آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۴۳

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

من هم اخم کردم و با ناراحتی تصنعی گفتم:
-اِ من که چیزی نگفتم..

-اون لبخندت هزارتا حرف داشت…

دوباره لبخند زدم و از موقعیت استفاده کردم:
-باید برم دیدنِ سورن..

درحالی که چشم هاش خیره به لب هام بود گفت:
-باشه میبرمت..

-همین فردا..
-خیلی خب..گفتم باشه…

وای از حالش چه ذوقی کرده بودم..تو دلم همینطور داشت قند اب میشد…

اولین بار بود انقدر به وضوح بی قراری و بی تابی سامیار رو میدیدم و وقتی فکر می کردم بخاطره من اینجوری شده کلی حال می کردم….

دست هام رو دور گردنش حلقه کردم که نگاهه بی تابش چرخید سمت چشم هام و گفتم:
-جلوی مادر جون اینا…

با حرص باز حرفم رو قطع کرد:
-اینقدر باج نگیر سوگل…
-اِ سامی…

باز نگاهش بی قرار شد و سرش رو کلافه تکون داد:
-دیگه جلوشون اونجوری حرف نمیزنم…

-هیچوقت ها..
-خیلی خب..

لبخندم مهربون شد و دستم رو روی صورتش نوازش وار حرکت دادم:
-چرا اینجوری شدی تو اخه؟..

با اخم نگاهم کرد و جواب نداد..لبم رو به دندون گرفتم و دست هام رو دور گردنش محکم تر کردم….

روی لب هام رو که هنوز زیر دندونم بود رو بوسه ی ی سریعی زد و عقب کشید…

من هم دیگه بی طاقت شده بودم و با حالی عجیب سرش رو کشیدم سمت خودم و لب هام رو محکم روی لب هاش گذاشتم و همزمان شروع به بوسیدن هم کردیم….

محکم و باولع می بوسید و با دست هاش موهام رو کنار میزد و صورتم رو قاب می گرفت..من هم محکم به گردنش چسبیده بودم و با حرارت جواب بوسه هاش رو می دادم…

تمام تنم تب کرده بود و از طرف سامیار گرما بهم اشاعه میشد و بی قرار ترم می کرد…

نفس کم اورده بودم که سرم رو کمی عقب کشیدم و متوجه شد..لب هام رو ول کرد و سرش رو تو گودی گردنم فرو کرد و یه جوری می بوسید که مطمئن بودم فردا جاش بدجور کبود میشد….

موهای پشت سرش رو چنگ زدم و صورتم رو به کنار گردنش چسبوندم…

چشم هام رو محکم بهم فشردم و از حرارت دهن و نفسش اهی کشیدم که مثل همیشه زیرلب با حرارت گفت:
-جووونم…

بدون حرف چسبیدم بهش و دلم می خواست اینقدر خودم رو بهش فشار بدم تا حل بشم تو وجودش و دیگه هیچوقت از هم جدا نشیم….

سامیار سر بلند کرد و نگاهم که به صورتش افتاد لبم رو گزیدم..صورتش گلگون و خیس عرق و چشم هاش خمار شده بود…

دست هاش رو دو طرفم جک زد و بوسه ی نرم و کوتاهی روی لب هام نشوند…

لبخنده خماری زدم و بی اختیار دست هام رفت سمت دکمه های پیراهنش و وقتی بازشون کردم، خودش زودتر پیراهن رو از تنش دراورد و پرت کرد پایین تخت….

دوباره خم شد روم و گردنم رو با یه دستش به حالت خفه کردنم گرفت و لب هام رو محکم میون لب هاش فشرد و اون یکی دستش رو انداخت تو یقه ام و تا خواستم جلوش رو بگیرم محکم دستش رو کشید پایین و دکمه های پیراهنم هرکدوم به یه طرف پرت شدن…..

چشم هام رو بستم و همون دست سامیار محکم روی تنم حرکت کرد و اه و ناله ای عمیق از ته گلوم بلند شد که زیر لب پچ زد:
-جونم..اه بکش..ناله کن..تو گوش من..واسه من…

پشت کمرش رو چنگ زدم و دوباره حرکاتش تند و خشن شد…

این مدل رفتارش تو رابطه، هیچ صدمه ای به من نمیزد و من هم با جون و دل خواهان این داغی و رفتار پر خشونتش بودم چون حال خودمم اینجوری بهتر میشد…..

هنوز نفسم درست جا نیومده بود و خودم رو تو بغل سامیار جمع کرده بودم و صورتم هم روی سینه اش بود….

دوتامون به پهلو خوابیده بودیم و یه دستش زیر سرم بود و اون یکی دستش پشت کمرم…

بدنش هنوز داغ بود و با سر انگشت های یه دستش پشت کمرم رو نوازش میکرد و انگشت های اون یکی دستش تو موهام بودن….

از حال خوبی که داشتم، لبخندی روی لبم نشست اما یهو از سوزش لب هام بی اختیار اخی گفتم که حرکت دست های سامیار روی تنم متوقف شد….

با صدایی که بم و گرفته بود گفت:
-چی شد..

اخم هام رو جمع کردم و گفتم:
-لبم می سوزه..

دستش رو اورد زیر چونه ام و سرم رو کشید بالا و گفت:
-میسوزه؟..

نگاهش رو به لبم دوخت و اخم هاش کم کم تو هم فرو رفتن و دقیق تر به لبم نگاه کرد:
-اِ این چیه..
-چیه؟..چی شده؟..

سر انگشت هام رو روی لب هام کشیدم و منتظر بهش نگاه کردم و معلوم بود که خنده اش گرفته اما نمی خواست نشون بده….

لب هاش رو روی هم فشرد و سرم رو اورد بالاتر و به گردن و قفسه ی سینه ام نگاهی انداخت…

هرچی نگاهش پایین تر می رفت چشم هاش گردتر میشد و لب هاش رو محکمتر روی هم می فشرد…..

متعجب و با حرص گفتم:
-سامیار چرا اینطوری میکنی..

خواستم از روی تخت بلند بشم برم جلوی اینه اما سریع دست ها و پاهاش رو دورم پیچید و اجازه داد…..

زبونم رو روی لب هام کشیدم و صداش کردم:
-سامی..

موهام رو نوازش کرد و سرم رو فشار داد روی سینه اش و اروم گفت:
-جون..چیزی نیست یکم رد وحشی بازی های من مونده رو تنت…

اول متوجه منظورش نشدم اما با یکم فکر کردن چشم هام گرد شد و با صدایی که یکم بلند شده بود گفتم:
-اِ اِ..اِوا..روی لبمم هست؟…

کشدار و با لحنی پرخنده گفت:
-ارههههه روی لبتم هست..

-دیگه کجا هست سامیارِ وحشی؟..واسه چی مواظب نیستی..من فردا جلوی مادرجون اینا چیکار کنم؟….

-خب لباس پوشیده بپوش…

پوفی کردم و با حرص گفتم:
-لبمو چیکار کنم؟..

یکمی فکر کرد و بعد با پررویی نیشخندی زد و گفت:
-اگه فردا با این وسایل رنگ و لعابت نتونستی بپوشونیش، این ماسک های پزشکی هست، از اونا برات میگیرم بزن….

شروع کردم با مشت به زدنش و با حرص گفتم:
-دیگه چی..خجالت نمیکشی..بخاطره کارای تو من ماسک بزنم..خیلی پررویی سامیار….

مچ دستم رو گرفت تا جلوی مشت هام رو بگیره و روی موهام رو بوسید و گفت:
-خب عزیزم واسه چی همون لحظه اعتراض نمیکنی که حواسم باشه..هیچی نمیگی و منم فک می کنم اذیت نیستی ادامه میدم….

صورتم رو دوباره تو سینه اش قایم کردم و با صدای خفه ای گفتم:
-اذیت نمیشم که..

با مکث کوتاهی با همون لحن ادامه دادم:
-خوشمم میاد…

نفسش رو فوت کرد تو موهام و با سرخوشی گفت:
-ببین خودت هی سنسورای منو فعال میکنی بعد ناز میکنی..

وقتی دید چیزی نمیگم، خندید و گفت:
-پس خوشت میاد..

دستش رو اورد سمت صورتم و خواست سرم رو از روی سینه اش بلند کنه تا بتونه بینتم اما محکمتر صورتم رو چسبوندن بهش و اجازه ندادم…..

باز خندید و تو گوشم گفت:
-جان..خجالتم میکشه..

دستم رو انداختم روش و با مشت زدم تو شونه اش تا ساکت بشه اما دوباره گفت:
-پس یه بسته ماسک بگیرم ممکنه روزای دیگه هم به کارمون بیاد…

-وای سامیار بسه…

همونطور با خنده محکمتر بغلم کرد و دیگه چیزی نگفت…

موهام رو از دور گردنم جمع کرد و سرش رو خم کرد و اول زیر گوشم و بعد گردنم رو بوسید…

دست هاش رو با یه حال عجیب دورم محکمتر کرد و گفت:
-بهتری؟..

دستش رو روی شکم و کمر برهنه ام حرکت داد..هنوز هیچکدوم لباس تنمون نکرده بودیم و زیر ملافه برهنه بودیم….

تو این چند باری که با هم بودیم همیشه اولش درد عجیبی داشتم واسه همین همش نگران بود و در طول رابطه و حتی بعدش هی حالم رو می پرسید….

سرم رو به نشونه ی مثبت درجواب سوالش تکون دادم که کمی محسوس تر کمرم رو نوازش کرد و گفت:
-مطمئنی؟..دیگه درد نداری؟…

گوشه ی لبم رو گزیدم و با خجالت گفتم:
-نه خوبم..

مکثی تقریبا طولانی کرد و بعد با تردید گفت:
-اگه خوابت نمیاد یکم حرف بزنیم…

اخم هام رفت تو هم و سرم رو بلند کردم و به صورت جدیش نگاه کردم:
-در مورده چی؟..

بی پلک زدن، چند لحظه خیره و جدی تو چشم هام نگاه کرد و بعد پچ زد:
-گذشته ی من..

با تعجب نگاهش کردم..الان می خواست حرف بزنه؟..یه جوری گفت بعدا میگم فکر کردم منظورش یکی دو ماه دیگه اس…..

اگه می خواست همین امشب بگه چرا همون موقع نگفت پس…

سوگلِ خنگ اون لحظه اون انقدر تو کف بود و وحشی شده بود، مگه چیزی یادش میومد که به تو بگه..چه حرفی میزنیا….

از این فکر خنده ام گرفته بود اما صورت جدی و متفکرش اجازه ی خندیدن بهم نمیداد…

دلم شور میزد..انگار قلبم زودتر متوجه شده بود که چیزای خوبی قرار نیست بشنوه که اینطور با شدت می کوبید….

سرم رو به تایید تکون دادم و ازش جدا شدم و ملافه رو گرفتم دورم و نشستم روی تخت…

با اخم و تعجب گفت:
-کجا؟..واسه چی بلند شدی؟…

-یه چیزی بپوشم اینطوری که نمیشه…

ابروهاش رفت بالا و خودش هم لبه ی تخت نشست و دست دراز کرد شلوارکش رو از پایین تخت برداشت و گفت:
-بشین همینجا هوا سرده..من میارم واست…

تشکر کردم و تکیه دادم به تاج تخت و منتظر نشستم….

شلوارکش رو پوشید و رفت سر کمد تو اتاق و یه دست لباس برداشت داد بهم و خودش دوباره روی تخت دراز کشید….

پشت بهش تند تند تاپ و شلوارک قرمز مشکی که اورده بود رو پوشیدم و چرخیدم طرفش و با استرش بهش نگاه کردم….

با دلگرمی نگاهم کرد و دستش رو دراز کرد طرفم و اشاره کرد برم پیشش…

لبخندی بهش زدم و چهار دست و پا روی تخت خزیدم و خودم رو انداختم تو بغلش و دستش رو دور شونه ام حلقه کرد….

گونه ام رو گذاشتم روی سینه ی لختش..فقط شلوارکش رو پوشیده بود و بالا تنه اش برهنه بود و من داشتم صورتم رو مثل یه بچه گربه میمالیدم بهش…..

سامیار موهام رو با اون یکی دستش از دورم جمع کرد و انداخت پشتم و با انگشت هاش مشغول بازی و نوازش کردن لاله ی گوشم شده بود….

انقدر اون شب حس خوب بهم داده بود که دوست داشتم بهش بگم امشب نه..امشب بی خیال حرف زدن شو..بگذار امشب حالم همینطور خوب بمونه…..

اما می ترسیدم دیگه پشیمون بشه و چیزی نگه..حالا که تصمیم گرفته بود حرف بزنه نباید جلوش رو می گرفتم….

سرم رو یکم اوردم بالا و نگاهش کردم که متفکر به یه گوشه خیره شده بود اما وقتی حس کرد من دارم نگاهش می کنم، سریع نگاهش رو چرخوند طرفم…..

لبخنده کمرنگی زد و گفت:
-جانم؟..

-چرا ساکتی پس؟…

سرش رو تکون داد و نگاهش رو دور اتاق چرخوند و با صدای ارومی گفت:
-سوگل میبینی که دارم بهش میگم گذشته..یعنی هیچ ربطی به زندگی الانمون نداره….

نگاهم کرد و با مکث ادامه داد:
-ازش جز یه خاطره ی تلخ دیگه چیزی نمونده..نمی خوام حرفام که همش درمورده گذشته اس روی زندگی الانم تاثیری بذاره..متوجهی که؟….

منظورش رو فهمیدم..داشت غیرمستقیم میگفت که هرچی میگم همینجا باید فراموش بشه..می خواست اتمام حجت کنه که بعدا بخاطره گذشته اش مشکلی پیش نیاد….

سرم رو با اطمینان تکون دادم:
-هرچی که الان بگی اگه ربطی به زندگیمون نداشته باشه و تاثیری روش نذاره، همینجا برای همیشه چال میشه….

اون هم سرش رو تکون داد و دوباره نگاهش رو چرخوند گوشه ی اتاق و سکوت کرد…

انگار نمی دونست چطوری و از کجا شروع کنه..من هم چیزی نگفتم تا حرف هاش رو تو ذهنش جمع و جور کنه….

فقط دستم رو روی سینه اش حرکت میدادم و نوازشش می کردم تا اروم بشه و اون هم انگشت هاش رو بین موهای من حرکت میداد…..

نفسش رو محکم فوت کرد بیرون و باز هم چیزی نگفت…

با تعجب سرم رو کمی گرفتم بالا و نگاهش کردم:
-سامیار چرا حرف نمیزنی پس؟…

تو چشم هام خیره شد و با لحن عجیبی گفت:
-نمی دونم چی باید بگم…

پلک زد و نگاهه سرخش رو ازم گرفت و دوباره با همون لحن گفت:
-چی بگم..از کجا شروع کنم..اینقدر گذشته ی من گند و مزخرفه که حتی نمی خوام به خودمم یاداوریش کنم..اما تو درست میگی، حق داری بدونی..باید بدونی….

تا خواستم چیزی بگم اجازه نداد و گفت:
-نه..اصلا..تا حرفام تموم نشده هیچی نمیگی..بزار تمومش کنم بعد هرچی خواستی بگو…

سرم رو تکون دادم و زبونش رو روی لب هاش کشید و گفت:
-ماجرای شاهین و بابام رو یه روز دیگه واست میگم..الان فقط میگم چرا از این خونه رفتم…

مکث کوتاهی کرد و بعد پوزخند زد:
-البته باید بگم انداختنم بیرون…

لبم رو گزیدم که دوباره لب هاش رو با زبون خیس کرد و دست هاش رو دورم محکمتر کرد و زیر لب گفت:
-چند سال پیش من و ندا نامزد بودیم…

تنم لرزید و چشم هام گرد شد..لعنتی…

می دونستم این وسط یه چیزی هست..خدایا..نامزد..نامزد دیگه چیه…

تند سرم رو از روی سینه اش بلند کردم و نگاهش کردم..چی میگفت…

شوکه شده بودم و می خواستم بگم “یه بار دیگه تکرار کن ببینم درست شنیدم یا نه” اما نمی تونستم….

دهنم باز میشد اما صدایی درنمیومد و دوباره بسته میشد…

ته دلم خالی شده بود..خدایا یه بار بکش راحتم کن دیگه، این عذاب ها چی بود که من هرروز باید می کشیدم….

اشک تو چشم هام جمع شده بود..چطور می تونست همچین چیزی رو تا الان از من مخفی کنه…

با بغض نگاهش کردم که اخم هاش رو کشید تو هم و نگاهش رو ازم دزدید…

اب دهنم رو قورت دادم و خودم رو ازش جدا کردم و دو زانو کنارش روی تخت نشستم….

سردرگم نگاهش کردم و بالاخره تونستم صدام رو پیدا کنم:
-چی؟..

سرم رو چپ و راست تکون دادم و تکرار کردم:
-چی میگی سامیار؟…

از حالت دراز کشیدن دراومد و نشسته، کمرش رو تکیه داد به تاج تخت و دست به سینه شد و شروع کرد به حالت عصبی پاهاش رو تند تند تکون دادن…..

اخم هاش رو تا جایی که میشد کشیده بود تو هم و هی نگاهش رو عصبی تو اتاق می چرخوند…

زدم به بازوش تا حواسش رو بهم جمع کنه و تا نگاهم کرد با بغض گفتم:
-چقدر؟..

همونطور عصبی و با تشر گفت:
-واسه چی گریه میکنی؟..

-میگم چقدر نامزد بودین؟…

دوباره نگاهش رو تو اتاق چرخوند و زیرلب گفت:
-یک سال و چند ماه…

چشم هام گرد شد و با تردید انگار که اشتباه شنیدم، تکرار کردم:
-چقدر؟..

عصبی و بلندتر با حرص گفت:
یک سال و دو سه ماه..

-یا خدا..پس..چرا..چرا جدا شدین..الان دیگه باید بچتون رو بغل می کردین..چرا جدا شدی ازش…

پاهاش رو از روی تخت جمع کرد و خودش رو کشید طرفم و درحالی که صورتش دقیقا روبروی صورتم بود، عصبی گفت:
-اون نامزدی به اجبار مادرامون بود…

-چه اجباری لعنتی..یک سال و چند ماه به اجبار مادرت نامزد داشتی؟…

اشک از چشم هام ریخت روی صورتم و با بغض و لرزون زیرلب، تاکیدی گفتم:
-دوستش داشتی…

با خشم و حرص داد زد:
-نه نه نه..مجبور بودم..مادرم حالش خوب نبود مجبور بودم هرچی میگه قبول کنم…

چنگ زدم به بازوش و با التماس تو صورتش نگاه کردم:
-چرا جدا شدین؟..چون دوستش نداشتی ازش جدا شدی دیگه ها؟…

تو سکوت به چشم هام نگاه کرد که با گریه گفتم:
-بگو اره لعنتی..بگو دوستش نداشتم ازش جدا شدم..بگو چون اجباری بود ولش کردم..یه چیزی بگو….

داشتم خودم رو گول میزدم..می خواستم حرف هاش رو باور کنم و به خودم بقبولم راست میگه، اخرش هم ولش کرده چون نمی خواستش….

تکونش دادم و با التماس بیشتری گفتم:
-ها؟..

سرش رو انداخت پایین و زمزمه وار گفت:
-خیانت کرد….
قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن