آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۴۹

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

از روی مبل بلند شدم و دستی به موهام کشیدم و مرتبشون کردم و نفسم رو کمی نگه داشت تا منظم تر بشه…

لبم رو گزیدم و دوباره به در اتاق نگاه کردم..صدای سامیار رو نامفهوم می شنیدم…

همچنان انگار داشت داد میزد و خیلی عصبانی شده بود…

رفتم یه لیوان اب خوردم و دوباره اومدم روی مبل نشستم و با استرس به در اتاق خیره شدم و پشت سر هم بی اختیار صلوات می فرستادم….

هرچی دعا بلد بودم می خوندم تا دل شوره ام کمتر بشه…

چند دقیقه بود که سامیار ساکت شده بود و صدایی از اتاق نمی اومد که یهو در رو باز کرد و اومد بیرون….

گیج از جا بلند شدم و به لباس هایی که تنش کرده بود، نگاه کردم:
-میری بیرون؟..

سرش رو تکون داد و با کلافگی به اطراف نگاه کرد، انگار دنبال چیزی می گشت و در همون حال گفت:
-اره یه مشکلی پیش اومده..باید برم..

-کجا؟..چی شده سامیار؟..

-نگران نشو..چیزی نیست سعی می کنم زود بیام..تو بخواب تا میام…

بالاخره سوییچ ماشینش که دنبالش می گشت رو پیدا کرد و گوشیش رو سر داد تو جیبش و با عجله رفت سمت در و من هم دنبالش راه افتادم….

با نگرانی نگاهش کردم و از طپش بلند و پر استرس قلبم تعجب کرده بودم…

دستم رو روی سینه ام گذاشتم و سامیار تا خواست از در بره بیرون بازوش رو گرفتم:
-سامیار یه چیزی بگو..من یه جوری شدم..حالم خوب نیست…

برگشت و بازوهام رو تو دوتا دستش گرفت و من رو جلوی خودش نگه داشت…

کمی تو چشم هام نگاه کرد و بعد در میان بهت و تعجب من، خم شد روی صورتم و با مهربونی پیشونیم رو بوسید…..

خشکم زد و نگرانی و ترسم بیشتر شد..

با صدایی که انگار از ته چاه می اومد صداش کردم:
-سامیار؟..

دست هاش رو از روی بازوهام برداشت و قاب صورتم کرد و گفت:
-نگران نباش چیز مهمی نیست..یه مشکلی تو شرکت پیش اومده باید برم حلش کنم…

چشم هام گرد شد و با ترس گفتم:
-وای چیشده؟..نکنه دزد اومده..هان؟…

لبخندی زد و ایندفعه گونه ام رو بوسید و دوباره بدون جواب دادن، تاکید کرد حواسم باشه و تا اون میاد بخوابم…

بعد زیر لب خداحافظی گفت و با عجله از خونه زد بیرون….

بی اختیار تند تند شروع کردم به دعا خوندن و چندتا صلوات هم فرستادم و فوت کردم سمت در…

لب هام رو روی هم فشردم و در خونه رو قفل کردم و یکی یکی چراغ هارو خاموش کردم و رفتم تو اتاق خواب….

فکر و خیال یه لحظه راحتم نمی گذاشت و ته دلم هی خالی میشد..

می ترسیدم الکی گفته باشه مشکل از شرکتِ و اتفاقی واسه کسی افتاده باشه…

تصمیم گرفتم یه زنگ به مادرجون بزنم اما وقتی نگاهم به ساعت افتاد، پشیمون شدم..یه وقت چیزی از دهنم می پرید و اون هم نگران میشد…..

جلوی اینه ایستادم که با دستمال مرطوب ارایش کمی که داشتم رو پاک کنم و تا سرم رو بردم جلو، نگاهم به گردن و قفسه ی سینه ام افتاد…

چند قسمت قرمز و کبود شده بود و خون مردگی داشت…

دستم رو روش کشیدم و لبم رو گزیدم:
-دیوونه ی وحشی!..

سری به تاسف تکون دادم و سریع ارایشم رو پاک کردم و با همون تیشرتِ سامیار که تنم بود، رفتم تو تخت و پتو رو کشیدم تا روی گردنم…..

چشم هام رو بستم و دوباره بی اختیار شروع کردم به خوندن هرچی دعا که بلد بودم و کم کم نفهمیدم کِی به خواب رفتم…..

از تشنگی زیاد بیدار شدم و غلتی تو جام زدم و چشم هام رو محکم مالیدم و کمی باز کردم…

تار میدیدم اما متوجه ی سامیار شدم که با همون لباس های بیرون، لبه ی تخت نشسته بود و سرش رو بین دست هاش گرفته بود….

چشم هام رو جمع کردم تا بهتر ببینم و کمی که حواسم اومد سر جاش، با وحشت از جا پریدم…

نشستم کنارش و شونه اش رو تکون دادم:
-سامیار خوبی؟..چی شد؟..مشکلتون حل شد؟…

وقتی دیدم چیزی نمیگه، دست تو موهاش کشیدم و مهربون گفتم:
-چی شده عزیزم؟..من اصلا نفهم کی خوابم برد..بگو دیگه الان دق میکنم…

سرش رو اروم چرخوند طرفم و چشم های سرخ و اخم های به شدت تو هم گره کرده اش، باعث شد به شدت جا بخورم و ترسم بیشتر بشه…..

سردرگم سرم رو تکون دادم که چشم هاش رو بست و اب دهنش رو قورت داد…

اخم هام رو کمی کشیدم تو هم و بی قرار گفتم:
-اتفاقی واسه کسی افتاده سامیار؟..یه چیزی بگو تورو خدا…

دست راستش رو اورد بالا و دور شونه هام حلقه کرد و محکم من رو کشید تو بغلش و به سینه اش فشردم….

یه دستم رو روی سینه اش گذاشتم و اون یکی دستم رو بردم روی کمرش و پیراهنش رو تو مشتم گرفتم….

با دیدنِ حال و روز سامیار، از ترس و وحشت قلبم به شدت می کوبید…

سرم رو از روی سینه اش اوردم بالا و با ترس نگاهش کردم:
-الان سکته می کنم بخدا..

سرش رو خم کرد و پیشونیش رو روی شونه ام گذاشت و زیرلب گفت:
-اتفاقِ بدی افتاده سوگل..

تکونی خوردم و خودم رو ازش فاصله دادم..چشم هام رو ریز کردم و با شک گفتم:
-یعنی چی؟..چه اتفاقی؟..

ارنجش رو روی زانوش گذاشت و با انگشت هاش چنگ زد تو موهاش و پوفی کشید…

نمی تونست بگه چه اتفاقی افتاده و من هم با دیدنِ این حالش تنها چیزی که به ذهنم می اومد سورن بود و بس….

لبم رو گزیدم و شونه اش رو گرفتم که نگاهش رو بهم دوخت…

سرم رو به دو طرف تکون دادم و با ترس گفتم:
-واسه سورن که اتفاقی نیوفتاده..هان؟…

پلک هاش روی هم و سرش پایین که افتاد، چشم هام گرد شد و دلم هری ریخت…

با ترس بلند شدم اما پاهام انقدر می لرزید که دوباره افتادم روی تخت و دست هام رو مشت کردم و سر زانوهام گذاشتم….

با وحشت و تته پته گفتم:
-چ..چیشده..الان..کج..کجاست؟…

دست هام رو انقدر محکم مشت کرده بودم که ناخن هام کف دستم فرو رفته بود و بدجور می سوخت اما بی اختیار هی مشتم محکمتر میشد….

چشم هام رو بستم و نفس عمیفی کشیدم..می ترسیدم بپرسم الان حالش چطوره…

چشم هام رو که باز کردم و سرم رو چرخوندم، نگاهم تو چشم های سامیار خیره موند که یه جور خاصی خیره شده بود بهم….

مشت هام رو محکم تر روی زانوهام فشردم تا جلوی لرزش پاهام رو بگیرم و اروم گفتم:
-منو ببر پیشش…

چرخید به طرفم و دست هاش رو دراز کرد و گفت:
-خیلی خب..یکم اروم شو که بتونیم حرف بزنیم بعد میبرمت…

-حرف چی بزنیم..من فقط می خوام داداشمو ببینم..بلند شو سامیار…

بدون اینکه جواب بده دست هاش رو حلقه کرد دورم و بغلم کرد…

دست های من هم پیچیده شد دورش و مثل یک ادم بی پناه، محکم تو بغلش فرو رفتم….

بغضم ترکید و فشار دست های سامیار دورم بیشتر شد…

میون گریه و با هق هق گفتم:
-چی شده؟..بگو بهم..زود باش وگرنه میمیرم..الان کجاست؟…

دستش رو روی موهام کشید و گفت:
-بذار یه لیوان اب بیارم بخوری..اینطوری هق نزن…

داشت از جواب دادن طفره میرفت و همین ترس من رو بیشتر می کرد…

خودم رو از بغلش جدا کردم و با پاهای لرزون بلند شدم، روبروش ایستادم و با گریه گفتم:
-همین الان منو ببر پیشش..اب میخوام چیکار..من دارم میمیرم لعنتی..چرا هیچی نمیگی..چه خاکی تو سرم شده….

دستش رو دراز کرد طرفم و گفت:
-بیا بشین میگم…

دوباره کنارش نشستم و منتظر و با گریه نگاهش کردم که چشم ازم برداشت و سرش رو انداخت پایین….

پوفی کشید و با مکثِ کوتاهی گفت:
-سرهنگ هرروز با سورن حرف میزد که اگه چیزی احتیاج داشت و یا کاری داشت براش انجام بده..چند روز پیش که سرهنگ زنگ زده بهش حالش خوب نبوده و وقتی پاپیچش شده فهمیده از صبح حالت تهوع داره و حتی چند بار هم بالا اورده…..

دستش رو کشید روی صورتش و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
-سرهنگ میره پیشش تا ببینه اوضاع چطوره و وقتی میبینه حالش خیلی بده میبرش بیمارستان..دو سه روز بیمارستان بستری بود….

این رو که گفت شوکه نگاهش کردم و با ناباوری گفتم:
-چی؟..چند روز بیمارستان بوده و تو به من نگفتی؟..منو نبردی ببینمش؟..چطور تونستی بی انصاف؟…

دوباره چشم هاش رو بست که با عصبانیت شونه اش رو تکون دادم:
-با توام..تو چطور ادمی هستی…

از جا دوباره بلند شدم و کلافه چرخی دور خودم زدم و رفتم سر کمدم…

بدجور نگران بودم و مخم انگار هنگ کرده بود و نمی دونستم چکاری باید انجام بدم…

تا مانتوم رو از کمد برداشتم سامیار از جا پرید و بلند گفت:
-چیکار میکنی؟..کجا به سلامتی؟…

بدون اینکه نگاهش کنم، یه شال هم برداشتم و شروع کردم به پوشیدن:
-میرم پیش داداشم..به کمک تو هم احتیاجی ندارم…

گوشه ی مانتوم رو گرفت و اروم گفت:
-بیا هنوز حرفم تموم نشده..بعد هرجا خواستی میبرمت…

اخم هام دوباره رفت تو هم:
-مگه چیز دیگه ای هم هست؟..چرا یدفعه نمیگی؟…

دوباره سرش رو انداخت و چشم هاش رو محکم روی هم فشرد و گفت:
-وقتی سورن تو بیمارستان بوده شاهین فهمیده و تونسته پیداش کنه…

قلبم از جا کنده شد و تنم گر گرفت..خدایا نه..من دوباره نمی تونم اون روزها رو تجربه کنم…

جرات نداشتم بپرسم چه بلایی سرش اورده…

مانتو و شالم رو انداختم روی صندلی و خودم هم دوباره ولو شدم روی تخت…

چونه ام لرزید و با بغض نالیدم:
-دوباره داداشمو برده اره؟..دوباره گروگان گرفته؟…

سامیار کنارم روی تخت نشست که سریع از تخت رفتم پایین و جلوی پاهاش زانو زدم…

سامیار یکه خورده نگاهم کرد و من با گریه و التماس گفتم:
-سامیار ازت خواهش میکنم..التماست میکنم اون مدارک لعنتی رو بده بهش..چقدر دیگه باید عذاب بکشیم..بده بهش بره..بعد پلیس خودش یه جوری ردشو میزنه و دستگیرش میکنه…..

منتظر جواب نگاهش می کردم اما جوابی بهم نداد..تو نگاهش یه چیزی بود که اذیتم می کرد..یه جور ناامیدی و حسرت…

همون جا جلوی پاهاش کامل نشستم روی زمین و با گریه گفتم:
-یه چیزی بگو..من چیکار کنم..حالا چطوری باید ازادش کنیم..هنوزم مدارک رو می خواد؟..بخدا اگه بهش ندی….

پرید تو حرفم و دستم رو گرفت و کشید تا بلندم کنه:
-داداشت پیش اون نیست..بلند شو…

من رو نشوند کنارش و گفتم:
-پس کجاست؟..می خواهی منو بکشی؟..چرا حرف نمیزنی؟…

دست راستش رو برد پشت سرم و روی موهام گذاشت و درحالی که تقلا می کردم، سرم رو محکم کشید جلو و به سینه اش چسبوند….

سرش رو خم کرد روی شونه ام و اروم تو گوشم گفت:
-متاسفم..

خشکم زد و چشم هام گرد شد که با صدایی ارومتر و لحنی غمگین تر ادامه داد:
-معذرت میخوام…

با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفتم:
-چ..چرا؟..

-داداشتو از دست دادیم…

چشم هام رو اروم باز کردم که نور سفید تو سقف چشمم رو زد و مجبور شدم دوباره ببندمش…

سرم رو به راست چرخوندم و بعد از چند بار پلک زدن، اروم چشم هام رو باز کردم…

مادرجون با دیدن چشم های بازم با خوشحالی از روی صندلی بلند شد و اومد طرفم…

با شوق صورتم رو تو دست هاش گرفت و گفت:
-بیدار شدی مامان..وای تو که منو کشتی..خوبی الان؟..بهتری؟…

سرم رو تکون دادم و نگاهی به اتاق بیمارستان انداختم:
-خوبم مادرجون..ساعت چنده؟..

نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
-ساعت یه ربع به سه..

-از کِی اینجام؟..خیلی وقته؟..

زبونش رو روی لبش کشید و دستم رو توی دوتا دستش گرفت:
-از دیروز عصر عزیزم…

سرم رو تکون دادم و نگاهی به سرمم انداختم که دیگه اخرهاش بود و داشت تموم میشد…

اخم هام رو کمی کشیدم تو هم و همونطور بی حال گفتم:
-عسل کجاست؟..

-رفته کارهای ترخیصت رو انجام بده..سرمت تموم بشه می تونیم بریم خونه…

سرم رو به تایید تکون دادم و چشم هام رو دوباره بستم…

دیگه از بیمارستان حالم بهم می خورد..از مامور پلیسی که هرجا می رفتم دنبالم میومد خسته شده بودم….

قبلا دلم یه زندگی اروم و عادی می خواست اما الان چیزی جز مرگ نمی خواستم…

با صدای باز شدن در اتاق، سرم رو چرخوندم و اول عسل و پشت سرش سامیار اومدن داخل…

از دیدن لباس مشکی که تن سامیار بود، داشت خنده ام می گرفت…

خدایا حکمتت رو شکر..به کجا مارو رسوندی که سامیار واسه سورن مشکی میپوشه…

سری تکون دادم و نگاهم رو به عسل دوختم و گفتم:
-مرخصم؟..

سرش رو تکون داد و برگه ی ترخیصِ تو دستش رو نشونم داد…

نشستم روی تخت و نگاهی به سرم کردم که دیگه تموم بود و تا بخوان به خودشون بیان، سوزنش رو از تو دستم کشیدم بیرون….

صدای اعتراضِ عسل و مادرجون بلند شد اما گوشم بیشتر از همه صدای سامیار رو شنید:
-داری چیکار میکنی؟..

بدون اینکه جواب بدم یه دستمال از جعبه کشیدم و گذاشتم روی زخم دستم و با چشم های خمار که اثر ارامبخش ها بود به عسل نگاه کردم و ضعیف گفتم:
-مانتوم رو میدی؟..

لحن صدام مثل بیمارها شده بود..خش دار و ضعیف..چشم هام به سختی باز میشد…

عسل مانتوم رو داد دستم که سامیار سریع رو بهش گفت:
-کمکش کن..کمکش کن تنها نمیتونه…

عسل بدون اینکه نگاهش کنه درحالی که داشت بهم کمک میکرد و پشتش به سامیار بود، چشم هاش رو تو کاسه چرخوند و با حرص گفت:
-چشم چشم..شما هم نفرمایید کمک میکنم…

مانتوم رو پوشیدم و شالم رو هم مرتب کردم..از تخت پایین اومدم و تکیه دادم به عسل و از اتاق رفتیم بیرون…

سامان پشت در ایستاده بود و با دیدن ما سریع اومد جلو و طرف دیگه ام ایستاد و بازوم رو گرفت که کمکم کنه و مهربون گفت:
-بهتری؟..

سرم رو تکون دادم و سعی کردم لحنم خوب باشه:
-خوبم..

اون ها گناهی نداشتن که من داداشم رو از دست دادم..نباید مورد هجوم خشم من قرار می گرفتن…

مقصرِ اصلی یکی دیگه بود..

از بیمارستان رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم..روی صندلی عقب کنار عسل نشستم و سرم رو به شونه اش تکیه دادم….

احساس ضعف می کردم و بخاطره ارامبخش هایی که بهم زده بودن، بدجور خوابم میومد…

چشم هام رو بسته بودم که ماشین روشن شد و سریع گفتم:
-می خوام برم بهشت زهرا…

سامیار با اخم های درهم از تو اینه وسط نگاهم کرد و جدی گفت:
-نمیشه..

-نگفتم میشه یا نمیشه..گفتم میخوام برم..

اخم هاش بیشتر تو هم فرو رفت:
-منم گفتم نه..دیروز از همونجا یه راست اوردمت بیمارستان..فکر کردی دوباره میبرمت؟…

صاف نشستم و نگاهی به مادرجون کردم که چرخیده بود و نگران نگاهم می کرد…

تا دید نگاهش می کنم سرش رو تکون داد و کارِ سامیار رو یه جورایی تایید کرد و بعد گفت:
-حالت خوب نیست دخترم..بذار یکم بهتر بشی باهم میریم…

اخم کردم و یه نگاهی به عسل انداختم که سریع نگاهش رو ازم گرفت و به طرف دیگه ای خیره شد….

با انگشت روی چشم هام رو فشردم و رو به سامیار گفتم:
-وایسا..ماشینو نگه دار…

نگاه هر سه نفرشون متعجب دوخته شد بهم…

قسمت قبل
قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن