامان که رفت با اخم به سامیار نگاه کردم..چرا اینطوری می کرد…

وقتی دید با حرص نگاهش می کنم لبخنده شیطونی نشست روی لب هاش و چشمک بامزه ای زد:
-تو باید فقط بشینی کنار من و بهم برسی…

دلم واسه خودش و کارهاش ضعف میرفت و حاضر بودم جونم رو هم اگه می خواد بهش بدم اما واسه اینکه پررو نشه گفتم:
-دیگه چی؟..

بازوم رو گرفت کشید سمت خودش و چون یهویی بود و توقع نداشتم، کامل با حرکت دستش خم شدم روش و با چشم های گرد شده نگاهش کردم که با همون لحن شیطونش گفت:
-دیگه اینکه یه بوس هم بده…

با مشت زدم تو بازوش و با حرص خودم رو کشیدم عقب و سریع نگاهی به اشپزخونه انداختم..خداروشکر مادرجون حواسش به ما نبود….

قبل از اینکه بتونم یه چیزی بگم و دعواش کنم صدای باز شدن در ورودی رو شنیدیم…

هرچند این روی شیطون سامیار رو هم دوست داشتم و فقط واسه اینکه پررو نشه و جلوی بقیه هم کاری نکنه بهش رو نمیدادم…..

سامان همینطور که به چند نفر تعارف می کرد که بیان داخل، صداش رو کمی بلند کرد و گفت:
-مهمون داریم مامان…

نگاهی به سامیار انداختم که با اخم های تو هم و صورتی بی حوصله نگاهش به طرف راهرو بود تا ببینه کی میاد داخل….

شالم رو از دور گردنم کشیدم روی سرم و از جام بلند شدم…

همراهه سامان دوتا خانم مسن، یه پسر جوون که یکی دو سال از سامیار کوچکتر نشون میداد، ندا و یه دختر دیگه وارد خونه شدن…..

لبم رو گزیدم و معذب سرم رو پایین انداختم..خجالت می کشیدم و حس خوبی نداشتم…

اروم سلام کردم و نیم نگاهی بهشون انداختم..عمیق و با کنجکاوی نگاهم کردن و هرکدوم یه جور جوابم رو دادن…..

نگاهشون انقدر سنگین بود که سرم رو انداختم پایین و سامیار با حرص چندتا سرفه مصنوعی کرد تا شاید به خودشون بیان….

یکی از خانم ها چرخید سمت سامیار و تا چشمش بهش افتاد اصلا نگاهش یه جوری شد…

بغض کرده، پرواز کرد سمت سامیار و گفت:
-عزیزم..خاله فدات بشه اخه چیکار کردی با خودت…

سامیار یه ابروش رو انداخت بالا و یه نیم نگاهی به من و دوباره به خاله اش نگاه کرد و گفت:
-خوبم خاله چیزی نیست..

خاله اش که مادر ندا بود، کنار سامیار پایین کاناپه نشست و همینطور سوال جوابش میکرد تا از خوب بودنش مطمئن بشه….

لبخندی از محبتش زدم و همینطور ایستاده بودم که بقیه هم وقتی خاله رو دیدن، اومدن جلو و دور و بر سامیار رو گرفتن و شروع کردن به حرف زدن و احوال پرسی…..

لب هام رو بهم فشردم و نگاهم رو ازشون گرفتم..ناراحت نبودم فقط..فقط انگار ته دلم کمی حسادت نیش میزد..بخاطره ندا اینجوری شده بودم….

نگاهم رو ازشون گرفتم و تا چرخیدم سمت اشپزخونه صدای سامیار بلند شد:
-سوگل خانوم؟..

سریع چرخیدم سمتش و سرم رو تکون دادم و بی اختیار گفتم:
-جان..چیه؟..

لبخنده محوی زد و بی توجه به بقیه گفت:
-کجا میری؟..

نیم نگاهی به اشپزخونه انداختم:
-اممم..میرم..چیز..به مادرجون کمک…

پرید تو حرفم و اخم هاش رو باز کمی کشید تو هم:
-نمیخواد..بیا به من کمک کن…

هول شده رفتم طرفش و نگران گفتم:
-چیشد؟..جاییت درد میکنه؟..قرص بیارم واست؟..یا نه برم زنگ بزنم به دکتر….

سامیار بی حوصله به سقف بالای سرش نگاه کرد و سری به دو طرف تکون داد و بعد از سکوت کوتاهی نگاهم کرد:
-جاییم درد نمیکنه..قرص و دکترم نمیخوام..بیا بشین اینجا…

به کنارش روی مبل اشاره کرد..لبم رو گزیدم و چشم هام رو کمی درشت کردم براش اما جدی، با اخم و منتظر نگاهم می کرد….

تا خواستم اعتراض کنم، مادرجون از اشپزخونه اومد بیرون و بلند بلند شروع کرد به احوال پرسی کردن….

همه از جاشون بلند شدن و مشغول خوش و بش با مادرجون شدن و من چون سامیار هنوز داشت نگاهم می کرد پوفی کردم و کنارش روی مبل نشستم……

دستم رو با وسواس اروم روی سینه اش کشیدم:
-واقعا درد نداری؟

چشم غره ای بهم رفت و جوابم رو نداد که اروم خندیدم و زیرلب گفتم:
-خیلی بدی..بده نگرانتم؟..

خواست چیزی بگه اما صدای خاله اش مانع شد که من رو مخاطب قرار داده بود:
–خوبی دختر؟..

قلبم به شدت کوبید و استرس گرفتم..زبونم رو روی لب های خشکم کشیدم:
-خیلی ممنون..

نگاهی به مادرجون و سامیار کرد و بعد با گلایه گفت:
-خوب خواهر مارو ادم حساب نکردین..حداقل یه خبر میدادی که سامیار داره زن میگیره..مگه ما چشممون شور بود که بهمون نگفتین….

مادرجون نگاهی با مهربونی به من کرد و گفت:
-فرصت نشد خواهر..منم دوست داشتم بهترین جشن رو براشون بگیرم ولی این پسر ما عجله داشت..انشالله جبران میکنیم…

سامیار هم سریع گفت:
-اره خاله..فعلا که خبری نبود و فقط یه محرمیت ساده بود..همه چی بمونه واسه عروسیمون…

چشم هام گرد شد و دلم هری ریخت..عروسیمون؟…

با بهت به سامیار نگاه کردم که شیطون نگاهم کرد و زیر لب گفت:
-جووون؟..

اروم لبم رو گزیدم..چی میگفت این پسر؟..عروسی کنیم؟..یعنی زن رسمی و دائمیش بشم؟…

دندون هام رو محکم تر روی لبم فشردم و با ذوق نگاهم رو به زیر کشیدم تا از چشم هام نفهمن چه حالی شدم….

مادرجون تایید کرد و “انشالله”ی گفت که خاله دوباره رو به من گفت:
-مامان و بابا کجا هستن؟..

اخ که با یه جمله خوشیم رو کوفتم کرد..چشم هام رو محکم بستم و با صدایی که می لرزید گفتم:
-عمرشون رو دادن به شما…

چند لحظه سکوت شد و بعد همه “متاسفم” و “خدا رحمتشون کنه” میگفتن و من هم تشکر می کردم…

خاله که انگار بدجوری کنجکاویش گل کرده بود دوباره با بی ملاحظگی گفت:
-یعنی کسی رو نداری؟…

بغضم گرفته بود..یه جوری میگفت، انگار این یه ننگ بود که من کسی رو نداشتم…

نفسم به سختی بالا می اومد و به زور گفتم:
-دا..داداش..داداشم هست…

دستم مشت شده کنارم روی مبل بود که گرمای دست سامیار رو روی دستم حس کردم و صدای پر حرص و تقریبا عصبیش بلند شد:
-خاله میشه لطفا بس کنی..چه خبره هی سوال جواب میکنی؟…

زیر لب نالیدم:
-هیس..سامیار زشته..

از گوشه ی چشم نگاه کردم و دیدم خاله با ابروهای بالا رفته به سامیار میکنه و گفت:
-چرا عصبانی میشی خاله..می خواستم یکم باهم اشنا بشیم..همین…

سامیار تا خواست جواب بده دستش رو فشردم و با التماس نگاهش کردم…

پوفی کرد و سرش رو تکون داد..لبخندی بهش زدم و سرم رو بلند کردم و یه لحظه نگاهم مات موند به ندا…

با یه دنیا احساس و حسرت به سامیار خیره شده بود..لبم رو گزیدم و بی اختیار دست سامیار رو محکم فشردم….

چرا اینطوری نگاه می کرد..نیم نگاهی به سامیار انداختم که اصلا توجهی به اونطرف نداشت و هنوز داشت با شیطنت و خنده ی کمرنگی منو نگاه می کرد…..

تک سرفه ای کردم اما ندا همینطور خیره به سامیار نگاه می کرد و من واسه اینکه حواسمو از اون نگاهه پرمحبت پرت کنم، کمی چرخیدم سمت سامیار و گفتم:
-اون که همراهه خالته کیه؟..من جز ندا و الان هم که خالت، دیگه کسی رو نمیشناسم…

نیم نگاهی به اون طرف انداخت که بی اختیار دستش رو کشیدم و با هول گفتم:
-منو ببین..کجارو نگاه میکنی…

ابروهاش رو انداخت بالا و متعجب سری تکون داد:
-جایی رو نگاه نمی کنم..اون یکی خانوم، زن داییمه..اون دختر مهلا و پسر هم میلاد، بچه هاش هستن…

سرم رو تکون دادم و مستاصل نگاهی به ندا انداختم..سرش رو چرخونده بود اما میدیدم که هنوز زیرچشمی گاهی به سامیار خیره میشه….

چه خبر بود اینجا که من خبر نداشتم…

نگاهه ندا پر از عشق و حسرت بود..برعکس سامیار حتی نیم نگاهی هم به ندا نمی انداخت..نمی دونستم چی ولی یه چیزی این وسط بود و داشت من رو دیوونه می کرد…..

میلاد با صدایی که کمی بلند تر از حد معمول بود گفت:
-سامی…

سامیار نگاهش رو با اخمِ شدیدی چرخوند سمت میلاد و با عصبانت گفت:
-سامیار…
قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن