آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۴۵

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

پلک محکمی زدم و لبم رو گزیدم:
-چرا؟..

شونه ای بالا انداخت و دستش رو که دور کمرم بود حرکت داد و اروم کمر و پهلوم رو نوازش می کرد…

دلم میخواست جیغ بزنم که زودتر ادامه بده اما اون متفکر به روبرو خیره شده بود و کمر من رو نوازش می کرد….

انگار حواسش اینجا نبود و رفته بود به اون روزهایی که داشت تعریف میکرد….

نمی خواستم اذیتش کنم و هی بهش فشار بیارم که زودتر تعریف کنه اما داشتم از کنجکاوی می مردم….

اخر هم طاقت نیاوردم و صداش کردم:
-سامی…

سریع لبخنده محوی روی لب هاش نشست و نگاهم کرد و لب زد:
-جووون..

تو اوج ناراحتی هم می گفتم “سامی” حالش عوض میشد و من کیف می کردم….

لبخندی زدم و با سر انگشت هام روی سینه اش کشیدم و گفتم:
-چرا ساکتی؟..بعدش چی شد؟..چرا سامان اونجوری کرد؟…

نفس عمیقی کشید و اروم، خیلی اروم گفت:
-فقط سامان نبود..خالم، شوهرش، مامانم که بعدا بهوش اومد، دوتا داییم و هرکسی که اونجا بود دهنشونو به بد و بیراه باز کرده بودن..یکی دوبارم که خیلی عصبی می شدن حمله کردن اما بهم نرسیدن…..

اروم و تلخ خندید و ادامه داد:
-اون موقعا هم باشگاه میرفتم و گنده بودما..درسته هیکلم مثل الان نبود و ریزتر بودم اما اونقدری بودم که جلوی کسی که می خواست بزنه رو بگیرم..منتها اینقدر شوکه شده بودم از رفتارشون که اصلا هنگ کرده بودم……

بی توجه به شوخی تلخش چشم هام رو بستم و با انزجار و عصبانیت گفتم:
-کار ندا بود؟…

سرش رو تکون داد و با انگشت هاش چشم هاش رو محکم مالید که خودم رو ازش جدا کردم و با حرص و عصبانیتی زیاد گفتم:
-چه غلطی کرد؟..چی گفته بود بهشون؟..مامانت اینا اینقدر راحت حرفشو باور کردن؟..تو چرا توضیح ندادی؟..اصلا چرا….

-سوگل..

انقدر محکم و جدی صدام کرد که ساکت شدم و با بغض نگاهش کردم…

حالا بقیه هیچی اما سامان و مادرجون مگه بچه ی خودشون رو نمی شناختن؟..چطور تونستن حرف های یه عوضی رو باور کنن….

حالا تازه داشتم متوجه ی خشم و حرص سامیار می شدم که به زور سعی می کرد جلوی خودش رو بگیره و حرف بدی نزنه..اگر الان جلوی من خرخره اش رو می جویدم…..

فکر اینکه یه خانواده، اون هم خانواده ی خودش، سامیار رو تنها گیر اوردن و چکارها کردن و چه حرف ها زدن داشت دیوونه ام میکرد….

بغضم رو به سختی قورت دادم و اروم گفتم:
-منو کشتی..بگو چیکار کرد..

دندون هاش رو محکم روی هم فشرد و با عصبانیت گفت:
-اون از همه ی کارهای من خبر داشت..نمی دونم چندتا عکس از قدیما تو مهمونی از کجا گیر اورده بود..شایدم از قبل داشته و من نمی دونستم..واسه اینکه گند کارهای خودش درنیاد، قبل از اینکه من برم حرفی بزنم زودتر دست به کار شده بود..به پدر و مادرش گفته بود من دارم بهش خیانت میکنم و عکسارو هم به عنوان مدرک بهشون نشون داده بود…..

فشار دستش روی کمرم زیاد شد و با حرص بیشتری گفت:
-اونا هم عکسارو برداشته بودن و اومده بودن خونه ی ما..قبلش به دوتا داییم هم زنگ زده و گفته بودن اونا هم بیان..دختره قشنگ یه سناریوی بی نقص چید و اجرا کرد..منم که سابقه ی درخشانی تو خانواده نداشتم، همه حرفاشونو باور کردن و برعلیه من شدن……

اخم هام بیشتر تو هم فرو رفت و با حرص گفتم:
-بدون اینکه ازت بپرسن باور کردن؟..اینقدر راحت؟..چطور تونستن اخه؟…

این چندمین بار بود که از حرص زیاد پوزخند میزد و انگشت هاش رو محکم لابلای موهاش فرو میکرد….

زبونش رو روی لب هاش که خشک شده بودن کشید و گفت:
-عکسارو باور کردن..اشک ها و مظلوم نمایی های دختره رو باور کردن..بوی دهن من که از صد فرسخی داد میزد مشروب خوردمو باور کردن..رابطه ای که با تمام تلاشم بازم انگار مصنوعی بودنش معلوم بود رو باور کردن..اون لحظه با توجه به اینکه ندا با حرفاش کاملا فکر و دیدشون رو نسبت به من خراب کرده بود هرچی هم میگفتم باور نمی کردن..اینقدر گفتن و فحش دادن و دخالت کردن که فکر مادرم هم بهم ریختن و نگاهش به من کلا منفی شده بود..تحت تاثیر حرفای بقیه قرار گرفت و منو از خونه انداخت بیرون……

دستم روی سینه اش مشت شد و صدای سامیار به وضوح لرزید و ارومتر و با بغضی پنهان گفت:
-از خونه بیرونم کرد و گفت دیگه نمی خوام چشمم بهت بیوفته..گفت ابروی منو بردی..گفت دیگه بچه ای به اسم سامیار ندارم..ازت خجالت میکشم..گفت برو به غلط هایی که میکنی برس و دیگه اسمی از خانوادت نیار……

ناباور و ناراحت گفتم:
-تو هم رفتی؟…

-رفتم..

-چرا توضیح ندادی..مطمئنم مادرجون باورت میکرد..

-نمیکرد..اینقدر ناراحت و عصبانی بود که هرچی میگفتم فایده نداشت..ترجیح دادم اون لحظه هیچی نگم..فقط گفتم همتون پشیمون میشین و بعدم از خونه زدم بیرون….

چشم هام رو بستم و لبم رو محکم گزیدم..از بغض نامحسوس تو صداش داشتم دیوونه میشدم..چکار کرده بودن با روح و روان این پسر….

بی اختیار روی سینه ی برهنه اش رو بوسیدم و با بغض گفتم:
-بعد بهشون توضیح دادی؟…

انگشت های دست ازادش رو کشید روی صورتم و نوازشم کرد:
-توضیح دادم..چند ماه بعدش با مدرک ثابت کردم اون عکسا واسه قبل بوده و من کاری نکردم و ندا دروغ گفته..اما چه فایده..دیگه هیچی مثل قبل نشد…

-مادرجون و سامان چیکار کردن..چی گفتن؟..

-پشیمون شدن اما دیگه دلم باهاشون صاف نشد..مادر و پدر اون بخاطره حرف دخترشون زمین و اسمون رو بهم دوختن اما خانواده ی من حتی نذاشتن من یه توضیح بدم..دلم ازشون شکسته بود..هرچی اومدن و رفتن نتونستن راضیم کنن..هنوز دلم صاف نشده..هنوز نمی تونم هیچ کدوم رو ببخشم..فقط واسه اینکه خانواده ای داشته باشیم اومدم اینجا..نخواستم تنها بمونیم…..

داشتم میمردم واسه این دل پاکش..واسه مهربونیش..اخه چطور تونسته بودن این پسرو اذیت کنن….

زهرخندی زدم و گفتم:
-چطور مادرجون اینا ندا رو بخشیدن و اینقدر راحت میاد اینجا و میره..چرا از خیانتش اینقدر راحت گذشتن..اون باعث جدایی شما شده اما الان عین خیالشم نیست و کسی کاری بهش نداره…..

چند لحظه سکوت کرد و بعد اروم گفت:
-از خیانتش چیزی نگفتم..فقط ثابت کردم خودم کاری نکرده بودم..با اینکه کلی مدرک از خیانتش و کاراش داشتم اما به بقیه چیزی نگفتم….

متعجب و شوکه و عصبی گفتم:
-چرا؟..

شونه بالا انداخت و روی موهام رو بوسید و گفت:
-نخواستم ابروش تو خانواده بره…

-اما اون..

پرید تو حرفم و سر تکون داد:
-میدونم اما من مثل اون نیستم..هرکار کردم نتونستم مثل اون رفتار کنم..اون دختر بود و اون مدارک و ثابت شدنشون خیلی براش بد میشد….

نگاهی به سامیار که هنوز خواب بود انداختم و لبخنده تلخی زدم…

دیشب عین یه بچه ی کوچیک شده بود..اون بغض تو صداش و چشم های سرخش از یادم نمیرفت…

اهی کشیدم و موهام رو بالای سرم جمع کردم و رفتم کنارش..اروم پتو رو تا روی سینه اش بالا کشیدم و خم شدم پیشونیش رو بوسیدم…..

اصلا یادم نمی اومد دیشب کی تو بغلش خوابم برده بود…

دوباره لبخندی به چهره ی ارومش تو خواب زدم و بعد از اتاق رفتم بیرون…

هنوز در رو نبسته بودم که صداهای اشنایی به گوشم خورد..اخم هام رو کمی کشیدم تو هم و نگاهی از بیرون اتاق به سامیار انداختم….

صدای ندا و مادرش بود؟..یعنی همین امروز باید می اومدن؟…

پوفی کشیدم و سریع اما اروم در اتاق رو بستم که سامیار بیدار نشه..یه لحظه خداروشکر کردم که بیدارش نکردم و گذاشتم بخوابه….

اصلا دوست نداشتم با اون ها روبرو بشه..

گوشه ی لبم رو گزیدم و نگاهی به لباس هام انداختم..یه تیشرت ساده سفید که یه قلب قرمز بزرگ جلوش داشت..به همراهه یه شلوار جین یخی..و موهایی که ساده با یه کلیپس بالا جمع کرده بودم…..

راضی نبودم از لباس هام جلوی ندا اما حوصله ی برگشتن و عوض کردن هم نداشتم…

صدای حرف زدنشون از اشپزخونه میومد و من هم رفتم همونجا..مادرجون و سامان و ندا و مادرش پشت میز نشسته بودن و صبحانه می خوردن و حرف میزدن…..

سلام کردم و با صدام همشون ساکت شدن و برگشتن طرفم…

مادرجون با خوشرویی جوابم رو داد و سامان با لبخندی حالم رو پرسید…

خاله لبخنده سردی زد و فقط گفت:
-سلام…

ندا بی حرف و با پشت چشم نازک کردن سرش رو چرخوند…

چند لحظه خیره خیره نگاهش کردم و بعد سری به تاسف تکون دادم و رفتم سمت سامان که حرکتم رو دیده بود و لبخندش پررنگ تر شده بود…..

به سامان هم چپ چپ نگاه کردم و روی صندلی کنارش نشستم…

مادرجون یه استکان چای گذاشت جلوم و گفت:
-سامیار هنوز خوابه مامان؟…

مشغول هم زدن چاییم شدم و درهمون حال بی حواس گفتم:
-بله..چون دیشب یکم دیر خوابیدیم بیدارش نکردم…

سامان بلند زد زیر خنده و با تعجب نگاهش کردم..چرا این پسر امروز انقدر خوش خنده شده بود…

سرم رو چرخوندم که دیدم ندا هم شوکه و باحرص داره نگاهم میکنه…

اخم هام رو کمی کشیدم تو هم و حرفم رو مرور کردم و یهو چشم هام گرد شد…

هول شدم و تند تند گفتم:
-اخه حرف میزدیم…

خنده ی سامان بلندتر شد و مادرجون پشتش رو کرد به ما و خودش رو اونطرف مشغول کرد….

پام رو بلند کردم و محکم کوبیدم تو ساق پای سامان که میون خنده صدای اخش بلند شد…

مادرجون سریع چرخید طرفمون و خاله هم روی صندلیش نیمخیز شد و با هم گفتن:
-چی شد؟..

بی خیال مشغول لقمه گرفتن شدم و سامان با صدای که ته خنده داشت، گفت:
-چیزی نیست خوبم..

مادرجون نفس راحتی کشید و با خنده نیم نگاهی به من انداحت و فهمید من یه کرمی ریختم…

وقتی همه دوباره مشغول به کارشون شدن سامان سرش رو خم کرد طرفم و اروم گفت:
-یک هفته قهر کردی که اینقدر سریع و با یه بار منت کشی خامش بشی؟..نچ نچ نچ…

در کمال سادگی گفتم:
-من که نمی خواستم یک هفته قهر کنم..اون نمیومد منت کشی وگرنه همون روز اول اشتی میکردم….

وقتی سامان دوباره زد زیر خنده، باز فهمیدم چی گفتم..نفسم رو مستاصل دادم بیرون و رو به مادرجون گفتم:
-مامان این نمیذاره من یه لقمه راحت بخورم..یه چیزی بهش بگو…

مادرجون چشم غره ای بهش رفت و گفت:
-نکن بچه..بزار صبحانشو بخوره…

سامان برای مادرجون سر تکون داد اما دوباره زیر گوش من پچ پچ کرد:
-خیلی کوچولویی..

با حرص نگاهش کردم و گفتم:
-با من حرف نزنا..من با تو قهرم…

-اِ اِ یکی دیگه گولت زده بعد با من قهر میکنی؟..

-از همه چی خبر داشتی..دیدی من چقدر ناراحتم..چرا برام تعریف نکردی؟…

گنگ نگاهم کرد کرد و با اخم گفت:
-چی رو؟..

-گذشته هاتون..اتفاقاتی که افتاده..همه چی رو…

اخمش باز شد و با تعجب سرش رو تکون داد:
-اهان..اِ برات تعریف کرد؟…

-با اجازتون..

نگاه ازم گرفت و به میز خیره شد و اروم گفت:
-خودش فقط باید میگفت..

-چرا؟..

-چون مربوط به شما بود..به من ربطی نداشت که دخالت کنم…

نگاه ازش گرفتم و سرم رو تکون دادم…

درست میگفت..من هم فقط دوست داشتم از زبون خودِ سامیار بشنوم…

سامان دیگه چیزی نگفت و من هم مشغول خوردن صبحانه ام شدم و بی اختیار تمام حواسم به ندا بود که ساکت نشسته بود و با کسی حرف نمیزد…..

فنجون چاییش رو گرفته بود دستش و متفکر و اخم کرده خیره شده بود بهش…

همینطور که سامان سر به سرم می گذاشت و اذیتم میکرد، صبحانه ام رو خوردم و از پشت میز بلند شدم یه چایی واسه خودم ریختم….

به سامان نگاه کردم و اروم گفتم:
-چای میخوری بریزم واست…

سرش رو انداخت بالا و غر زد:
-نه..اینقدر چای به خورد من ندین بابا سیاه میشم…

اروم خندیدم و نشستم کنارش دوباره:
-اخه نه اینکه سفید برفی هستی واسه همین میترسی…

قبل از اینکه سامان بتونه چیزی بگه، صدای گرفته و خوابالوی سامیار از تو اتاق بلند شد:
-سوگل..سوگل…

ابروهام رو انداختم بالا و مادرجون با خنده گفت:
-صدای زنگ هشدارت بلند شد سوگل..

لبخندی زدم و سامیار اجازه نداد جواب بدم و دوباره صداش همونطور خوابالود و شاکی بلند شد:
-سوگل کجایی…

-وای اومدم..اومدم..

سامان اروم خندید و مادرجون به خواهرش و ندا نگاه کرد و با یه لحن خاص گفت:
-این پسره پاک دیوونه شده..میخواد اب بخوره این دخترو صدا میکنه..دیوونه کرده همه ی مارو بخدا….

بی اختیار یه لحظه تو جام ایستادم و به مادرجون خیره شدم..منظوری داشت از حرفش؟….

چون تا حالا از چیزی خبر نداشتم به حرف ها و کارهای بقیه دقت نمی کردم اما الان حواسم جمع شده بود….

شاید قبلا هم مادرجون همین مدلی حرف میزد و من متوجه نمیشدم…

احساس می کردم داره کنایه میزنه بهشون…

چون فکر می کردن ندا، سامیار رو نمیخواسته و واسه همین اون دروغ هارو سر هم کرده…

حالا مادرجون می خواست نشون بده برای سامیار مهم نبوده و یه زندگی بهتر واسه خودش درست کرده….

نگاهم رو چرخوندم سمت سامان و نمی دونم نگاهم بهش چه جوری بود که لبخنده کجی گوشه ی لبش نشست و سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد…..

انگار فهمیده بود به چی فکر می کنم و داشت اینجوری فکرم رو تایید می کرد…

من هم لبخندی زدم و از اشپزخونه زدم بیرون، بدون اینکه به کسی نگاه کنم…

وارد اتاق که شدم با دیدن سامیار همه چی از یادم رفت و از مدل خوابیدنش خنده ام گرفت….

با بالاتنه ی برهنه و شلوارک، به شکم روی تخت افتاده بود و دست هاش رو برده بود زیر بالشش و با وارد شدن من چشم هاش رو باز کرد و با اخم خیره شد بهم….

لبخندی بهش زدم و رفتم کنارش لبه ی تخت نشستم و انگشت هام رو تو موهاش فرو کردم:
-سلام..صبحت بخیر…

با همون اخم ها سرش رو تکون داد که اروم موهاش رو کشیدم و گفتم:
-چیه؟..چرا اخم کردی؟…

نیم چرخی زد و به پشت خوابید روی تخت و دستم از تو موهاش در اومد…

منتظر نگاهش کردم که با همون لحن شاکی گفت:
-دوساعته دارم صدات می کنم..معلومه کجایی تو؟…

پاهام رو اوردم بالا و خوابیدم کنارش و سرم رو گذاشتم روی سینه اش و گفتم:
-ببخشید داشتم صبحانه می خوردم..کارم داشتی؟…

دستش رو حلقه کرد دور شونه هام و درحالی که با اون یکی دستش چشم هاش رو میمالید، گفت:
-نه چرا بیدارم نکردی..ساعت چنده؟..

-ساعت تازه ده شده..دیشب دیر خوابیدی واسه همین بیدارت نکردم..

سرم رو از روی سینه اش بلند کردم و گونه اش رو محکم بوسیدم و بعد چهار زانو کنارش روی تخت نشستم و گفتم:
-پاشو دیگه..دیشب گفتی میبریم پیش سورن..اماده شو بریم…

-الان چه وقتشه..بزار بعد از ظهر میریم…

-نه نه..همین الان..

نمی خواستم وقتی ندا اینجا بود، ما هم باشیم..حس خوبی اصلا بهش نداشتم..از اون احساس تو چشم هاش می ترسیدم….

سامیار که خیلی تیز بود و من رو هم مثل کف دستش میشناخت، مشکوک نگاهم کرد و گفت:
-چی شده..کسی اینجاست؟..

لب پایینم رو تو دهنم گرفتم و محکم مکیدم و ولش کردم..نگاهم رو ازش دزدیدم و اروم گفتم:
-خاله و ندا اومدن…

چند لحظه همینطور نگاهم رو روی در و دیوار چرخوندم و وقتی دیدم چیزی نمیگه و صداش نمیاد نگاهش کردم….

ابروهاش رو انداخته بود بالا و با یه لبخنده کج جذاب گوشه ی لبش نگاهم میکرد….

بی اختیار دوباره لب پایینم رو مکیدم که نگاهش کشیده شد سمت لب هام و زمزمه وار گفت:
-واسه همین داری درمیری؟…

اخم هام رفت تو هم و شونه ای بالا انداختم:
-درنمیرم..دوست ندارم ببینمش و کنارش باشم…
.قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن