آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت۱۶

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

نگاهشو یه دور از بالا تا پایین روی حالت نشستنم چرخوند و خیلی محو گوشه ی لبش بالا رفت…

انگار از اینکه اینجوری خودم رو به مظلومیت زده بودم خنده اش گرفته بود…

روی مبل روبروم نشست و خم شد جلو و دست های تو هم قفل شده اش رو روی زانوهاش گذاشت…

از نگاهه خیره و منتظرش ترسیدم و سرمو انداختم پایین…

سرفه ی مصلحتی کرد و خیلی جدی گفت:
-خب..می شنوم..

نیم نگاهی بهش انداختم و با صدای ارومی، من من کنان گفتم:
-چ..چی رو؟

پوفی کشید و با انگشت اشاره و شصت دست راستش چشم هاش رو محکم فشرد و بعد دستی به صورتش کشید….

با جدیت نگاهم کرد و گفت:
-چرا من نمی دونستم تو یه برادر داری؟..

اب دهنمو قورت دادم:
-فکر نمی کردم برات مهم باشه..حرفشم پیش نیومد که بگم..

اخم هاشو کشید تو هم و با چشم های ریز شده گفت:
-مگه بقیه چیزا حرفش پیش اومد که تعریف کردی؟..اصلا لزومی برای پنهان کاری نبود..

سرمو انداختم پایین و با انگشتای دستم بازی می کردم:
-اخه..من کاری به اون ندارم..از وقتی منو ول کرد و رفت دیگه حتی اسمشم نیاوردم…

مجبور به چه کارایی شده بودم..خدا از شاهین خان نگذره..

-چرا رفت؟..

شونه ای بالا انداختم:
-نمیدونم..یه روز رفت بیرون و دیگه برنگشت..هرچی دنبالش گشتم پیداش نکردم…

-دیگه ندیدیش؟

-نه..فقط یه روز زنگ زد و خبر داد که حالش خوبه ولی دنبالش نگردم و رفته دنبال زندگیه خودش…

تو دلم از خدا بخاطره دروغایی که مجبور بودم بگم طلب بخشش می کردم اما چاره ای نداشتم…

مجبور بودم هردو طرف رو راضی نگه دارم..

سامیار متفکرانه سری تکون داد و گفت:
-اسم داداشت چیه؟

لبهامو بهم فشردم و با مکث کوچیکی گفتم:
-سورن!

دوباره سر تکون داد و بلند شد:
-خیلی خب..پاشو برو بخواب دیر وقته..

بلند شدم و یه شب بخیر اروم گفتم..داشتم می رفتم سمت اتاقم که صدام کرد…

اروم برگشتم طرفش که گفت:
-حواست باشه این پسرعمه اشغالتو جایی دیدی، ازش فاصله میگیری و سریع زنگ میزنی به من..نبینم باهاش دهن به دهن بشی یا اصلا به حرفاش گوش بدی..هرجا دیدیش راهتو کج میکنی…

-باشه..نگران نباش..
-خیالم راحت باشه؟..مراقب خودت هستی؟…

سرمو تکون دادم و لبخنده محوی از نگرانی تو صداش زدم…

چه حس خوبی داشت کسی اینجوری نگرانت باشه..

خیالش که راحت شد بازم تو جلد همون سامیار همیشگیش قرار گرفت…

با سر و چشم و ابرو به در اتاقم اشاره کرد یعنی برو بخواب دیگه…

خنده ام گرفت..نه نگرانیش معلوم بود، نه بی خیالیش…

چپ چپ نگاهش کردم اما ندید چون چرخیده بود و پشتش رو به من کرده بود….

دوباره شب بخیری اروم گفتم و رفتم تو اتاقم…

لباسمو عوض کردم و خودمو انداختم رو تخت..اینقدر فکر خیال کردم که نفهمیدم کی خوابم برد…..

از تو اشپزخونه نگاهش کردم که لپ تاب و یه سری پرونده و کاغذ جلوش روی میز پخش کرده بود و مشغول کارش بود….

یه کم میوه تو بشقاب گذاشتم و دوباره مستاصل برگشتم نگاهی به سامیار انداختم…

تو دلم نالیدم:
-خدا لعنتت کنه شاهینِ کفتار..این دیگه از کجات دراومد..چطوری برم به این مرد بگم بیا منو بگیر…

دستی به صورتم کشیدم و یه لیوان اب خوردم تا خشکی گلوم بهتر بشه..

کمی که به خودم مسلط شدم بشقاب میوه رو برداشتم و رفتم پیش سامیاری که سخت مشغول کارش بود….

روی مبل کناریش نشستم و بشقاب رو گذاشتم روی پام و شروع به پوست گرفتن و فکر کردن شدم…

هیچی به ذهنم نمیومد..هیچی..

پوفی کشیدم که همزمان صدای پرت شدن خودکار روی میز از طرف سامیار بلند شد..

با تعجب سرمو بلند کردم که دیدم با اخم و عصبی داره نگاهم میکنه…

اب دهنمو قورت دادم که شاکی گفت:
-چیه نشستی اینجا هی اوف و پوف میکنی..حرفتو بزن و برو..می خوام به کارم برسم…

طبق معمول که توقع نداشتم اینطوری باهام حرف بزنه، سریع لب ورچیدم و سامیار هم فورا انگشت اشارشو گرفت طرفم و با صدای بلندی که از جا پروندم گفت:
-اصلا..گریه کنی دیگه حق حرف زدن نداری و میری تو اتاقت..بدون بغض و اشک حرفتو بزن..فقط سریع که کار دارم….

منم یکمی اخمامو کشیدم تو هم و سعی کردم صدام به محکمی خودش باشه حتی شده به ظاهر:
-با این اخلاق و لحنِ تو، حرفی هم داشتم یادم رفت…

شونه ای بالا انداخت و خونسرد و بی خیال گفت:
– پس پاشو برو بزار منم کارمو بکنم..یادت اومد بیا بگو….

با حرص نگاهش کردم که خودکارشو برداشت و بدون توجه به من دوباره مشغول داشت…

گندت بزنن چرا میگی یادم رفت..خوب شد حالا گفت برو تو اتاقت..

یه نگاهی اول به میوه های پوست گرفته شده ی تو بشقاب انداختم و بعد به سامیار…

به خودم دلداری دادم که بابا طرف سامیاره چه توقعی ازش داری..یادت رفته اخلاقش چطوره..بزن به بی خیالی و کار خودتو بکن….

اروم و با مهربونی صداش کردم:
-سامیار جان…

حرکت خودکارش متوقف شد و بعد با ابروهای بالا داده سرشو چرخوند طرفم و با کمی تعجب نگاهم کرد….

بشقاب رو گذاشتم روی میزش و با همون لحن گفتم:
-میوه هم بخور..یه چایی دیگه برات بیارم؟

لبخند کجی زد و به بشقاب روی میزش نگاهی کرد..

سرشو کج کرد و تو چشمام خیره شد و همینطور داغ و پرحرارت نگاهم میکرد…

اب دهنمو دوباره قورت دادم و غرق نگاهِ خوشگلش شدم که ته خودکارشو به طرفم نشونه گرفت و با همون لبخند کجش اروم گف:
-حتی خر کردنم بلد نیستی سوگل..من با تو چکار کنم…

چند لحظه طول کشید تا از گیجی دربیارم و متوجه حرفش بشم…..

اینقدر حرصم گرفت که زبونم قفل شده بود و نمی تونستم حرف بزنم…

چشمامو محکم بستم و دندونامو روی هم فشردم که صدای قهقهه ی سامیار بلند شد…

از لای دندونای قفل شده ام غریدم:
-خودتو مسخره کن…
جواب که نداد، چشمهامو یکم باز کردم و دیدم با لبها و چشمهایی پر از خنده خیره خیره نگاهم میکنه…

اینقدر حرصم گرفته بود که از جا پریدم تا برم چند تا مشت بزنمش و دلم یکم خنک بشه…

اما تا خواستم هجوم ببرم طرفش، خنده اش رو جمع کرد و اخمهاشو کشید تو هم و گفت:
-اِاِ کجا..خندیدم پررو نشو…

لبهامو جمع کردم و با حرص گفتم:
-خیلی بدی..

خودمو پرت کردم روی مبل و ‌چشم ازش گرفتم و با اخم به در و دیوار خیره شدم و اصلا نگاهمو طرف سامیار نمی بردم….

نمی دونم چقدر گذشته بود که صدام کرد و نگاهمو مثل اهن ربا کشید سمت خودش….

چقدر حس بدی بود اینکه در مقابلش اینقدر ضعیف بودم…

یه دستشو به طرفم دراز کرد و گفت:
-پاشو بیا اینجا ببینم چکار داشتی…

با اخم نگاهش کردم که دستشو تکون داد و با بدجنسی گفت:
-زود باش..بدو تا پشیمون نشدم…

پشت چشمی نازک کردم و دوباره سرمو چرخوندم و به یه طرف دیگه نگاه کردم…

وقتی دید نمیرم پیشش با بی خیالی گفت:
-باشه حالا که نمیایی منم به کارام….

همچین برگشتم سمتش که حرفشو خورد و خنده اش گرفت..

همونطور که دستش هنوز به طرفم دراز بود، ابروهاش رو انداخت بالا و انگشتاش رو باز و بسته کرد یعنی بیا…..

قبل از اینکه پشیمون بشه از جا پریدم و رفتم طرفش…

اروم خندید و کنارش که نشستم دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و با ملایمت گفت:
-خب خانوم کوچولو..بگو ببینم چی می خواهی بگی که هی میخوریش….

سرم رو پایین انداختم و مشغول بازی با انگشتای دستم شدم و اروم گفتم:
-می خواستم درمورده خودمون حرف بزنم…

-خودمون؟

لبمو گزیدم و بی توجه به صدای متعجبش لب زدم:
-اره خودمون..راستش من تا حالا رابطه ای نداشتم..یعنی تا حالا با هیچ پسری دوست نبودم..نه موقعیتشو داشتم و نه خوشم میومد از دوستی با پسر….

سرمو بلند کردم و نگاهش کردم که خیره و سنگین و با حالت خاصی نگاهم میکرد…

لبخند لرزونی زدم که نفس عمیقی کشید و نگاهشو از روم برداشت تا راحت تر حرفمو بزنم…

دستهامو محکم تو هم پیچیدم و ارومتر ادامه دادم:
-نمی دونم چه اسمی روی رابطه ی خودمون بزارم..گیجم نمی دونم ‌چیکار باید بکنم…

دستی به صورتم کشیدم و کامل چرخیدم به طرفش تا عکس العملش رو ببینم…

نگاهش رو که دیدم ته دلم خالی شد…

خواستم بگم بی خیال حرفام شو من تورو همنطوری هم که دارم برام بسه اما به سرعت حرفایی که با شاهین خان زده بودیم یادم اومد….

“-چی میگی شاهین خان..بهت که گفته بودم با اینکه تو این خونه ازادم اما اجازه خیلی کارهارو هم ندارم..یادت نیست اون دفعه که رفتم شرکتش چطوری یکی رو پاسبونم کرده بود و هرجا میرفتم دنبالم میومد…..

-پس یه فکری کن..یه راهی پیدا کن که بتونی این سد رو بشکنی و وارد حریمش بشی تا به همه چی دسترسی داشته باشی….

-چیکار کنم..خودتون بگین من انجام میدم…

-من کاری ندارم چکار میکنی..فقط میتونم اسم یه محرک رو برات ببرم تا مغزت خوب کار کنه..داداشت سورن..به این فکر کن حتما یه چیزی به ذهنت میاد و راهش رو پیدا میکنی….”

از فکر اومدم بیرون و بغضمو قورت دادم..

کاش یه روزی برسه که این مرد رو با دست های خودم بکشم و دلمو خنک کنم…

سامیار تکونی خورد و حواسم جمع شد..موشکافانه نگاهم کرد و گفت:
-متوجه منظورت نشدم..

-خب من نمی دونم چیکار باید بکنم..رابطمون هرروز داره نزدیک تر و صمیمی تر میشه..خب این درست نیست که بدون اینکه حتی حرفی بینمون زده بشه اینقدر بهم نزدیک شدیم..من راستش یکم می ترسم..اگه بقیه و حتی مادرت و داداشت اینا بفهمن بین ما هیچی نیست و اینقدر راحت اینجا داریم زندگی میکنیم، چه فکری درمورده من میکنن؟…..

یه ابروش رو انداخت بالا و اروم سری تکون داد و گفت:
-حرف مردم برای من مهم نیست…

زبونمو روی لبهای خشک شده ام کشیدم:
-اما من یه دخترم و بین همین مردم زندگی میکنم..حرفشون خیلی روی زندگی و اینده ام تاثیر میذاره…

اخم هاشو دوباره کشیده بود تو هم:
-خب..اخر حرفات؟..میگی چیکار کنیم..مجبوریم تا زندگی تو یکم روبراه میشه تحمل کنیم…

دلم ریخت..منظورش چی بود…

یعنی زندگی من که روبراه بشه باید از اینجا می رفتم؟..یعنی هیچ حسی نسبت به من نداشت؟..

پس چرا با این کارهاش منو اینقدر به خودش وابسته می کرد…

اب دهنم رو با ترس قورت دادم و چند لحظه چشم هام رو بستم و تمرکز کردم…

الان باید یه موضوع دیگه رو حل می کردم..این موضوع خودش یه بحثِ جدا بود…

نفس عمیقی کشیدم و همزمان با باز کردن چشم هام، چرخیدم طرفش و به حرف اومدم:
-پس من دیگه کم کم باید از اینجا برم..نمی خوام پشت هیچ کدوممون حرفی باشه…

اخم هاشو غلیظ کشید تو هم و با لحن سنگین و محکمی گفت:
-مثلا کجا بری؟

شونه هامو انداختم بالا:
-بالاخره یه جایی پیدا میشه..شاید رفتم سراغ عمه ام واسه پول و تونستم یه جای کوچیک اجاره کنم و….

صورتش اینقدر سخت و محکم شد که یه لحظه ترسیدم و حرفمو خوردم…

بازوم رو محکم تو دستش مشت کرد و کشیدم سمت خودش و صورتش رو اورد جلوی صورتم…

نفس های داغش تو صورتم می خورد و پوستمو می سوزوند:
-از اینجا بخاطره حرف مردم بری تو خونه ای که ازارت میدن و با ترس و لرز زندگی کنی؟..تو فکر هم میکنی؟..عقل تو سرت هست سوگل؟..اول حرفاتو یه مرور کن بعد از دهنت بریز بیرون….

دستمو روی دستش که بازوم رو گرفته بود گذاشتم و سعی کردم از دور دستم بازش کنم اما نمی تونستم….

صورتمو یکم کشیدم عقب و گفتم:
-اذیت شدنم بهتر از اینه که به دید بد بهم نگاه کنن..پشت سرم بگن دختره با یه پسر نامحرم ماهها تو یه خونه زندگی میکرد..نمی خوام یه روزی این حرفهارو بشنوم سامیار….

وقتی دیدم همچنان ساکت و عصبی داره نگاهم میکنه، اب دهنم رو قورت دادم و زمزمه وار گفتم:
-تو هم بخواهی در اینده تشکیل زندگی بدی و ازدواج کنی، این واست دردسر میشه بخدا…

لبش رو جوید و زیر لب غرید:
-خفه شو لطفا…

بالاخره بازوم رو ول کرد و تکیه داد به مبل و دست هاش رو روی سینه جمع کرد…

پوزخندی زد و گفت:
-خب الان حرف حسابت چیه؟..میگی چکار کنیم؟..چون ممکنه مردم در اینده پشت سرمون حرف بزنن بریم ازدواج کنیم؟….

از پوزخندش و لحنی که پر تمسخر بود ناراحت شدم و اخم هامو کشیدم تو هم:
-من همچین حرفی زدم سامیار؟..مگه ازدواج بچه بازیه که بخاطرِ این چیزا بخواد انجام بشه..چرا حرفارو می پیچونی و هر معنی که خودت میخواهی از توشون درمیاری….

یه ابروش رو انداخت بالا و از گوشه ی چشم نگاهم کرد:
-تنها چیزی که باعث میشه مردم پشت سر یه دختر و پسر که تو یه خونه تنها زندگی میکنن، حرف نزنن همینه که من گفتم..تو هم که مثل من مخالفی پس راهی جز پذیرفتن شرایط نداریم…..

حرفش که تموم شد با یه جست از روی مبل بلند شد و پشتش رو که بهم کرد صداش زدم…

ایستاد ولی برنگشت طرفم..لبمو گزیدم و دست هامو تو هم قفل کردم:
-سامیار ببین..همون مامانت که وقتی منو نامزدت معرفی کردی اونقدر خوشحال شد و بهم محبت می کرد، اگه یه درصد شک کنه که من چطوری دارم اینجا زندگی می کنم بخدا دیگه حتی تو صورتمم نگاه نمیکنه….

از جا بلند شدم و چند قدم سمتش برداشتم و پشتش تو فاصله کمی ایستادم و ارومتر گفتم:
– یا داداشتو بگو..همینجوری هم همش دنبال بهونه می گرده و اگه اینو بفهمه دیگه هیچی…..

دستاشو زد به کمرش و پوفی کشید..چرخید طرفم و با بی حوصلگی گفت:
-الان نمی فهمم چی می خواهی بگی..من هیچ نظری در این مورد ندارم..تورو هم نمیذارم از اینجا بری..نه تا وقتی که شرایطت درست نشده..پس دیگه تمومش کن….

دوباره می خواست بره سمت اتاقش اما من بازم صداش کردم…

کم کم داشت عصبی میشد و این کاملا از صورتش معلوم بود ولی منم باید حرفمو می زدنم….

سرشو به معنیه چیه تکون داد و من با نگرانی نگاهش کردم..

می دونستم ازش چی میخوام اما نمی تونستم عکس العملش رو پیش بینی کنم…

زبونمو رو لبهای خشکیده ام کشیدم و من من کنان گفتم:
-خب راستش نمی دونم چه جوری بگم..یعنی می دونم خواسته ی زیادیه اما مجبورم بگم چون از مردم و حرفاشون می ترسم..تو بعد بابام تنها مردی بودی که ازم حمایت کردی و از دست اون گرگها نجاتم دادی….

نفس عمیقی کشیدم و نگاهمو از چشم های ریز شده و نافذش دزدیدم…

هیچی نمی گفت و من هرلحظه ترسم بیشتر میشد..

کمی مکث کردم و دوباره ادامه دادم:
-همین که لطف کردی و گذاشتی تو امنیت و اسایش تو خونه ات زندگی کنم برام خیلی با ارزشه و شاید هیچوقت نتونم جبرانش کنم..این خونه از خونه ی کسایی که مثلا همخون بودن هم برای من امن تر بود…..

بهش نزدیک تر شدم و سرمو بلند کردم و خیره تو چشماش لب زدم:
-می خوام اگه یه وقتی پشت سر تو یا من حرفی زدن، چیزی داشته باشیم که باهاش دهنشونو ببندیم….

سرشو به نشونه ی درک کردنِ حرفهام تکون داد و گفت:
-حالا برو سر اصل مطلب..حرف اخرو بگو مقدمه چینی بسه…

اب دهنمو قورت دادم و چشمهامو محکم باز و بسته کردم و ارومتر از همیشه لب زدم:
-بازم میگم چون ازم حمایت کردی و نذاشتی تو خیابون بمونم و تو خونه ات با خیال راحت سر رو بالش بزارم، به خودم اجازه میدم این درخواست رو ازت بکنم…..

چشمهامو ازش دزدیدم و تند تند گفتم:

-خب..میگم اگه..اگه میشه یه محرمیت بینمون خونده بشه که، هم تا وقتی من اینجا هستم جفتمون راحت باشیم..هم اینکه خیالمون راحت باشه خطایی نکردیم و کسی جرات نمی کنه درموردمون حرفی بهمون بزنه…...

 

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن