آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۵۲

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

گوشه ی شالم رو تو دستش گرفت و من سرم رو تند کشیدم عقب…

ابروهاش رو انداخت بالا و پوزخند زد:
-هنوزم که همونقدر چموشی دختر..پس این همه مدت پیش اون پسرِ بودی چیکار کرده؟..نتونست تورو یکم رام کنه…

من هم پوزخنده پررنگی زدم:
-از کجا میدونی..شاید واسه اون پسر رام شده باشم..

انگشتش رو کشید روی گونه ام و با لبخندی پرتمسخر گفت:
-میدونی که این حرفاتو دوست ندارم..یه وقت ناراحت میشم و کاری میکنم که جفتمون دوست نداریم…

-دیگه چه کاری مونده که نکرده باشی؟..

لب هاش دوباره کش اومد و لبخند زد و با یه نیم چرخ روی پاهاش، از جا بلند شد و گفت:
-اونو دیگه بذار پیش خودم بمونه..فقط بهت هشدار میدم که اصلا سعی نکنی امتحانش کنی..چون اونکه پشیمون میشه من نیستم….

-اگه قرار بود من از این تهدیدها بترسم الان اینجا نبودم شاهین خان..این چیزا دیگه رو من تاثیری نداره…..

نگاهم رو با تمسخر تو چشم هاش دوختم و با مکث کوچکی ادامه دادم:
-دیگه ته تهش میشه مُردن..که در اون صورت بهم لطف کردی و یه عمر راحتم میکنی…

خم شد تو صورتم و بی صدا خندید:
-یعنی من اینقدر مهربونم که طرفمو یه جا بکشم و راحتش کنم؟..منو اینجوری شناختی؟..اِ اِ اصلا توقع نداشتما…..

اروم اروم خنده اش رو جمع کرد و چنگ زد به بازوم و یهو لحنش خشن و ترسناک شد و دندون هاش رو روی هم فشرد:
-یه کاری میکنم که روزی هزاربار ارزوی مرگ کنی و بهش نرسی..پس هرغلطی بهت گفتم انجام میدی..گنده تر از دهنت حرف نمیزنی..اون زبون شیش متریتو کوتاه میکنی..منو عصبی نکن تا اروم بمونم و یادم بره یه بار چه غلطی باهام کردی…..

دوباره یهو لحنش عوض شد و مهربون گفت:
-باشه دختر خوب؟…

مردک روانی بود..تعادل اخلاقی نداشت..

نگاهی به ادم هاش کردم و سرم رو واسش تکون دادم..

حتی اگه می خواستم لجبازی کنم و جوابش رو بدم هم، با این غول تشنا نمیشد و با یه فوت کارم رو می ساختن….

لبخندی بهم زد و چرخید سمت یکی از ادم هاش و گفت:
-چک کردین همه چی رو؟..

دست هاش رو جلوش روی هم گذاشت و قدمی جلو اومد و با سری خم شده گفت:
-بله قربان..کیفش رو کامل گشتیم و گوشیشم انداختیم دور..تو جیب هاشم چیزی نبود…

یه لبخنده کج زد و گفت:
-می دونستم چیزی باهاش نیست..اونقدر احمق نیست که دوباره واسه خودش دردسر درست کنه و با نقشه بیاد تو دهن شیر اما واسه احتیاط بد نبود….

بعد به من نگاه کرد و گفت:
-مگه نه خوشگله؟..میدونی که این عاقل بودنت رو خیلی دوست دارم؟…

سرم رو انداختم پایین و جوابش رو ندادم که با سرخوشی رو به اون مردک های بدتر از خودش گفت:
-یه خورده ناراحته..چند روز بگذره خوب میشه..

بعد کف دست هاش رو محکم کوبید بهم و گفت:
-خب خب..حالا این خانم خانمارو ببرین اتاقش رو بهش نشون بدین یکم استراحت کنه..حتما خیلی خسته شده..باهاش خیلی کارها داریم…..

دوتاشون اومد طرفم و زیربغلم رو گرفتن و بلندم کردن..

اخم هام رو کشیدم تو هم و سعی کردم ازشون فاصله بگیرم و همزمان با تشر گفتم:
-ولم کن ببینم..خودم میتونم بیام..این طناب لعنتی رو باز کنین…

بدون اینکه حتی جواب بدن نگاهم می کردن که شاهین خان درحال رفتن گفت:
-باز کنین دستاشو..در اتاقشم قفل کنین…

طناب رو از دور دستم باز کردن و اشاره ای به سمت راست کردن که از اون طرف برم و خودشون هم دنبالم اومدن….

جای طناب روی مچ دستم رو محکم می مالیدم و دور و اطرافم رو نگاه می کردم…

خونه ی بزرگ و مجللی بود..با وسایل شیک و عتیقه جاتی که گوشه به گوشه ی خونه به چشم می خورد….

یه ادم خلافکار که تحت تعقیب پلیس بود، چه راحت و تو رفاه کامل زندگی می کرد…

بدون هیچ ترسی داشت زندگیش رو می کرد و گند میزد به زندگی کسایی مثل من و عزیزانشون رو ازشون راحت می گرفت….

این مرد پر از خلاف و جنایت بود و انقدر زرنگ و باهوش بود که تا حالا گیر نیوفتاده بود…

بزرگ ترین ارزوم تو این دنیا، دیدنِ این مرد بالای چوبه ی دار بود، تا بتونم یه نفس راحت بکشم…

و سامیار..شاید اینجوری اون هم دیگه می تونست کمی آرامش پیدا کنه و دیگه خیالش از قاتل پدرش راحت بشه…..

با صدای یکی از اون نگهبان های همراهم، حواسم جمع شد و دیدم جلوی در یک اتاق ایستادیم:
-برو تو دیگه..

اخمی بهش کردم و رفتم داخل اتاق که کم از سالن و جاهای دیگه ی خونه که دیده بودم، نداشت….

تخت دو نفره ی شیک..پاتختی و کمد..میز توالت و اینه کنسول..تقریبا همه چیز هم از نوع شیک و گرون قیمت بودن….

روی تخت نشستم و منتظر نگاهشون کردم که زودتر شرشون رو کم کنن..

کوله ام رو انداخت داخل اتاق و با اخم گفت:
-یه خدمتکارو می فرستم تا شرایط رو برات توضیح بده…

پوزخندی زدم و سر تکون دادم که در رو بست و صدای چرخش کلید رو تو قفل در شنیدم….

روی تخت نشستم و نگاهی به سینی غذا انداختم..حتی اگه من رو می کشتن هم لب به این غذا نمیزدم….

به سیما خانم نگاه کردم و گفتم:
-من نمیخورم اینو ببر لطفا..

و به سینی رنگارنگ غذا اشاره کردم که کنارم روی تخت نشست و گفت:
-چرا نمیخوری؟..

-میل ندارم..

دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت:
-باشه من اینو میبرم..اما تا کِی قراره چیزی نخوری؟..با گشنه بودنت میذارن از اینجا بری؟…

من چیزی نگفته بودم بهش اما از قفل بودن در اتاق و حال و روز من، فکر می کرد من رو به زور اوردن و اینجا زندانی کردن….

اگر می دونست این حماقت خودم بوده، شاید دیگه انقدر باهام مهربون نبود…

وقتی دید چیزی نمیگم سینی غذا رو برداشت و از اتاق رفت بیرون و بلافاصله هم کسی که جلوی در نگهبانی میداد، در رو قفل کرد….

پوفی کشیدم و رفتم جلوی اینه..

از این حال و روز زار و رنگِ پریده ی صورتم و چشم های تو گود رفته ام، حالم داشت بهم می خورد…

با این حال و روز حس ضعیف بودن بهم دست میداد..حس کوچیک بودن…

درسته امیدی به زندگی نداشتم و دیگه نه سورن بود و نه سامیار..اما باید از این حال درمیومدم…

البته بعد از تموم شدن تمام این ماجراها…

برگشتم روی تخت نشستم و همزمان صدای چرخیدن کلید تو قفل بلند شد و اخم هام رفت تو هم….

یعنی کی بود این موقع؟….

نگاهی به ساعت انداختم..یازده بود..

اخم هام رو کشیدم تو هم و منتظر نگاه کردم که در روی پاشنه چرخید و کمی بعد شاهین خان تو قاب در پیدا شد….

اخم هام بیشتر تو هم رفت که کج خندی زد و گفت:
-تو هم خوابت نبرد؟..

سرم رو چپ و راست تکون دادم و پوزخندی زدم:
-من عادیه خوابم نبره..شما دیگه چرا؟..

اون لبخند کج و یه وریش رو بزرگ تر کرد و اومد داخل اتاق و در رو پشت سرش بست…

قدم زنان درحالی که دور تا دور اتاق رو نگاه می کرد اومد طرفم و گفت:
-این اتاقم قشنگ و دلبازه ها..تا حالا بهش دقت نکرده بودم..فکر کنم حتی دومین دفعه اس میام داخلش….

همینطور منتظر بهش نگاه می کردم که کنارم نشست لبه ی تخت و گفت:
-منم طبیعیه خوابم نبره..تو اینجا تنها بمونی و من بخوابم؟..نچ نچ..تو مرام ما نیست…

دلم ریخت و با تعجب نگاهش کردم..چی داشت می گفت؟..

بی اختیار خودم رو کمی جمع کردم و اب دهنم رو قورت دادم:
-من داشتم می خوابیدم…

سرش رو تکون داد و دوباره مشغول دید زدن اتاق شد:
-باشه میخوابی..حالا یکم دیرتر…

خودم رو کشیدم تا فاصله ام باهاش بیشتر بشه و خوردم به تاج تخت…

ازش می ترسیدم..می دونستم هرکاری از دستش برمیاد برای انجام دادن..اون از ترسوندن بقیه لذت می برد….

نگاهی بهم کرد و دوباره اون لبخندش رو تکرار کرد و گفت:
-می خوام یه داستان برات بگم..دوست داری؟…

گوشه ی لبم رو گزیدم و چیزی نگفتم که خودش دوباره گفت:
-شاید اینجوری خوابتم ببره..هوم؟…

با اصرار گفتم:
-نه بذارین واسه فردا..الان دیر وقته…

بی توجه به من و حرفم دست هاش رو تو هم قفل کرد و گذاشت روی زانوهاش…

همینطور که خم شده بود سرش رو چرخوند و نگاهی بهم کرد و گفت:
-میدونی بچه که بودم عاشق شدم..

خودش زد زیر خنده و من هم پوزخندی زدم..اخه اون چی از عشق می فهمید…

کمی خندید و درهمون حال گفت:
-جدی میگم..باور کن عاشق شده بودم..نمیدونم..شاید هنوزم…

حرفش و خنده اش رو باهم خورد و صورتش تو هم رفت و من کنجکاو تر شدم…

اخم هاش رو کشید تو هم و دندون هاش رو روی هم فشار داد:
-الان بزرگ ترین حسرت زندگیم اون دخترِ…

نگاهش رو دوخت تو صورت من و محو چشم هام شد:
-چشم هاش همین رنگ بود..خیلی خوشگل بود..حتی از تو هم خوشگل تر بود..به چشم من زیباترین دختر دنیا بود..خانم بود..مهربون بود..چشم هاش همیشه از شیطنت برق میزد..همسایه بودیم…..

نگاهش رو ازم گرفت و چشم هاش رو بست و من خشکم زده بود…

چیزایی که می شنیدم رو باور نمی کردم..مگه این مرد می فهمید عشق چیه..اون سنگدل ترین ادم دنیا بود….

با صداش از فکر دراومدم و همه ی وجودم شد گوش تا همه ی حرف هاش رو بشنوم:
-دو تا خونه بین خونه هامون فاصله بود..به عشقش همیشه سرکوچه می ایستادم که وقتی میره مدرسه یا جایی دیگه ببینمش..همون لبخند و سلامی که بهم میداد اندازه ی دنیا ارزش داشت….

پوزخندی زد و با لحنی که پر از حرص و حسرت و عصبانیت بود گفت:
-نمی دونم اونم منو دوست داشت یا نه اما گاهی جواب لبخندمو میداد..سر به زیر و خانوم، جواب سلامم رو با همون شیطنتی که داشت میداد..همه چیه اون دختر برام خواستنی بود….

سرش رو چرخوند طرفم و پوزخندش پررنگ تر شد:
-میدونی من زمین تا اسمون با اینی که الان هستم فرق می کردم..یه پسر درسخون و سر به زیر که حتی خجالت میکشید مستقیم تو صورت کسی نگاه کنه..با هیشکی چشم تو چشم نمیشدم از بس خجالتی بودم..ولی برای اون هرکاری لازم بود می کردم..اگه می گفت همین الان بمیر، بدون درنگ میمردم..من مجنونش بودم..یه جوری تو من نفوذ کرده بود که حتی الانم که تقریبا سی سال گذشته بازم نمی تونم کسی رو جایگزینش کنم…..

دست هام رو تو هم قفل کردم و با کنجکاوی گفتم:
-پس چی شد؟..چرا بهش نرسیدی؟..

شونه ای بالا انداخت و انگشت هاش رو دور لبش کشید و با مکث گفت:
-یه روز با پسرای همسایه سرکوچه ایستاده بودیم..بازم مثل همیشه اومد رد شد..با همون سر پایین..با همون لبخند محو..رد شد و نگاه منم دنبال خودش کشید..بچها از علاقه جنون وار من خبر داشتن..واسه اینکه منو بچزونن به بدترین شکل ممکن خبر خواستگار داشتنش رو بهم دادن…..

چشم های من بسته شد و شاهین خان هم به سرعت از روی تخت بلند شد و پشت به من، چنگ زد تو موهاش…

به نفس نفس افتاده بود و با دست هاش محکم موهاش رو شخم میزد…

داشتم نگاهش می کردم که یهو چرخید طرفم و با خشم و چشم هایی سرخ شده بهم خیره شد…

دوباره لحنش پر از کینه شد:
-من از بچگی که دست چپ و راستم رو شناختم اونو دوست داشتم..کاری تو این دنیا نبود که بخواد و من براش انجام ندم..جونم به اون لبخندها و زیرچشمی نگاه کردنش وصل بود..اون روز رفتم خونه از مادرم پرسیدم که حقیقت داره یا نه..چون از علاقه ام خبر داشت، به زور تونستم از زیر زبونش بکشم که بله، همه چیز درسته…..

نفسش رو فوت کرد بیرون و دست هاش رو روی صورتش کشید و قدم زنان اومد طرفم…

چشم هاش رو ریز کرد و کنارم دوباره لبه ی تخت نشست و باز به حرف اومد:
-اون روز و روز بعدش گیج و منگ بودم..نمی دونستم چیکار کنم..اما بعد فکر کردم..هی فکر کردم..با خودم گفتم شوهرش که ندادن دیوونه شدی..یه خواستگارِ، از کجا معلوم اصلا قبولش کنن..با همین حرفا خودمو اروم کردم و منتظر یه فرصت شدم که باهاش حرف بزنم..از خونه خیلی بیشتر از قبل بیرون میومد اما دیگه تنها نبود..همیشه مادرش، دوستش یا یکی از اشناهاش باهاش بود..فقط می تونستم تو راه مدرسه اگه یه وقتی تنها بود، گیرش بندازم..صبح ها دنبالش تا مدرسه می رفتم و موقع تعطیلیش هم تا خونه دنبالش بودم..فقط واسه اینکه دو دقیقه فرصت پیدا کنم ازش بپرسم موضوع چیه…..

اخم هام رفت تو هم و با کنجکاوی نگاهش کردم و گفتم:
-باهاش حرف زدی؟..

سرش رو انداخت پایین و زمزمه وار گفت:
-حرف زدم…

منتظر نگاهش کردم تا خودش به حرف بیاد..

سرش رو پایین انداخته بود و چشم هاش رو محکم روی هم می فشرد….

سرش رو تکون داد و دست هاش رو تو هم پیچیده، سر زانوهاش گذاشت و گفت:
-بالاخره یه روز تنها گیرش اوردم..کسی باهاش نبود و تونستم بهش نزدیک بشم..وقتی پیچید تو یه کوچه پشت سرش رفتم و وقتی دیدم کوچه خلوته همونجا خفتش کردم..وقتی دستشو گرفتم و چسبوندمش به دیوار تقریبا سکته کرد از ترس..اون رنگِ پریده و چشم های گرد شده اش هیچوقت از یادم نمیره..خیلی ترسیده بود……

لبخند محوی از یاداوری گذشته روی لب هاش نشسته بود و نگاهش به روبرو بود…

اصلا متوجه ی من نبود که دارم نگاهش می کنم..تو گذشته اش غرق شده بود و رفته بود تو خاطراتش…

همینطور که به دیوار روبرو خیره شده بود، اون لبخند کمرنگش کم کم به پوزخندی تغییر کرد و اخم هاش جمع شد….

با لحنی که رفته رفته عصبی تر و خشن تر میشد گفت:
-ازش موضوع خواستگار رو پرسیدم..با اون زبون درازش گفت به تو ربطی نداره..با اینکه ترسیده بود اما زبونش کوتاه نمیشد..گفتم..همه چی رو بهش گفتم..از اینکه سالهاست خاطرشو میخوام..اینکه بخاطره اون سر کوچه منتظر میشم..اینکه دوستش دارم و نمی تونم بدون اون زندگی کنم..گفتم چقدر عاشقشم و اگه مال کس دیگه ای بشه من میمیرم..گفتم میدونم اونم بی میل نیست بهم و از نگاه ها و لبخنداش میفهمم…..

پوزخندش پررنگ تر شد و چرخید طرفم و مستقیم تو چشم هام خیره شد:
-اون لحظه یه جوری با تعجب نگاهم کرد که به همه چی شک کردم..یه جوری که انگار داره به عجیب ترین ادم دنیا نگاه میکنه..از اینکه می ترسید کسی مارو اونجا ببینه عصبی شده بود و از طرفی هم کم کم از شوک دراومد..هلم داد عقب و گفت فکر نمی کرده اینقدر احمق باشم که یه نگاه و لبخند رو به علاقه تعبیر کنم..گفت رو حساب همسایگی یه سلام به من میداده قرار نیست دوستم داشته باشه..کلی حرف بارم کرد..من خشکم زده بود و داشتم میمردم اون لحظه..همه ی معادلاتم بهم خورده بود..اما حرف اخرش وقتی داشت میرفت، دلمو بدجور سوزوند و اتیشم زد……

انگار فراموش کرده بودم با کی دارم حرف میزنم..انقدر محو خاطراتش شده بودم که متوجه ی هیچی نبودم….

من هم مستقیم رو صورتش خیره شدم:
-چی گفت؟..

صداش ضعیف و زمزمه وار شد:
-گفت خودش اجازه ی خاستگاری داده و عاشقِ کسیه که داره میاد خاستگاریش..گفت عاشق شده و اونو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنه و دیگه سرراهش سبز نشم وگرنه به خانوادش میگه….

چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم…

این مرد مغرور چطور همچین حرفی رو تحمل کرده و هیچی نگفته…

چشم هام رو باز کردم و بی اختیار گفتم:
-تو چیکار کردی؟..

-هیچی..اینقدر تعجب کرده بودم که نتونستم حرفی بزنم..اونم صبر نکرد، به سرعت دور شد و من ایستادم همونجا رفتنشو نگاه کردم..تموم عشق و ارزوها و رویاهام تو چند دقیقه دود شد رفت هوا..رفتم خونه و چندین روز پا تو کوچه و خیابون نذاشتم..نمی دونستم چه خبر بود..مادرم چون خبر داشت، چیزی از اونا و کارهاشون بهم نمی گفت..نمی دونم چه مدت بود که درست حسابی زندگی نکرده بودم، حتی از تو خونه تا تو حیاط هم نمیومدم اما یه روز ناغافل از بین حرفای مادر و پدرم شنیدم که فرداشب عروسیه..می خواستن منو یه مدت از اونجا دور کنن……

دوباره پوزخندی زد که بیشتر شبیه به یه لبخنده تلخ بود..

طبق شناختی که ازش داشتم، من هم پورخند زدم و با حرصی پنهان گفتم:
-چه بلایی سرش اوردی؟…

لبخند یه وریش نشست روی لب هاش و نگاهم کرد:
-پیش خودت منو هیولا فرض کردیا…

جوابش رو ندادم و همینطوری نگاهش کردم که نگاهش رو ازم گرفت و به دست هاش خیره شد:
-اونموقع مگه چه کاری از دستم برمیومد؟..خودمو بیشتر داغون کردم و تا صبح مثل بچها تو دامن مادرم گریه کردم..اون شبو به سختی گذروندم اما……

چشم هاش رو ریز کرد و خیره شد بهم:
-اما قسم خوردم یه روزی تلافی همه ی اون اشک هارو دربیارم…

تنم بی اختیار از نفرت تو صداش لرزید…

می دونستم..می دونستم بی خیال دخترِ بیچاره نشده و یه کاری کرده…

انگار یه لحظه فراموش کردم کی جلوم نشسته که با عصبانیت توپیدم بهش:
-به زور می خواستی دوستت داشته باشه؟..چه ادمی هستی تو..مگه عشق و عاشقی زوری هم میشه؟…

-مگه اون چی داشت که من نداشتم؟..من همه کار براش می کردم اما اون…

-شاید خیلی بهتر از اون بودی و بیشتر از اونم خوشبختش می کردی اما اونو دوست داشته، میفهمی؟….

پوزخنده شیطانی زد و گفت:
-تاوان اون دوست داشتن رو هم پس داد…

چشم هام گرد شد و بهت زده گفتم:
-یعنی چی؟..

-یعنی الان زیر یه خروار خاک خوابیده..هم خودش هم اون عشقش…

دستم رو روی دهنم گذاشتم:
-کشتیشون؟..

-تو راهِ یه مسافرت دو نفره ی عاشقانه تصادف کردن..

نفسمو فوت کردم بیرون که با بدجنسی ادامه داد:
-من فقط یکم دست بردم تو ماشینشون…

نفسم حبس شد و با چشم های گرد شده نگاهش کردم..

نمی دونم چرا انقدر تعجب کرده بودم و برام باورش سخت بود..این مرد کارش همین بود…

مگه تا حالا کم ادم کشته بود که از این یکی تعجب کرده بودم…..
.

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [۲۹٫۰۵٫۱۹ ۱۱:۳۱]
#پارت۴۴۰

با انزجار نگاه ازش گرفتم و دیگه حرفی نزدم..

اون هم چند لحظه ای سکوت کرد و بعد دوباره گفت:
-وقتی از دور اون خونواده ی شاد و خوشبخت رو میدیدم دیوونه میشدم..اینقدر همدیگه رو دوست داشتن و خوشحال بودن که هردفعه با دیدنشون مصمم تر میشدم تا اتیش دلمو خاموش کنم….

چنگی به موهاش زد و صورتش درهم شد:
-اون روز که فهمیدم راهی مسافرت هستن و بعد ماشین رو دستکاری کردم، خودمم پشت سرشون حرکت کردم..چند بار منصرف شدم و می خواستم هرطور شده نگهشون دارم اما غروری که تو نوجوونی خورد کرده بودن اجازه نمیداد..فکر نکن واسه من اسون بود ببینم کسی که عاشقش بودم داره جلوی چشمم میمیره اما این انتقام و تلافی رو به خودم بدهکار بودم…..

سرم رو چپ و راست تکون دادم و نالیدم:
-تو مریضی..باید درمان بشی وگرنه به هرکی اطرافت باشه اسیب میزنی..تو چطور ادمی هستی..خدایا…

-اما من با کسی که ازاری بهم نرسونه کاری ندارم…

-از خدا میخوام کمکت کنه، شفا پیدا کنی..

بی توجه به حرفم دست هاش رو پشت سرش روی تخت گذاشت و تکیه داد بهشون و گفت:
-بقیه اش رو نمی خواهی بدونی؟..

یکه خورده نگاهش کردم:
-مگه بقیه هم داره؟..دیگه کی مونده بود که بخواهی عقده هاتو سرش خالی کنی؟..

شونه بالا انداخت و با نفرت گفت:
-بچه هاشون که هنوز بودن..دوست نداشتم هیچکس از نسل اون مرد تو این دنیا باشه و زندگی کنه….

پوزخند دوباره روی لب هاش نشست و صداش اروم شد:
-رفتم سراغ کسی که بچها پیشش زندگی می کردن..فکر می کردم سخت باشه اما اون بخاطره پول و ثروت قیم بچه ها شده بود و از خداش بود از شرشون راحت بشه…..
قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن