آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت۱۱

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

یکم به گوشی که محکم تو دستم چلونده میشد نگاه کرد و بعد دوباره تو چشمام خیره شد:
-گفتم زود بیا داره دیرم میشه..اونوقت تو وایسادی اینجا پیامک بازی میکنی؟..

اب دهنمو محکمتر قورت دادم و خودمو جمع و جور کردم…

اون که قرار نیست گوشی تورو ببینه..بزن زیرش اصلا بگو کی پیامک بازی کردی…

سرمو تکون دادم و تمام تلاشمو کردم که صدام نلرزه:
-پیام بازی نمیکردم..تازه یه پیام واسم اومد و خواستم ببینم کیه که تو رسیدی…

انگشتای دستمو جلوی صورتم دایره وار حرکت دادم و با لبخند ادامه دادم:
-گفتم یکم از اون بی روحی دربیام…

با زرنگی تمام توجهشو به ارایش صورتم جلب کردم که ببینه تا الان مشغول چه کاری بودم…

نگاه خمارشو تو صورتم چرخوند و سر تکون داد..

برگشت و راه افتاد سمت سالن و جدی گفت:
-خیلی خب..بدو دیر شد..

سریع پیامک شاهین خان رو باز کردم..

“عالیه..بدون اینکه بفهمه ببین چه جایی واسش خیلی مهمه و مدارکشو کجا میتونه گذاشته باشه..فقط خیلی حواستو جمع کن..گوشه به گوشه ی اون شرکت دوربین مداربسته داره..یه سوتی کافیه که سرتو به باد بدی سوگل مراقب باش”

واسش یه “اوکی” فرستادم و بعد از پاک کردن پیامکا گوشی رو انداختم تو کیفم و از اتاق رفتم بیرون….

صدای حرف زدن مادرجون از اشپزخونه میومد و منم رفتم همونجا…

سامان نبود..فقط سامیار و مادرجون پشت میز نشسته بودن..

به مادرجون صبح بخیر گفتم و بعد از بوسیدن گونه اش روی صندلی کنار سامیار نشستم…

مادرجون یه چایی برام ریخت و گذاشت جلوم..

مرتب حرف میزد و نگاهشو یه لحظه از روی صورت سامیار برنمیداشت…

من با لبخند همراهیش میکردم و جوابشو میدادم اما سامیار با اخمهای درهم سرشو پایین انداخته بود و مشغول خوردن صبحانه اش بود….

یکم بعد هم با همون اخمها نگاهی به من انداخت و گفت:
-تموم نشد؟..زود باش دیگه…

لبمو گزیدم و از گوشه ی چشم به مادرجون نگاه کردم که موشکافانه نگاهمون میکرد…

سامیار بود دیگه..باید عادت میکردم به اخلاق هاش..ادمی نبود که حتی جلوی یکی دیگه مراعات کنه و بهتر حرف بزنه….

لبخندی زدم و سرمو تکون دادم:
-تموم شد..بریم دیگه…

نگاهی به فنجون چاییم که هنوز نصفه بود انداخت و تا خواست چیزی بگه خودم زودتر گفتم:
-سیر شدم..بریم تا دیر نشده…

سر تکون داد و از پشت میز بلند شد و منم همراهش بلند شد…

می دونستم دیرش شده وگرنه سامیار این یکی تو مرامش نبود که بذاره من گشنه بمونم…

حتی تو خونه ی خودمون هم بودیم تا اخر صبحانه ام کنارم میموند تا کامل بخورم….

مادرجون میز رو دور زد و پشت سرمون از اشپزخونه اومد بیرون در حالی که تند و بی وقفه حرف میزد:
-سامیار..سامیار پسرم نری سال دیگه پیدات بشه دوباره..تورو خدا بیا بهم سر بزن مادر..روزها از دلتنگیت میمیرم و زنده میشم تو این خونه..من اشتباه کردم ولی تو جوابشو با دوری از خودت بهم نده..من جز تو و سامان کسی رو ندارم پسرم…

سامیار با اخمهای تو هم کشیده و لحنی که دوباره خشن شده بود چرخید سمت مادرش و گفت:
-باعث همه ی اینا خوده شمایی..

مادرجون با بغض سر تکون داد و گفت:
-باشه همش تقصیره منه..تو ببخش..سامیار…

دلم براش سوخت و دستشو تو دستم گرفتم و گفتم:
-میاد مادرجون مگه میتونه نیاد..اونم دلش تنگ میشه..حتما میاد پیشتون…

هنوز جمله ی اخر کامل از دهنم درنیومده بود که سامیار با عصبانیت تشر زد:
-واسه چی سر خود قول میدی…

لبمو گزیدم و با بهت نگاهش کردم..مگه من چی گفتم اخه..فقط خواستم مادرشو اروم کنم…

نگاه بهت زدمو که دید چشماشو محکم باز و بسته کرد..

با لحنی که کمی ملایم تر شده بود گفت:
-تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن…

جلوی مادرجون خجالت کشیدم و سرمو با بغض تکون دادم…

مادرجون اروم و مردد گفت:
-چیکار به این بنده خدا داری..چرا دعوا میکنی…

سرمو بیشتر انداختم پایین..می تونستم جواب سامیار رو بدم ولی ترسیدم باز یه چیز بدتر بهم بگه و بدتر خجالت زده ام کنه….

حتما یه جایی تلافیشو درمیاوردم…

سامیار با قاطعیت گفت:
-بتونیم بازم مثل دیشب خودمون میاییم..اصرار بیخود نکنین لطفا..سوگل چرا وایسادی بدو دیر شد…

لبخنده تلخی به مادرجون زدم و با ناراحتی گونه اش رو بوسیدم که دستشو پیچید دور شونه ام و بغلم کرد….

اروم زیر گوشم گفت:
-ناراحت نشو از دستش اخلاقشو که میشناسی..همیشه همینطور تندی میکنه ولی چیزی تو دلش نیست…

سرمو اروم تکون دادم که دوباره با خواهش گفت:
-میدونم تو از پسش برمیایی که تونستی کنارش زندگی کنی..خواهش میکنم یه کاری کن بیاد اینجا..اگه بره و دیگه پیداش نشه من دق میکنم دخترم….

تا خواستم جواب بدم صدای سامیار بلند از تو حیات اومد که صدام میکرد…

لبمو گزیدم و سریع گونه ی مادرجون رو بوسیدم و گفتم:
-چشم نگران نباشید..بتونم حتما میارمش..من برم تا بیشتر عصبانی نشده..شمارمو که دادم بهتون..باهام درتماس باشین..فعلا خداحافظ….

سرشو تکون داد و پشت سرم اومد:
-باشه دخترم..برو خدا به همرات..مواظب هم باشید..

دستمو واسش تکون دادم و دویدم سمت سامیار که بین در ایستاده بود و نگاهمون میکرد….

در خونه رو بست و دوتایی تو ماشین نشستیم…

سامیار تو سکوت و با اخم هایی درهم و صورتی جدی به جلو خیره شده بود و رانندگی میکرد…

منم ساکت و بی حرف نشسته بودم..

می ترسیدم حرف بزنم و یه وقت پشیمون بشه از بردنم به شرکتش…

غرق فکر از شیشه ی جلو به خیابون خیره شدم..
من هرروز بیشتر داشتم تو این گرداب غرق میشدم..

هرروز بیشتر کشیده میشدم پایین و هرلحظه نجات پیدا کردنم سخت تر میشد…

عشق سامیار مثل یه گرداب عمیق منو تو خودش میکشید و دست و پامو میبست…

باید هرچه زودتر کارمو انجام میدادم و میرفتم..

هرچی بیشتر تو این خونه و کنار سامیار میموندم، به همون اندازه هم جدا شدن و دل کندن برام سخت تر میشد….

باید هرچه زودتر تمومش میکردم…….

تلفن رو با دلهره تو دستم چرخوندم و نگاهی به ساعت انداختم..

نزدیک اومدن سامیار بود ولی دلم داشت مثل سیر و سکه میجوشید واسه سورن…

چشمامو محکم روی هم فشردم و دلو زدم به دریا و شماره شاهین خان رو گرفتم…

حالم حتی از شمارش هم بهم میخورد…

بعد از چند بوق صدای کلفتش با لحنی مسخره تو گوشم پیچید:
-به به ببین کی زنگ زده..چه خبر دختر..دو روزه ازت خبری نیست فکر کردم فراموشمون کردی…

صورتم از حرص تو هم رفت:
-واسه همین اون عکس رو فرستادی؟..

صدای قهقهه ی شیطانیش تو گوشم پیچید و با بدجنسی گفت:
-اخه باید حواسم باشه تو فراموشمون نکنی..باید هی خودمونو بهت یاداوردی کنم..دوست داشتی عکس رو؟…

دوباره صدای قهقهه اش بلند شد که تو دلم غریدم:
-انشالله بمیری..بری به جهنم یه دنیا از دستت راحت بشن بی شرف…

صدامو کمی بلند کردم و با حرص گفتم:
-می خوام باهاش حرف بزنم..همین الان…

کم کم صدای خنده اش قطع شد و با تمسخر گفت:
-عه؟..از کی تا حالا هرچی تو بخواهی باید انجام بشه؟…

دستمو زدم به کمرم و با پوزخند و برای اولین بار بدون ترس و با تحکم گفتم:
-از اونجایی که اگه یه تار مو از سر اون پسر کم بشه باید دیگه تو خواب ببینی دستت به چیزی برسه….

سکوتش نشون میداد همچین حرف و لحن محکمی رو از من توقع نداشت…

از سکوتش شیر شدم و با جدیت بیشتری ادامه دادم:
-اگه فقط یه خراش روی دستش بیوفته اونوقت قید همه چی رو میزنم شاهین خان..اگه من الان تو این خونه ام فقط بخاطره اینکه سورن حالش خوب باشه..برای اینکه راحت زندگی کنه….

گوشی رو محکمتر تو دستم فشردم و لبمو گزیدم و با کمی مکث دوباره گفتم:
-من برای حفاظت از سورن اینجام..اگه قرار باشه من اینجا تو جهنمی که تو فرستادیم دست و پا بزنم و سورن هم اونجا عذاب بکشه، اونوقته که….

پریو تو حرفم و با ارامشی تصنعی گفت:
-عه عه..اروم..اروم دختر چه خبرته گازشو گرفتی…

لبمو اینقدر محکم گزیدم که طعم خون تو دهنم پیچید..

داشتم از حرص میمردم..از این فیلم بازی کردناش متنفر بودم….

بی توجه به حرفش غریدم:
-میخوام با سورن حرف بزنم…

سکوت کوتاهی کرد و بعد چند لحظه گفت:
-خیلی خب..میگم ترتیبشو بدن..نگران نباش حالش خوبه..هیچ مشکلی نیست…

پوزخنده پررنگی زدم:
-اره از اون حال و روزش تو عکس مشخص بود..معلوم نیست دارین اونجا چه غلطی میکنین..بهتره اینو همین اول بدونی شاهین خان..من تا زمانی تو خط تو قدم برمیدارم که خیالم از بابت سورن راحت باشه..اینو هیچوقت فراموش نکن….

-باشه..میگم بهت زنگ بزنن..فقط امروز دیگه نمیشه چون فکر کنم سامیار کم کم میاد خونه..باشه برای فردا…

نگاهی دوباره به ساعت انداختم و سرمو تکون دادم:
-باشه..فردا منتظرم…

قبول که کرد خداحافظی کردم و روی تخت نشستم..

دوباره عکسی که از طریق تلگرام برام فرستاده بودن رو باز کردم…

سورن روی یه تخت خوابیده بود..رنگش زرد و زیر چشماش به شدت گود و کبود شده بود…

لاغرتر از همیشه بود و بهش سرم وصل کرده بودن…

دوباره اشک تو چشمام جمع شد..چقدر لاغر و نحیف شده بود…

دلم واسش یه ذره شده بود..خیلی وقت بود که حتی باهاش حرف هم نزده بودم چه برسه دیدنش..

چون دو روز با شاهین خان تماس نداشتم و هیچ خبری بهش نداده بودم، این عکس رو واسم فرستاده بود تا بترسونتم…

میخواست نشونم بده که اگه حتی فقط دو روز ازم بی خبر بمونه ممکنه هر بلایی سر سورن بیاره…

برادر بیچاره ام بین یه مشت حیوون اسیر بود و اونوقت من اینجا هوای عشق و عاشقی به سرم زده…

چطور میتونستم تو این موقعیت به فکر عاشقی باشم..من باید زودتر سورن رو نجات میدادم…

هر لحظه ای که سورن اونجاست، جونش تو خطره و ممکنه هرکاری باهاش بکنن…

من بخاطره اون اومدم و نباید هدفم یادم بره..

تازه از کجا معلوم حسم به سامیار دو طرفه باشه؟..این مرد تنها جایی که با دخترا کنار میومد، تو تخت بود…

از کجا معلوم منم واسه تخت نخواد..مگه کاری کرده یا چیزی بهم گفته؟..

فقط چون همون اول و به زور منو نبرد تو تختش و به خانوادش نامزدش معرفیم کرد، یعنی عاشقم شده؟..

اگه همچین برداشتی میکردم درواقع یعنی خودمو گول زدم و مسخره کردم…

پسری مثل سامیار با توجه به طرز فکرش و گذشته ای که داشته، حتی اگه مستقیم هم میگفت عاشقت شده بازم باید شک میکردی به حرفش….

لبخنده تلخی زدم و باصدای باز و بسته شدن در ورودی از اتاق زدم بیرون…

با صدای سامیار سرمو بلند کردم اما یه لحظه احساس سرم گیج رفت..

به زور تعادلمو حفظ کردم..چطور می تونست اینقدر ظالم باشه….

بازم یه دختر..

یه دختر جدید و خیلی خوشگل که شونه به شونه ی سامیاره من ایستاده بود…

سامیار من؟..
اشک تو چشمام جمع شد و بغض تو گلوم نشست…

چطور می تونستم اونو متعلق به خودم بدونم؟..من سامیار رو با صد یا شایدم هزار دختری که تا حالا باهاش بودن، شریک بودم…

اون حتی اگه همه ی این کارها رو کنار میگذاشت و فقط تک پر خودم میشد، بازم نمی تونستم این خاطره های متفاوت با دختر های رنگارنگ رو از سرش بیرون کنم….

چقدر عاشق شدن تلخ بود..و چقدر عاشق همچین پسری شدن تلخ تر بود…

اب دهنمو به سختی همراه با بغضم قورت دادم و یه قدم رفتم جلو..

نمی خواستم سامیار از حال بدم باخبر بشه…

اون هیچوقت نباید از راز دل من آگاه میشد..اجازه نمیدادم بفهمه…

اروم سلام کردم که دختره کامل برگشت سمتم و اون ابروهای هاشور خورده و کوتاهش رو انداخت بالا….

خودمو زدم به بی خیالی و با صدایی سرد و بی تفاوت گفتم:
-خوش اومدین..اقا سامیار شام رو اماده کنم؟..

درست مثل کلفتی که داره انجام وظیفه میکنه و هیچی دیگه واسش مهم نیست…

غیر از اینم نبود..من اینجا فقط حکم یه کلفت رو واسه سامیار داشتم..

قرار نبود بخاطره دوتا حرف و کار ازش تو موقعیت های حساس، هوایی بشم و فکر کنم خبریه…

سامیار هیچوقت عاشق من نمیشد..باید این رو قبول می کردم…

دنیای ما متفاوت بود و هیچوقت یکی نمیشد….

سامیار نیم نگاهی بهم انداخت و بعد همینطور که کیف مدارکشو روی کمده جاکفشی میگذاشت گفت:
-ما بیرون شام خوردیم..اگه میز رو چیدی جمعش کنم…

دلم لرزید..ظالم..نامرد..چطور می تونست…

من اینجا هرلحظه به یادش بودم و با تمام عشقم واسش غذا می پختم و میز می چیدم..اونوقت اون با هرکی که به چشمش خوش میومد میرفت غذا میخورد…..

سوگل این حرفارو ول کن..کاش فقط غذا بود..میخواد با دختره بخوابه..جلوی تو میبرش تو اتاقه کناری و تو باید دق کنی….

گلوم از بغض درد گرفته بود..

خدایا دیدی من کم درد و بدبختی نداشتم..این یکی دیگه واسم زیاد بود خدایا…

سرمو واسه سامیار تکون دادم و راه افتادم سمت اشپزخونه و گفتم:
-چیزی احتیاج ندارین بیارم واستون؟..

اونم مثل خودم سرد و بی تفاوت مثل همیشه گفت:
-کارت که تموم شد یه لیوان اب واسم بیار..

چشمی گفتم و با پاهای لرزون رفتم سمت اشپزخونه..قلبم داشت از جا کنده میشد…

اخ خدایا..احساس می کردم دارم میمیرم..من نمی تونستم نقش بازی کنم..

سامیار با این کارش داشت منو دق میداد…

با دست و دلی لرزون میز رو جمع کردم و غذایی که واسش پخته بودم رو تو یخچال جا دادم…

چقدر ذوق داشتم واسه امشب..دوست داشتم باز هم دو نفری غذا بخوریم…

لبخنده دردالودی زدم و یه لیوان اب خنک واسه سامیار ریختم و تو پیشدستی گذاشتم…

از اشپزخونه رفتم بیرون و همزمان با بلند کردن سرم و دیدنه سامیار و دختره تو اون وضعیت، تمام بدنم شل شد و لیوان به انی از دستم افتاد و با صدای شکستنش هر سه نفرمون پریدیم…

نمی تونستم چشم از دختره که اویزون گردن سامیار شده بود و با ولع به جون لباش افتاده بود بگیرم…

دست سامیار تو گودی کمر دختره نشسته بود و چسبونده بودش به خودش…

هنوز همون جلوی در بودن..سامیار هیچوقت جلوی من همچین کاری نکرده بود…

همیشه اول منو می فرستاد تو اتاق و بعد شروع میکرد…

لبمو اینقدر محکم گزیدم که طعم خون تو دهنم پیچید..کاش می مردم ولی همچین صحنه ای رو نمیدیدم…

با صدای شکستن لیوان سرشون چرخیده بود طرفم و با نگاهه خیره شون به خودم اومدم…

نفس حبس شده ام رو بیرون دادم…

چشمهای خیسمو بستم و وقتی چشم باز کردم سامیار از دختره فاصله گرفته بود و دست به کمر منو نگاه میکرد….

دستمو به دیوار گرفتم و همینطور که خم میشدم، روی زانوهای شل شده ام نشستم و با صدایی که به شدت میلرزید گفتم:
-بب..ببخشید..الان..جمع میکنم…

با اخم هایی درهم و نگاهی عمیق و نافذ، سر تکون داد و گفت:
-اوکی..فقط زود جمع کن و برو تو اتاقت..

می خواستم برم تو صورتش داد بزنم و بگم اینقدر واسه بودن باهاش بی طاقتی؟..که برعکس همیشه این ساعت میخواهی خاموشی بزنی؟…

اما نه دلشو داشتم، نه جراتشو..مگه می تونستم تو روی سامیار بایستم…

تیکه های بزرگ لیوان رو با دست جمع کردم و انداختم تو سطل زباله و جارو شارژی رو از گوشه ی اشپزخونه برداشتم و بقیه ی تیکه هارو جارو کردم….

هرلحظه ممکن بود بغضم بترکه و اونوقت دیگه ابرویی واسم نمیموند…

نمی خواستم سامیار چیزی بفهمه..

سریع کارمو تموم کردم و بدون اینکه بهشون نگاه کنم شب بخیری گفتم…

با قدمایی که بیشتر به دویدن شبیه بود رفتم سمت اتاقا و خودمو پرت کردم تو اتاقم…..

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن