آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت۱۴

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

چشمامو بسته بودم و داشتم از حس حضور و نوازشش لذت میبردم که صداش پچ پچ وار بلند شد:
-راستش منم به این موشِ فضول که همش تو کارام دخالت میکنه و تو همه چی سرک میکشه و همچنین اون غذاهای خوشمزش، بدجور عادت کردم..عادت کردم میام خونه ببینمش داره از اینطرف میدوعه اونطرف و مدام خرابکاری میکنه..واسه همین نمیتونم واسش یه تله ی درست حسابی بذارم و گیرش بندازم..به بودنش و ورجه وورجه کردنش تو خونه ام عادت کردم…..

با اینکه قسمت اخر حرفاش به نظرم دوپهلو اومد و یه جورایی انگار میخواست یه چیزی بهم بگه اما بازم حس خوبش اینقدر بیشتر بود که نخوام توجه کنم….

چشم های خمارمو باز کردم و تو چشم هاش خیره شدم…

انگشتاش از روی لبهام دیگه رسیده بود به گونه ام و نمی تونستم ازش بخوام دست برداره…

داشتم تو حس گرمی که با دستاش بهم منتقل می کرد غرق میشدم…

اون یکی دستشم اورد بالا و طرف دیگه ی صورتمو هم گرفت…

با دستاش دو طرف صورتمو قاب گرفته بود و با انگشتاش اروم گونه هامو نوازش میکرد و با چشماش تو چشمام انگار میدوید….

جوری نگاهم میکرد که مسخ شده بودم و قدرت هیچ حرکتی نداشتم…

برعکس انگار دلم می خواست این فاصله زودتر تموم بشه و اون طعم خوشمزه ی لباش رو دوباره بتونم بچشم….

چشماشو بست و نفسش رو محکم تو صورتم بیرون داد..

یه لحظه گیج نگاهش کردم که با دستاش که هنوز دو طرف صورتم بودن کشیدم سمت خودش و لباش رو جلوی لبام نگه داشت…..
نگاهه کوتاهی تو چشمام انداخت و اب دهنشو قورت داد…

می دونستم بخاطره واکنشی که دفعه های قبل نشون دادم تردید داره اما این دفعه دلم بدجور می خواستش….

چون نه برای زهرچشم گرفتن بود و نه تنبیه کردن..

ایندفعه تو یه موقعیتِ از نظر من احساسی بود و این واسم خیلی فرق داشت با دفعه های قبلی….

اما سامیار تو یه حال و هوای دیگه خیره تو چشمام بود و انگار می خواست فکرمو از تو چشمام بخونه….

اب دهنشو قورت داد و دوباره پچ زد:
-با اینکه هردفعه ضدحال میزنی و حال ادمو میگیری اما بازم نمی تونم بی خیالش بشم….

از لحنش لبخند نشست روی لبام و با شیطنت مثل خودش اروم گفتم:
-من کِی ضدحال زدم..

اینقدر بامزه چپ چپ نگاهم کرد که لبخندم پررنگ تر شد…

دستامو اوردم بالا و روی شونه هاش گذاشتم و اروم و نوازش وار انگشتامو حرکت دادم به پشت گردنش…..

دستامو پشت گردنش تو هم قفل کردم و خودمو بهش نزدیک تر کردم….

چشمامو چرخوندم و گوشه ی لبمو گزیدم و با دلبری گفتم:
-اخه من که نمیدونم منظور تو چیه؟..

یه دستشو اروم گذاشت روی پهلوم و با سر انگشتاش نرم و نامحسوس نوازش میکرد…

نفسش رو تو صورتم فوت کرد و گفت:
-منظورِ چی؟..

-اوممم..همین کارات..نزدیک شدنات…

یه ابروش رو انداخت بالا و با لحنی که حس کردم توش شیطنت داره گفت:
-مگه باید منظوری داشته باشم؟..

اخم هام رفت تو هم و با دلخوری نگاهش کردم..

خواستم خودمو بکشم عقب که جفت دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و محکم نگهم داشت و اجازه نداد دور بشم……

دستامو از دور گردنش اوردم پایین و روی شونه هاش گذاشتم..

خواستم هولش بدم عقب که اخم هاشو کشید تو هم و با لحن بامزه ای گفت:
-عه..اروم بگیر بچه..

خنده ام گرفت از لحنش و به زور جلوی خودمو گرفتم و نذاشتم ببینه…

لبامو جمع کردم و گفتم:
-می خوام برم تو اتاقم..بمونم اینجا که تو اذیتم کنی؟…

حتی یه بچه هم میفهمید حرفام از ته دل نیست و درواقع دارم ناز میکنم…

سامیار هم متوجه شده بود و با اون لبخنده کج گوشه ی لبش نگاهم میکرد و با سر انگشتاش کمر و پهلوم رو اروم نوازش میکرد….

صدامون اروم و پچ پچ وار بود و حس و حال خوبی بهم میداد…

سامیار با شیطنتی که ازش بعید بود و اولین بار بود که میدیدم، گفت:
-من اذیت میکنم؟..چطوری؟..

یه دستمو مشت کردم و اروم کوبیدم به شونه اش و با دلبری گفتم:
-عه سامی..

با دستاش فشاری به کمرم اورد و منو به خودش نزدیک تر کرد و سرشو خم کرد روی شونه ام..

هومی گفت و نفسشو فوت کرد تو گردنم..

جای نفسش روی گوش و گردنم اتیش گرفت و چشمام بی اختیار بسته شد و پیراهنشو تو دستم مشت کردم…

زمزمه وار صداش کردم که جواب نداد و حس کردم بهم نزدیک تر شد..اینو از داغی نفساش که بیشتر گردنمو سوزوند حس کردم….

ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود و داشتم از حال می رفتم…

نه می تونستم خودمو عقب بکشم و نه می خواستم…

به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بودم و می خواستم بهش نزدیک تر بشم و گرمای اغوششو حس کنم…

خدایا من چقدر این پسرو می خواستم..

واسه اینکه یک صدم از احساس منو داشته باشه حاضر بودم جونمو هم بدم…

کاش میشد تو یه موقعیت دیگه باهم اشنا شده بودیم…

می دونستم این نزدیک شدناش از روی عشق نیست و احساسم بهش یه طرفه اس اما بازم نمی تونستم مانع بشم….

بعدش هزارتا فکر میومد تو سرم و بی شک اذیت میشدم اما اون لحظه نمی تونستم نخوامش…

دست کشیدن ازش و پس زدنش وقتی اینقدر می خواستمش خیلی سخت بود و از من برنمیومد….

بعدش هراتفاقی میوفتاد، مهم نبود..من اون لحظه رو با سامیار می خواستم…‌

همه ی این فکرارو ریختم دور و تمام تمرکزم رو بردم رو دست های نوازشگر و نفس های داغ سامیار…..

نوک بینیشو چسبونده بود به گودی گردنم و عمیق نفش میکشید..داشت بوی تنمو استشمام میکرد…

چشمای خمارمو بستم و پیراهنشو محکم تر تو مشتم گرفتم و دوباره پچ پچ وار خوندمش:
-سامی…

فشار دستاشو دور کمرم بیشتر کرد و محکم چسبوندم به خودش…

فقط دستای من بود که بینمون سد شده و فاصله انداخته بود…

سامیار سرشو بیشتر خم کرد و همزمان با من که دوباره اسمشو صدا میکردم، لب های تبدار و خیسشو روی گردنم گذاشت……

گردنم اتیش گرفت..انگار یه تیکه اتیش روی گردنم گذاشتن…

بی اختیار از حسی که بهم دست داد، ناله ی ارومی از ته گلوم دراومد…

بلافاصله از خجالت لبمو گزیدم و با چشمای بسته سرمو روی شونه ام کج کردم…

سامیار بی حرف لباشو فقط روی گردنم می فشرد و داشت دیوونه ام می کرد…

مشتامو باز کردم و دستامو دوباره بردم بالا و دور گردنش حلقه کردم و بدون هیچ فاصله ای تو بغلش فرو رفتم و بهش چسبیدم…..

دست های سامیار هم محکم دور کمرم حلقه شد و بوسه ی نرم و ارومی روی گردنم نشوند…

سرشو کشید عقب و یه دستشو فرو کرد تو موهام و سر منو هم یه کوچولو کشید عقب و از بالا تو چشم هام خیره شد…..

نگاهمو با خجالت ازش دزدیدم و خواستم سرمو بندازم پایین اما اجازه نداد…

با همون دستش که تو موهام بود سرمو محکم نگه داشت و خیره تو چشمای خمارم، با تردید و زمزمه وار گفت:
-چیکار میکنی که من اینقدر کشش دارم نسبت بهت…

دلم هری ریخت..یعنی من جذاب بودم واسش؟..وای قند تو دلم اب شد…

با ناز شونه هامو انداختم بالا و لبخنده بزرگی زدم و تو چشماش خیره شدم…

فشار دستشو تو موهام بیشتر کرد و سرشو یکم دیگه خم کرد به طرفم و بدون اینکه صبر کنه لبهاشو محکم و با فشار چسبوند به لبهام…..

چشمام بسته شد و جفت دستام تو موهاش فرو رفت…

همزمان با اولین حرکت لب سامیار روی لب هام نفس تو سینه ام حبس شد….

دستشو لابلای موهام کشید و حرکت لبهاش محکمتر شد و خشن تر شروع به بوسیدنم کرد…..

با اینکه از فشارِ محکم و خشنِ لب و دندونش دردم گرفته بود اما حس خوبش اینقدر بیشتر بود که نخوام عقب نشینی کنم….

موهاشو چنگ زدم و نفس زنان و بی اختیار همراهیش کردم…

همراهی منو که حس کرد، یه لحظه ازم جدا شد و با یه حرکت کشیدم سمت خودش…

با حرکت دستاش مجبورم کرد روی پاش بشینم…

معذب روی زانوش یکم جابجا شدم که دو طرف صورتمو گرفت و دوباره بی وقفه لبهای داغشو روی لبهام گذاشت….

لب هاشو حرکت میداد و پرحرارت میبوسیدم…

یه لحظه چشم هامو باز کردم و دیدم چشم هاشو بسته و با تمام وجود داره لب هامو میبوسه….

گاز ارومی از گوشه ی لبم گرفت که بی اختیار اه کوچیکی کشیدم و دست هام دوباره تو موهاش مشت شد…..

هیچکدوم از کارام دست خودم نبود..اینقدر هیجان داشتم که نمی فهمیدم چکار داریم میکنیم…

لبها و سرهامون میچرخید و هی زاویه بوسه رو عوض می کرد و از همه طرف می بوسیدم….

یه دستشو برد تو موهام و لای موهام میکشید و اون یکی دستشو از لبه ی تیشرتم اروم برد تو و کمر و پهلوم رو نوازش وار دست میکشید….

نوازشم میکرد و هرچند لحظه یه بار فشاری به کمر و موهام وارد میکرد و نزدیک ترم میکرد به خودش…

کم کم فشار بوسمون کم و کمتر شد و با یه بوسه ی کوچیک روی لبهام، بدون اینکه ازم جدا بشه لباشو روی صورتم حرکت داد و به طرف گوش و گردنم رفت….

لب خیسمو گزیدم و چشمامو محکم بهم فشردم…

لاله ی گوشمو به دهن گرفت و با اولین بوسه و مکی که زد بی اختیار اهی کشیدم و بلافاصله دوباره لبمو گزیدم و صدامو خفه کردم….

سامیار نفسشو تو گوشم فوت کرد و با “جونم”ی که گفت خشکم زد…

نه بابا؟..از این حرفا هم بلد بود؟…

یه لحظه از فکرم خنده ام گرفت..مگه اون ادم نبود…

با حرکتی که سامیار به بدنم داد از فکر بیرون اومدم و حواسم جمع شد…

هولم داد رو کاناپه و تا بخوام چیزی بگم، خم شد روم و اینقدر سریع شروع به بوسیدنم کرد که فرصت نداد و بدنم دوباره داغ شد….

مطمئن بودم سامیار از این فاصله صدای ضربان بلنده قلبمو شنیده چون یه لحظه ازم جدا شد و با لبخنده مخصوص خودش تو چشمام نگاه کرد و چهارانگشت دست راستشو روی قلبم کشید که باعث شد ضربانش بیشتر اوج بگیره….

اینقدر این کارش برام شیرین بود که لبخند زدم و دستمو لابلای موهاش کشیدم…

عکس العملم رو که دید خم شد روی قلبمو بوسید و دوباره اومد بالا…

از چونه ام شروع به زدن بوسه های ریز و پشت سر هم کرد و به طرف گردنم رفت…

همزمان دستشو روی شکمم کشید و لبه ی تیشرتمو گرفت و یکم که کشید بالا هوشیار شدم….

سریع دستشو چنگ زدم و همینطور که خودمو بالا میکشیدم لرزون و ترسیده صداش کردم:
-سامیار…

دستشو همونجا نگه داشت و سرشو اورد بالا..پیشونیشو به پیشونیم تکیه داد و خیره شد تو چشمام….

چشمای قرمزه شده اش رو تو چشمام چرخوند و سوالی هومی گفت…

اب دهنمو قورت دادم و نفس زنان گفتم:
-بهتره جلوتر نریم عزیزم…

گیج اخماشو کشید تو هم و سرشو تکون داد:
-چی؟

با چشمام اشاره ای به خودم و خودش کردم و با خجالت گفتم:
-بیشتر از این..چیز…

سریع منظورمو گرفت و خودشو از روم کشید کنار و کنارم روی کاناپه خودشو جا داد که باعث شد من بچرخم به پهلو تا جاش بشه….

یه دستشو برد زیر سرم و یه دستش رو هم انداخت روم و من تو بغلش با اون هیکل گنده اش گم شدم…

پیشونیمو بوسید و اروم گفت:
-بیشتر از اونم جلو نمی رفتم..می دونستم دوست نداری…

لبخند نشست روی لبام و اینقدر از اینکه خوب منو شناخته بود ذوق کردم که از روی پیراهن سینه اش رو که جلوم بود بوسیدم و نجوا کردم:
-مرسی…

حلقه ی دستاش رو محکمتر کرد و دیگه چیزی نگفت…

یکم که گذشت دستمو روی بازوش کشیدم و گفتم:
-من برم اتاقم..تو هم برو تو تختت راحت بخواب…

دستاش رو دورم محکمتر کرد و با بداخلاقی و خوابالودگی گفت:
-چه فرقی داره..همینجا بخواب دیگه…
-اخه…

-خوابم پرید بابا..چرا اینقدر نق میزنی..بگیر بخواب دیگه…

خنده ی ارومی کردم و دیگه چیزی نگفتم…

هنوز لحظه هایی که گذرونده بودیم رو هضم نکرده بودم..

واقعا این سامیار بود که اینقدر به من نزدیک شده بود؟..باورش خیلی برام سخت بود….

اما این چیزی بود که هرگز نمی تونستم ازش بگذرم..من عاشق این مرد بودم و تمام وجودم می سوخت واسه یه لحظه نزدیکی بهش…..

چشمامو بستم و خودمو تو بغلش جمع کردم..بینیمو چسبوندم به پیراهنش تا بوی تنش رو مستقیم نفس بکشم….

اینقدر فکر کردم و فکر کردم که نفهمیدم کی همونطور مچاله شده تو بغل سامیار به خواب عمیق و ارومی فرو رفتم…….

با شنیدن صدای سامیار که با کلافگی صدام میکرد، با سرعت بیشتری مشغول پوشیدن لباسام شدم و بلند گفتم:
-اومدم..اومدم..

شالمو روی سرم انداختم و جلوی ایینه ایستادم…

جلوی موهام رو فرق کج تو صورتم ریخته بودم و اون رژگونه زرشکی و رژلب تقریبا همرنگش پوست سفیدمو روشن تر از همیشه نشون میداد….

نفس عمیقی کشیدم و یه قدم رفتم عقب و به لباس هام نگاهی انداختم…

شلوار جین تنگ و مشکی رنگ..مانتوی جلو باز و بلند تا وسطای ساق پام و به رنگ سفید…

یه پیراهن مشکی ساده که تا وسطای رون پام میرسید هم زیر مانتو پوشیده بودم..

به همراه شال مشکی و کفش های پاشنه ١٠سانتی همرنگش….

این لباس هام تنها ستی بود که تا حالا نپوشیده بودم و یه جورایی مجلسی به حساب میومدن…

باید به سامیار می گفتم و هرچه زودتر می رفتیم لباس ها و وسایلم رو از خونه ی عمه ام میاوردیم..خیلی بهشون احتیاج داشتم….

کیفمو روی شونه ام انداختم و کفش هامو به دستم گرفتم و از اتاقم رفتم بیرون…

با سامیار داشتیم واسه شام می رفتیم بیرون…

صبح وقتی که می رفت سرکار بهم گفت واسه شب چیزی درست نکنم که دوتایی بریم بیرون شام بخوریم….

اینقدر ذوق کردم که نزدیک بود بپرم بغلش و محکم ماچش کنم…

خیلی خوشحال شدم از این پیشنهادش..

وقتی فقط تو خونه بودیم و رابطمون همینطور مجهول مونده بود، حس یه دوس دختر مخفی و تو خونه ای رو داشتم….

کسی که طرف نمیخواد باهاش تو مکانهای عمومی دیده بشه و فقط تو خونه میخوادش…

شاید اشتباه بود اما حسی بود که اذیتم میکرد…

برای همین با این کار سامیار خیلی بیش از اندازه خوشحال شده بودم و ذوق داشتم….

اینکه شونه به شونه ی سامیار راه برم واسم خیلی شیرین بود…

از عشق زیاد داشتم دیوونه می شدم..من و چه به این حرف ها و کارها…

از طرفی هم باید تا می تونستم به سامیار نزدیک می شدم..هرچی رابطمون نزدیک تر میشد، دست من بازتر بود برای فهمیدنِ همه چی….

به سامیار که رسیدم بی خیال این فکرها شدم و لبخندی روی لبهام نشوندم و گفتم:
-بریم..من اماده ام..

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
-دو ساعته منو اینجا کاشتی..معلومه چیکار میکنی…

لبخندمو پررنگ تر کردم و همینطور که راه میوفتادم سمت در گفتم:
-وا کدوم دو ساعت..خیلی هم سریع اماده شدم..میدونی چقدر عجله کردم؟…

اینقدر از پرویی من تعجب کرد که جواب نداد و فقط با اخم و چپ چپ نگاهم کرد…

خنده ی ارومی کردم و کفش هامو پوشیدم..سامیار در خونه رو قفل کرد و با دستش به اسانسور اشاره کرد و دوتایی سوار شدیم….

بی حرف رفتیم پارکینگ و سوار ماشینش شدیم…

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن