آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۴۸

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

چشم هام رو با حرص بستم و با یه حرکت از جا بلند شدم…

می دونستم اون هم عصبانیه و چند دقیقه دیگه از تمام حرف هاش پشیمون میشه اما نمی تونستم دیگه کوتاه بیام….

پوزخندی زدم و با جسارت نگاهش کردم و گفتم:
-مجبور نیستم..همین الان از اینجا میرم..

چشم هاش رو ریز کرد و سرش رو تکون داد و گفت:
-چیکار میکنی؟..

تا خواستم تکرار کنم که میرم مادرجون چشم و ابرویی برام اومد و سریع گفت:
-بسه دیگه..یه بزرگتر اینجا نشسته..مثل سگ و گربه افتادین به جون هم..مگه اینجوری چیزی درست میشه..بشینین مثل ادم مشکلتونو حل کنین…..

مکث کردم اما بخاطره مادرجون دوباره نشستم که سامیار درجوابش گفت:
-مگه این میتونه مثل ادم حرف بزنه…

لب هام رو محکم روی هم فشردم که جوابی بهش ندم..نمی خواستم حالا که عصبانی بود باهاش بجنگم….

همینطور داشتم تو دلم حرف می زدم و خودم رو اروم می کردم که یهو با صدای سامان ابروهام رفت بالا و با تعجب نگاهش کردم….

با اخم و حرص به سامیار نگاه میکرد:
-اون میتونه مثل ادم حرف بزنه..ولی نمیدونم تو زبون ادمیزاد حالیت میشه یا نه…

سامیار یکه خورده ابروهاش رو انداخت بالا و متعجب به سامان نگاه کرد:
-جانم؟..

سامان دست به سینه شد و نیم نگاهی به من انداخت و دوباره به سامیار خیره شد:
-اینقدر خودخواهی که هیچی نمیفهمی..اینکه در مقابلت کوتاه میاد از ترسش نیست..زبونشم داره که جوابِ همه ی حرفاتو بده..یکم ادم باش داداشِ من….

مادرجون صداش کرد که ارومش کنه:
-سامان جان..پسرم..

سامان نگاهش رو با حرص از سامیار گرفت و به مادرش نگاه کرد:
-باشه مامان دخالت نمیکنه..ولی من که اینجا نشستم از حرفای زوره پسرت عصبی میشم چه برسه این دختر….

دوباره به سامیار نگاه کرد و گفت:
-واسه اینکه تو بیشتر عصبی نشی و رابطتون خراب نشه جوابتو نمیده..بی لیاقت..

سامیار پوزخندی زد و گفت:
-تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن داداش جون…

سامان با حرص خودش رو کشید سر مبل و من سریع با التماس صداش کردم که کوتاه بیاد:
-سامان جان…

در جواب من فقط دستش رو بلند کرد یعنی چیزی نیست و بعد با عصبانیت رو به سامیار گفت:
-من دخالت نکنم..سوگل ساکت باشه..مامان کاری نداشته باشه که تو خودت حلش کنی..خب؟..امر دیگه ای نیست خودخواه..همه خفه بشن که تو هر غلطی دلت خواست بکنی….

-زندگی خودمه بابا..چی میگین شما؟…

سامان چند لحظه نگاهش کرد و بعد بلند شد و ایندفعه به من نگاه کرد و با تاسف گفت:
-میبینی میگه زندگی خودمه..به فکر خودشه..به نظرم تو هم به فکر زندگیت باش..داری همه چیتو پای این زندگی میذاری ولی فک نکنم این….

با نگاه اشاره ای به سامیار کرد و ادامه داد:
-ارزششو داشته باشه….

با بغض نگاهی به سامیار انداختم که سریع از جا بلند شد و سینه به سینه ی سامان ایستاد…

مادرجون از جا پرید و خودش رو رسوند بهشون و دستش رو گذاشت روی سینه سامیار و یکم کشیدش عقب و گفت:
-بسه..مگه بچه شدین که افتادین به جون هم..سامان برو بیرون یه هوایی بخور پسرم..تو هم بشین سامیار….

وقتی دید هیچکدوم حرکت نمیکنن، محکم و با جذبه گفت:
-با شمام..زود باشین…

سامان سری تکون داد و از خونه رفت بیرون و سامیار هم دوباره نشست…

سنگینی نگاهه عصبیش رو حس می کردم اما نگاهش نکردم و سرم رو انداخته بودم پایین….

مادرجون نشست روبرومون و با مکث کوچکی رو به سامیار گفت:
-میدونی که در حقیقت حق با سامانه..نمیذاری کسی حرف بزنه و دخالت کنه..اونوقت خودتم کاری نمیکنی..تو یه پسری هرکاری هم بکنی حرف زیادی پشت سرت نیست اما….

پرید تو حرف مادرش و با اخم های تو هم گفت:
-چون حرفی پشت سرم زده نمیشه پس هر غلطی بخوام میکنم؟..شما منو اینطوری شناختین؟…

بی اختیار سرم رو بلند کردم و خیره شدم بهش…

نگاهمون گره خورد و بی حرف خیره شدیم به همدیگه..اون عصبی و با اخم..من ناراحت و با بغض….

نگاهش رو با همون اخم از من گرفت و به مادرش نگاه کرد که صداش کرد و گفت:
-تو خودت حرفایی میزنی که ادمو به شک میندازی..نمیذاری کسی دخالت کنه..دل این دخترو هردفعه با حرفات می لرزونی و ناراحتش میکنی….

سامیار از گوشه ی چشم نگاهی به من کرد:
-من هرکاری لازم بوده تا اینجا کردم..وظیفمو انجام دادم..از این به بعدم همینطوره…

گوشه ی لبم رو گزیدم و خیره نگاهش کردم که ایندفعه مستقیم خیره شد بهم و گفت:
-قرار باشه جدا هم بشیم بازم نمیذارم به تو اسیبی برسه یا اذیت بشی..نگران نباش…

قلبم ریخت و با بهت نگاهش کردم و مادرجون هم با حرص صداش کرد اما بدون اینکه جواب بده از جا بلند شد و راه افتاد سمت اتاق….

مادرجون به من نگاه کرد و با ارامش گفت:
-این جمله ی اخرش از روی بدجنسیش بود..بهش فکر نکن..این پسری که من میبینم نمیتونه از تو یه ثانیه هم جدا بشه….

لبخنده لرزونی به خوش خیالیش زدم و سرم رو تکون دادم…

شیر اب رو بستم و دست های خیسم رو با پیشبندی که جلوم بسته بودم خشک کردم و بعد بازش کردم و انداختم روی کابینت….

دوتا فنجون چای ریختم و از اشپزخونه رفتم بیرون…

سامیار کلی کاغذ روی میز ریخته بود و درحال حساب و کتاب بود…

چند روزی بود با کلی گریه از من و مادرجون، سامیار به زور من رو اورده بود خونه ی خودش…

هرچند دلم برای اینجا هم تنگ شده بود اما خونه ی مادرجون راحت تر بودم و مجبور نبودم بیشتر ساعت های روز رو تنها باشم….

چایی سامیار رو گذاشتم کنار دستش و روی مبل روبروش نشستم و فنجون خودم رو هم به دست گرفتم….

متفکر بهش خیره شدم و صداش کردم:
-سامیار..

بدون اینکه نگاهم کنه سرش رو تکون داد:
-چیه؟..

-قرار بود یه گوشی واسه من بگیری بتونم با سورن در ارتباط باشم..دلم خیلی تنگ شده واسش..اگه گوشی نمیشه ببر منو یه روز ببینمش….

نگاهم بهش بود که یه لحظه دستش که داشت چیزی می نوشت از حرکت ایستاد اما سریع دوباره حرکتش داد و کارش رو کرد…..

وقتی دیدم چیزی نمیگه دوباره با حرص صداش کردم:
-سامیار…

-خیلی خب..میگیرم..

-همش میگی باشه اما نمیگیری که….

با اخم نگاهم نکرد اما جوابم رو نداد…

فنجونم رو گذاشتم روی میز و رفتم کنارش نشستم و مهربون گفتم:
-دلم تنگ شده اخه..ببخشید خیلی اصرار می کنم..

ابروهاش رو انداخت بالا و نیم نگاهی بهم انداخت و با تعجب گفت:
-الان از این راه داری امتحان میکنی؟..

-کدوم راه؟..

-همین خر کردن من..میدونی که جواب نمیده..

با مشت زدم به بازوش و گفتم:
-خیلی بی شعوری..جنبه نداری یکی باهات اینجوری حرف بزنه…

دوباره سرش رو انداخت پایین و مشغول کارهاش شد و درهمون حال گفت:
-اخه میدونم تو جنست خرابه..تا هدفی نداشته باشی مهربون نمیشی…

-ذهنت مریضه کاریش نمیشه کرد…

هومی گفت و دیگه جوابم رو نداد..حوصله ام سر رفته بود و سامیار هم کارش تموم نمیشد…

هی تو جام جابجا شدم و سرفه های الکی کردم اما انقدر جدی سرگرم کارش شده بود که حتی نیم نگاهی هم بهم نمی انداخت….

با انگشتم زدم به دستش و بی حواس گفت:
-نکن سوگل..

با شیطنت همونطوری که دوست داشت صداش کردم:
-سامی؟..

دستش از حرکت ایستاد و با مکث نگاهش رو چرخوند طرفم و شاکی گفت:
-میذاری کارم رو بکنم یا نه؟..

-حوصله ام سر رفته خب..بیشتر ساعتای روز سرکاری..بعد وقتی خونه ای هم کار میکنی..پس من چی؟…

-چیکار کنم؟..دوست داری عروسک بازی کنیم؟…

خندیدم و با شیطنت سرم رو تکون دادم:
-اره اره..

خودکارش رو انداخت روی میز و کمی چرخید طرفم و با اون چشم های جمع شده و شیطونش گفت:
-اره؟..

از حالت نگاهش همینطور که چرخیده بودم و رو بهش نشسته بودم، خودم رو روی مبل کشیدم عقب….

اماده ی فرار و مشکوک، سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم…

لبخند کجی نشست کنج لبش و تو یه لحظه نیمخیز شد روم و صدای جیغم رفت هوا…

خودم رو کشیدم عقب تر که تقریبا دراز کش شدم روی کاناپه و درحالی که بلند می خندیدم و جیغ میزدم، با دست هام شونه هاش رو گرفتم و هولش دادم عقب…..

با یه دستش دست هام رو گرفت و برد بالای سرم و با بدنش جلوی حرکت بدنم رو هم گرفته بود و چسبیده بود بهم….

سرم رو چپ و راست می کردم و خودم رو تکون میدادم…

میون خنده های بلند و تقلاهام صداش رو شنیدم:
-من عروسک بازی زیاد دوس ندارم..ولی یه بازی بهتر بلدم…

چشم هاش انقدر شیطون بود و برق میزد که سریع منظورش رو گرفتم و با خنده، جیغ زدم:
-بلند شو ببینم بیشعور..بی ادب..ولم کن…

ابروهاش رو انداخت بالا و سرش رو خم کرد تو صورتم:
-جوووونم؟..با کی بودی؟…

-عه سامی..

با دستش محکمتر دست هام رو بالای سرم قفل کرد و انگشت اون یکی دستش رو روی پیشونیم حرکت داد….

همینطور اومد پایین روی بینیم و بعد لب هام..مکثی کرد و باز هم رفت پایین تر روی گردنم…

با انگشتش نوازش می کرد و می رفت پایین..دست از تقلا برداشته بودم و محوِ چشم های خمار و نوازش دستش شده بودم….

اروم از وسط سینه ام رد شد و دستش رو روی شکمم نگه داشت…..

سرش رو اورد بالا و خیره تو چشم هام نگاه کرد..با اون چشم های خمار شده و شیطونش…

دستش رو اروم روی شکمم کشید و سرش رو خم کرد و لب هاش رو به گوشم چسبوند:
-پس بازی دوس داری..

با اینکه بهش مشکوک بودم اما از نوازش و حس نفس هاش روی گوش و گردنم کمی داغ شده بودم….

صورتم رو به گونه اش چسوندم و اروم گفتم:
-حوصله ام سر رفته…

هومی گفت و بوسه ای روی گوشم زد و دست هام رو ول کرد…

دست هام رو بردم روی شونه هاش و تا به خودم بیام، تو یه لحظه، جفت دست هاش رو گذاشت روی پهلو و شکمم و محکم شروع کرد به قلقلک دادنم…..

چشم هام گرد شد و صدای جیغ و خنده ام رفت هوا…

خودم رو محکم تکون می دادم اما با پاهاش پاهام رو قفل کرد و نمی گذاشت زیاد تکون بخورم و کاری جز جیغ و خنده از دستم برنمیومد…..

بازوهاش رو چنگ زدم و درحالی که از خنده اشک تو چشم هام جمع شده بود، با جیغ گفتم:
-وای سامی..تورو خدا..ولم کن..غلط کردم میرم تو اتاق..عه عه سامی..وای..ولم کن…

انقدر به سینه و بازوهاش و هرجا که دستم میرسید چنگ زدم که دوباره با یه دستش دست هام رو گرفت و وزنش رو بیشتر انداخت روم….

وقتی دید نفسم به سختی بالا میاد کم کم دست از قلقلک دادنم برداشت..دست هام رو هم ول کرد و بعد با اون لبخنده کجش خیره شد بهم….

یه دستم رو گذاشتم روی شکمم و مالیدم:
-اخ..خیلی بدی سامی..وای خدا دلم..

دستش رو کنارم جک کرد و تکیه داد بهش و اون یکی دستش رو گذاشت روی شکمم و اروم گفت:
-خودم الان خوبش میکنم..

خم شد روی شکمم رو اروم بوسید و بعد با دستش شروع کرد به مالیدن…

چشم هام رو بستم و راحت دراز کشیدم:
-اخیش..

-خوش می گذره؟..

اوهومی گفتم و لبخند زدم که کمی اومد بالا و صورتش رو به صورتم نزدیک کرد…

با حس نفسش روی صورتم، چشم هام رو باز کردم و خیره شدم بهش…

چشمک بامزه ای زد و همینطور که هنوز داشت شکمم رو می مالید، نگاهش رو از چشم هام کشید روی لب هام….

گوشه ی لبم رو با ناز گزیدم که ابروهاش رو انداخت بالا و خم شد روی صورتم و با لب هاش لبم رو از زیر دندونم کشید بیرون و با یه مکث کوچیک، اروم شروع کرد به بوسیدن….

با یه دستش دو طرف فکم رو محکم گرفت و بوسه اش رو شدید تر کرد…

همینطور که لبش روی لبم بود، لبخند زدم و دست هام رو بردم زیر تشرتش و نوازش وار روی سینه و بازوهاش کشیدم…

بدن جفتمون داغ شده بود و نفس هامون هرلحظه تندتر میشد…

مثل تشنه ها هرچی بوسه امون طولانی تر و شدیدتر میشد، انگار عطش و خواستنمون هم بیشتر میشد….

کمرم بی اختیار از روی مبل بلند میشد و کامل می چسبیدم به تن سامیار که حتی از روی لباس هم داغیش داشت من رو می سوزوند…..

لب هام رو به سختی ازش جدا کردم و نفس زنان، اروم گفتم:
-تیشرتتو دربیار…

زانوهاش رو به دو طرف رون پاهام چسبوند و کمی بلند شد و تیشرتش رو سریع از تنش کند و نفهمیدم کجا پرتش کرد….

لبخندی بهش زدم و سر انگشت هام رو روی شکم سفت و شش تیکه اش کشیدم…

محوِ بدن عرق کرده و جذابش شده بودم که با حرکت دستش روی پام به خودم اومدم….

قبل از اینکه دوباره بخوابه روم، دستش رو روی رونم گذاشته بود و داشت پیراهن سفید و کوتاهم رو که قدش تا وسط رونم بود رو اروم می کشید بالا تا از تنم دربیاره….

خودم رو یکم کشیدم بالا و پیراهنم رو راحت از تنم دراورد و انداخت پایین مبل…

سر انگشت هاش رو کشید روی شکم لختم که نفسم حبس شد و عضلات شکمم رو سفت کردم…

اون لبخنده کجش دوباره روی لبش شکل گرفت و دست هاش رو دو طرفم تکیه داد و خم شد روم و بوسه ی ارومی به پیشونیم زد….

لب هاش رو روی صورتم نگه داشت و اروم حرکت داد و از شقیقه ام اومد پایین، روی گونه ام و باز هم اومد پایین تر تا رسید به لب هام….

اول یه بوسه ی کوچک زد اما بعد لب هاش رو محکم چسبوند به لبم و باولع و شدت شروع به بوسیدن کرد…

انقدر داغ و با لذت لب هام رو می بوسید که من هم دلم خواست و همراهیش کردم…

دست هام رو دو طرف صورت تب کرده اش گذاشتم و بیشتر کشیدمش سمت خودم و محکم تر همو بوسیدیم….

دست سامیار روی گردن و فک و صورتم حرکت می کرد و گاهی محکم می فشرد و گاهی نوازش می کرد…

بعد از چند دقیقه که نفس کم اورده بودم به سختی از خودم جداش کردم و نفس زنان پیشونیمون رو چسبوندیم به هم….

لبخندی بهش زدم که اون هم با همون لبخنده همیشگیش جوابم رو داد و بوسه ای به نوک بینیم زد….

هرچقدر هم بداخلاق و زورگو و خودخواه بود اما تو معاشقه واقعا چیزی کم نمی گذاشت و اصلا تبدیل به یک ادم دیگه میشد….

با اینکه گاهی خشن و ترسناک میشد اما من از همون هم لذت می بردم و اعتراضی نداشتم…

با فرو رفتن صورتش تو گردنم حواسم جمع شد و جنگ زدم تو موهاش و بی اختیار سرم رو کمی بالا گرفتم….

صورت داغش رو چسبوند به گردنم و با لب هاش پوست گردنم رو نوازش کرد و کمی بعد خیسی و گرمی زبونش رو حس کردم….

ناخوداگاه صداش کردم و موهاش رو چنگ زدم…

هومی گفت و دستش رو روی پهلوم کشید و برد زیر کمرم و گذاشت روی قفل لباس زیرم…

کمی چرخیدم و کمرم رو به طرفش مایل کردم تا دستش راحت تر حرکت کنه اما تا خواست بازش کنه، صدای ملودی گوشیش بلند شد….

یه لحظه جفتمون نفس زنان از حرکت ایستادیم اما سامیار بی توجه به گوشیش، خم شد روم و دوباره با بی قراری لب هام رو به دهن گرفت و دستش هم هنوز پشت کمرم بود…..

صدای گوشی قطع اما بلافاصله دوباره بلند شد و سامیار ایندفعه با کلافگی نگاهی به من کرد…

نفسم رو فوت کردم بیرون و لبخند زدم:
-ببین کیه..شاید کار واجب داشته باشه…

دستی تو موهاش کشید و با حرص از روم بلند شد…

تند تند روی میز رو گشت و کاغذها رو زیر و رو کرد تا تونست گوشی رو پیدا کنه…

دستی به صورتش کشید و به صفحه ی گوشی نگاه کرد و من هم همینطور نگاهم بهش بود که اخم هاش کم کم تو هم فرو رفت و سریع از جا بلند شد و تماس رو برقرار کرد…..

راه افتاد سمت اتاق و در همون حال موبایلش رو روی گوشش گذاشت:
-الو..چیزی شده؟..

درِ اتاق کارش رو باز کرد و رفت داخل اما قبل از اینکه در رو ببنده صدای تقریبا بلند، خشن و پر حرصش رو شنیدم:
-پس شما اونجا چیکار میکردین؟..چه غلطی دارین میکنین؟…

و محکم در اتاق رو کوبید و دیگه صداش رو نشنیدم…

از جا بلند شدم و با تعجب به درِ بسته نگاه کردم..با کی اینجوری حرف میزد؟…

دلم شور افتاده بود..حتما اتفاق بدی افتاده بود که سامیار انقدر عصبانی شده بود…

دستم رو دراز کردم و تیشرت سامیار رو از روی زمین برداشتم و تنم کردم که تا وسطای رونم میرسید….

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن