آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت۱۷

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

با صدای سامیار که صدام می کرد از فکر اومدم بیرون…

زبونمو روی لبهام کشیدم و گوشیم رو چپوندم تو جیب شلوارم و از اتاق رفتم بیرون…

هم دلم واسه سامیار تنگ شده بود هم خجالت می کشیدم تو صورتش نگاه کنم…

وقتی دو روز پیش علنا بهش گفتم باید بینمون محرمیت خونده بشه و اون بعد از یکم خیره نگاه کردن، بدون هیچ حرفی گذاشت رفت تو اتاقش، دیگه درموردش حرف نزدیم….

ولی مطمئن بودم درموردش فکر میکنه و تصمیمی که به نفع جفتمون باشه رو میگیره…

از طرفی هم خودم چندان به این محرمیت راضی نبودم..فقط واسه اینکه بتونم راحت تر باشم طبق دستوره شاهین خان پیشنهادش رو دادم…..

شاید اینجوری دسترسی بیشتری تو زندگیش بهم میداد، هرچند من شک داشتم…

اگر این محرمیت رو قبول میکرد فقط بخاطره همون دلایل مسخره ای بود که خودم گفتم و در این صورت چرا باید مثل یه شوهر همه چیز رو تو زندگیش باهام قسمت کنه….

اما کی می تونست این چیز هارو به شاهین خان حالی کنه..هرچی هم بهش می گفتم قبول نمی کرد…

واقعا نمی دونستم چی تو سرش میگذره..انگار واسه خودش یه برنامه داشت و طبق اون داشت پیش میرفت…

منم که نقش اصلی داستانش بودم بدون اینکه از اخر داستان خبر داشته باشم…

سامیار روی کاناپه نشسته بود و یه لیوان تپل و کوتاه که مایع زرد رنگی داخلش بود رو هم تو دستش می چرخوند….

اولین بار بود می دیدم مشروب می خوره..خیلی وقتها حس می کردم که خورده اما تا حالا ندیده بودم….

نگاهمو از لیوان تو دستش گرفتم و به چشمهای خمارش خیره شدم:
-باهام کار داشتی؟…

سرش رو تکون داد و اشاره کرد بشینم..

روبروش نشستم که محتوای لیوانش رو یه نفس سر کشید و اخم هاش از طعمش کمی تو هم کشیده بود….

لیوان رو گذاشت روی میز و دست هاش رو تو هم قفل کرد…

چشم هاش خمار و صورتش یکم سرخ شده بود و موهاش اشفته تو پیشونیش ریخته بود….

اینقدر جذاب شده بود که لبخند زدم و تو دلم کلی قربون صدقه اش رفتم..رفتار معقولش حتی تو مستی اجازه نمیداد ازش بترسی…

سامیار بدون اینکه نگاهم کنه، با نوک زبونش لبهاش رو خیس کرد و مردد گفت:
-درمورده اون موضوعی که گفتی فکر کردم…

لبمو گزیدم و با استرس نگاهش کردم..یعنی چه تصمیمی گرفته بود؟…

خودمو کشیدم سر مبل و با نگرانی گفتم:
-خب..نتیجه چی شد؟

شونه ای بالا انداخت و تکیه داد به مبل:
-خودت میدونی من این چیزا برام مهم نیست..نه حرف مردم و نه محرم نامحرمی..اما یه طرف قضیه تو هستی…

انگشتهاش رو دور لبش کشید و با مکث کوتاهی ادامه داد:
-‌تو برات مهمه این چیزا..پس یه کاری میکنیم..شرایط همینطور که الان هست میمونه..یعنی هیچی تغییر نمیکنه..قوانین این خونه مثل قبل رعایت میشه..تو زندگی خصوصی هم دخالت نمیکنیم..هرجور که تا الان بوده بازم همون میمونه…..

سرمو تکون دادم و چشم هامو باز و بسته کردم:
-خیلی هم خوبه..منم موافقم..اینجوری هرکدوم زندگی خودشو داره و ‌بخاطره یه محرمیت مجبور نیست محدود بشه…..

انگشت اشاره دست راستشو گرفت طرفم:
-اما بازم باید قول بدی…

ابروهامو انداختم بالا و با تعجب گفتم:
-چه قولی؟

نیشخندی زد و با بدجنسی گفت:
-میدونی که دخترا همینطوری هم احساس مالکیت پیدا میکنن چه برسه محرمیت هم خونده بشه..فردا نیایی بگی چرا با این رفتی بیرون، این کی بود همراهت، این کیه با خودت اوردی خونه و اوووه خیلی چیزای دیگه…

از روی مبل بلند شد و دست هاشو تو جیب گرمکن مشکیش فرو کرد و ادامه داد:
-این همیشه یادت باشه که این محرمیت بخاطره تو داره انجام میشه..که دراینده مشکلی برات پیش نیاد..چیزی بیشتر از نیست..حله؟..

سرمو تکون دادم که اخم هاشو کشید تو هم و محکم گفت:
-نشنیدم صداتو…

لبهامو با حرص روی هم فشردم..بغض تو گلوم چنگ انداخته بود…

یعنی می خواست بازم مثل قبل زندگی کنه؟..بازم جلوی من دختر بیاره خونه؟…

با حرص اخم هامو کشیدم تو هم و گفتم:
-قول میدم تو هیچ کاری دخالت نکنم…

سرش رو تکون داد و منم لبهامو جمع کردم و برای تلافی خیلی جدی گفتم:
-این قوانین واسه تو هم هست دیگه..یعنی همینطور که من رعایت میکنم تو هم باید رعایت کنی و تو کارای من دخالت نکنی…

اخم هاشو وحشتناک کشید تو هم و چشم غره ای بهم رفت و راه افتاد سمت اتاقش:
-دیگه چی..ولت کنم هرکار خواستی بکنی؟..به این چیزا کار نداشته باش..اماده باش یه روز که گفتم میریم تمومش میکنیم…

مات و مبهوت نگاهش کردم..قوانینش فقط واسه من بود؟..

تا دهنمو باز کردم اعتراض کنم رفت تو اتاقش و درو محکم کوبید…

همینطور که کت اسپرت مشکی رنگش رو جلوی اینه مرتب می کرد، نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
-فوت نامه ی باباتو برداشتی؟

کیفمو بالا گرفتم و گفتم:
-اینجاست..

-شناسنامه چی؟
-اونم برداشتم نگران نباش…

سرشو تکون داد و دستی تو موهاش کشید و چند لحظه خیره خیره نگاهم کرد…

لباس هامو جدید خریده بودم..مانتوی سرمه ای جلو باز و بلند..شلوار جین همرنگش که تا بالای قوزک پام بود…

به همراه شال و کیف و کفش سفید رنگ..پیراهن کوتاه زیر مانتوم هم سفید بود….

نگاهشو یه دور از بالا تا پایین چرخوند که با لبخند گفتم:
-خوب شدم؟

لبخنده کجی زد و از اونجایی که انگار امروز خوش اخلاق بود و تیکه نمی انداخت، لبخنده کجی زد و گفت:
-تو هرچی بپوشی خوب میشی…

ابروهام رفت بالا و شوکه شدم..الان از من تعریف کرد؟..

تا خواستم ذوق مرگ بشم، ضد حالش رو زد:
-نمیخواد حالا زیاد جدی بگیری ذوق کنی..بدو که دیر شد..

با حرص نگاهش کردم و پشت چشمی واسش نازک کردم و جوابش رو ندادم…

راه افتادیم سمت بیرون و گوشیم رو از کیفم دراوردم و گفتم:
-یه زنگ به دوستم بزنم ببینم کجاست…

وارد اسانسور شدیم و دکمه پارکینگ رو زد و گفت:
-لازم نبود اینقدر شلوغش کنی..خودمون دوتا می رفتیم و تمومش می کردیم…

گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و گفتم:
-عسل مثل خواهرمه..اگه بعد می فهمید خیلی ناراحت میشد..خیلی کارا واسم کرده..بی معرفتی بود اگه بهش نمی گفتم…

سرش رو تکون داد و قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، عسل گوشی رو جواب داد:
-جانم؟

-عسل کجایی عزیزم؟

مکثی کرد و بعد از کمی سر و صدا که تو گوشی پیچید، گفت:
-دارم سوار ماشین میشم راه بیوفتم..شما کجایین؟

-ما هم داریم راه میوفتیم..ادرسو واست فرستادم اگه بازم پیدا نکردی زنگ بزن…

-باشه نگران نباش..وای سوگل..دل تو دلم نیست که زودتر این سامیار خان شما رو ببینم..اینقد که تو از بد و خوبش تعریف کردی بدجور مشتاقم..باید یه نمونه نادر باشه واسه خودش…..

صدای گوشیم زیاد نبود اما فاصله من و سامیار کم بود و با سکوتی که تو اسانسور بود می ترسیدم صدای عسل رو شنیده باشه…..

یکم از سامیار فاصله گرفتم و قبل از اینکه باز عسل چیزی بگه، سریع گفتم:
-باشه باشه عسل..میبینمت فعلا…

چند لحظه سکوت کرد و بعد که انگار تازه متوجه شد چی شده، با صدای کمی بلند گفت:
-گندش بزنن..نکنه صدامو شنید؟

زیر چشمی به سامیار نگاه کردم..سرش پایین بود و با سوییچ تو دستش بازی می کرد…

یه لبخند کج و موزی هم گوشه ی لبش بود که نشون میداد صدای عسل رو شنیده و تو دلش الان کلی داره بهمون میخنده…..

-نمیدونم..پس زودتر راه بیوفت که دیر نشه…

اونم که دید اوضاع خرابه سریع باشه ای گفت و گوشی رو قطع کرد…

گوشی رو انداختم تو جیبم و از اسانسور رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم…

اینقدر تو فکر و خیال بودم که نفهمیدم کی رسیدیم…

از ماشین که پیاده شدم عسل از پشت سر صدام کرد…

با خوشحالی برگشتم سمتش که دیدم منو صدا میکنه اما چهارچشمی داره سامیار رو با چشماش بالا پایین میکنه….

سامیار هم خم شده بود تو ماشین و داشت مدارکش رو از داشبورد درمیاورد و رخ نشون نمیداد تا زودتر کنجکاوی این دختر ارضا بشه….

سریع کیفمو از روی صندلی چنگ زدم و با قدم های بلند رفتم پیش عسل تا حواسم بهش باشه یه وقت سوتی نده….

بازوش رو تو دستم گرفتم و گفتم:
-خوبی عزیزم؟..خیلی وقته رسیدی؟…

اخم هاشو کشید تو هم و با تشر گفت:
-هیــــس!..بزار ببینم…

چشم هام گرد شد و با تعجب بازوش رو کشیدم سمت خودم:
-عسل همین نیم ساعت پیش یه سوتی دادی ابروم رفت..خواهشا حواستو جمع کن…

اروم خندید و بدون نگاه کردن بهم گفت:
-عــــه..جون من شنید؟..خیلی کم….

حرفشو خورد چون سامیار نیم تنه اش رو از ماشین کشید بیرون و صاف ایستاد…

درهای ماشین رو قفل کرد و چرخید طرفمون..

صدای اوه زیرلبی و متعجب عسل رو شنیدم و با دستم محکم زدم تو پهلوش تا به خودش بیاد اما انگار اصلا درد رو حس نکرد….

سامار چند قدم اومد طرفمون و دست برد و عینک افتابی مارک پلیسش که بدجور بهش می اومد رو از چشم هاش برداشت و با اون ابروهای بالا انداخته نگاهش رو بین من و عسل چرخوند…..

زبونمو روی لبم کشیدم و با دست به عسل اشاره کردم و لبخند زدم:
-دوستم عسل..البته بگم خواهرمه بهتره..

سامیار سرش رو برای عسل تکون داد و نگاهی به دست دراز شده اش انداخت…

با همون ابروهای بالا رفته، دست عسل رو تو دستش فشرد و احوال پرسی کوتاهی با هم کردن…

سامیار با دست به ساختمان اشاره کرد و گفت:
-بریم..یکم دیگه نوبت خودمونه…

تابلوی بزرگی بالای ساختمان با نوشته ی “دفتر خانه ی رسمی ثبت ازدواج و طلاق” قرار داشت…

با دیدن ساختمان پاهام از ترس و استرس سست شد…

سامیار بی توجه به ما جلوتر راه افتاد و منم با ترس بازوی عسل رو محکمتر چنگ زدم که برگشت طرفم و متعجب و سوالی نگاهم کرد…..

سرمو چپ و راست تکون دادم:
-می ترسم عسل..هرلحظه بیشتر دارم تو این گرداب غرق میشم..هرچی می گذره میبینم بیرون اومدن ازش داره سخت تر میشه..اگه از این بازی نتونم بیام بیرون چی به سر زندگیم میاد..هرچی فکر می کنم میبینم دو سر این بازی بدبختیه..نافرمانی کردن از شاهین خان و فهمیدنِ سامیار..هردوتاشون میتونن تو یه لحظه منو بفرستن اون دنیا…..

عسل با دلسوزی نگاهم کرد و دستمو فشرد..حتی اونم دیگه حرفی نداشت که باهاش دلداریم بده…

بغضمو قورت دادم و لبخنده لرزونی زدم و ادامه دادم:
-حداقل این راهی که انتخاب کردم صدمه ای به سورن نمیزنه نه؟…

سرشو تکون داد و راه افتاد سمت سامیار و منو هم دنبال خودش کشید و با لبخند گفت:
-اره عزیزم..بیا بریم به چیزای بد فکر نکن..همه چی درست میشه نگران نباش..من دلم روشنه خواهری….

به سامیار که رسیدیم با دیدن امیر و یه پسر دیگه کنارش، جا خوردم..واسه چی اینارو خبر کرده بود….

لبخنده گیجی به امیر زدم و شوکه باهاش احوال پرسی کردم….

رفتم کنار سامیار و سرمو بلند کردم نزدیک گوشش و اونم که دید کارش دارم یکم خم شد و گوشش رو به طرفم گرفت و گفتم:
-تو که بخاطره عسل گفتی چرا شلوغش کردی و نیاز نبود به کسی بگی، چرا خودت دوستاتو دعوت کردی؟

سرشو چرخوند و نگاهه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:
-دوتا شاهد می خواستیم خانوم..برای همین امیر و دوستش رو خبر کردم…

ضایع شدم اما خودمو از تک و تا ننداختم و با پررویی گفتم:
-اِ اها راست میگی..خب زودتر بگو…

پشت چشمی هم نازک کردم وچرخیدم سمت عسل و همزمان صدای اروم سامیار رو شنیدم:
-خیلی پررویی بچه…

جوابش رو ندادم و مشغول حرف زدن با عسل شدم..

نمی دونم چقدر گذشته بود که سامیار با نگاهی به ساعتش، اشاره ای کرد و گفت:
-بریم داخل الان نوبتمونه…

یه لحظه دلم ریخت و عرق سردی روی کمرم شروع به حرکت کرد..

از عاقبت کاری که داشتم می کردم وحشت داشتم..چی قرار بود اخرش بشه فقط خدا می دونست و بس….

سامیار همینطوری هم خودش رو رییس می دونست و حالا منم داشتم سند خودمو به نامش می زدم و افسارمو میدادم دستش….

تو دلم یه خدایا به امید تو گفتم و رفتیم داخل….

من و عسل سلام کوتاهی به اقایی که پشت میز نشسته بود دادیم و روی صندلی نشستیم و سامیار رفت پیشش…

یه اقای ۵٠سال به بالا که از سامیار شنیدم فامیلیش محمدی بود…

با مو و ریش جوگندمی و تسبیح دونه درشت عقیقی که تو دستش می چرخوند….

سامیار مدارک خودشو تحویل داد و اقای محمدی نگاهی به تک تک ما انداخت و با خوشرویی گفت:
-پدر عروس خانوم که تشریف دارن انشالله؟

سامیار نگاهش کرد و گفت:
-ایشون فوت کردن..

اقای محمدی سرشو تکون داد:
-متاسفم خدا رحمتشون کنن..لطفا فوت نامه و شناسنامه ی عروس خانوم رو بدین…

سریع از تو کیفم دراوردم و سامیار ازم گرفت و تحویل داد..

اقای محمدی همینطور که مدارکو بررسی میکرد اشاره ای به اتاقی که کمی اونطرف تر بود، کرد و گفت:
-تشریف ببرین اونجا تا بیام خدمتتون…

سامیار اشاره ای بهمون کرد و من و عسل جلوتر رفتیم تو اتاق که اتاق عقد بود…

دوتا صندلی کنار هم قرار داشت با یه سفره عقد کوچیک و خوشگل که جلوش چیده شده بود…

خواستم بشینم روی یکی از صندلی ها که عسل سریع گفت:
-صبر کن یه لحظه…

برگشتم طرفش که زیپ کیفش رو باز کرد و یه چادر سفید با گلهای نقره ای از تو کیفش دراورد و با لبخند بهم نزدیک شد…..

تای چادر رو باز کرد و انداخت روی سرم و گونه ام رو بوسید:
-بدون چادر که نمیشد…

ازش تشکر کردم و همون لحظه اقای محمدی به همراه امیر که یه جعبه شیرینی دستش بود وارد اتاق شدن……

اقای محمدی اشاره کرد بشینیم و خودش زودتر روی صندلی مخصوصش نشست و دفتر بزرگی رو جلوی خودش باز کرد….

نگاهی با سامیار رد و بدل کردیم و چادرم رو مرتب کردم و روی صندلی ها نشستیم….

چقدر از عسل بابت این چادر ممنون بودم..خودم اصلا یادم نبود که بیارم…

همیشه دوست داشتم تو این موقعیت چادر سفید بزار سرم و روس سرم قند بسابن..به عسل هم گفته بودم و واسه همین فراموش نکرده بود و حداقل یکیشون برام فراهم شد…..

امیر و دوستش و عسل با لبخند روبرومون ایستاده بودن و با خنده و شوخی باهم حرف میزدن…

اقای محمدی با اخم و خنده رو به بچها گفت:
-اگه شوخی و خنده هاتون تموم شده من به کارم برسم…

عسل فوری نیشش رو بست و اون دوتا هم معذرت خواهی کردن و خیلی با ادب و دست با سینه ایستادن….

اقای محمدی با خنده سری به نشونه ی تاسف واسشون تکون داد و تک سرفه ای کرد و جدی شد و گفت:
-برای سلامتی عروس و دامادمون یه صلوات بفرستین…

و همزمان خودش و ما با صدای ارومی شروع به صلوات فرستادن کردیم…

“اللهم صل الله محمد وال محمد و عجل فرجهم”

کمی سکوت شد و باز خوده اقای محمدی رو به سامیار کرد و گفت:
-مهریه ای که در نظر گرفتین چقدره اقای داماد؟

اِ یاده مهریه نبودم هرچند واسمم مهم نبود اصلا…

قبل از سامیار خودم گفتم:
-چیزی نمی خوام…

قبل از هرچیزی چشم غره ی عسل توجهم رو جلب کرد..یعنی باید واسه یه صیغه چند ماهه مهریه می گرفتم؟….

درجواب عسل اخم کردم و نگاه ازش گرفتم که سامیار جدی گفت:
-چهارده سکه تمام…
قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن