آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۵۱

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

سامیار جلوی در اتاق ایستاد و شونه اش رو به چارچوب تکیه داد:
-یه چیزی بیارم بخوری؟..

سرم رو انداختم بالا و با انگشت هام مشغول بازی با روتختی شدم…

صدای نفسش رو که محکم فوت کرد بیرون شنیدم و از گوشه ی چشم نگاهش کردم…

شاکی و دست به سینه خیره شده بود بهم…

اگر می گفتم دلم دیگه خواهانش نیست، دروغ بود..این مرد انقدر با گوشت و خون من عجین شده بود که با این چیزا فراموش نمیشد..تبدیل به نفرت هم نمیشد…..

فقط دلخوری و ناراحتی و خشم باعث شده بود بخوام ازش فاصله بگیرم..باید ازش دور میشدم..شاید اونموقع کینه ام کمتر میشد….

هنوز هم با تمام این حرفها، این ژست های دلبرش ته دلم رو می لرزوند و خیلی چیزها یادم می اورد…

با صداش از فکر دراومدم و نگاهش کردم:
-سوگل..اینطوری که نمیشه عزیزم..یه چیزی باید بخوری وگرنه ضعف میکنی…

عزیزم؟..عصبانیت و داد و بیداد جواب نداده و حالا از در محبت وارد شده بود؟…

از شدت تاسف و درماندگی خنده ام گرفت اما جلوش رو گرفتم و نیم نگاهی بهش انداختم:
-الان نمی تونم..بعد بلند میشم خودم یه چیزی می خورم…

-خیلی خب..من باید یه سر برم شرکت..تنها نیستی؟..

پوزخندی زدم و با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم:
-من همیشه تنها بودم..مگه دفعه اولمه که قرارِ تنها بمونم؟..عادت دارم..قرارم نیست چیزیم بشه..تو برو به کارت برس….

سرش رو تکون داد و مکثی کرد اما جای بیرون رفتن اومد داخل اتاق…

روی سر پاهاش، جلوم پایین تخت نشست و دستش رو روی دست هام گذاشت و فشرد…

بی اختیار چشم هام چرخید سمت صورتش و اون هم همین رو می خواست…

لبخنده کجی زد و با لحنی که سعی میکرد نرم باشه گفت:
-دوست داری ببرمت پیش مامان؟..تنها نمون اینجا..بعد شب میام دنبالت…

-نه..مزاحم اونا نشم دیگه..می خوام هنوز بخوابم..احساس خستگی و کسلی میکنم…

-می خواهی دو سه روز بریم یه طرف؟..باغ لواسونی، دماوندی، جایی..دلت باز میشه..

مستقیم تو چشم هاش خیره شدم..ته چشم هاش یه نگرانی عمیق و کمی ترس میدیدم…

دست هام رو از زیر دستش کشیدم بیرون:
-حالا فعلا برو بعدا حرف میزنیم..

لب هاش رو روی هم فشرد و سرش رو تکون داد و از جا بلند شد..

سرم پایین بود که دستش رو روی سرم حس کردم و کمی بعد بوسه ی داغی روی موهام نشوند…

خشکم زده بود و سامیار همینطور که از اتاق بیرون میرفت گفت:
-مواظب خودت باش..شب زود میام..

سرم رو تکون دادم و وقتی صدای کوبیده شدن در خونه رو شنیدم، خودم رو به پشت انداختم روی تخت و بغضم ترکید….

دستم رو روی چشم هام گذاشتم و زار زدم..

سورن..با رفتنت من رو که فقط خودت رو داشتم تنها گذاشتی و کل زندگیم رو داغون کردی…

دیگه هیچی مثل قبل نمیشد..هیچی….

کمی که گذشت، از حالت خوابیده دراومدم و اشک هام رو پاک کردم..با گریه و زاری نمی تونستم به ارامش برسم..باید یه کاری می کردم…

گوشیم رو از روی پاتختی برداشتم و با دیدن پیامکی که برام اومده بود، دلم هری ریخت…

ادرسی که فرستاده بود رو چک کردم و لبم رو به دندون گرفتم..

هیچ شکی به کاری که می خواستم بکنم نداشتم اما حالم زیاد خوب نبود…

باید این کار رو می کردم و می دونستم فقط اینجوری اروم میشم..اما از طرفی هم می ترسیدم همین چیزهایی که برام مونده هم از دست بدم….

از روی تخت بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم..وقت زیادی نداشتم…

خودم رو به اشپزخونه رسوندم و درحالی که بغض تو گلوم و اشک تو چشم هام بود، مشغول درست کردن غذا واسه سامیار شدم….

شاید دیگه فرصت نمی کردم براش غذایی که دوست داشت رو درست کنم…

هی بغضم رو قورت دادم و خودم رو سرگرم می کردم…

وقتی زیر غذارو کم کردم تا لوبیاپلوی محبوبِ سامیار دم بکشه، بالاخره یه قطره اشک ریخت و به سختی جلوی ریزش بقیه ی قطره ها رو گرفتم….

خودم رو به اتاق رسوندم و به سرعت مشغول لباس پوشیدن شدم و بعد هم تو کوله ای که از همون اول با خودم تو این خونه اورده بودم، وسایل مورد نیازم رو جمع کردم….

جلوی اینه ایستادم و موهام رو محکم بالا جمع کردم و شالم رو پوشیدم…

صورتم رنگ پریده و زیر چشم هام خیلی کبود و گود شده بود..حالم بدجور زار بود….

گوشیم رو از روی تخت برداشتم و گذاشتم تو جیب مانتوم..وسط اتاقم ایستادم و چرخیده زدم و همه جارو با دلتنگی از نظر گذروندم…..

دیگه شک داشتم بتونم برگردم تو این خونه..سامیار یه بار من رو بخشیده بود و حتی حرف اینکه چرا دورش زدم رو هم نزده بود…

بهم حق داده بود که چاره ی دیگه ای نداشتم اما الان…

بی شک وقتی می فهمید دیگه عکس العمل خوبی نخواهد داشت..که البته حق هم داشت…

خاطرات زیادی هم تو اتاق سامیار داشتم اما اونجا انقدر با هم بودیم که اگه پا تو اتاق می گذاشتم دیوونه میشدم….

نگاهی دیگه به اتاق کردم و سریع رفتم بیرون…

تو درگاه اشپزخونه ایستادم و دستم رو به کانتر گرفتم..کم تو این اشپزخونه و روی این کانتر و میز من رو خفت نکرده بود….

با اشک هایی که روی صورتم بود، لبخندی هم روی لب هام نشست…

اولین بوسه امون تو این اشپزخونه بود..اوایلی که اومده بودم تو این خونه، اینجا گیرم انداخته بود….

لبخنده تلخ دیگه ای زدم و رفتم جلو و زیر گاز رو خاموش کردم…

نفس عمیقی کشیدم و با دوتا دستم صورت خیسم رو پاک کردم..

گوشیم رو از جیبم دراوردم و شماره گرفتم..با گریه درخواست یه ماشین دادم و سریع کفش هام رو پوشیدم….

کلیدهای خونه رو انداختم روی جاکفشی و دوباره اشک هام رو پاک کردم…

از خونه که زدم بیرون، دلم ریخت..اب دهنم رو قورت دادم و با تردید و اروم در رو بستم…

دیگه راه برگشتی نبود..باید تا تهش می رفتم…

با صدای بوق ماشین با اسانسور رفتم پایین و سوار تاکسی شدم…

قفل گوشیم رو باز کردم و ادرسی که برام فرستاده بودن رو برای راننده خوندم…

کوله ام رو گذاشتم روی پام و با نفس عمیقی به بیرون خیره شدم و فکرم هرلحظه یه جایی بود..یه لحظه پیش سامیار و یه لحظه جایی که داشتم می رفتم….

خدا خودت کمکم کن…

کرایه ماشین رو حساب کردم و پیاده شدم…

نگاهی به پارکی که کنارش ایستاده بودم کردم..حالا طبق قرار باید می رفتم طرفِ دیگه ی پارک…

اروم بدون اینکه به جایی نگاه کنم، راه افتادم..

کوله ام پشتم بود و دوتا بند هاش رو از روی شونه محکم و با استرس تو دست هام می فشردم…

سرم رو پایین انداخته بودم و جرات نگاه کردن به جایی رو نداشتم..اگر باز هم همه چیز خراب میشد ایندفعه من زنده به گور میشدم…..

دونه های عرق از تیره ی پشتم راه افتاده و دست هام یخ کرده بود…

به طرف دیگه ی پارک که رسیدم، سرم رو اروم بلند کردم…

نگاهی به دور و برم انداختم و پیامکش رو تو ذهنم مرور کردم…

“رسیدی به اون قسمت یه نیمکت سبز رنگ هست پیداش کن..یه یاداشت کوچیک روی نیمکت هست..بدون نگاه کردن به جایی و جلب توجه بردار بخونش”

می دونستم همه ی این کارها و سخت گیری ها بخاطره دفعه ی قبلِ..نمیخواست باز هم رکب بخوره…

نیمکت رو پیدا کردم و کنارش ایستادم..نگاهی کلی روش انداختم و یه کاغذه تا شده گوشه اش دیدم…

نشستم روش و دستم رو گذاشتم بغلم، روی کاغذ و دستم رو مشت کردم…

با خیال راحت تکیه دادم و پای راستم رو انداختم رو پای چپم و اون کاغذ رو بین پاهام باز کردم…..

با خوندنش نفسم رو با حرص فوت کردم بیرون..

“حالا بی سر و صدا پاشو و راه بیوفت سمت سرویس بهداشتی های پارک..پشتشون منتظر باش تا متوجه بشی چیکار باید بکنی”….

چند دقیقه نشستم و دستی به صورتم کشیدم بلکه یکم اروم بشم…

می تونست یه راه راحت تر هم پیدا کنه اما می خواست اینجوری من رو اذیت کنه و بهم بفهمونه رییس اونه….

یادداشت رو مچاله کردم و گذاشتم تو جیبم و از جا بلند شدم…

نگاهم رو دور پارک چرخوندم و تونستم سرویس بهداشتی هارو پیدا کنم و راه افتادم سمتشون…

هنوز داشتم از دست کارهاش حرص می خوردم..این مسخره بازی ها چی بود راه انداخته بود….

پشت سرویس ها که رسیدم، نگاهم رو هی چرخوندم اما چیزی که توجهم رو جلب کنه و بفهمم از طرف اونه، پیدا نکردم….

ناچارا همونجا ایستادم و دست هام رو تو جیب مانتوم فرو کردم و منتظر شدم…

کمی گذشت و حوصله ام داشت سر میرفت که یه موتوری بهم نزدیک شد..ته دلم خالی شد و یه قدم رفتم عقب وقتی دقیقا جلوی پام ایستاد….

کلاه کاسکت داشت و نمی تونستم ببینمش…

خواستم یه قدم دیگه برم عقب که دستش رو دراز کرد طرفم…

یه لحظه نفهمیدم چی تو دستشه و با وحشت سرم رو کشیدم عقب اما وقتی گوشی رو تو دستش دیدم کمی اروم گرفتم….

نفسم رو فوت کردم و گوشی رو از دستش گرفتم و با تردید گذاشتم روی گوشم:
-الو…

-به به..مشتاق دیدار خانم خانما..

صورتم با حرص جمع شد:
-این مسخره بازیا چیه راه انداختی؟..چیکار داری میکنی؟…

-حرص نخور..گوش کن ببین چی میگم وقت نداریم..از همونجایی که هستی برو سمت راست..مستقیم میری تا برسی به خیابون..همون لب خیابون وایسا میان دنبالت..اوکی؟…..

با حرص “باشه”ای گفتم و گوشی رو دادم به همون موتوری و راه افتادم به سمت جایی که گفته بود…

هنوز چند قدم هم برنداشته بودم که موتور با سرعت و دقیقا از بغل پای من رد شد و من تقریبا سکته کردم….

نفس زنان تو جام خشکم زد و دور شدنش رو نگاه کردم…

کمی که حالم جا اومد، اروم پاهای سست شده از ترسم رو حرکت دادم و راه افتادم و نفس عمیقی کشیدم…

خدایا کاش می رسید یه روزی که من از دست همه ی این ادم ها راحت بشم و دیگه تو زندگیم نباشن….

بغضم رو قورت دادم و لب خیابون ایستادم و منتظر شدم..

هنوز چند دقیقه هم از ایستادنم نگذشته بود که یک ون سیاه رنگ، با شیشه های دودی به سرعت بهم نزدیک شد و جلوی پام نگه داشت….

در رو از داخل باز کرد و چشمم افتاد به سه مردِ خیلی هیکلی، با لباس هایی سر تا پا مشکی که منتظر بودن سوار بشم….

ته دلم خالی شده بود و بی اراده خواستم یک قدم برم عقب که صدای کلفت و بم یکیشون بلند شد:
-دِ بجنب دیگه وقت نداریم…

اب دهنم رو قورت دادم و رفتم جلو و دستم رو به در گرفتم و سوار شدم…

همون که حرف زده بود و انگار همه کارِ بود، من رو نشوند جلوش و اشاره ای به اون یکی که کنارم بود کرد….

تا بخوام به خودم بیام و بفهمم چی دارن میگن، یهو یه پارچه ی سیاه رنگ کشیده شد روی سرم و همه جا تاریک شد….

شروع کردم به تقلا و خواستم اون پارچه رو که شکل یه کیسه بود و تا گردنم توش رفته بود رو بردارم که دست هام از پشت تو دست یکیشون اسیر شد….

صدای اروم و ترسناکش رو نزدیک صورتم شنیدم:
-گوشیت کجاست؟…

دست هام رو تو دستش تکون دادم و نالیدم:
-گوشیمو خاموش کردم..

صداش اروم تر و ترسناک تر بلند شد:
-میگم کجاست؟…

گوشه ی لبم رو گزیدم و خودم رو یکم کشیدم به سمت چپ که ازش فاصله داشته باشم اما جفت دست هام رو گرفته بود و اجازه ی هیچ حرکتی بهم نمیداد…..

خواستم جوابش رو بدم اما اون که حوصله نداشت و انگار این چند لحظه سکوتم به مزاقش خوش نیومده بود، عصبی شد….

دوتا دستم رو با یه دستش گرفت و اون یکی دستش رو یهو روی گردنم حس کردم…

دستِ بزرگش رو پشت گردنم گذاشت و انگشت هاش رو از دو طرف محکم تو گردنم فرو کرد……

آخم رو تو گلو خفه کردم و نفس های داغ و عصبیش حتی از روی اون پارچه هم رد میشد و به صورتم میخورد…

بغل گوشم ترسناک غرید:
-دِ مگه با تو نیستم؟..می خواهی سرتو گوش تا گوش همینجا ببرم؟..خوش ندارم سوالمو دوبار تکرار کنم…

درحال سکته کردن و با تته پته گفتم:
-ت..تو..جی..جیبمه…

دستش دوباره به گردنم فشاری اورد و بعد ول کرد و دست تو جیب هام برد و گوشی رو پیدا کرد…

صدای پوزخنده بلندش رو شنیدم و گفت:
-خوبه..دختر حرف گوش کنی باش..

و بعد رو به یکی از اون دو نفر کرد و من که فقط صداشون رو میشنیدم گفت:
-بنداز بیرون اینو..

صدای باز شدن پنجره و بعد چیزی که محکم پرت شد بیرون و صدای برخوردش با اسفالت خیابون به گوشم رسید…..

داشتم قالب تهی می کردم..گوشی من رو پرت کردن بیرون؟….

هنوز از شوک انداختن گوشی درنیومده بودم که پیچیدن طناب رو دور دست هام حس کردم…

بُهت زده گفتم:
-چیکار داری میکنی؟..

جوابی بهم نداد و طناب رو چندین بار دور دستم پیچید و بعد محکم گرده زد و وقتی خیالش راحت شد، ولم کرد…

لب هام رو روی هم فشردم و دست هام رو مشت کردم و ناخن هام رو کف دستم فشردم….

پشیمون نبودم..اما خیلی ترسیده بودم..

خشم و عصبانیتم هم بیشتر شده بود و پر از حس انتقام بودم…

نمی دونم چقدر گذشت..کجا رفتیم..چقدر تو راه بودیم…

چندبار پرسیدم اما جوابم چیزی جز “خفه شو” نبود..اون هم با حرص و خشم…

اما بالاخره ماشین از حرکت ایستاد و صدای باز شدن درِ کشویی ماشین بلند شد…

بازوم دوباره تو دستی اسیر و کشیده شدم و چون جایی رو نمی دیدم با راهنماییش از ماشین پیادم کرد….

باد خنک که بهم خورد کمی حالم بهتر شد…

کنار اون سه مرد، با اون قد و هیکل و تو اون ماشین، داشتم خفه میشدم…

دوباره حرکت کرد و من رو هم دنبال خودش کشید و کمی بعد از روی هوا و صدا و وزش بادی که قطع شده بود، متوجه شدم داخل ساختمان شدیم….

کمی که جلو رفتیم بالاخره ایستاد و ولم کرد…

با اینکه جایی رو نمیدیدم اما سرم مدام می چرخید تا شاید صدایی چیزی توجهم رو جلب کنه اما هیچی متوجه نمیشدم….

دستی رو شونه ی چپم نشست و بی اراده سرم چرخید سمتش…

دست هام همچنان پشتم با طناب بسته شده بود و تعادل نداشتم که یه هولِ تقریبا محکم به شونه ام داد و همراه با جیغ خفه ای به زانو افتادم روی زمین….

زانوهام از درد تیر کشید و با خشم گفتم:
-داری چه غلطی میکنی؟…

جوابم رو ندادن و صدای قدم هایی داشت نزدیکم میشد و کمی دور و اطرافم صدای پاش می اومد…

هیچ حرفی نمیزدن و فقط صدای پاهاشون رو می شنیدم که دورم می چرخیدن…

گوش هام رو تیز کرده و تمام حواسم جمع بود که صدایی اومد بشنوم اما انگار اون ها هم داشتن اینجوری من رو اذیت می کردن….

چشم هام واسه تمرکز بسته بود که یهو اون کیسه ی روی سرم کشیده شد…

چشم هام رو سریع باز کردم اما نور چشمم رو زد و سریع دوباره بستمشون…

صدای بم و خونسرد و همیشه ترسناکش رو شنیدم:
-به به ببین کی اینجاست..دختر بدجور دلتنگت بودیما..

چشم هام رو اروم اروم باز کردم و به سمت راستم که صداش از اونجا اومده بود، نگاه کردم….

مثل همیشه خوشتیپ، مرتب و اگه کسی نمی شناختش فکر می کرد چقدر مرد مودب و با شخصیتیه….

دلم از نفرت زیاد نسبت بهش می لرزید..تو دنیا از هیچکس به اندازه ی این مرد متنفر نبودم…

به سختی جلوی خودم رو گرفته بودم که متوجه ی حالم نشه و یه تف نندازم تو صورتش…

چشم هام رو بستم و با نفس عمیقی باز کردم و مستقیم تو چشم هاش خیره شدم:
-این مسخره بازیا چیه راه انداختی؟..منو تو حرف زدیم..قرارمون این بچه بازیا نبود…

اومد روی یه پاش، جلوم نشست و مشتاق و با هیزی تو صورتم خیره شد:
-قبول کن تو غیرقابل پیشبینی هستی..نمیشه به حرفت اعتماد کرد..مجبور بودم…

با حرص دندون روی هم ساییدم که دستش اومد طرفم صورتم…
قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن