آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت۱۰

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

اخمش اروم باز شد و ابروهاش رفت بالا..

اون لبخند خوشگلش دوباره نشست کنج لبش و اروم اروم قدم برداشت طرفم و با صدایی نجواگونه گفت:
-چیه؟..بهم نمیاد؟..

بدون اینکه جوابشو بدم متعجب از لحنش و قدم برداشتنش به طرفم، خیره نگاهش کردم و یه قدم رفتم عقب..

نوک زبونشو رو لب بالاییش کشید و گفت:
-هووم؟..چرا جواب نمیدی؟

اخم هام رفت تو هم و شاکی گفتم:
-نخیر بهت نمیاد بخاطره کسی خودتو تو زحمت بندازی..

چپ چپ نگاهم کرد و بدون اینکه بایسته، همینطور که میومد طرفم تشر زد:
-فعلا که بخاطره جنابعالی کلی تو زحمت افتادم..بی چشم و رو..

تکیه دادم دادم به دیوار و دستامو رو سینه جمع کردم:
-بخاطره من تو چه زحمتی افتادی؟..همش بخاطره خودت بوده..الکی منت نذارم…

تو یک قدمیم ایستاد و کف دست راستشو اروم تکیه داد به دیوار کنار سرم و دست چپشم اورد سمت صورتم و دسته موی بلندی که کج تو صورتم ریخته بودم رو با نوک انگشتاش لمس کرد…

همینطور که اون یه دسته مو رو یه جورایی انگار بین انگشتاش نوازش میکرد و میرفت پایین و حتی نگاهشم به حرکت دستش بود، پچ زد:
-پس بدو برو بهشون بگو من تو یه اتاق با سامیار نمی خوابم..برو بگو یه اتاق دیگه واست اماده کنن…

جفت دستامو کنارم تکیه دادم به دیوار و مسخ شده خیره شدم به صورتش که انگار از این فاصله جذابیتش هزار برابر بود….

پلک زدم بلکه یکم از گیجی دربیام اما بدتر شدم…

چشم های لعنتیش و حالت نگاه کردنش حالمو دگرگون کرده بود…

سامیار سرشو خم کرد طرفم و نفس داغش پخش شد تو صورتم..

با نفس عمیقی عطر نفسشو به ریه کشیدم و از لای پلکای نیمه بازم نگاهش کردم…

نگاهشو تو صورتم چرخوند و اخماشو یکم کشید تو هم و لب زد:
-هوم؟..چرا نمیری خانوم کوچولو؟..

مثل خودش اروم اما مسخ شده گفتم:
-نمی تونم..

دوباره دست چپشو درگیر موهام کرد و اروم با نوک انگشتاش از تو صورتم کنارشون زد و برد پشت گوشم….

تو صدای پچ پچ وارش انگار مخدر ریخته بود که با هر کلمه ای که میگفت من خمارتر و سست تر میشدم:
-می تونی اما نمیخواهی…

سرمو چپ و راست تکون دادم و نگاهمو ازش دزدیدم:
-نه من فقط…

پرید تو حرفم و ارومتر گفت:
-بهونه نیار..تو هم دوست داری کنار من باشی…

بی اختیار و باعجله سرم چرخید و خیره شدم تو چشمای مخمورش که خیلی خواستنی نگاهم میکرد….

چی میگفت؟

اب دهنمو قورت دادم و گفتم:
-من هم؟‌..مگه تو…

دوباره نذاشت حرفمو کامل کنم و باز نجوا کرد:
-اگه من نمی خواستم، تو الان اینجا نبودی…

لبخند نرم نشست روی لبام و چپ چپ نگاهش کردم که ابروهاشو انداخت بالا و چشمکی زد….

لبخندم پررنگ تر شد و بی اراده دستامو از روی دیوار کنارم کندم و اوردم بالا و یقه ی سامیار رو گرفتم..

نگاهش نرم تر شد و خودشو بهم نزدیک تر کرد که لب زدم:
-اما درست نیست..

سرش خم شد روی گردنم و صداش اروم و خمار پیچید تو گوشم:
-گور بابای درست و غلط…

دلم داشت درمیومد از شدت خواستنش..قلبم انگار تو گلوم میزد و اینقدر صداش بلند بود که میترسیدم سامیار هم بشنوه….

دلم لرزیده بود..من تو این موقعیته حساس دل باخته بودم..

اونم به کسی که قرار بود من ملکه ی بدبختیش باشم..جاسوسیش رو بکنم و حتی شاید جونشم تو خطر بندازم….

با ترس از فکر به اینده، مشتامو رو یقه ی سامیار محکمتر کردم و لب زدم:
-سامی…

چند لحظه همونطور خم شده سمت گردنم موند و کمی بعد اروم سرشو کشید عقب..فقط به اندازه ای که بتونه صورتمو ببینه…

با یه ابروی بالا داده و لبخنده کنج لبش و خیره تو چشمام لب زد:
-میدونی کسی حق نداره به من بگه سامی؟..

لبهامو روی هم فشردم و شیطون نگاهش کردم و با ناز گفتم:
-یعنی میگی دیگه نگم؟

دست راستشو روی دیوار سر داد پایین و تا بفهمم میخواد چیکار کنه، دستشو حلقه کرد دور کمرم و محکم چسبوندم به خودش…

خشک شدم و چشمام گرد شد که نفس داغش خورد به گردنم و صداش پر التهاب تو گوشم پیچید:
-تو اجازه ی گفتن هرچیزی رو داری کوچولو….

لبام کش اومد و لبخند نشست روی لبام اما سرمو انداختم پایین و اروم گفتم:
-سامیار تورو خدا..

دوباره سرش خم شد سمت گردنم و زیر گوشم گفت:
-تورو خدا چی؟

با دستم که هنوز به یقه اش بود مشت ارومی به سینه اش زدم:
-اذیت نکن..

بدون اینکه جواب بده یه دستشو از دور کمرم جدا کرد و اورد بالا..با سر انگشتاش گوشه ی شالمو زد کنار و با پشت انگشتاش گونه ام رو اروم نوازش کرد….

چشمامو بستم و با بی طاقتی یقه اش رو محکم تو دستم فشردم…

داشت با کاراش منو دیوونه میکرد..بدنم سست شده بود و بی حال بودم..پاهام می لرزید…

اگه دست سامیار دور کمرم نبود پخش زمین میشدم…

سر انگشتاشو رسوند به گردنم و وقتی گرمی لباش روی شقیقه ام نشست، بی اختیار و با تمام قدرتی که داشتم هولش دادم عقب….

یه قدم بیشتر ازم فاصله نگرفته بود و داشت با ابروهای بالا رفته نگاهم میکرد…

داشت با این کاراش و دلبریاش منو میکشت..

وقتی نگاهه خیرشو دیدم با بغض گفتم:
-درست نیست اینقدر بهم نزدیک میشی..من مث اون دخترایی که راحت میان تو تختت نیستم….

چشماش رو ریز کرد و پوزخندی زد..

دوباره تو جلد سامیاریش فرو رفت و با لحن گزنده ای گفت:
-من از تو خواستم بیایی تو تختم؟

چشمام گرد شد و دهنم از این بی پروایی و پرروییش باز موند و حیرت زده نالیدم:
-سامیار…

یه دستشو به کمرش زد و با همون پوزخند نگاهشو یه دور تو اتاق چرخوند..

انگشت اشارشو جلوم تکون داد و با تحکم گفت:
-دفعه اخرت باشه تا حرف میزنم و کاری میکنم سریع پای اون دخترارو میکشی وسط..دیگه نبینم مقایسه میکنی..اگه تو رو مثل اونا میدیدم مطمئن باش همون شب اول تو تختم بودی..اینو بهت قول میدم هیچکاری نمی تونستی بکنی..نه اینکه الان تو خونه ی مادرم باشی..پس نه دیگه خودتو اینقدر کوچیک کن، نه اعصاب منو بهم بریز….

بغض کرده نگاهش میکردم و اونم همینطور با اخمای درهم خیره تو صورتم بود..

هم ته دلم گرم شد از اینکه غیرمستقیم گفت منو مثل اون دخترا نمیدونه..هم دلم گرفت از لحنش..

دو قطره اشک از چشمام ریخت روی صورتم و همینکه اشکها اومد پایین صداص محکم و کوبنده بلند شد:
-واسه من گریه نکن..تا حرف میزنم سریع مثل بچه ها نزن زیر گریه..وقتی حرفی میزنی جنبه حرف شنیدن هم داشته باش..فهمیدی؟…

شونه هام از صدای تقریبا بلندش پرید و تند اشک هامو پاک کردم و سرمو تکون دادم که دوباره با همون لحن گفت:
-خوبه..بیا بگیر بخواب صبح شد..

همونطور که سرم پایین بود شال و مانتومو دراوردم و یه طرف روی تشک نشستم….

وقتی دیدم داره دکمه های پیراهنشو باز میکنه که دربیاره لبمو گزیدم و سریع پشت کردم بهش و خوابیدم….

یه ذره حیا نداره این پسر..هرکار دوست داشته باشه میکنه…

چند لحظه بعد حس کردم پشت سرم خوابید و کمی بعد سنگینی پتویی که روی تنم انداخت رو حس کردم…

دلم لرزید و لبخنده کوچیک و نامحسوسی روی لبم نشست…

حتی با همین محبتای کوچیک و غیرمستقیمش هم دلم رو میلرزوند..

خدایا چقدر می خواستمش..دیگه از اعترافش ابایی نداشتم اما از اینده ای که می دونستم این عشق هیچ سرانجامی نداره، میترسیدم..

وقتی از پیشش میرفتم من باید با خودم و این دل چکار میکردم؟..

میدونستم تو موقعیت بدی و به ادم اشتباهی دل بسته بودم..این عشق ممنوع بود..اما دل که این چیزا سرش نمیشد….

اگه سامیار میفهمید من چرا بهش نزدیک شدم یک ثانیه هم منو زنده نمیذاشت و از روی زمین نیست و نابودم میکرد…

بغضمو قورت دادم و سعی کردم فعلا به این چیزا فکر نکنم..چشمامو بسته بودم و یه هیجان خاصی تو دلم بود..

وقتی اومدیم تو اتاق اونطوری بهم نزدیک شد انگار بازم منتظر بودم یه حرکتی بکنه…

هیچوقت اینقدر بهم نزدیک نبودیم و با اینکه خودم پسش زده بودم اما بازم در کمال خودخواهی می خواستمش….

اما هرچی منتظر موندم حتی تکونم نخورد..انگار پس زدنش خیلی براش سنگین تموم شده بود و بهش برخورده بود….

هرچی منتظر شدم خبری نشد و کم کم مقاومتم شکست و چشمام گرم شد…

همینطور که به صدای نفسای سامیار گوش میدادم به خواب رفتم…….

اینقدر راحت خوابیده بودم که وقتی با صدای تقه های ارومی به در یکم هوشیار شدم،دلم نمی خواست چشمامو باز کنم….

یادم نمیومد دیگه کی اینقدر عمیق و اسوده خوابیده بودم…

جام گرم بود و انگار چیزی احاطه ام کرده بود..

یه گرمای لذتبخش رو، پشت سر هم پشت گردنم حس می کردم…

با تقه ی دوباره ای که به در خورد تکون کوچیکی خوردم و صدای بم و خوابالود سامیار بلند شد:
-بله؟

اصلا حواسم نبود کجا هستم و کی در میزنه..

هنوز تو عالم خواب بودم که صدای مادرجون رو از پشت در شنیدم:
-سامیار منم مادر..گفتم شاید بخواهی بری سرکار دیرت نشه بیدارتون کنم..

همونطور بی حرکت موندم و صدای سامیار دوباره گرفته و خیلی خیلی نزدیک، از جایی پشت سرم بلند شد:
-باشه بیدار شدیم ممنون..

با اینکه اصلا تا صبح چیزی حس نکرده بودم اما می دونستم این ارامشه الانم، بخاطره خواب راحتی بود که داشتم….

دوست نداشتم از جا بلند بشم..مخصوصا که خیلی هم جام گرم و نرم بود اما حواسم به سامیار هم بود…

از پشت کاملا چسبیده بود به من و سرم روی بازوش بود..کی اینقدر به هم نزدیک شده بودیم…

می دونستم این خواب راحت رو مدیون همین اغوشش بودم که در اختیارم گذاشته بود….

بالش زیر سرمون یکم تکون خورد و انگار سرشو جابجا کرد..نفساش که از بین موهام رد شد و رسید به گوش و گردنم، فهمیدم صورتشو تو موهام فرو کرده و داره نفس میکشه….

تنم نامحسوس لرزید و سامیار اون یکی دستش رو روی بازوم گذاشت و بوسه ی کوچیکش روی موهام نشست…

پلکم لرزید و دلم هری ریخت….

این پسر داشت با من چیکار میکرد..می خواست منو بکشه..

کف دست گرمشو روی بازوم حرکت داد و همینطور که یه جورایی انگار نوازشم میکرد، زیر گوشم اروم صدام کرد:
-سوگل..بیدار نمیشی؟

مخصوصا خودمو به خواب زده بودم تا شاید چیز بیشتری نصیبم بشه…

حالا چی میشد صورتمو یه بوس کوچولو هم می کرد..چیزی که ازش کم نمیشد…

از پررویی و بی حیایی خودم خنده ام گرفته بود…

سامیار که واکنشی ازم ندید یکم خودشو عقب کشید و تو جاش نیمخیز شد و از پشت خم شد روم….

با دستش موهامو از تو صورتم کنار زد و ارومتر از قبل گفت:
-تو که خوابت اینقدر سنگین نبود خانوم کوچولو..نمی خواهی بیدار شی؟..من باید برم سوگل….

ترسیدم بیشتر خودمو به خواب بزنم یه وقت منو اینجا بذاره و بره..برای همین اروم چندبار پلک زدم و بعد چشمامو باز کردم….

خوابالود برگشتم سمتش و با چشمایی که به زور باز نگه داشته بودم و صدایی گرفته گفتم:
-منو نذاری اینجا بری..

با سر انگشتش ضربه ای به نوک بینیم زد و با لبخنده جذابی گفت:
-اگه می خواستم بذارمت و برم که صدات نمی کردم موش کوچولو..

لبخند زدم و گفتم:
-میری سرکار؟

دستشو جک کرد زیر سرش و همینطور که به پهلو رو به من خوابیده بود سرشو به نشونه ی اره تکون داد…

لبخندمو کش دادم و با ذوق گفتم:
-میشه منم بیام شرکتت رو ببینم؟..تورو خدا…

جفت ابروهاش رفت بالا:
-نه نمیشه..بیایی ببینی که چی بشه..

لب و لوچه ام اویزون شد و با دلخوری گفتم:
-خب ببینم چه جور جایی کار میکنی..مگه چه اشکالی داری…

از گوشه ی چشم نگاهم کرد و اخماشو کشید تو هم..

با یه جست تو جاش نشست و پتو رو کنار زد…

پیراهنشو از کنار تشک برداشت و تنش کرد و منم محو عضله های پیچیده و درشته سینه و بازوش شدم….

چه تیپی داشت این پسر..چی ساخته بود…

همینطور داشتم با هیزی تمام نگاهش میکردم که چرخید و نگاهمو شکار کرد…

یه ابروش رفت بالا و در حالی که دکمه های پیراهنشو می بست نیشخندی زد و با بدجنسی گفت:
-به چی اینطوری زل زدی که محو و مات شدی و نطقت کور شد…

اب دهنمو قورت دادم و با خجالت نگاهمو دزدیدم:
-هیـ..هیچی..به هیچی نگاه نکردم..الان..چیز کنیم..من یعنی…گفتی منو نمیبری با خودت؟..پس..پس من چیکار کنم؟..برم خونه دیگه..هان؟…

تمام مدتی که من چرت و پرت میگفتم سامیار با همون نیشخندش خیره شده بود بهم و نگاهم میکرد….

ساکت که شدم با شرارت گفت:
-اگه دید زدن و پرت و پلا گفتنت تموم شد پاشو اماده شو داره دیرم میشه…

بی توجه به تیکه ای که بهم انداخت از جا پریدم و با ذوق گفتم:
-میریم شرکتت؟

درجا برگشت سمتم و همچین چپ چپ نگاهم کرد که لبام باز اویزون شد…

چشمامو خمار کردم و با لحن اروم و نازی گفتم:
-ببر دیگه..خواهش میکنم..

شونه هاشو بالا انداخت و درو باز کرد و خونسرد گفت:
-اگه دو دقیقه ای اماده بشی میبرمت وگرنه بیشتر طول بکشه مستقیم میری خونه…

دستامو کوبیدم بهم و با ذوق گفتم:
-وای مرسی..چشم الان سریع اماده میشم میام بیرون..

با لبخنده کنج لبش سری تکون داد و از اتاق رفت بیرون و درو بست…

سریع پریدم تو دستشویی تو اتاقش و ابی به دست و صورتم زدم..موهامو با دست مرتب کردم و بعد با کلیپس جمع کردم بالای سرم…

مانتوم رو پوشیدم و شالمو روی سرم مرتب کردم..

نگاهی تو اینه انداختم..صورتم یکم پف کرده بود و لبام بی رنگ بود…

سریع کیفمو باز کردم و کیف کوچیک ارایشیمو از داخلش دراوردم..لوازم ارایش زیادی همراهم نبود اما همینم کارمو راه مینداخت….

یه مداد مشکی تو چشمم کشیدم و فرچه رژگونه رو سر گونه هام مالیدم…

یه لایه کمرنگ رژ کالباسی مات هم روی لبام کشیدم و موهامو که از دو طرف صورتمو قاب گرفته بودن رو کمی مرتب کردم…

با رضایت به خودم تو اینه لبخند زدم…
حالا صورتم انگار با نشاط شده و رنگ گرفته بود…

یه لحظه پشت در ایستادم و گوشیمو از تو کیفم دراوردم…

نیم نگاهی به در انداختم و تند تند تایپ کردم و فرستادم واسه شاهین خان..

“من دارم میرم شرکت سامیار”

گوشی رو تو دستم فشردم و چند لحظه ایستادم تا جواب بده…

اما همزمان با صدای دینگ گوشی و اومدن پیامک، در اتاق هم روی پاشنه چرخید و سامیار تو قاب در پیدا شد….

اب دهنمو قورت دادم که نگاهش از تو چشمام اروم کشیده شد سمت پایین و به گوشی تو دستم خیره شد…
قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن