آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۵۳

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

بی اختیار چرخیدم و منتظر خیره شدم بهش..نمیدونم کنجکاوی بود، چی بود..اما دوست داشتم بفهمم چکار کرده….

-بهش راهکار دادم که بتونه وکالت بگیره واسه ارث و میراثشون..وکالتی که تو همه چیز اختیار تام بهش میداد..و اون هم تونست بگیره…

چشم هام رو ریز کردم:
-بجاش چی ازش خواستی؟..

لبخندی کنج لبش نشست:
-بچه هارو..ازش خواستم یه جوری بیارشون پیش من که شک نکنن…

با این حرفش از جا پریدم و روبروش ایستادم…

به نفس نفس افتاده بودم..انگار مسیر طولانی رو دویده بودم و نفسم داشت بند میومد…

بریده بریده گفتم:
-خب..بعدش چی شد؟..

-بیا بشین چرا بلند شدی؟..حالت خوبه؟…

-خوبم..بگو بعدش چیکار کردی..بچه ها چطوری اومدن پیشت؟..

چشم هاش برق زد و انگشت هاش رو دور لب هاش کشید..خودش می دونست داره چکار میکنه…

اون پوزخنده روی لبش بدجور داشت عصبیم میکرد…

با صداش دوباره حواسم جمع شد:
-می خواستن کار کنن..اون هم منو به عنوان یه اشنا بهشون معرفی کرد تا بهشون تو شرکتم کار بدم…

-نقشه تون همونجور که می خواستین پیش رفت؟..

سرش رو که به نشونه ی مثبت تکون داد، نفسم حبس شد..

گیج به دور و برم نگاه کردم و چنگ زدم به قفسه ی سینه ام و دوباره نگاهش کردم…

با صدای تحلیل رفته و داغونی، زمزمه وار گفتم:
-منم..شوهرعمم..شرکت تورو..بهم معرفی کرد..واسه کار…

بی حرف خیره شد بهم و من سرم رو تند تند تکون دادم و گفتم:
-نه نه..هیچی..خب بعدش چیکار کردی؟..

-بیا بشین..

مستقیم تو چشم هاش خیره شدم..بدجنسی و بی شرفی تو چشم هاش موج میزد…

اب دهنم رو قورت دادم و رفتم دوباره روی تخت نشستم و سرم رو انداختم پایین…

نه امکان نداشت..مگه فقط من بودم که تو شرکتش رفتم واسه کار..یادمه همون موقع ها شنیده بودم ازش که دخترای زیادی واسه کار اونجا اومدن و رفتن….

سرم رو به نشونه ی مثبت واسه فکرهام تکون دادم اما بی اختیار دوباره نگاهش کردم و گفتم:
-چندتا بچه داشتن؟..

ابروهاش رو انداخت بالا:
-دوتا..

-دختر یا پسر؟..

دوباره لب هاش به خنده کج شد و دست هاش رو روی زانوهاش گذاشت و اروم گفت:
-یه دختر یه پسر..

نفسم حبس شد و چشم هام سوخت..چنگ زدم به سینه ام و نفس عمیقی کشیدم…

داشت با روح و روان من بازی می کرد..دقیقا همین رو می خواست که من رو دیوونه کنه….

بی نفس و بریده بریده گفتم:
-دا..داری..درمورد..م..منو..خونوادم..حر..حرف..میزنی؟..

وقتی دیدم چیزی نمیگه چنگ زوم به بازوش و سعی کردم بچرخونمش سمت خودم و صدام رفت بالا:
-با توام..داری من و سورن رو میگی؟..

صدام از بغض لرزید و دوباره لحنم اروم شد:
-اون زن مامان من بود؟..اره؟..

تمام جونم شده بود چشم و گوش تا هم ببینم و هم بشنوم که جواب منفی بهم میده…

منتظر بودم بخنده و انکار کنه اما سرش رو که به نشونه ی مثبت تکون داد، من یک بار دیگه مُردم و زنده شدم….

چشم هام داشت از کاسه درمیومد و نفسم تنگ میشد…

تند تند چند نفس عمیقی کشیدم و از جا پریدم..جلوش ایستادم و با وحشت نگاهش کردم…

عین خیالش نبود و خونسرد خیره شده بود بهم که با عصبانیتی غیرقابل کنترل صدای جیغم بلند شد:
-حیوون..تو چه جور ادمی هستی..چطور میتونی اینقدر راحت از کشتن ادمای بی گناه حرف بزنی..عوضی بخاطره عشق و عاشقی مزخرفت زندگی مارو به گوه کشیدی؟..کثافت تو….

به سرعت از جا بلند شد و خودش رو رسوند بهم..از ترس قدمی عقب گذاشتم و ساکت شدم اما اون بازوم رو گرفت و تو صورتم غرید:
-خفه شو..دهنتو ببند تا همین الان تورو هم نفرستادم پیششون…

-ازت نمی ترسم..من دیگه هیچ امیدی ندارم..بکش راحتم کن..این زندگی که تو واسه ما درست کردی زندگی نیست جهنمه..خسته شدم از دستت..دیگه چیکار کردی باهامون..دیگه چه بلایی سرمون اوردی…..

شروع کردم به تقلا کردن که ولم کنه و همزمان جیغ زدم:
-اگه به شوهرعمه ی اشغالم برسم خودم با دستای خودم می کشمش..کثافتا..ولم کن..ولم کن حالم داره ازت بهم میخوره….

با یه دستش محکم فکم رو گرفت و صورتم رو نگه داشت جلوی صورتش…

از درد صورتم تو هم جمع شد و به مچ دستش چنگ زدم که بی توجه به من گفت:
-دهنتو ببند تا یه بلایی سرت نیاوردم..هنوز دلم از کارا و اذیتای مادرت خنک نشده..کاری نکن اتیش دلمو با سوزوندن تو خاموش کنم….

چونه ام لرزید و مقاومتم شکست و بغضم ترکید:
-چرا..چرا جای سورن منو نکشتی راحتم کنی؟…

مستقیم تو چشم هام خیره شد و بی پروا و اروم لب زد:
-تو مادرتی..انگار که خوده خودشی..چطوری از تو بگذرم..این صورت انگار صورت جوونیای مادرته..نمیتونستم بی خیالت بشم..تو مال منی….

دلم ریخت و شوکه نگاهش کردم:
-چی؟..

دستش رو از روی فکم سر داد سمت گردنم و انگشتش رو نوازش وار حرکت داد که سریع سرم رو کشیدم عقب….

دست هام رو گذاشتم روی سینه اش و با وحشت هولش دادم عقب:
-ولم..کن..ولم..برو عقب…

بی توجه به من و حرف هام، بدون اینکه ذره ای فاصله بگیره، حتی کمی نزدیکتر هم شد بهم…

سرش رو خم کرد و لب هاش رو برد زیر گوشم..نفس هاش می خورد به گوش و گردنم و چندشم میشد….

با حالی بد، چشم هام رو بستم و بی حرکت ایستادم که صداش اروم تو گوشم پیچید:
-مگه میشه ولت کنم..میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم؟..بعد از به دست اوردن تو حتی اگه بمیرمم دیگه برام مهم نیست….

صورتم تو هم جمع شد و من هم لب زدم:
-تو مریضی..دیوونه ای..ولم کن…

سرش رو به تایید تکون داد و گفت:
-اره..اول مادرت و بعد هم تو دیوونم کردین…ولی حالا که تو پیشمی حالم خوب میشه…

تا خواستم جوابش رو بدم لب هاش رو گذاشت رو لاله ی گوشم…

بدنم لرزید و از جا پریدم و بی اختیار جیغ زدم:
-برو گمشو..ولم کن..حالمو داری بهم میزنی..عوضی حیوون…

اخم هاش تو هم رفت و دستش رو محکم روی دهنم فشرد و زیر گوشم غرید:
-ببند دهنتو تا سرتو گوش تا گوش همینجا نبریدم…

با نفرت نگاهش کردم و اشک از چشمم سر خورد و روی دستش که هنوز روی دهنم بود فرو ریخت…

اون یکی دستش رو دور کمرم محکم کرد و به خودش نزدیک ترم کرد و لب زد:
-هیش..اروم باش گریه نکن..قول میدم بهت خوش بگذره…

بدنم رو سفت کرده و صاف ایستاده بودم و حالم هرلحظه بدتر میشد…

سرم رو تکون دادم که دستش رو از روی دهنم بکشه و متوجه ی منظورم شد و دستش رو برداشت….

نفس عمیقی کشیدم و با امیدواری گفتم:
-من زن سامیارم..

چشم هاش رو به نشونه ی فکر کردن جمع کرد:
-زن سامیار؟..

سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم که یهو انگار چیزی یادش اومده باشه “آهانی” گفت و پوزخندی زد:
-اون صیغه رو میگی..خب که چی؟..

دیدم عوضی تر از این حرفاست که بخواد به این موضوع اهمیت بده..شروع کردم به تقلا کردم و دوباره تلاشم واسه دور شدن ازش شروع شد….

مشت زدم به سینه اش و نالیدم:
-ولم کن..جون هرکی دوس داری برو عقب..داری حالمو بد میکنی..من شوهر دارم چطور میتونی….

کمرم رو محکم فشرد و فاصله رو به صفر رسوند و با اون یکی دستش دست هام رو مهار کرد و زد زیر خنده…..

قهقهه زد و گفت:
-شوهر داری؟..من الان اگه مادرت که دوتا بچه داشت هم اینجا میبود، نمی تونستم ازش بگذرم و خواهانش بودم..تو که فقط یه صیغه ای….

خفه خون گرفتم و شوکه نگاهش کردم…

از گیجیم استفاده کرد و تو یه حرکت پرتم کرد روی تخت و تا خواستم بلند بشم، خودش هم اومد و پاهاش رو گذاشت دو طرفم…..

دست هام رو دو طرف سرم، کنار گوش هام با دست هاش قفل کرد و خم شد روم…

شروع کردم به تکون خوردن که نشست روی پاهام و جلوی هر حرکتی رو ازم گرفت…

بدنم می لرزید و داشتم سکته می کردم..

خم که شد روم، با عجز خدا رو تو دلم صدا کردم..خدایا به دادم برس الان فقط خودت رو دارم…

دست و پاهام که قفل بود و فقط دهنم ازاد بود که بتونم باهاش منصرفش کنم…

مچ دست هام رو تو دستش چرخوندم و با التماس صداش کردم:
-شاهین خان..خواهش میکنم ولم کن..حالم داره بد میشه..تورو خدا ولم کن…

بی توجه به حرف هام بیشتر خم شد و تا خواست لبشو بذاره روی لبم، به سرعت سرم رو چپ و راست تکون دادم….

با فک فشرده تو صورتم غرید:
-اروم بگیر بچه…

-نمی خوام..نمی خوام..دست از سرم بردار لعنتی..ازت بدم میاد..برو عقب..گمشو کنار داری حالمو بهم میزنی….

دست هامو با یه دستش برد بالای سرم و با اون یکی دستش فکمو گرفت…

انقدر دست هاش بزرگ بود که کل فک و چونه و نیمی از گردنم تو دستش اسیر شد و سرم رو محکم نگه داشت….

با همون لحن عصبی گفت:
-تکون بخور ببین همینجا خلاصت میکنم یا نه..

-خلاص کن..بکش..هرکاری دلت میخواد بکن ولی نمیذارم به خواسته ات برسی..نمیذارم هرکاری دلت خواست باهام بکنی….

فکم رو ول کرد و دستش رو اورد پایین تر و یقه ی مانتوم رو گرفت و با تمسخر گفت:
-چطوری میخواهی نذاری؟..

تا خواستم جواب بدم، دستش رو محکم و با غیض کشید پایین و صدای جر خوردن مانتو بلند شد و دکمه هاش هر کدوم یه طرف افتاد و سریع از تنم دراوردش و انداخت کنار…..

شوکه خواستم خودم رو بکشم عقب که بدتر سنگینیش رو روم انداخت و پوزخندی زد و با تفریح نگاهم کرد….

زیرلب با التماس نالیدم:
-خواهش میکنم..

گوشش رو اورد طرفم و ابروهاش رو انداخت بالا:
-خواهش میکنی چی؟…

-ولم کن..

هومی گفت و لب هاش رو روی صورتم کشید..بدنم لرزید و از حال بدی که بهم دست داد چشم هام رو محکم بستم….

دست هام رو ول کرد که با خوشحالی چشم هام رو باز کرد اما دستش که به طرف تیشرتم رفت، مات و مبهوت موندم….

دستش رو پس زدم اما زور من کجا و اون کجا…

با جیغ و التماس شروع کردم به مشت زدنش:
-گمشو عقب..لعنتی ولم کن..مگه تو ادم نیستی..ولم کن..ولم کن…

-خفه شو..اروم بگیر..

با تمام تلاشم و تقلاهایی که می کردم، تونست تیشرتم رو از تنم دربیاره و تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن…

دست هام رو ضربدری روی سینه ام گذاشتم و با بدنی که می لرزید، نمی تونستم نگاه ازش بگیرم…

درحالی که پاهاش دو طرفم بود روی زانوهاش ایستاده بود و داشت پیراهنش رو از تنش درمی اورد…..

می خواستم خودمو بکشم عقب که نشست روی پاهام..قبل از اینکه هرکاری بتونم بکنم سریع واکنش نشون میداد و نمی گذاشت….

دست هام رو گذاشتم روی صورتم و از ته دلم خدا رو صدا کردم…

-خدایا..خدایا..نجاتم بده..هیشکی رو ندارم الان جز خودت…

دست هام که از روی صورتم کشیده شد با وحشت نگاهش کردم…

دست هام رو دوباره بالای سرم قفل کرد و خم شد روی صورتم..لب و بینیش رو برد زیر گوشم و مثل یه ببر گرسنه نفس میکشید….

حرارت نفسش داشت حالم رو بهم میزد که صداش اروم و خش دار پیچید تو گوشم:
-تقریبا بیست و هفت ساله که منتظر این لحظه ام..این بو رو نفس بکشم..تو این چشم ها نگاه کنم..این تن رو نوازش کنم….

صورتم جمع شد و با نفرت غریدم:
-کثافت…

با لحن مست و سرخوشی گفت:
-چون حالم خوبه هیچی بهت نمیگم عزیزم..

فکرش رو هم نمی کردم تو این موقعیت اسیر بکشم..حدس هم نمی زدم بهم چشم داشته باشه…

دوباره لب هاش روی گوشم نشست و دست ازادش به سمت بالا تنه ی برهنه ام اومد که با وحشت دوباره تقلا رو شروع کردم….

خودم رو تکون میدادم و جیغ میزدم..دیگه التماس جواب نمیداد..شاید یکی صدام رو میشنید و میومد کمکم….

دست هام رو سعی می کردم از دستش دربیارم و همزمان تکون می خوردم و جیغ میزدم:
-کثافت..ولم کن اشغال..تقاص این کارتو پس میدی..دست از سرم بردار..کمک..کسی نیست..کمک کنین…

وقتی دیدم توجهی نمیکنه، صدای جیغم بیشتر رفت بالا:
-خودمو میکشم..خودمو میکشم ولم کن…

سرش رو بلند کرد و با چشم های به خون نشسته نگاهم کرد و ترسناک غرید:
-ببند دهنتو تا خودم کارتو یه سرِ نکردم..

وقتی دید ساکت نمیشم و همچنان جیغ میزنم و کمک میخوام، یه دستش رفت بالا و با تمام قدرتش خوابوند تو گوشم..

با شوک ساکت شدم و تو گوشم زنگ خورد اما نمی خواستم ساکت بشم…

دستم که ازاد شده بود رو بردم روی پاتختی کنارم و کشیدم روش شاید چیزی پیدا کنم اما هیچی روش نبود….

می خواست دوباره دستم رو بگیره اما اجازه نمیدادم و با قدرت مشت میزدم بهش و همچنان کمک می خواستم….

تو همین حال صدای نعره ی اون هم بلند شد:
-خفه شو دیگه..ببند دهنتو دختره ی هرزه..زیر اون بی پدر که خوب حال میکنی..اینجا واسه من قدیسه شدی….

صدام ضعیف و بی حال شده بود:
-نامرد..دست از سرم بردار..حالم ازت بهم می خوره کثافت…

وقتی بی توجه به حال و اوضاعم دستش رو برد سمت شلوارم چشم هام داشت درمیومد..

دست هام رو گذاشتم روی گوشم و با هق هق زیر لب نالیدم:
-کجایین..کجایین….

دست شاهین خان روی شلوارم از حرکت ایستاد و انگار صدام رو شنیدم..سرش رو که پایین بود، اروم اورد بالا…

بدنم یخ کرد و با وحشت نگاهش کردم..

چشم هاش رو ریز کرد و نگاهی به پنجره ی اتاق کرد و دوباره با چشم های به خون نشسته نگاهی به من انداخت….

دستش اومد سمتم و گردنم رو محکم تو دستش گرفت و فشارداد به بالش..با دوتا دستم چنگ زدم به دستش….

با اون صدای دو رگه و کلفتش گفت:
-منتظر کی هستی؟..

محکم تر به دستش چنگ زدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم…

فشار دستش رو بیشتر کرد..با بی رحمی داشت خفه ام میکرد و با قیافه ای ترسناک غرید:
-چه گوهی خوردی؟..

بریده بریده به سختی گفتم:
-هی..هیچی..ولم کن..ولم..کن…

یه لحظه فشار دستش رو زیاد کرد و بعد سریع کشید عقب و نشست لبه ی تخت و دست برد از جیبش گوشی رو دراورد و مشغول شماره گرفتن شد…

کمی بعد با عصبانیت گفت:
-الو فرشید..خیلی سریع هرچی لازمه جمع کنین..میریم…

دلم ریخت و به خودم لعنت فرستادم..لعنتی چرا دهنت رو باز می کنی…

نیمرخش چرخید سمت من و پوزخندی زد..با نفرت نگاه ازش گرفتم و می خواستم روی تخت بشینم که دستش رو گذاشت تخت سینه ام و اجازه نداد…..

خم شد روم و لب هاش رو برد زیر گوشم و غرید:
-فعلا از اینجا میریم..بعد تصمیم میگیرم با این گوه خوریت چیکار کنم..به نظر من از اخرین لحظه های زندگیت لذت ببر..من برای بار دوم خیانت رو نمی بخشیدم…..

-من کاری نکردم..

پوزخندی زد و ولم کرد اما تا خم شد پیراهنش رو از پایین تخت برداره، صدای بلند و وحشتناکی از بیرون شنیده شد و صدای جیغ من هم دوباره به هوا رفت….
قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن