آخرین های منتشر شدهرمان های انلاین

رمان گرداب پارت ۵۵

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

روی زانوهام نشستم و دست هام رو روی ماسه ها مشت کردم و با شدت بیشتری زدم زیر گریه…

دلم داشت می ترکید..حالم خیلی بد بود…

باید برای دستگیری شاهین، الان خوشحال ترین ادم روی زمین می بودم اما اتفاقات بعدش اجازه ی خوشحالی بهم نمیداد….

“دل به دریاها بزن از عشق بگو زیبای من
به هرکجا روی کنار توام”

تکیه دادم به همون تخت سنگ و سرم رو رو به اسمون بلند کردم و با چشم های اشکی به اسمون ابی و ابرهای گرفته اش نگاه کردم….

“جان جانانم تویی زیبا تویی رویا تویی
قسم به جان من قسم نرو”
(از عشق بگو..رضا بهرام)

با حرص هندزفری رو از تو گوشم کشیدم و پرت کردم کنارم روی زمین…

همون لحظه دستی روی شونه ام نشست و سرم رو چرخوندم و با دیدن عسل خودم رو پرت کردم تو بغلش…

با دستش روی کمرم کشید و مهربون غر زد:
-گازشو گرفتی و میری..دو ساعته دارم دنبالت میدوم و صدات می کنم…

اروم ازش جدا شدم و دوباره تکیه دادم و پاهام رو جمع کردم و دست هام رو حلقه کردم دورشون….

نگاهه عسل به هندزفری کنارم افتاد و پوفی کشید:
-بگو چرا هرچی صدا میزنم نمی شنوی..رفته بودی تو فاز؟..

سرم رو تکون دادم و اروم به حرف اومدم:
-دلم تنگ شده..چرا خبری ازم نمیگیره..یعنی اینقدر راحت فراموشم کرد..من همه کارها و بداخلاقیا و اذیت هاشو سریع بخشیدم..اون چرا اینقدر سخت میگیره….

عسل اومد کنارم نشست و اون هم تکیه داد و دوتایی خیره شدیم به دریای اروم روبرومون….

به موج های کوچک و ارومی که میومدن نزدیک و کم کم محو میشدن…

با صدای عسل حواسم جمع شد اما نگاهم رو از دریا نگرفتم…

صداش پر از تردید و اروم بود:
-راستش نمی دونم باید بگم یا نه..یا اصلا گفتنش فایده ای داره یا نه…

مکث کرد و صدای نفسش رو که محکم فوت کرد بیرون شنیدم و بعد دوباره گفت:
-اون روزی که تو رفتی پیش شاهین..سامیار ظهرش اومده بوده خونه که تو تنها نباشی..اما وقتی میبینه هیچ اثری ازت نیست و حتی اون یه کم وسایلتم بردی بدجور عصبی میشه..اول زنگ زد به من و اومد پیشم…..

اخم هام رفت تو هم و پاهام رو ول کردم و کامل چرخیدم طرفش:
-خب؟..

-من راستش..چون می دونستم بی گدار به اب نمیزنی و همینطوری نمیری پیش شاهین، بهش از حال بدت گفتم و اینکه تا اروم نشی نمیتونی راحت زندگیتو بکنی..من راهنماییش کردم بره پیش سرهنگ..فقط….

نفس عمیقی کشید و با ناراحتی زیادی گفت:
-خیلی حالش بود..اصلا اینجوری ندیده بودمش..بیشتر از اینکه عصبانی باشه، درمونده و ناراحت بود..همون روز که حالش رو دیدم فهمیدم دچار مشکل میشین..نمیشه ادمی مثل سامیار رو اینجوری دور زد و بعد توقع داشت چشمشو روش ببنده و بی خیال باشه…..

-چیکار می کردم..منتظر میشدم تا بقیه کسایی که واسم مونده هم ازم بگیره؟..چطوری میخواستن پیداش کنن..این کار فقط از دست من برمیومد….

-می تونستی راضیش کنی بعد بری سوگل..تو یه بار این اشتباه رو کرده بودی…

چشم هام رو بستم و سرم رو از بغل به شونه ی عسل تکیه دادم و گفتم:
-اون موقع از دست سامیار هم ناراحت بودم عسل..اونو هم مقصر می دونستم..نمی خواستم بهش بگم..از طرفی هم می دونستم بهش بگم اجازه نمیده برم..خودت که می شناسیش..یادت نیست اون روزها چطوری مثل پاسبون بالا سرم بود همش….

شونه اش که سرم روش بود رو تکونی داد و با خنده گفت:
-چقدرم که تو بدت میومد…

سرم رو برداشتم و لبخنده پر بغضی زدم:
-بدم نمیومد..اون روزها چون دیدم بهش یکم منفی شده بود اذیت میشدم..فکر می کردم یه کوتاهی کرده که اینجوری میخواد جبرانش کنه..ولی الان دلم پر پر میزنه واسه اون گیرهای الکی و مسخره اش….

-درست میشه نگران نباش..من میدونم اون نمی تونه ازت بگذره…

سرم رو تکون دادم که دوباره گفت:
-پاشو بریم الان صدای بی بی درمیاد..منو فرستاد دنبال تو..الان دلش هزار راه رفته…

خودش بلند شد و کمک کرد من هم بلند بشم…

دست هام رو تو جیب سویشرتم فرو کردم و کنارش راه افتادم و گفتم:
-ببخش عسل..تورو هم از زندگیت انداختم..چند روزه اومدیم اینجا و حتی خانوادتم ندیدی…

دستش رو دور گردنم حلقه کرد و با خنده گفت:
-لطفا چرت نگو..من خیلی هم راضی هستم..دلم واسه بی بی تنگ شده بود..از اون تهرون پر دود و دم خسته شده بودم….

با خوشی نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-اوووف بعد از مدت ها دارم لذت میبرم از زندگیم..

سرم رو با لبخنده محو و تلخی تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم….

قاشق رو دستم گرفتم و مشغول بازی با غذام شدم..هیچ میلی نداشتم و فقط واسه اینکه بی بی دعوا نکنه نشسته بودم سر سفره….

ضربه ی ارومی به پهلوم خورد که اخم کردم و سرم رو چرخوندم و عسل با چشم و ابرو به روبرو اشاره کرد….

به بی بی نگاه کردم و دیدم باز دوباره با غصه و ناراحتی خیره شده بهم…

لبخندی بهش زدم و گفتم:
-الهی من قربونت برم..اینقدر غصه منو نخور من حالم خوبه…

دستش رو روی زانوش کشید و با اون لهجه ی خوشگل شمالی و صدای ارام بخشش گفت:
-مادر چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی..پاشو زنگ بزن به شوهرت..باهاش حرف بزن..تا بهش نگی پشیمونی و حرف نزنی که اون کوتاه نمیاد..می خواهی دستی دستی زندگیتو خراب کنی؟….

دوباره قاشقم رو تو ظرف چرخوندم و زدم به شوخی:
-فکر کنم از ما خسته شدی بی بی..میخواهی کم کم بیرونمون کنی…

-حیا کن بچه این چه حرفیه..

عسل اروم خندید و من هم لبخندی زدم…

چیزی نگفتم که بی بی وقتی سکوتم رو دید خودش دوباره گفت:
-شما الان دیگه تنها نیستین که واسه خودتون تصمیم بگیرین..باید به همدیگه هم فکر کنین..حالا اون عصبانی بوده یه کاری کرده..هرچند ناراحتی و عصبانیتش به حقه..حالا هم خودت باید درستش کنی دختر جان….

-اون منو گذاشت خونه ی مادرش و رفت..حتی سراغی هم دیگه ازم نگرفت..وقتی نمیخواد من چه جوری درستش کنم….

بی بی اروم اروم همینطور که نشسته بود، مشغول جمع کردن ظرف های شام از روی سفره شد و در همون حال گفت:
-هر مردی یه نقطه ضعف داره عزیزم..تا الان دیگه باید قلق شوهرت دستت اومده باشه..باید بدونی چطوری میتونی رامش کنی….

پوزخندی زدم و اروم گفتم:
-راستش این شوهر من به هیچ صراطی مستقیم نبوده و نیست..من که اصلا تا حالا نتونستم رامش کنم..سامیار همیشه حرف حرف خودشه و بس….

-بحاطره همین فکرهاتم هست که الان اومدی اینجا زانوی غم بغل گرفتی..اگه یکم به خودم اطمینان داشتی میرفتی و همه چی رو درست می کردی….

عسل خم شد سفره ی کوچک جلومون رو جمع کرد و گفت:
-آ قربون بی بی جونم برم که حرف دل منو میزنه..این اگه عرضه داست الان این حال و روزش نبود..فقط بلده بشینه یه گوشه و گریه کنی…..

-با گریه و ناراحتی که چیزی درست نمیشه مادر…

شونه هام رو بالا دادم و لبم رو جویدم:
-مگه کار دیگه ای از دستم برمیاد..فقط میتونم منتظر بشینم به این امید که شاید اونم یکم منو دوست داشته باشه و دلتنگیش مجبورش کنه بیاد پیشم….

عسل بهم چشم غره رفت و بی بی درحالی که میرفت تو اشپزخونه گفت:
-مردا اگه به یه زن علاقه نداشته باشن اینقدر بخاطرش خودشون رو تو دردسر نمیندازن….

رفت تو اشپزخونه و من به عسل نگاه کردم و گفتم:
-اگه مجبور باشن و صلاح کارشون این باشه خودشون رو تو دردسر هم میندازن….

 

عسل کنارم تکیه داد به دیوار و با ارنجش زد به بازوم و گفت:
-خیلی بدبین شدی..درضمن سامیار چقدر بخاطر تو حتی جون خودشم به خطر انداخت..اینقدر بی انصاف نباش….

-من منکر کارهایی که واسم کرد نمیشم..اما عسل نمیتونیم اینم نادیده بگیریم که اون هیچ حرفی به من نزده..شاید احساس مسئولیت می کرده یا هرچیز دیگه ای..ولی مطمئن نیستم از علاقه بوده باشه…..

-گل گلی مردایی مثل سامیار با کارهایی که میکنن علاقشون رو نشون میدن..شاید اصلا هیچوقت به زبون نیاره اونوقت نمیخواهی بری پیشش؟….

لبخنده تلخی زدم:
-دلم واسه گل گلی گفتنت تنگ شده بود…

عسل هیچی نگفت و من لبخندم تبدیل به پوزخند شد و با مکث گفتم:
-عسل من حتی یادم نمیاد یه عزیزم خشک و خالی بهم گفته باشه..پس چطوری دلمو خوش کنم که میخواد منو..از کجا بفهمم؟….

چرخید طرفم و با اخم نگاهم کرد:
-سوگل تو سامیار رو همینجوری شناختی و قبولش کردی..همینجوری عاشقش شدی..می دونستی اهل رمانتیک بازی و اینجور کارا نیست و بازم خواستیش..پس دیگه این بهونه های مسخره چیه میگیری….

-بهونه نیست..من همینطوری عاشقش شدم و هرجوری هم باشه می خوامش اما اون چی..از کجا معلوم اونم منو بخواد..فقط چون جونمو نجات داده و محرم شدیم، باید اویزونش بشم؟….

پوفی کرد و با حرص نگاهش رو ازم گرفت:
-از این اخلاقت که وقتی یه چیزی رو نخواهی، قبول نمیکنی و فقط حرف خودتو میزنی بدم میاد…

سرم رو تکون دادم و تا خواستم جوابش رو بدم، صدای گوشیم بلند شد…

 

ابروهام رو انداختم بالا و با شک نگاهی به عسل انداختم و بلند شدم…

گوشی رو از روی طاقچه ی خونه برداشتم و نگاهی صفحه اش اداختم…

زبونم رو روی لبم کشیدم و گفتم:
-سامانِ…

-خب جواب بده تا قطع نشده…

سرم رو تکون دادم و دستم رو روی صفحه ی گوشی کشیدم و تماس رو برقرار کردم…

با تردید گوشی رو کنار گوشم گذاشتم:
-الو..سلام..

صدای مهربون و خندونش لبخند نشوند روی لبهام:
-به..سلام عروس بی معرفت..کجایی تو…

لبم رو گزیدم:
-یه جایی زیر اسمونِ خدا دارم زندگی میکنم..

-دختر یهو رفتی که رفتی..حالا من که هیچی نگفتی یه حالی از مامان بپرسی..دلش خیلی تنگ شده برات….

با خجالت گفتم:
-بخدا منم دلم تنگ شده بود براتون اما نخواستم زیاد مزاحمتون بشم..چه خبر..مادرجون خوبه….

-نه بابا..از کی تا حالا..سوگل خانم یادت باشه تو هم دخترِ همین خونه ای و به اندازه ی من و سامیار حق داری اینجا و برای مامان عزیزی..پس لطفا بهونه نیار و اسمشم مزاحمت نذار..هممون میدونیم چرا اینجا نیستی، پس چرت و پرت نگو….

-اینجوری نیست سامان..خودتم میدونی حساب تو و مادرجون جداست…

اروم خندید و گفت:
-همینو می خواستم بشنوم ازت..پس منتظرتیم..هرچه زودتر راه بیوفت بیا…

نگاهی به عسل انداختم که اومده بود نزدیک و با کنجکاوی نگاه میکرد و هی سرش رو می اورد نزدیک تر که متوجه بشه سامان چی میگه….

چشم غره ای به عسل رفتم و گفتم:
-فعلا که اینجا هستم سامان..یکم حال و هوام عوض بشه..تا بعد ببینیم چی میشه…

عسل زد سر شونه ام و نگاهش کردم، اشاره کرد بزنم روی بلندگو که اون هم متوجه بشه…

پوفی کردم و ازش کمی فاصله گرفتم..دخترِ دیوونه شده بود…

با صدای سامان حواسم جمع شد و سرجام میخکوب شدم:
-اخه تاریخ دادگاه مشخص شده..برای دادگاه باید اینجا باشی..تو یکی از شاکیای اصلی هستی…

خشکم زده و لال شده بودم..

نفس عمیقی کشیدم و به زور با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفتم:
-کِی؟..

اون هم مکث کرد و بعد گفت:
-خوبی سوگل؟..نگران چی هستی ما همه کنارتیم..دیگه وقتشه به چیزی که هدفتون بوده برسین..هم تو هم سامیار….

-میدونم..بعد از این همه اتفاقی که واسمون افتاد حالا دیگه وقت نتیجه گرفتنِ…

-افرین..پس منتظرتیم..حرکت کردی خبر بده بیام دنبالت…

هرچی زبونم رو به لب های خشک شده ام می کشیدم از بس استرس داشتم دوباره سریع خشک میشدن…

ته دلم خالی شده بود و حال خوبی نداشتم…

بعد از اون اتفاقات و دست درازی که شاهین کثافت می خواست بهم بکنه، روبرو شدن باهاش اخرین چیزی بود که می خواستم….

با صدای سامان یهو از فکر دراوردم:
-سوگل هستی؟..

دست ازادم رو به صورتم کشیدم و گفتم:
-اره اره..ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد…

-نمیخواد نگران باشی یا بترسی..ما همه کنارتیم..اینقدر نترس..دیگه اتفاقی نمی افته…

-میدونم..حتی روبرو شدن باهاشم اذیتم میکنه..سامان خودم میام مزاحم تو نمیشم..فقط روز دقیق و ساعت و هرچی که مربوط به دادگاهه برام پیامک کن..خودمو می رسونم….

صداش جدی شد و تقریبا با تشر گفت:
-اینقدر حرف مفت نزن سوگل..حرکت کردی بهم خبر میدی که سرساعت بیام دنبالت…

-باشه ممنون..سامان؟..

-جانم؟..

مکث کردم و من من کنان خواستم حرف بزنم که خودش سریع متوجه شد چی میخوام بگم و گفت:
-خودت میایی میبینیش..

سرم رو با خجالت پایین انداختم:
-فقط می خواستم حالش رو بپرسم…

-اونم خودت میایی می پرسی..من پرنده ی خبر رسون شما که نیستم..وقتی دیدیش حالشم بپرس..کاری نداری؟….

-سامان..

جدی شد و با حرص گفت:
-سامان نداریم..همینکه گفتم..هیچی از من نپرسین..

-خیلی خب بداخلاق..چرا اینقدر عصبانی شدی..

-پدر منو دراوردین شما..حرکت کردی زنگ بزن سوگل تنها راه نیوفتی بیایی..میام دنبالت…

باشه ای گفتم و بعد از خداحافظی قطع کردم و نگاهی به عسل انداختم…

خداحافظی با بی بی خیلی سخت بود..بی بی که تو این تقریبا ده روز، من رو مثل یه مادر زیر بال و پرش گرفته بود و هوام رو داشت….

بی بی، مادربزرگ مادری عسل بود که تنها تو شمال زندگی میکرد و شاید سالی یک بار هم بچه هاش بهش سر نمیزدن….

وقتی منِ درب و داغون رو دید، با محبت حاضر شد سرپام کنه و اینقد زیرگوشم خوند و بهم رسید که تونستم کم کم از جا بلند شدم….

بی بی من رو به زندگی برگردونده بود حالا چطور می تونستم جداییش رو تحمل کنم…

انقدر تو بغلش گریه کردم و اون نازم کرد و باهام حرف زد که اخر عسل به سختی جدامون کرد..با اینکه خودش هم داشت گریه میکرد اما مارو جدا کرد و گفت دوباره به زودی میاییم…..

بی بی هم به زور قول گرفته بود که دفعه ی بعد حتما باید با سامیار برم پیشش…

اشکی که دوباره روی گونه ام سرازیر شده بود رو پاک کردم و نگاهی به ساعت گوشیم انداختم..دیگه چیزی نمونده بود که برسیم….

کمی بعد اتوبوس تو ترمینال که ایستاد، عسل رو بیدار کردم و کمی صبر کردیم که بقیه برن پایین و بعد ما هم بلند شدیم و پیاده شدیم….

ساک هامون رو از شاگرد اتوبوس تحویل گرفتیم و نگاهی به اطراف انداختم و تو یک نگاه ماشین سامان رو شناختم….

اون ماشین مدل بالا اینقدر تابلو بود که با یه نظر دیده میشد…

اون هم انگار ما رو دیده بود که از ماشین پیاده شد و ما هم حرکت کردیم طرفش…

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن