آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۵۰

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

سامیار از تو اینه چشم هاش رو ریز کرد و با تعجب و مشکوک گفت:
-چرا؟..

-می خوام پیاده شم..

پوزخندی زد و با تمسخر گفت:
-چرا پرنسس؟..

کنترلم رو از دست دادم و با همون حالم و صدایی که به زور درمیومد، جیغ زدم:
-به تو چه..گفتم وایسا میخوام پیاده شم..خسته شدم دیگه..خسته ام کردین..واسه همه چی باید حساب پس بدم؟..نمی خوام..نمی خوام….

با مشت کوبیدم روی در و دوباره جیغ زدم:
-نگه دار..میگم نگه دار…

صدای داد بلند و محکم و ترسناکه سامیار هم بلند شد:
-خفه شو..بشین سرجات ببینم..نگه نمی دارم..می خواهی چه غلطی بکنم؟…

دست گذاشتم روی دستگیره ی در و با گریه گفتم:
-خودمو میندازم پایین..نگه دار وگرنه بخدا میندازم…

بی خیال درحالی که می پیچید تو یه خیابون دیگه گفت:
-بنداز…

نمی خواستم کوتاه بیام و از روی لجبازی دستگیره رو محکم کشیدم و همزمان عسل بلند صدام کرد و بازوم رو با ترس گرفت و کشید سمت خودش…..

وقتی دیدم در باز نشد چندبار دیگه هم دستگیره رو کشیدم و باز که نشد با مشت کوبیدم تو در و با گریه گفتم:
-لعنتی..من که بالاخره از این ماشین میرم پایین..نمی تونی منو به کاری مجبور کنی..دیگه نمیتونی….

وقتی دیدم جواب نمیده با مشت ضعیفم کوبیدم تو شونه اش و تکرار کردم:
-نمی تونی..شنیدی..نمی تونی..دیگه برده ات نمیشم…

دوتا نفس عمیق پشت هم کشید و با زبون لب هاش رو خیس کرد و با لحن ملایم تر و اروم تری گفت:
-باشه شنیدم..بخاطره خودت میگم نه..یکم بهتر بشی میبرمت..

دستم رو روی صورتم کشیدم و اشک هام رو پاک کردم و گفتم:
-می خوام الان برم..دلم داره میترکه..دارم دیوونه میشم…

-گفتم نه سوگل..

لب هام رو روی هم فشردم و با التماس از تو اینه بهش نگاه کردم:
-خواهش میکنم…

نگاهش رو ازم گرفت و نفسش رو محکم فوت کرد بیرون..

درحالی که انگشت اشاره اش رو بالا اورده بود، بهم نگاه کرد و گفت:
-فقط ده دقیقه..فهمیدی؟..ده دقیقه..

سرم رو به تایید تکون دادم و “باشه”ای گفتم و سامیار راهش رو به سمت بهشت زهرا کج کرد….

هیچ کدوم حرف نمیزدیم و سکوت کل ماشین رو گرفته بود و فقط گاهی صدای بوق ماشین های تو خیابون یا اهنگی که ازشون پخش میشد، این سکوت رو می شکست….

سرم دوباره رو شونه ی عسل بود و چشم هام رو بسته بودم و همه ی هوش و حواسم پِی خاطره هام با سورن بود….

تنها کسی که داشتم هم از دست داده بودم..دیگه هیچ کس نبود…

از زیر پلک های بسته ام، قطره های اشک اروم روی صورتم جاری شدن و هق هقم رو به سختی خفه کرده بودم….

بیشتر از این می سوختم که سامیار می دونست حالش بده و من رو نبرده بود ببینمش…

وقتی فکر می کردم که دیگه سورنی نیست و من نمی بینمش، ته دلم خالی میشد و سر تا پام رو وحشت می گرفت….

چطوری بدون اون باید این زندگی لعنتی رو ادامه میدادم..حتی اگه این سال ها کنارم نبود اما همینکه بود و می دونستم یه روزی همه چی تموم میشه و دوباره با هم هستیم، ارومم می کرد….

حالا دیگه هیچ امیدی نبود..سورن نبود..دلم انقدر از سامیار شکسته بود که دیگه حتی نمی خواستم ببینمش….

اینکه هنوز مجبور بودم کنارش باشم و هرچی میگه گوش کنم، به اندازه ی کافی عصبی و ناراحتم می کرد….

باید یه فکری واسه خودم می کردم..نمی تونستم کسی رو که باعث شده بود برای اخرین بار سورن رو نبینم رو ببخشم….

از نظر من سامیار گناهکار بود و من در توانم نبود که بتونم ببخشمش…

با ایستادنِ ماشین لای چشم هام رو باز کردم و همزمان صدای سامیار رو شنیدم:
-فقط ده دقیقه سوگل..باید استراحت کنی…

سرم رو تکون دادم و با کمک عسل از ماشین پیاده شدم…

چونه ام می لرزید و از همون لحظه اشک تو چشم هام جمع شده بود…

سرم رو بلند کردم و چند متر اونطرف تر سنگ سیاه رنگش رو دیدم..علاوه بر سنگِ روی زمین، یه سنگ دیگه هم بالای سرش به حالت ایستاده بود و عکس خوشگلش روش حک شده بود….

تا نگاهم بهش افتاد زیر پام خالی شد و داشتم می افتادم که سامیار سریع خودش رو بهم رسوند و نگهم داشت….

لا اله الا الله”ی گفت و نفسش رو محکم فوت کرد بیرون…

کمی خودم رو کشیدم سمت عسل که سامیار ولم کنه اما محکمتر دستش رو دور بازوهام گرفت و نگاهه عصبی بهم انداخت….

توجهی بهش نکردم و با قدم های اروم رفتیم سمت جایی که حالا خونه ی سورنم بود..باید برای دیدنش می اومدم اینجا….

دستم رو روی دهنم گذاشتم و با زانو افتادم کنارش…

خم شدم روی سنگ سیاه و یخ زده اش و بوسه ای بهش زدم و انگشت هام رو نوازش وار روی اسمش کشیدم….

داشتم دیوونه میشدم..بی حس و تهی شده بودم..دیگه هیچ انگیزه ای واسه زندگی نداشتم…

بغضم بلند و پر صدا ترکید و پیشونیم رو گذاشتم روی سنگ و با هق هق صداش کردم…

نگاهی به عسل کردم و لب هام رو بهم فشردم..

یه تصمیمی گرفته بودم و نمی دونستم اصلا باید بهش بگم یا نه…

زبونم رو روی لب هام کشیدم و کمی فکر کردم و در اخر دلم رو زدم به دریا و صداش کردم که با محبت چرخید طرفم و منتظر نگاهم کرد….

تو خونه ی سامیار و تو اتاقی که قبلا متعلق به من بود نشسته بودیم و مادرجون و سامان هم تو سالن بودن….

من رو فرستاده بودن کمی استراحت کنم..

تکیه دادم به تاج تخت و دوباره لب هام رو خیس کردم و با من من گفتم:
-عسل من می خوام از اینجا بدم…

اخم هاش رو کشید تو هم و گفت:
-چی؟..کجا بری؟..

-نمی دونم..فقط می خوام از سامیار دور باشم..هردفعه چشمم بهش می خوره یاده سورن میوفتم..نمی تونم تحمل کنم..حالمو بد میکنه….

دستش رو گذاشت روی دستم و با تعجبِ زیادی گفت:
-تو اونو مقصر میدونی سوگل؟..به اون چه ربطی داره؟..اون که نمی خواست اینطوری بشه…

با بغض و خشمی که نمی تونستم مخفیش کنم گفتم:
-اون می دونست..می دونست حالش خوب نیست..منو نبرد پیشش..منو نبرد ببینمش…

دستم رو محکم گرفت:
-هیس..خیلی خب..باشه اروم باش..

دقایقی هردوتامون ساکت بودیم و بعد عسل با لحنی اروم و جوری که سعی میکرد قانعم کنه گفت:
-اول بشین خوب فکر کن..ببین واقعا تصمیمت همینه..همه ی جوانب رو بسنج..این پسر داره همه ی تلاششو میکنه که تو حالت خوب باشه..بی انصافی نکن خواهری…..

سرم رو تکون دادم و دستم رو روی صورتم کشیدم:
-نمی خوام..هیچی ازش نمی خوام..همینکه نبینمش واسم کافیه..هردفعه نگاهش می کنم همه چی یادم میاد….

-اون خودش هم قربانیه سوگل..داری حرصتو سر ادم اشتباهی خالی میکنی…

سرم رو چپ و راست تکون دادم:
-خودش قربانیه..نباید میذاشت ما هم اینجوری قربانی بشیم..می دونست من کسی رو جز سورن ندارم…

اشک تو چشم هام جمع شد و با بغض ادامه دادم:
-نذاشتن کنارم باشه..بردنش تو اون خونه ی لعنتی که تو امنیت باشه..که کسی نتونه بهش اسیب برسونه…

هق زدم و به خودم اشاره کردم:
-اما ببین..منی که تو اون خونه نبودم و هرجا می خواستم می رفتم، هنوز زنده ام..اما اونی که مثلا تو امنیت بود الان زیر یه خروار خاک خوابیده….

دستم رو تو دستش گرفت و اروم فشرد:
-عزیزم اینا هیچکدوم به سامیار ربطی نداره..باید اونایی که ازش محافظت می کردن رو بازخواست کنی…

-من هیچ کدوم رو نمی شناسم..کسی که باید به من جواب میداد سامیار بود اما با داد و فریاد همیشه خودشو تبرئه میکنه….

صدام رو پایین تر اوردم و زمزمه وار گفتم:
-می خواد خودشو از زیر بار این گناه خلاص کنه اما نمیتونه..من نمیذارم…

-اما سوگل…

-چرا طرفداریشو میکنی..اون گناهکاره..من نمی بخشمش..تو طرف منی یا اون..یادت رفته با چه وضعی من اومدم تو این خونه…

-من طرف توام سوگل..هرتصمیمی بگیری..هرکاری بخواهی بکنی..من پشتتم..من می خوام چشماتو باز کنی و درست ببینی…

-تازه چشمام باز شده و دارم همه چی رو درست میبینم…

چشم هاش رو با ناامیدی بست و نفسش رو فوت کرد..می دونست وقتی تصمیمی بگیرم حتما عملیش می کنم…

دستم رو از تو دستش دراوردم و همزمان صدای سامیار باعث شد بچرخم سمت در اتاق:
-فکر می کنی من دوس داشتم این اتفاقات بیوفته؟..من همه ی تلاشم رو کردم که اینجوری نشه..که سورن اسیبی نبینه…

-اما دیدی که کافی نبود..جون جفتمون رو گرفتین..منم دیگه یه مرده ی متحرکم..نمی بینی به زور دارم نفس می کشم..به زور شب و روز رو می گذرونم….

با اون چشم های سرخش که انگار ازش اتیش میبارید نگاهم کرد و یه قدم اومد تو اتاق:
-من اگه یه درصد می دونستم جونش تو خطره از همه چی می گذشتم و نجاتش میدادم..لازم بود جون خودمم میدادم..اما از کجا باید می دونستم…..

-شما که همه چیو می دونستین به اینم باید فکر می کردین..نه اینکه اونو ول کنین تو بیمارستان وقتی هنوز اون اشغالِ پست فطرت رو نگرفتین…

-کل بیمارستان رو پلیس گذاشته بودیم..حتی تو اتاقش..کل اون بیمارستان تحت نظر ما بود…

پوزخندی زدم و با لحن ارومتری گفتم:
-چه فایده؟..دیدی که تحت نظر گرفتن کل بیمارستان به درد نخورد..پلیس گذاشتن تو اتاقشم به درد نخورد..پس کم کاری کردین..باید بیشتر مراقب می بودین….

صورتش رو جمع کرد و با خشمی نهفته گفت:
-انقدر خودخواهانه حرف نزن سوگل..شرایطم درنظر بگیر..

نگاهی به عسل انداختم و گفتم:
-چی میگه؟..متوجه هست چی داره میگه؟..

دوباره به سامیار نگاه کردم و با بغض و خشم گفتم:
-چی میگی؟..سورن مرده می فهمی؟..چی از این بدتر..چیو درنظر بگیرم که کم کاری و احتیاط نکردن شمارو جبران کنه؟….

قبل از اینکه چیزی بگه پوزخندی زدم و با حرص گفتم:
-منم باید مثل تو خودمو توجیه کنم؟..اما من نمی تونم..نمی تونم بگم دست ما نبوده و با مرگش کنار بیام….

با حرص اشک روی گونه ام رو پاک کردم و تو چشم هاش که پر از رگ های خونی شده بود نگاه کردم:
-هرکسی کوچکترین دخالتی تو مرگش داشته باید تقاصش رو پس بده…

چشم هاش رو محکم بست و باز کرد..تو صورتم چند لحظه با اخم خیره شد و بعد نگاهش رو گرفت و نفسش رو فوت کرد بیرون:
-الان عصبانی هستی..یکم ارومتر بشی دوباره حرف میزنیم..یکم که بتونی منطقی تر تصمیم بگیری…

پوزخندی زدم و صدام رو کمی بردم بالا:
-هیچوقت اون روز نمیرسه..شنیدی؟..تا اخر عمرم میگم شما مقصرین..می تونستین بیشتر مراقبت کنین اما نکردین….

بدون اینکه جواب بده پشتش رو بهم کرد و داشت میرفت که بلندتر گفتم:
-تا لحظه ای که نفس میکشم نظرم عوض نمیشه..شما هم تقاص کارتونو پس میدین…

جلوی در اتاق یه لحظه ایستاد و برگشت طرفم:
-باشه..هرکاری دوس داشتی با من بکن..هرکاری که حالتو خوب میکنه بکن..من خودمم کمکت میکنم…

پوزخندی زدم و بغضم رو قورت دادم..دستش رو به چارچوب در تکیه داد و گفت:
-کافیه تو حالت خوب باشه..بعد هرکاری دوس داشتی انجام بده…

بدون اینکه منتظر جواب باشه دستش رو انداخت و رفت سمت اتاق خودش…

نگاهی به مادرجون و سامان جلوی در انداختم و با گریه گفتم:
-من دارم میسوزم..حالم بده..همتون میدونین سامیار مقصره..اون می تونست..می تونست خیلی کارا بکنه….

مادرجون اومد جلو دستی به گونه ام کشید و خم شد روی موهام رو بوسید و گفت:
-باشه عزیزم..میدونی که هرچی هم بشه من پشت توام…

بعد چند لحظه متفکر به سامان نگاه کرد و من هم همینطور نشسته روی تخت، گریه می کردم…

نشست کنارم لبه ی تخت و گفت:
-دوست داری چند روز بریم خونه ی ما؟..یکم دور باشین شاید حالت بهتر بشه…

نگاهی به عسل انداختم که با اشتیاق سرش رو تکون داد که یعنی قبول کن اما من تصمیم دیگه ای داشتم….

دست مادرجون رو گرفتم:
-شاید اومدم..فعلا باید کنار سامیار باشم بخاطره مسائل امنیتی..یکم اوضاع مرتب بشه میام چند روز میمونم…

البته که مسئله ی امنیت و شاهین و این چیزها دیگه برای من اهمیتی نداشت و به هیچوجه نمی خواستم کنار سامیار باشم اما اینطوری گفتم که مادرجون فعلا بی خیال بشه….

دوباره دستی به موهام کشید و لبخند زد:
-باشه دخترم..میدونی که در خونه ی ما همیشه به روت بازه..فقط کافیه دلت بخواد…

دستش رو تو دستم محکم فشردم و بی اراده بغلش کردم..می دونستم وظیفه اش این همه محبت کردن نیست اما داشت به اندازه ی یه مادرِ واقعی برای من مایه می گذاشت…..

گونه اش رو محکم بوسیدم و ازش جدا شدم..اون لبخنده مهربون و بامحبتش رو تا اخرین لحظه ی زندگیم فراموش نمی کردم….

از اتاق بیرون رفتن تا من کمی استراحت کنم…

با دو دست محکم روی صورتم کشیدم و اشک هام رو پاک کردم..نگاهی به پاتختی انداختم و گوشیم رو از روش برداشتم…

من نمی تونستم همینطوری زندگی کنم..تا وقتی دلم اروم نمیگرفت، این زندگی جهنم بود برام…

شماره های تو گوشی رو بالا پایین کردم و روی شماره اش نگه داشتم و بدون مکث تماس رو برقرار کردم…..
قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن