آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت۱۲

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

تکیه دادم به در و با دوتا دستم چنگ انداختم به گلوم..

داشتم خفه میشدم..کاش می مردم و راحت میشدم..

چطوری تحمل کنم که سامیار تو اتاق روبروییم تا صبح با یه دختر باشه و من اینجا دق نکنم…

خودمو روی در سر دادم و بغضم ترکید..

طرف راستمو تکیه دادم به در و پاهامو تو بغلم جمع کنم..

ریز ریز و بی صدا اشک می ریختم و گوشمو چسبونده بودم به در تا بیینم صدایی ازشون میاد یا نه….

حالم اینقدر بد بود که شک داشتم تا صبح قلبم از کار نیوفته…

احساس خیانت تو وجودم پیچیده بود..انگار سامیار داشت بهم خیانت میکرد…

همچین احساسی داشتم درصورتی که سامیار هیچ تعهدی نسبت به من نداشت..اون ازاد بود هرکار میخواد انجام بده…

با این فکر حالم بدتر شد..دلم داشت زیر و رو میشد..من داشتم پشت در اون اتاق جون میدادم…

دوباره چنگ زدم به گلوم و با اون یکی دستم مشتی به سینه ام کوبیدم..

راه نفسم تنگ شده بود..درست نمی تونستم نفس بکشم…

مشت دیگه ای به سینه ام کوبیدم که حس کردم سر وصدای ارومی از پشت در میاد…

نفسمو حبس کردم و گوشمو محکمتر به در چسبوندم…

دختره با وقاحت تمام قربون صدقه ی سامیاره من میرفت و با اون صدای نازکش سعی داشت دلبری کنه….

صدایی از سامیار نمیومد تا اینکه اروم و با تشر گفت:
-خفه شو اینقدر سر و صدا نکن..برو تو اتاق ببینم…

دختره جای ناراحت شدن ناز تو صداش بیشتر شد و با عشوه چشمی گفت و یکم بعد صدای بسته شدن در اتاقشون به گوشم خورد..و من شکستم….

خم شدم روی زمین و با درد به هق هق افتادم….

سامیارِ نامرد..بی معرفت..ظالم..

چرا امشب اینقدر سرد و تلخ نگاهم میکرد..

چرا یه دفعه اینطوری شد..ما که یه رابطه دوستانه ی خوب باهم داشتیم و هیچ مشکلی نبود…

شایدم مخصوصا این کارو کرد که بگه حواست باشه پاتو از گلیمت درازتر نکنی…

نمی دونم هدفش چی بود اما هرچی بود منو یه دور با عذابِ زیاد کشت و دوباره زنده کرد….

به سختی از جام بلند شدم و با پاهای لرزونم مشغول راه رفتن شدم..

یعنی الان داشتن چیکار میکردن؟..

من تا صبح از خودخوری و فکر و خیال های متفاوت هزاربار میمردم..

اشکامو با پشت دست پاک کردم و نگاهی به در اتاق انداختم..برم یه نگاه بندازم ببینم چه خبره….

با قدمایی شل و نامرتب رفتم سمت در و اروم بازش کردم..هیچ صدایی نبود…

یه قدم رفتم بیرون و وسط راهرو ایستادم..کاش یه صدایی ازشون میومد..

صدا بیاد که چی؟..می خواهی خودتو زجرکش کنی؟..مثلا صدای لذتشونو بشنوی چه غلطی میخواهی بکنی؟….

لبام لرزید و زیر لب با بغض نالیدم:
-شاید دل زبون نفهمم به راه اومد و فهمید دست رو ادم اشتباهی گذاشته..شاید اگه صدایی بشنوم ازش بدم بیاد….

پوزخندی به بهونه های بچگونه ی خودم زدم..

مثل دیوونه ها دور خودم چرخیدم و خواستم همونطور که عمیق و بی صدا گریه میکردم، به در اتاقشون نزدیک بشم اما پاهام همراهیم نمیکرد…..

طوری با بیچارگی به در اتاق خیره شده بودم که انگار این اتاق قتلگاه من بود و با نزدیک شدن بهش قرار بود جونمو تو یه لحظه بگیرن…..

با گریه سرمو محکم تکون دادم و تو خودم زار زدم:
-نمی تونم..نمی تونم..برم نزدیک که چی بشنوم؟..صدای لذت بردن و اه و ناله هاشون رو؟..اینکه چقدر دارن خوش میگذرونن و من اینطرف اتاقشون دارم ذره ذره جون میدم؟….

با دوتا دستم چنگ انداختم تو موهام و محکم کشیدمشون…

خدا لعنتتون کنه..خدا همتونو لعنت کنه…

دستمو به دیوار گرفتم و برگشتم سمت اتاق و سریع رفتم تو و در رو اروم بستم…

دلم داشت میترکید و احساس می کردم هیچ جوری نمی تونم اروم بشم…

الان حتما لباسای همو دراوردن و لخت همدیگه رو بغل کردن..

سامیارِ ظالم…
من دوستت دارم..من عاشقت شدم..چرا اینطوری منو له کردی..من در برابرِ همه ی زورگویی ها و بداخلاقی هات کوتاه اومدم….

چرا منو نمی بینی..من که هرکار میگی انجام میدم..چرا من به چشمت نمیام…

با بی قراری نشستم لبه ی تخت..اشکام یک دم قطع نمیشد..هق هقم هرلحظه بیشتر و بیشتر میشد….

چقدر ذره ذره جون دادن، سخت بود..

خودمو انداختم روی تخت و ناخوداگاه یه تصویرِ خیالی از سامیار و دختره تو بدترین وضعیت ممکن تو ذهنم شکل گرفت….

بدنم گر گرفت..با مشت افتادم به جون تشک و بالشم..صورتمو تو بالش فرو کردم و همزمان با مشتام، جیغای خفه میکشیدم….

با بغض تو دلم نالیدم:
-سامیار شاید خودت نفهمیدی امشب با من چیکار کردی اما من هیچوقت بخاطره حسی که امشب بهم دادی ازت نمیگذرم..نمیگذرم….

چرخیدم و رو پهلو خوابیدم..دست و پاهامو بغل کردم و مثل یه جنین تو خودم جمع شدم و اشکم از گوشه ی چشمم چکید و تا روی تیغه ی بینیم شره کرد…..

کاش زودتر این شب نفرت انگیز تموم میشد….

نگاهم مات مونده بود به دیوار روبروم و نوری که از پنجره روی صورتم تابیده بود، نشون میداد صبح شده…

هنوز جنین وار تو خودم جمع شده بودم و هیچ حرکتی نمی تونستم به بدنم بدم…

تمام شب رو بیدار بودم..گیج و مات به دیوار جلوم خیره شده بودم و چشمام از خیرگی زیاد میسوخت….

شاید بدترین و سخت ترین شب زندگی من بعد از فوت پدر و مادرم دیشب بود…

سامیار کیف و حالشو کرد و من اینجا جون دادم…

ولی اون نه به من تعهدی داشت و نه مجبور بود طبق خواسته های من رفتار کنه…

اون یه ادم ازاد بود که از روز اول همینطوری زندگی کرده…

حتی همون شبهای اولی که من اومده بودم هم دختر میاورد..این یعنی بودنِ من تو این خونه باعث نمیشه به خودش سختی بده….

چطوری یه دختر میتونه عاشق پسری بشه که هرشب با یه نفرِ جدید تختش رو گرم میکنه…

مگه من دیوونه بودم که دل دادم به همچین پسری..مگه اخلاق و رفتارش رو نمیدیدم…

میدیدم اما دل که این حرفا حالیش نمیشد..خودش می لرزید واسه هرکی که میخواست….

چند دقیقه ای میشد که یه صداهایی از پشت در شنیده بودم اما توجه نکردم…

کاش زودتر میرفتن..امروز برخلافِ همیشه نمی خواستم به هیچوجه سامیار رو ببینم..دلم از دستش بدجور گرفته بود..تحملِ دیدنش سخت بود….

اهی کشیدم و تکونی به بدن خشک شده ام دادم..تمام بدنم درد میکرد…

روی تخت نشستم و کش و قوس ارومی به تنم دادم..بدنم بدجور گرفته بود…

حولمو برداشتم و نگاهی به ساعت انداختم..ساعت ١٠صبح بود..

نمی دونستم سامیار خونه است یا نه..چون معمولا جمعه ها بیرون نمیرفت و خودشو تو خونه مشغول میکرد…

اصلا به من چه هرکار میخواد بکنه دیگه برام مهم نیست..راه افتادم سمت حمامِ تو اتاقم..

فقط خداکنه صبحانه بخوره گرسنه نمونه..

پوزخندی به خودم و فکرام زدم..من میخواستم بی خیالِ سامیار بشم؟..

حتی اون لحظه که میدونستم دیشب تا صبح با یه دختر بوده بازم نگران غذا خوردنش بودم…

چطوری بهش بی اهمیت می بودم..من برای اولین بار تو عمرم همچین حسی داشتم…

سختی های زندگی هم اینقدر ضعیفم کرده بود که جنگیدن رو هم بلد نبودم..نمی تونستم با خودم و احساسم بجنگم و بهش غالب بشم…

اما دیگه نمی خواستم خودمو کوچیک کنم..هرچقدر تا الان جلوی سامیار کوتاه اومده بودم دیگه بس بود….

باید زودتر کارمو تموم میکردم و میرفتم..شاید با دور شدن ازش و ندیدنش راحت تر میشد زندگی کرد…

احساسم، خیلی منو ضعیف کرده بود..به حدی که حتی از هدفمم دور شده بودم…

باید همه چی برمیگشت به روزای اولی که اومده بودم اینجا…

باید احساسم رو فراموش می کردم و به هدفم میرسیدم..اینطوری همه چی درست میشد…

یه دوش سریع گرفتم و اومدم بیرون..باید مثل همیشه به کارام میرسیدم که سامیار به چیزی شک نکنه….

لباس پوشیدم و مرتب از اتاقم رفتم بیرون که همزمان با بستن در اتاقم، در اتاق سامیار باز شد و خودش با بالاتنه برهنه و گرمکن سفید رنگی اومد بیرون…..

دلم هری ریخت و سرخی گونه هام رو از حرارت زیادشون حس کردم…

از خجالت و ناراحتی بدنم داغ شده بود..

فکر نمی کردم خونه باشه و با دیدنش انگار همه ی قول و قرارهایی که با خودم بسته بودم رو فراموش کردم…

سرمو پایین انداختم و صبح بخیر ضعیفی گفتم و مثل همیشه جواب گرفتم…

سامیار همون سامیار بود..این من بودم که جدیدا چون بهش احساس داشتم همه ی کارها و حرفاشو به منظور می گرفتم….

اون هیچ احساسی به من نداشت…

با صداش یه لحظه سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم:
-خواب موندی؟

نگاهم کش اومد روی اون لبخنده کجِ کنج لبش..

محزون نگاهش کردم و با لبخنده تلخی سرمو تکون دادم:
-بله..ببخشید..الان صبحانه رو براتون اماده میکنم..

دستشو لابلای موهاش کشید و گفت:
-صبحانه نمیخواد..یکم دیگه ناهار میخوریم..من میرم دوش بگیرم..

چشمی گفتم و همونطور که سرم پایین بود از کنارش رد شدم که مچ دستم اسیر دستش شد…

بدنم به وضوح لرزید و مطمئن بودم خودشم حس کرد..

حرارت بدنشو از پشت سر که بهم نزدیک شده بود حس کردم و انگار ذهنم پاک شد و هیچی جز سامیار دیگه توش نبود….

این پسر داشت با من چیکار میکرد..

خشک شده بودم و قدرت هیچ حرکتی نداشتم که بازوم اسیر دستش شد و با یه حرکت چرخوندم طرف خودش…

اخم هام تو هم رفت و صورتم با یه حسِ بد مثل انزجار جمع شد..

با ابروهای بالا رفته نگاهشو تو صورتم چرخوند و گفت:
-خوبی تو؟

سرمو تکون دادم و خودمو عقب کشیدم:
-به من دست نزن..

ابروهاش پرید بالا و پوزخنده پررنگی زد..

صورتشو خم کرد طرفم و نفس داغش پخش شد تو صورتم:
-دوست نداری بهت دست بزنم؟

مثل خودش پوزخند زدم و با اعتماد به نفس گفتم:
-معلومه که دوست ندارم..اینقدر تعجب داره؟

-چرا؟..خاطر سرکارعلیه مکدر میشه؟..

-دوست ندارم دستی که تا الان معلوم نیست به تن و بدنه چند نفر خورده، حتی انگشتش به من بخوره….

نمی دونم اون همه جسارت از کجا پیدا کرده بودم اما دیگه نمی خواستم مقابلش کوتاه بیام..

بازومو محکم تر تو دستش فشرد و یکم کشیدم سمت خودش و تو صورتم غرید:
-حواست هست با کی داری حرف میزنی؟..

کف دستامو زدم تخت سینه اش و یکم از خودم فاصله اش دادم..

اینقدر بخاطره شب قبل ازش دلخور و دلگیر بودم که نمی تونستم جلوی زبونمو بگیرم..

حتی اگه به قیمت بیرون کردنم تمام میشد بازم باید حرفمو میزدم…

نفس زنان بهم نگاه کردیم و با صدایی که کمی بالا رفته بود گفتم:
-من حواسم هست اما تو چی؟..حواست به زندگیت هست؟..میدونی داری چیکار میکنی؟..این کارای کثیف اصلا در حد شخصیتِ تو و خانوادت هست؟..داری کیو مجازات میکنی؟..این وسط تنها کسی که ضرر میکنه خودتی، اینو فراموش نکن….

دستاشو زد به کمرش و سرشو بالا گرفت و چشم دوخت بهم..

وقتی اینطوری بهم نگاه میکرد احساس یه دختربچه ی خطاکار رو داشتم که اشتباه کرده و منتظر تنبیه بشه…

نگاهشو تیز و برنده تو صورتم چرخوند و گفت:
-انگار خیلی باهات مدارا کردم که قوانینِ این خونه رو فراموش کردی و یادت رفته چطوری باید حرف بزنی و رفتار کنی…

چونه ام از سخت و محکم بودنه لحنش لرزید و بغض چنگ انداخت بیخ گلوم..

سرمو پایین انداختم و صورت سورن جلوی چشمم نقش بست اما اونم نتونست ساکتم کنه…

دستامو مشت کردم و جسور گفتم:
-نه یادم نرفته..اینم یادم نرفته که تو خودتو پشت یه مشت قوانینِ پوچ و اخم و تخم های همیشگی مخفی کردی که خودتو قوی نشون بدی..کِی می خواهی به خودت بیایی؟..این مدل زندگی اصلا در شان تو هست سامیار سلطانی؟….

با دست هایی که به کمر برهنه اش زده بود و اون ابروهای بالا پریده و فک منقبض شده اش، یه حالت طلبکار و حق به جانب به خودش گرفته بود….

نگاهش اینقدر تیز و خشن تو صورتم خیره شده بود که چشمامو محکم بستم و سرمو پایین انداختم…

یه قدم اومد جلو که باعث شد همونقدر برم عقب و تکیه بدم به دیوار…

پوزخنده ترسناکی کنج لبش نشسته بود و یه لحظه ترسیدم اما پشیمون نبودم…

حداقل یه ذره شاید دلم خنک میشد بخاطره کاره دیشبش….

کف دست راستشو تکیه داد به دیوار کنارِ گوشم و سرشو خم کرد طرفم و با لحن اروم و خش داری گفت:
-خب خوبه..پس یادت نرفته تو این خونه چکاره هستی و حد و حدودت تا کجاست..هوم؟…

از لحن تند و تیزش یه لرزه کوچیک تو بدنم افتادم…

دستامو مشت کردم و سرمو پایین تر بردم جوری که چونه ام به سینه ام چسبید…

سوگل بس کن..به سورن فکر کن..داری با این کارت جونش رو تو خطر میندازی..تمومش کن….

کاش لال میشدم و حرف نمیزدم…

اگه بیرونم کنه چی؟..یا یه بلا ملایی سرم بیاره..

سامیار وقتی عصبانی میشد هرکاری ازش برمیومد..میترسیدم حالا که تنها هم بودیم یه کاری دستم بده….

هنوز یادمه اون اوایل چطوری تو اشپزخونه خفتم کرد و بوسیدم…

وقتی دید جواب نمیدم با اون یکی دستش چونه ام رو محکم گرفت و سرمو کشید بالا..

با اون چشمای قرمزش چشمامو رصد کرد و خش دار گفت:
-هووم؟..چی شد؟..تا حالا که خوب بلبل زبونی میکردی الان زبونتو موش خورد؟..بگو ببینم کِی اینقدر جسارت پیدا کردی که تو زندگی خصوصی من دخالت کنی؟..چطوری به خودت همچین اجازه ای دادی؟…..

فکم از فشار انگشتاش درد گرفته بود و قلبم از حرفای بی رحمانه اش…

راست میگفت..منِ خدمتکار چطوری به خودم اجازه دادم اون حرفارو بزنم؟..چرا پامو از گلیمم درازتر کردم….

با صدای دادش چهارستون بدنم لرزید:
-مگه با تو نیستم؟..

لال شده بودم و جرات حرف زدن نداشتم..اخه چرا اینطوری شد..

من فقط می خواستم دوتا جمله بگم یکم دلمو خنک کنم اما حالا..همه چی زیادی بزرگ شده بود….

دلم برای چندمین بار از حرفاش شکست و نتیجه اش شد اشک هایی که مثل دوتا روده باریک از گوشه ی چشمام شروع و راهه گونه هام رو طی کردن و تو کسری از ثانیه صورتم خیس از اشک شده بود…..

اشکهام داغ بود و صورتمو میسوزوند…

فکم هنوز محکم تو دستش فشرده میشد که با جفت دستای لرزونم چنگ انداختم به مچ دستش…

چشمای خیس و خمارمو میخ کردم تو چشماش و لبمو گزیدم…

دلم از ترس حرکت و حرفِ بعدیش بدجور بالا پایین میشد..

خداجونم حاضرم همینجا ازش کتک بخورم اما فقط بیرونم نکنه..من نه..به سورنم رحم کن خدایا…

غلط کردم هرچی گفتم..دیگه جلوی زبونمو می گیرم..

داشتم دیوونه میشدم و اونم هیچی نمیگفت و کاری نمیکرد..فقط نگاهش مثل یه صیاد تو چشمام میچرخید…

اینقدر ترسیده بودم که بی اختیار با صدایی گرفته و زمزمه وار، با لحنی پر از خواهش و التماس خوندمش:
-سامیار!

از ته دلم صداش کردم تا شاید اینکه میگن دل به دل راه داره راست باشه و خواهش دلمو بخونه و باهام کاری نکنه….

یه ابروش رفت بالا و نگاهش چپ و راست تو چشمام چرخید که باز نالیدم:
-خواهش میکنم..

فشاری به مچ دستش اوردم که نگاهشو از تو چشمام کشید پایین و به لبام خیره شد…

بی اختیار نوک زبونمو روی لبام کشیدم و خیسشون کردم که احساس کردم فاصله اش باهام کمتر شد..

لباش نیمه باز شد و مماس با لبام، لب زد:
-از این لحظه به بعد واسه حتی یه اشتباهه کوچیکت هم تنبیه میشی..دیگه حواست به زبونت و کارات باشه خانوم کوچولو..اوکی؟…

سرمو با تردید تکون دادم که تو یه لحظه فاصله مون به صفر رسید و لباش محکم روی لبام نشست….

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن