آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۴۱

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

ابروهام پرید بالا و نگاهم رو بینشون چرخوندم که میلاد خونسرد گفت:
-خب بابا..حالا سامی یا سامیار..چه فرقی داره که اینقدر قفلی روش…

سامیار چشم غره ای بهش رفت و غرید:
-وقتی میدونی خوشم نمیاد همون سامیار بگو..چرا هی تکرار میکنین..می دونین دوست ندارم، هردفعه با من بحث نکنین…..

سامان از راهروی اتاق ها اومد بیرون و با خنده گفت:
-حتی ما هم اجازه نداریم بگیم..تو که جای خود داری پسردایی…

مهلا خنده ای کرد و گفت:
-ولی سامی که باکلاس تر از سامیاره…

سامیار نیم نگاهی با اخم به مهلا انداخت و گفت:
-ما بی کلاسیم خب..شما همون سامیار بگو یا اگه کلاست میاد پایین اصلا صدا نکن…

سامان از طعنه ی سامیار خنده ی ارومی کرد و سریع روش رو برگردوند تا بقیه نبینن…

من هم همینطور نشسته بودم و با ابروهای بالا رفته، متعجب و حیرون نگاهم رو بینشون می چرخوندم….

چرا پس به من هیچی نمی گفت؟..تازه گاهی هم خودش میگفت اینجوری صداش کنم…

سامیار سرش رو چرخوند و یه لحظه چشمش به من افتاد که خیره نگاهش می کردم..

سریع خط نگاهم رو گرفت و خیلی حق به جانب گفت:
-تو فرق میکنی..تو خوشگل میگی سامی..

گوشه ی لبم رو از ذوق کشیدم زیر دندونم و سرم رو انداختم پایین…

همزمان صدای سامان که با خنده همراه بود بلند شد:
-عه..پس یکی اجازه ی سامی گفتنو داره..چه سعادتی سوگل…

با خنده نگاهش کردم که سامیار جدی گفت:
-پس چی..نمی خواستی یه فرقی بین سوگل و تواِ نره خر باشه؟..فک کن تو با این قد و قواره، خیلی لوس بگی سامی..اوه….

همه خندیدن و حتی خود سامان هم خنده اش گرفت و چپ چپ به سامیار نگاه کرد:
-زهرمار..

می خندیدم و همراهیشون می کردم اما نه می تونستم نگاهم رو کنترل کنم که سمت ندا نره و نه می تونستم فکرم رو یه لحظه ازش خالی کنم…..

یه چیزایی این وسط بود که من خبر نداشتم و باید هرجور شده می فهمیدم…..

لیوان خالی چاییم رو گذاشتم توی سینی و نگاهی به سامیار و سامان انداختم که خونه رو گذاشته بودن روی سرشون….

ایکس باکس بازی می کردن و هی دعواشون میشد و داد و فریاد می کردن…

نچی کردم و بلند گفتم:
-وای اروم تر..چه خبرتونه اخه..

حتی نمی شنیدن که من دارم صداشون می کنم و حرف می زنم باهاشون…

نگاهی به مادرجون انداختم که با لذت نگاهشون کرد و با خنده سری به تاسف تکون داد و عینکش رو روی چشم هاش جابجا کرد و دوباره مشغول کارش شد….

داشت گوشه ی لباس سامان که پاره شده بود رو می دوخت و سرگرم بود…

دوباره نگاهم رو به سامیار دوختم و صداش کردم:
-سامیار..سامی یه لحظه قطع کن کارت دارم خب..چرا اینطوری میکنی…

سامان بازی رو نگه داشت و رو به سامیار با عجله و بی حوصله گفت:
-ببین چیکارت داره دیگه اه..دو ساعت داره صدات میکنه..نفهمیدم چی بازی کردم اصلا….

زل زل به سامان نگاه کردم و با حرص گفتم:
-نفهمیدی چی بازی کردی؟..اصلا تو این دنیا بودین که حواستون بخواد پرت بشه؟..چی میگی مرد حسابی…

خندید و گفت:
-خیلی خب حالا..زود باش الان…

سامیار پرید تو حرفش و سرش رو تکون داد:
-چیه سوگل؟..

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
-من امروز میرم پیـ….

انقدر سریع اخم هاش رفت تو هم و حالت نگاهش عوض شد که بی اختیار حرفم رو خوردم…

چشم هاش رو ریز کرد و سرش رو تکون داد:
-چی؟

یه جوری نگاهم می کرد که نمی تونستم حرفم رو تکرار کنم..چرا اینطوری می کرد…

نیم نگاهی به سامان انداختم که چشمش به سامیار بود و با ابروهای بالا رفته نگاهش می کرد…

اب دهنم رو قورت دادم و مردد گفتم:
-برم پیش سورن..از بعد اون اتفاقات دیگه ندیدمش..سرهنگ گفت هنوز پیش خودشونه…

سامیار چپ چپ نگاهم کرد و دوباره نگاهش رو دوخت به تلویزیون:
-لازم نکرده..بهتر بشم خودم میبرمت…

-ولی اخه…

پرید تو حرفم و با جذبه و محکم گفت:
-گفتم نه سوگل..اینقدر چونه نزن با من…

با خجالت به مادرجون نگاه کردم که خودش رو سرگرم لباسی که می دوخت کرده بود و وانمود می کرد حواسش به ما و بحثمون نیست…..

با اصرار گفتم:
-خب بگو چرا میگی نه؟..من دلم تنگ شده براش میخوام ببینمش….

سامان سوالی سرش رو تکون داد که لبم رو گزیدم:
-داداشمو بعد از چندین ماه یه روز قبل از تیر خوردن سامیار تونستم ببینم..اونم چند دقیقه بیشتر نشد..بعد از اونم باز دیگه ندیدمش…..

سامان چشم هاش رو باز و بسته کرد..بغض کردم و اروم گفتم:
-دلم براش تنگ شده خب..من فقط اونو دارم..اونم نبینم؟..اونم از من خبر نداره دیوونه میشه بخدا..الان کلی نگرانم شده….

سر سامیار با حرص برگشت طرفم و با اخم های تو هم و لحنی خشن و محکم گفت:
-وقتی می دونست تو خونه ی یه پسر مجردی دیوونه نمیشد؟..وقتی تو بغل من بودی نگران نمیشد؟..حالا واسه اینکه منو حرص بدی شده داداش نمونه و غیرتی؟….

چشم هام گرد شد و مات موندم..چی میگفت؟..این چه حرفی بود که جلوی مادرش اینا میزد؟…

خدایا..این سامیار چرا وقتی عصبانی میشد چفت و بست دهنش درمیرفت و دیگه حرف هاش رو مزه نمیکرد؟…..

چشم هام بسته شد و گلوم رو بغض گرفت..نفس بریده و با صدایی تحلیل رفته نجوا کردم:
-چی میگی سامیار؟..

چشم هام رو باز کردم و با اشک هایی که اماده ی ریختن بودن خیره اش شدم و تکرار کردم:
-چی میگی؟..

با اخم هایی که به شدت تو هم کشیده بود نگاهم کرد و ارومتر گفت:
-میدونی من عصبی بشم قاطی میکنم پس اینقدر رو مخم نرو..گفتم خودم بهتر بشم می برمت..با این اوضاع لامصبم نمی تونم راه بیوفتم تو خیابونا تورو به داداشت برسونم…..

با التماس به سامان که خیره بود به من نگاه کردم…

سرش رو با تاسف تکون داد و رو به سامیار گفت:
-من میبرم و خودمم میارمش..

سامیار با لج و حرص گفت:
-نه نه نه..گفتم خودم میبرمش..گوه نزنین به اعصاب من…

زبونم رو روی لب هام کشیدم و با ملایمت گفتم:
-به خدا زود میام عزیزم…

بی توجه به من چرخید سمت تلویزیون و با اخم به سامان گفت:
-اینو پلی کن بازی کنیم..میر.نین به اعصاب ادم…

بالاخره صدای اعتراض مادرجون هم بلند شد:
-خجالت بکش سامیار..جلوی دوتا بزرگتر این چه مدل حرف زدنه..هی هیچی نمیگم بدتر میکنی..بزار بره دختره..اینجا زندونیش کردی که چی؟..حق نداری جلوشو بگیری و محدودش کنی..نمی خواد که بره خوشگذرونی، دلش واسه برادرش تنگ شده..اینقدر گیر بیخود نده……

سامیار دسته ی ایکس باکس که دستش بود رو پرت کرد روی زمین و نگاهی به مادرش انداخت:
-لطفا تو بحثِ زن و شوهر دخالت نکنین…

لبم رو محکم گزیدم:
_سامیار خجالت بکش این چه حرفیه…

چشم غره ای بهم رفت:
-تقصیره تواِ دیگه..

-من واسه چی؟..تو داری شلوغش میکنی..مگه کجا میخوام برم..میرم یه سر به داداشم بزنم…

لبخنده کجی زد و با ملایمتی تصنعی گفت:
-گفتم نه..بسه دیگه‌ عزیزدلم..بس کن..بسه…

تا خواستم حرف بزنم یهو با صدای نعره اش چهار ستون بدنم لرزید و تو جام پریدم:
-بســــــــه…

هین بلندی کشیدم و کف دستم رو روی دهنم گذاشتم..چرا یهو دیوونه میشد اخه….

مادرجون با نفس نفس از ترس و با حرص گفت:
-زهرمار..

سامان شونه اش رو گرفت گرفت و چرخوندش سمت خودش:
-داد نزن مرتیکه..چه خبرته..چرا لج کردی..میگم خودم میبرم و میارمش..دختره دلش تنگ شده چرا نمیذاری….

اشک از چشمم ریخته و تا زیر چونه ام شره کرده بود که با حرص از جام بلند شدم..

به چه حقی جلوی مادر و برادرش با من اینجوری حرف میزد..داد میزد و هرچی از دهنش درمیومد بهم میگفت….

پشت دستم رو کشیدم روی اشک صورتم و با صدایی گرفته گفتم:
-من میرم…

هنوز حرف کامل از دهنم درنیومده بود که درجا گفت:
-تو غلط میکنی..

-میرم..ولی واسه برگشتنم هیچ نظری ندارم..شایدم نیومدم اصلا…

تو جاش نیمخیز شد و با صورت سرخ شده از عصبانیت گفت:
-تو بیخود می کنی منو تهدید میکنی..

با اینکه نگرانش بودم اما مصمم بهش نگاه کردم..خیلی داشت حرص می خورد و تو جاش جابجا میشد..زخمش چیزیش نشه یه وقت…..

با این حال نمی خواستم کوتاه بیام و گفتم:
-تو مجبورم میکنی..اگه جای من بودی چیکار میکردی؟..واسه یه بیرون رفتن دو ساعت مخ مارو خوردی..اگه اون همه رمز و رازی که تو توی زندگیت داری رو من داشتم یه لحظه هم باهام نمی موندی و پرتم میکردی بیرون……

اخم هاش رو بیشتر کشید تو هم و سرش رو کمی چرخوند و با چشم های ریز شده گفت:
-چی؟..منظورت چیه؟…

با سکوت نگاهش کردم و بعد سرم رو تکون دادم:
-هیچی..منظوری نداشتم…

-تو هیچوقت بی منظور حرف نمیزنی..بگو چی شده…

اب دهنم رو قورت دادم:
-هیـ..هیچی..چیزی نشده…

دوباره صدای نعره اش بلند شد و جیغ خفه ای کشیدم:
-غلط میکنی بی منظور حرف میزنی..کجا میخواهی بری که راست و دروغو داری میکشی وسط..کجا؟….

دوتا دستم رو روی دهنم گذاشتم و با چشم های گرد شده نگاهش می کردم..این حرف ها چی بود میزد…

من دلم از ندا و داستانی که ازش خبر نداشتم پر بود..منظورم به اون بود ولی چون گفتم چیزی نیست فکر می کرد بهونه میارم که بتونم برم بیرون….

دوتا قطره اشک از چشمم ریخت روی دست هام که هنوز روی دهنم بودن…

باورم نمیشد همچین حرف هایی بهم بزنه..مگه با یه دختر خراب طرف بود که می گفت بهونه میگیری کجا می خواهی بری…..

نفس عمیقی کشیدم و با ناامیدی نگاهش کردم:
-میرم سورنو ببینم..زندگی من مث کف دسته..همه ازش خبر دارن..هیچ چیز پنهونی تو زندگیه من نیست..خصوصا تو که از اب خوردنمم خبر داری..برعکسه من که هیچی از تو و زندگیت و گذشتت نمیدونم……

انگشت اشاره امو گرفتم طرفش و با گریه گفتم:
-من بخاطره عشق و دوست داشتنم به تو اعتماد کردم..از روی هیچی بهت اعتماد کردم که حالا این حرفارو بهم بزنی؟..خجالت بکش..خجالت بکش….

مادرجون از جا بلند شد اومد محکم بغلم کرد و گفت:
-هیس..اروم دخترم چیزی نیست..

پیراهنش رو از پشت تو مشتم گرفتم و زار زدم:
-من هیچ چیز پنهونی ازش ندارم..میگه..میگه کجا..میخواهی بری..که..که بهونه میگیری..مگه من جایی دارم که برم……

گـــ?ـردابــــ?ــ, [۲۹٫۰۱٫۱۹ ۱۰:۲۸]
#پارت۳۲۷

میون گریه ام صدای اروم سامیار رو شنیدم:
-میگم منو عصبی نکن که چفت دهنم وا بره..صدبار گفتم اون لحظه چرت و پرت زیاد میگم اونوقت نشسته واسه حرفای من گریه میکنه…..

با گریه و حرص گفتم:
-من مثل تو نیستم..مثل تو نیستم…

یه جست تو جاش زد و همونطور نشسته خودشو کشید جلو و با صدای بلندی که سعی می کرد کنترلش کنه گفت:
-منظورت چیه؟..چی میگی؟..واضح بگو بفهمم جوابتو بدم…

سامان شونه اش رو گرفت و کشیدش عقب:
-ول کن دیگه پسر..بسه..هم خودتونو دیوونه کردین هم مارو..شورشو دراوردین بسه دیگه…

سامیار با ارامشی مصنوعی به سامان نگاه کرد و درحالی که از شدت عصبانیت، عرق از سر و صورت و گردنش میریخت گفت:
-کاری ندارم..فقط می خوام بدونم منظورش چیه که هی میگه مث تو نیستم و برعکسه تو و با تو فرق دارم و این حرفا….

بعد نگاهش رو چرخوندم سمت من و دست راستش رو گذاشت روی سینه اش، جایی که زخمش بود و اروم گفت:
-هوم؟..منظورت چیه…

با نگرانی به دست و سینه اش نگاه می کردم که دوباره صداش رفت بالا:
-با توام..گریه نکن..به من نگاه کن ببینم چی میگی…

-داد..داد نزن…

چشم هاش رو با حرص روی هم گذاشت و نفس عمیقی کشید و کمی بعد باز کرد..با ارامشی تصنعی نگاهم کرد و گفت:
-باشه داد نمی زنم..منظورت چیه؟..کسی چیزی گفته بهت؟…

مردد نگاهش کردم..اگه بگم، معلوم نیست چه عکس العملی نشون بده..تازه من که هنوز مطمئن هم نیستم..شاید اصلا اون چیزی که من فکر می کردم نباشه….

زبونم رو روی لبم کشیدم و نگاهی دوباره به سینه ی سامیار کردم و گفتم:
-بعدا حرف میزنیم…

جدی و خشن نگاهم کرد:
-همین الان حرف میزنیم..دهن منو سرویس کردی و حالا میگی بعدا حرف میزنیم؟..چی فکر کردی با خودت…..

مادرجون چشم غره ای بهش رفت و گفت:
-خیلی خب..بذارین وقتی خودتون دوتا بودین حرف بزنین..جلوی ما نمیشه…

پوزخنده کوچیکی زدم:
-این چه حرفیه مادرجون..دو ساعت جلوی شما هرچی از دهنش دراومد بار من کرد..دیگه چه چیزی مونده که شما ندونین…

با لجبازی گفت:
-دستم درد نکنه..حقت بود..

با حرص نگاهش کردم و مادرجون شونه ام رو فشرد و گفت:
-ما که غریبه نیستیم مادر..تورو هم میشناسیم اون هرچی بگه واسه خودش گفته..ولی تو ساکت نباش..می دونم یه چیزی هست که داره اذیتت میکنه..تو دلت نگه ندار….

با بغض به مادرجون نگاه می کردم که صدای سامیار بلند شد:
-نچ..الان دوباره استارت گریه رو میزنه..

سامان خنده اش گرفت و به زور جلوی خودش رو گرفت و من بی توجه به اونها رو به مادرجون گفتم:
-اون همه ی زندگی منو میدونه..هیچی رو ازش پنهون نکردم..اما اینکه تمام گذشته اش رو از من مخفی کرده، داره منو میکشه..من تمام زندگیمو واسش ریختم رو دایره…..

سامیار با عصبانیت حرفم رو قطع کرد:
-واسه همین چند ماه تو خونه ام جاسوسی می کردی؟..امارِ لحظه به لحظه ی زندگیمو به اون نامردای دی.وس میدادی؟..جوری که حتی از اب خوردنمم خبر داشتن…..

با نگاهه خیره ی مادرجون اب شدم و رفتم تو زمین…

مگه دیوونه ای که جلوی مادرش باهاش دعوا میکنی؟..مگه نمی دونی عصبی بشه دیگه نمیفهمه چی داره از دهنش درمیاد؟….

چشم هام رو محکم روی هم فشردم و اروم گفتم:
-ساکت شو..بسه دیگه…

با چشم های پر اشک نگاهش کردم:
-هیچوقت این حرفاتو یادم نمیره سامیار…

-چرا؟..مگه این کارارو نکردی؟..کجای حرفم تهمت و دروغ بود؟..مگه جاسوسی نکردی؟..مگه مدارکو برنداشتی ببری واسه اون بی ناموسا….

پام رو کوبیدم روی زمین و با حرص جیغ زدم:
-نه نه..نبردم..جون خودم و داداشمو به خطر انداختم اما مدارک تورو نبردم…

پشت دستم رو روی صورتم کشیدم و اشک هام رو پاک کردم و هق زدم:
-واسه اینکه تورو از دست ندم و یه راهه برگشت داشته باشم با جون داداشم، تنها کسی که داشتمم بازی کردم..چی میگی تو..بی معرفت..بی معرفت…..

همینطور خیره و مات تو دهنم خیره شده بود و نجواگونه گفت:
-پس چیکار کردی؟..

-از همشون کپی گرفتم بردم..اصلشون رو دادم دست عسل نگه داره تا وقتی که خودم بیام ازش بگیرم یا اگه چیزیم شد برسونه دست تو….

دوباره صدام رو بردم بالا و با حرص گفتم:
-من بخاطره تو از همه چیزم گذشتم..اما تو..تو حتی به خودت زحمت نمیدی دهنتو باز کنی و بگی چی تو اون گذشته ی کوفتیت هست که من اینقدر عذاب نکشم…..

-چرا کلید کردی رو گذشته ی من..

چونه ام دوباره از بغض لرزید و نالیدم:
-چو..چون یه چیزایی میبینم که اذیتم میکنه..حداقل اگه خبر داشته باشم کمتر زجر میکشم و غصه ی ندونستنش رو نمی خورم..می دونم دیگه حداقل اینقدری واست هستم که گذشته ات رو باهام شریک بشی…..

-گذشته ی تلخ من شریک شدن نداره..همون بهتر که خبر نداشته باشی…

خیره نگاهش کردم و بعد سرم رو تکون دادم..وقتی نمی خواست بگه خودم رو جلوش می کشتم هم چیزی نمی گفت….

جفت دست هام رو کشیدم روی صورتم و اشک هام رو پاک کردم…

لبخند بی حالی به مادرجون زدم و اروم گفتم:
-ببخشید هی داد زدیم اذیتتون کردیم…

سرش رو به نشونه ی مهم نیست تکون داد و بدون اینکه به سامیار نگاهی بندازم، راه افتادم سمت اتاقی که اینجا مال ما بود….

چند روزی از دعوای اون روزمون می گذشت و من همچنان قهر بودم با سامیار..اون هم تلاشی واسه برداشتن فاصله ی بینمون نمی کرد….

شب ها می اومد کنارم می خوابید اما نه حرف می زدیم باهم و نه بغلم می کرد…

می دونستم متنفره از اینکه به هردلیلی جامون رو جدا کنیم و خودم هم نمی خواستم فاصله رو بیشتر از اینی که هست بکنم…..

من پشتم رو بهش می کردم و می خوابیدم..سامیار اما رو به سقف می خوابید و هیچوقت بهم پشت نمی کرد….

با صدای مادرجون ظرف خورشت رو برداشتم و نگاهش کردم:
-جانم؟..

با چشم و ابرو به سامیار که تو سالن نشسته بود اشاره کرد و گفت:
-هنوز روابط حسنه نشده؟..

من هم نیم نگاهی به سامیار انداختم..داشت با سامان حرف میزد اما سنگینی نگاهش رو هرچند دقیقه یکبار حس می کردم که خیره میشد بهم…..

سرم رو با ناراحتی به نشونه ی نه تکون دادم و مادرجون نچ نچی کرد و اروم گفت:
-ولی امشب فرق داره با شب های دیگه نه؟..حس کردی خودتم؟..یه لحظه هم نگاهش رو از روت برنمیداره….

از این همه دقتش خنده ام گرفت و فهمیدم نگرانِ رابطمون شده:
-نمیدونم چشه..دیوونه شده فک کنم…

با شیطنت ابرویی بالا انداخت و دیس برنج رو هم داد دستم و گفت:
-اره..بیا مادر اینم بگیر ببر سر سفره..رفتی اینقدر خوشگل موشگل کردی..پسرم دیگه طاقت نداره خب..کاملا معلومه کلافه شده….

رفتم دیس برنج و خورشت تو دستم رو گذاشتم روی سفره و دوباره برگشتم تو اشپزخونه و گفتم:
-ولی تا از گذشته نگه و بخاطره حرفایی که بهم زده معذرت نخواد، باهاش اشتی نمیکنم…

انگار نه انگار که مادرِ سامیاره و داریم درمورده پسرش حرف میزنیم..سرش رو جدی تکون داد و گفت:
-اره اره..خوب اذیتش کن، هرچی میخواهی ازش بپرس..بعد اشتی کن…
قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن