آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۵۴

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

صدای شلیک و تیراندازی پشت سر هم و بدون توقف بلند شده بود…

شیشه ی پنجره ی اتاق تو یه لحظه، با صدای خیلی بدی خورد شد و ریخت پایین…

تو خودم جمع شدم و دست هام رو روی گوش هام فشردم..خدایا…

شاهین خان بازوم رو گرفت و کشیدم از تخت پایین و پشت تخت سنگر گرفت و دوباره با گوشیش شماره ای گرفت….

از حرص و عصبانیت نفس نفس میزد و صورتش سرخ شده بود…

وقتی شروع به حرف زدن کرد صداش هم دورگه شده بود:
-چه خبره اونجا؟..

به حرف پشت خطی گوش داد و بعد گفت:
-راه رو اوکی کن بیا مارو ببر..باید زودتر از ساختمان بریم بیرون…

لبش رو جوید و گوشی رو قطع کرد..نگاهش که به من افتاد لبخندی زد و دستش رو روی صورتم کشید:

-یه بلایی سرت میارم مرغای اسمون به حالت زار بزنن عزیزم..دوباره پلیس؟…

خودم رو کشیدم عقب:
-من هیچ کاری نکردم..ادمات که همه چی رو چک کردن..من چه کاری از دستم برمیومد…

می خواست جواب بده اما با صدای تقِ ارومی که به در خورد ساکت شد و اخم هاش رو کشید تو هم….

انگشتش رو گذاشت روی بینیش و هیسی گفت..دوتایی بی حرف و ساکت به در اتاق نگاه می کردیم که صدای یکی از ادم هاش اومد:
-قربان همه چی اماده اس..میتونیم بریم…

چشم هام گرد شد و با وحشت خودم رو کشیدم عقب..نمی خواستم حالا که داشت همه چی درست میشد انقدر راحت دوباره بتونه فرار کنه….

مانتوی پاره و بدون دکمه ام رو پرت کرد تو صورتم و گفت:
-سریع بپوش..دِ زود باش تا یه بلایی سرت نیاوردم…

به اجبار مانتو رو پوشیدم و شال رو هم انداختم روی سرم…

مانتو هیچ دکمه ای نداشت و من هم جز لباس زیر هیچی تنم نبود..با دستم جلوش رو محکم جمع کرده و گرفته بودم که تنم معلوم نباشه….

داشت می رفت سمت در و من رو هم دنبال خودش می کشید که دستش رو گرفتم و نگهش داشتم…

وقتی نگاهم کرد با التماس گفتم:
-تورو خدا بزار من برم..تو برو من اونارو سرگرم میکنم که بهت نرسن…

باید یکم معطلش می کردم و نمی گذاشتم دوباره زود فرار کنه و تمام زحماتمون به باد بره…

تک خندی زد و با چشم هایی که از شرارت و بدجنسی برق میزد گفت:
-بدون تو کجا برم عزیزدلم…

چشم هام رو بستم و تا خواستم دوباره حرف بزنم، اجازه نداد…

در اتاق رو باز کرد و چشمم به پسری تقریبا همسن و سال سامیار افتاد که منتظرمون بود….

کمی با هم پچ پچ کردن و من گوش هام رو تیز کرده بودم که ببینم چی میگن..از طرفی هم حواسم به مانتوم بود که یه وقت جلوش باز نشه…..

بی توجه به سر و صداها و اتفاق هایی که داشت می افتاد، راه افتادن به یه سمتِ خونه و همه ی حواسشون جمع بود که غافلگیر نشن….

رسیدیم به راه پله ای که به سمت پایین می رفت و احتمالا به زیرمین ختم میشد و راهه فراری بود…

شاهین خان قدم اول رو برداشت اما یهو با صدای “ایست” هممون درجا خشکمون زد…

با خوشحالی چرخیدم و چشمم به چند پلیسی افتاد که اسلحه هاشون رو به سمتمون نشونه گرفته بودن….

جلوی مانتوم رو محکم تر گرفتم و با گریه نگاهم رو بینشون چرخوندم…

بخاطره گریه های این چند ساعت چشم هام درست نمیدید و حتی الان هم اشک تو چشم هام هی جمع میشد و میریخت و نمی تونستم واضح ببینمشون….

شاهین خان سریع من رو از پشت گرفت و تقریبا من رو جلوی خودش سپر کرد..

فرشید کسی که همراهمون بود، سریع اسلحه اش رو به دست گرفت و یه قدم اومد جلو…

یکی از پلیس ها بی سیم زد و به یه نفر اطلاع داد و وقتی از تو بی سیم جوابش رو دادن، صدای سرهنگ رو تونستم بشناسم…

وقتی بهش گزارش دادن که شاهین رو پیدا کردن، سراغ من رو گرفت و اون پلیس هم نگاهی به من انداخت و گفت که همینجام…..

شاهین پوزخندی زد و بی توجه به کارها و جنب و جوش پلیس ها، با تمسخر گفت:
-خب..به نظرم بیایین توافق کنیم..اول بگم که من احتیاج به اسلحه ندارم و با یه دستم هم میتونم این خانوم کوچولو رو بفرستم اون دنیا پس نگاه به دست خالیم نکنین….

نگاهش رو بینشون چرخوند که همون لحظه سرهنگ و پشت سرش سامیار وارد سالن شدن…

چشم هام گرد شد و سرم رو سریع انداختم پایین و دو دستی مانتوم رو محکم تر چسبیدم…

اگر این مانتوی پاره و بدون دکمه رو میدید نمی دونم چه عکس العملی نشون میداد…

چشم هام رو محکم بهم فشردم که دوباره صدای سرخوش شاهین بلند شد:
-به به جمعمون کامل شد پس..سرهنگ ارادت..اوه سامیار، چطوری پسر دلم برات تنگ شده بود…

داشت مسخرشون می کرد و اون ها بخاطره من چیزی نمی گفتن..

سرهنگ با همون ابهت همیشگیش به حرف اومد:
-خودتم میدونی که دیگه اخر خطی..تسلیم شو و الکی دردسر درست نکن…

-سرهنگ خیلی بهم کم لطفی میکنیا..داری به هوشم توهین میکنی..من تا لحظه ای که نفس میکشم، امیدم رو از دست نمیدم…

فشار دستش رو دور من بیشتر کرد و ادامه داد:
-خصوصا وقتی همچین لعبتی تو چنگم باشه…

با این حرفش بی اراده سر بلند کردم و نگاهم خیره موند به سامیار…

با چشم های به خون نشسته و اخم هایی که وحشتناک تو هم کشیده بود، نگاهم می کرد…

به صورتم نه..نگاهش میخکوب مونده بود به دستم و مانتوم…

لبه های مانتو رو محکم تر روی هم نگه داشتم و با خجالت نگاهم رو ازش گرفتم….

با چه رویی تو صورتش نگاه می کردم..همیشه ازم محافظت می کرد اما من خودم گند میزدم به زندگیم….

سرهنگ به دور و اطرافش اشاره کرد که همه جا پر بود از مامورهاش و بعد گفت:
-ایندفعه باید شکست رو بپذیری..تموم شد دیگه…

اما به نظر من نباید این مرد رو دست کم می گرفتن..اون حتی می تونست زمین رو تو یه لحظه سوراخ بکنه و در بره….

شاهین چیزی نگفت و سرهنگ اشاره کرد که من رو ول کنه…

احتمالا همین الان داشت نقشه ی فرار میکشید..

با حرکت کردنِ پر شتاب و خشمگینِ سامیار نگاهش کردم..داشت میومد طرف ما که وسط راه سرهنگ نگهش داشت….

صدای شاهین هم بلند شد:
-آ آ پسر اروم تر..صبر کن به یه نتیجه ای میرسیم..چرا اینقدر هولی..تو وسط خوش گذرونی و حال و حول کردن ما مزاحم شدی من حرفی زدم؟….

چشم هام گرد شد..این چی داشت می گفت؟..

سامیار اون چشم های غلتان خونش رو از من گرفت و نعره زد:
-خفه شو..خفه شو بی ناموس…

من هم خودم رو تکون دادم و با گریه گفتم:
-کثافتِ دروغگو..اشغال..

دست هاش رو دور شکمم حلقه کرد و سرش رو خم کرد زیر گوشم و گفت:
-خیلی بی ادب شدی عشقم..امشب خیلی فحش دادیا…

گردنم رو کج کردم و هیستریک جیغ زدم:
-ولم کن..ولم کن..خفه شو..دست از سرم بردار..حرف نزن..داری حالمو بهم میزنی..خفه شو….

سامیار دوباره یه قدم اومد جلو که سرهنگ بازوش رو محکم گرفت و اون هم از همونجا داد زد:
-ولش کن..ولش کن دیوث…

سرهنگ یه چیزی اروم بهش گفت که سامیار دوباره نعره زد:
-زورش فقط همینقدره..فقط میتونه عقده هاشو سر یه زن خالی کنه..نامرد…

سر چرخوند سمت ما و تیز و وحشی تو صورت شاهین نگاه کرد:
-جرات داری بیا منو بگیر..بیا با من روبرو شو..ببینم جربزشو داری…

در مقابل تمام جلز ولز کردن سامیار و بالا پایین پریدن و حرص خوردنش، شاهین خیلی اروم و با تمسخر گفت:
-اخه تورو میخوام چیکار..این دختر خوشگل و ظریف و ناز رو ول کنم توی نره خر رو بگیرم؟…

فرشید که هنوز کنارمون اسلحه به دست ایستاده بود با این حرفش زد زیر خنده…

چشم هام رو بهم فشردم و بعد با ناراحتی به سامیار نگاه کردم…

شاهین واسه اینکه عصبیش کنه این حرف هارو میزد و من فقط می تونستم خدارو شکر کنم که سرهنگ هست و نمی گذاره سامیار کار اشتباهی انجام بده…..

سامیار پلک هاش رو محکم روی هم گذاشت و از بین دندون های قفل شده اش غرید:
-اره تو عادت داری پشت زنا قایم بشی..

و دیگه توجهی به شاهین و حرف هاش نکرد..با یه حالت خاصی خیره شد تو چشم هام…

من هم انگار از اونجا جدا شدم و غرق شدم تو چشم های سیاه و خمارش…

تو یه لحظه که شاهین با سرهنگ مشغول بود و داشت باهاش حرف میزد، از فرصت استفاده کرد…

سر زبونش رو روی لبش کشید و پلکی زد و بعد چشم هاش رو اروم انداخت پایین…

نگاه من هم بی اختیار باهاش رفت پایین و روی دست و اسلحه اش که داشت بهش نگاه می کرد، ثابت موند…

وقتی دید توجهم جلب شده، سر اسلحه اش رو اروم چند بار به طرف پایین حرکت داد…

جوری که انگار داشت به زمین اشاره میکرد…

سریع دوباره به صورتش نگاه کردم که با اطمینان پلک زد و نامحسوس سرش رو تکون داد…

تمام این اشاره ها و حرکاتش به چند ثانیه هم نرسید اما من متوجه منظورش شده بودم…

چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم..خدایا خودت کمک کن خراب نکنم…

چشم هام رو باز کردم و تو چشم هاش خیره شدم و لبخنده تلخی زدم…

دوباره نفس عمیقی کشیدم و بعد سرم رو به تاییده کارش تکون دادم…

نگاهی به پشت سرم انداخت و بعد دوباره به من نگاه کرد و سرش رو تکون داد…

اسلحه رو که بالا اورد، من هم همزمان سریع از کمر تا جایی که می تونستم خم شدم رفتم پایین و با صدای شلیک گلوله جیغ زدم…

از اونجایی که شاهین کمرم رو گرفته بود و بالا تنه ام ازاد بود، راحت تونستم خودم رو خم کنم…

هنوز به خودم نیومده بودم که صدای شلیک بعدی هم بلند شد و پشت سرش هم دوباره صدای جیغ من از ترس….

همه جارو سکوت پر کرده بود و صدای کسی درنمیومد…

جرات باز کردن چشم هام رو نداشتم و هنوز رو به زمین خم ایستاده بودم…

دست های شاهین دور کمرم شل شد و من سریع نشستم و با بدنی که می لرزید، روی زمین خزیدم و ازش فاصله گرفتم….

هنوز جرات باز کردن چشم هام رو نداشتم…

دست هام رو دور خودم پیچیدم تا شاید لرزش بدنم کم بشه..

کم کم همه از بهت دراومدن و داشت سر و صداهایی بلند میشد…

اب دهنم رو قورت دادم و اروم چشم های پر اشکم رو باز کردم و همزمان سرم رو چرخوندم…

فرشید غرق خون، روی زمین افتاده بود و هیچ حرکتی نداشت…

کمی اونطرف تر شاهین بود..شاهین خانی که زندگی همه ی مارو تباه کرده بود..حالا افتاده بود روی زمین و دستش روی شونه ی تیر خورده اش بود….

صورتش خیس عرق شده بود و چشم هاش رو از درد جمع کرده و نگاهش به من بود…

با نفرت زهرخندی زدم و برای پیدا کردن سامیار نگاهم رو ازش گرفتم که همون لحظه، سنگینی چیزی روی شونه ام افتاد….

سرم رو بالا گرفتم و سامیار رو دیدم که کتش رو روی شونه هام انداخته و بعد خودش جلوم روی زانوهاش نشست….

چشم های لبالب از اشکم رو اروم بردم بالا و تو صورتش نگاه کردم…

نفسش رو فوت کرد بیرون و با خیالی تقریبا اسوده لب زد:
-خوبی؟..

سرم رو چپ و راست تکون دادم و خودم رو کشیدم طرفش و رفتم تو اغوشش…

با مکث دست هاش دورم حلقه شد و با یه دستش چند تا پشتم زد و اروم گفت:
-هیس..تموم شد دیگه..اروم باش…

سرم رو تکون دادم و بعد اروم بردم بالا و تو صورتش خیره شدم…

با صورتی سخت و چشم هایی سرد و یخی، داشت به شاهین که چندتا دکتر و پرستار دورش جمع شده بودن، نگاه می کرد….

با حالی عجیب و یه جورِ خاصی، اروم و زمزمه وار گفت:
-بالاخره قاتل پدرمو گرفتم…

چنگ زدم به پیراهنش و من هم نگاهم رو به شاهین دوختم که حالا روی برانکارد بود و داشتن میبردنش….

دو قطره اشک چکید روی صورتم و لب زدم:
-قاتل پدر و مادر و داداش منم گرفتی…

سرم که رو سینه ی سامیار بود، یه لحظه حس کردم نفسش حبس شد و بعد سریع کمی من رو از خودش فاصله داد….

متعجب نگاهم کرد و اخم هاش رفت تو هم و گفت:
-چی گفتی؟..

چونه ام از بغض لرزید و زدم زیر گریه:
-پدر و مادر منم کشته..ماشینشون رو دستکاری کرده..اونا تصادف معمولی نکردن..به قتل رسیدن….

-از کجا فهمیدی؟..

-خودش گفت..تو چشمام نگاه کرد و گفت…

دستش رو گذاشت روی سرم و محکم چسبوندم به سینه اش و با خشم و صدای بلندی غرید:
-لعنتی..مرتیکه ی حرومزاده..

دستش رو از روی شال نوازش وار روی سرم کشید و گفت:
-خیلی خب..اروم باش..تقاص تمام کارهاش رو پس میده..خودم تا اخرین نفس پای مجازاتش می ایستم….

هق زدم و خواستم جوابش رو بدم اما صدای سرهنگ اجازه نداد…

با همون تن صدای همیشگیش که مهربونی خاصی بهش اضافه شده بود، دستش رو روی شونه سامیار گذاشت و گفت:
-پسرم پاشو سوگل رو ببر بیمارستان یه چکاپ بشه..بعد باید بیایین اداره اظهاراتش رو بگیرم..دست جفتتون درد نکنه..کمک بزرگی بهمون کردین….

سامیار سرش رو تکون داد و کمک کرد بلند بشم و خودش کتش رو دورم محکم تر کرد…

تکیه دادم بهش و با کمکش، از ساختمان زدیم بیرون و رفتیم سمت امبولانسی که اومده بود….

هندزفری وصل شده به گوشیم رو، تو گوش هام گذاشتم و بعد اهنگ مورد نظرم رو پلی کردم و گوشی رو گذاشتم تو جیبم….

با شروع شدن اهنگ، کلاه سویشرت سفیدم رو کشیدم روی موهام و اروم کنار دریا شروع به دویدن کردم….

“دلداده ی توام رویای هرشبی
عاشق نمیشدم عاشق شدم ببین”

دلم گرفته و اعصابم خیلی خورد بود..

بخاطره وضعیت شاهین دادگاه یه مدت عقب افتاده بود تا حال جسمیش بهبود پیدا کنه و ما هم همچنان منتظر بودیم…..

دو هفته از اون روزها می گذشت و چیزی تا دیوونه شدن من نمونده بود…

“رفتی از کنارم اما رفتنت پر از معما حیف
گفتمت از عشق و باور گفتی از نگاه اخر حیف”

بعد از اینکه حالم روبراه شد و اظهاراتم رو دادم و بازپرسی تموم شد، سامیار من رو برد خونه ی مادرش و رفت….

بخشیدن من برای بار دوم، انگار خیلی سختش بود که گذاشت رفت و حتی اجازه ی حرف زدن هم بهم نداد…..

“راحت از این دل مرو که جانم میرود
هرکجا روانه شوم صدایت میزنم”

چون بدون اجازه اش و حتی بدون اینکه بهش بگم با سرهنگ نقشه کشیده بودم، می دونستم شاید دیگه من رو نبخشه…

خودم رو برای تمام این روزها اماده کرده بودم اما باز هم سخت می گذشت…

اون روز اخر، یاده چشم های سرد و یخ زده اش وقتی که بهم نگاه می کرد، داشت من رو از درون می خورد….

“جان من رها به سوی تو شد
نگاه من اسیر موی تو شد”

سرعتم رو بیشتر کردم و همه ی حرص و عصبانیتم رو تو پاهام ریخته بودم و می دویدم…

خودش هم می دونست اگه من اون ردیاب رو نبرده بودم پیش شاهین، هیچوقت نمی تونستن جاش رو پیدا کنن….

“دل به دریاها بزن از عشق بگو زیبای من
به هرکجا روی کنار توام”

من فقط می خواستم انتقام مرگ تمام کسایی که به دست اون کشته شده بودن رو بگیریم..می خواستم زودتر مجازات بشه….

من به فکر پدرش هم بودم..وقتی به سرهنگ پیشنهاد دادم که برم پیشش تا جاش رو پیدا کنیم، حتی یه لحظه هم به سورن تنها فکر نکردم….

همیشه تو ذهنم سورن و پدر سامیار بود که باید بخاطرشون شاهین مجازات میشد..قبل از اینکه بفهمم قاتل پدر و مادر خودم هم هست…..

“جان جانانم تویی زیبا تویی رویا تویی
قسم به جان من قسم نرو”

همینطور که می دویدم با حرص اشک هام رو پاک کردم…

دلم داشت از دوریش و ندیدنش می ترکید..درسته قبل از اینکه برم پیش شاهین هم رابطه مون خوب نبود اما انقدرش رو دیگه فکر نمی کردم….

“چشمانش دار و ندارم بود
دار و ندارم کو”

انقدر سرعت دویدنم زیاد شده بود که داشتم نفس کم می اوردم و پاهام درد گرفته بود…

نفس زنان از حرکت ایستادم و دستم رو به تخته سنگ بزرگی که کنارم بود گرفتم و خم شدم…

اشک هام با سرعت بیشتری روی صورتم می ریختن…..

“من دلبستم به انکه دلدارم بود
دلبر نازم کو”

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن