آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت۴

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر  روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

کم کم ترسم داشت زیاد میشد و دلم میلرزید..عکس العملش چیه یعنی؟..

تو دلم تند تند صلوات میفرستادم و خودمو مشغول کشیدن غذا کردم تا هی استرس به خودم ندم..

چند دقیقه ای میشد رفته بود تو اتاقش اما نمیدونم چرا من به دلم بد افتاده بود و انگار منتظر چیزی بودم…

شایدم چون خودم میدونستم چیکار کردم اینطوری شده بودم..

نفس عمیقی کشیدم..
دومی رو هم عمیق تر کشیدم..

اما سومی تو گلوم موند و تنم لرزید و به شدت به سرفه افتادم…

صدای نعره ی سامیار از تو اتاقش پرده ی گوشمو لرزوند و از سرفه های شدیدم اشک به چشمام نشست…

-سوگــــــــــــــل…

دستمو روی دهنم گذاشتم و با ترس تو درگاه اشپزخونه ایستادم..

با بالاتنه برهنه و همون شلوار پارچه ای بیرونش اومد تو سالن و نگاهم که به صورتش افتاد بیشتر ترسیدم…

چشماش غلتان خون شده بود و صورتش به کبودی میزد..

رگ گردن و پیشونیش بیرون زده بود و قیافه اش خیلی ترسناک شده بود..

یه قدم رفتم عقب و با تته پته گفتم:
-چـ ـی..شـ ـده؟

چشممو از قیافه ترسناکش گرفتم و خیره شدم به گردنش..

قدم که برداشت طرفم با ترس رفتم عقب تر و با برخورد به میز وسط اشپزخونه ایستادم و با چشمای گرد شده و بدنی لرزون نگاهش کردم و منتظر موندم ببینم چکار میخواد بکنه…..

با قدمای محکم و عصبی اومد طرفم و تو یه قدمیم ایستاد..

نگاهمو از چشمای رگ زده و سرخش میدزدیدم..

لبه ی میز رو از دو طرفم تو دستام فشردم و سرمو انداختم پایین..

با ترس لب زدم:
-مـ ـن..مگـ ـه..چیـ ـکـ ـار..کـ ـردم..

اومد جلوتر جوری که بدنش مماس بدنم شده بود و تمام بدنشو حس می کردم..

اب دهنمو قورت دادم و چشمامو محکم روی هم فشردم..

یکم خم شد سمتم و دوتا دستشو مثل خودم گذاشت دو طرفم لبه های میز و صورتشو روی شونه ام خم کرد..

همراه با هر کلمه اش، هرم داغ نفساش از روی شالم به گردن و گوشم می خورد و میسوزوندم..

صدای ارومش تو گوشم نشست:
-تو اتاق من چی میخواستی؟..

لبامو روی هم فشردم و سعی کردم صدام نلرزه و دستپاچه نباشم..

سرمو یکم بلند کردم و به گردنش خیره شدم:
-من..به..به خدا..فقط..رفتم…

با صدای نعره اش تو گوشم جیغ خفه ای کشیدم:
-واسه من تته پته نکن..تو اتاق من دنبال چی بودی؟..

از ترسش به خودش پناه بردم و بی اختیار چسبیدم بهش و پیراهنشو از روی سینه اش تو مشتم جمع کردم و زدم زیر گریه…

بی توجه به گریه ی من، دست چپشو دور کمرم حلقه کرد و با اون یکی دستش مشتامو که روی سینه اش جمع کرده بودم رو اروم نوازش کرد…
.

#پارت۳۳

منو بیشتر به خودش چسبوند و با ارامشی تصنعی و ظاهری اروم گفت:
-هیــــس گریه نکن..بگو چیکار داشتی تو اتاق من؟..

پیشونیمو به سینه اش فشردم:
-من..فقط رفتم..تمیز کردم..به هیچی هم..دست نزدم..

لباشو به گوشم نزدیک کرد و با همون لحن قبلی گفت:
-چرا بدون اجازه رفتی؟

به هق هق افتاده بودم:
-تو که نگفتی نرم اونجا منم فکر کردم اشکالی نداره اگه برم تمیز کنم…

دستشو از روی مشتام برداشت و رسوند به موهام و روی موهامو نوازش کرد و گفت:
-واسه من اشک تمساح نریز..بهت گفته بودم هرجای این خونه خواستی بری اجازه میگیری..گفتم فضولی نمیکنی..

بدون اینکه سرمو از روی سینه اش بلند کنم، مظلومانه لب زدم:
-ببخشید..

-نچ..همینطوری که نمیشه بی خیالش شد..من از تنبیه کسی نمیڱذرم..

از ترس لرزیدم که لباشو به گوشم چسبوند و با یه لحن وسوسه انگیز زمزمه وار گفت:
-نترس کوچولو..تنبیه های من کتک و شکنجه نیست..من جوری تنبیه میکنم که طرفم هم خوشش بیاد و لذت ببره…

و به دنبال حرفش لباشو روی گوشم کشید و محکمتر موهامو نوازش کرد که متوجه منظورش شدم..

تو بغلش میلرزیدم و یک دم اشک میریختم که یکم منو کشید عقب و صورتمو روبروی صورت خودش نگه داشت…

نگاهشو از تو چشمای بارونیم کشید پایین تر و سمت لبام…

یکم که خم شد طرفم دستمو روی سینه اش گذاشتم و فشردم تا از خودم دورش کنم:
-تورو خدا بذار برم..

پوزخندی زد و اخماشو کشید تو هم و بی توجه به حرفم بیشتر خم شد..

با همون دستی که تا الان داشت موهامو نوازش میکرد یهو چنگ زد تو موهام و سرمو اورد بالا…

یکم دردم اومد و اخ ارومی گفتم و سرمو کشیدم بالا…

چشماشو باریک کرده و حریصانه به لبام خیره شده بود که بازم سعی کردم ازش فاصله بگیرم اما با همون دستی که تو موهام بود سرمو نگه داشت و اون یکی دستشو دور کمرم محکمتر کرد و اجازه نداد…

لباش مماس لبام بود که دوباره با التماس و مظلومانه گفتم:
-بذار برم..خواهش میکنم..

بدون اینکه چیزی بگه لباشو محکم و با خشونت چسبوند به لبام که نفسم حبس شد و دستام محکمتر پیراهنشو مشت کرد…

بی حرکت ایستاده بود و فقط لباشو روی لبام میفشرد و هرلحظه فشار دستش تو موهام و دور کمرم بیشتر میشد…

نفسمو اروم از بینی دادم بیرون و سعی کردم دوباره از خودم دورش کنم و تقلای کوچیکی کردم اما اجازه تکون خوردن بهم نمیداد…

چند لحظه بی حرکت ایستادم و بی اختیار چشمامو بستم…

لباش خیلی داغ بود و داشت لبای منم میسوزوند..دهنم خشک شده بود و سرم گیج میرفت..

این اولین بوسه ی من تو زندگیم بود..دلم نمی خواست اولین تجربه ام اینطوری پیش بره…

وقتی دید بی حرکت شدم و دیگه تکون نمیخورم، منو بیشتر به خودش چسبوند و لباش اروم از هم باز شد و لبامو بین لباش گرفت…

با حس لب و زبون خیس و داغش یه لحظه لرزیدم و تو دلم خالی شد…

لبامو محکم و با خشونت میبوسید و میخورد و هرلحظه فشار دستاش بیشتر میشد…

نمی دونم اون که هرشب یه دختر تو بغلش داشت دیگه منو میخواست چیکار..

بدجور ترسیده بودم و از ترس زیاد یه جورایی خشکم زده بود و نمی دونستم چیکار کنم…

نفسم تند شده بود و هرم داغ نفساش که به پشت لبم میخورد داشت حالمو زیر و رو میکرد…

محکم و بی وقفه از لبام کام میگرفت که من بی اختیار لبامو از هم باز کردم و کار اون راحت تر شد…

لب پایینمو محکم بین دندوناش گرفت و کشید که اخی تو دهنش گفتم و بدنم داغتر شد…

با هر حرکت لبش یه چیزی تو بدنم انگار حرکت میکرد و حرارت بدنم بیشتر میشد..

نفسم داشت بند میومد و یه لحظه از بی نفسی چنگی به گردنش زدم که از داغی پوستش دستم سوخت و چشمام بی اختیار باز شد..

چشماشو بسته بود و صورت و گردنش سرخ شده بود و اینقدر داغ و از عرق خیس بود که ترسیدم یه چیزیش بشه….

خیره بهش بودم و میدونستم تا خودش نخواد نمیتونم از چنگالش نجات پیدا کنم..

مثل گرگ گرسنه ای شده بود که به شکارش رسیده و میخواد کمال استفاده رو ازش ببره…

از ناتوانیم اشک تو چشمام جمع شده بود و از ترس میلرزیدم که دوباره با حرکت لباش بی اختیار چشمای خیسم بسته شد و دستم همونطور روی کناره ی گردنش موند..

دستشو از تو موهام دراورد و بدون اینکه لبامو ول کنه با اون یکی دستش رون جفت پاهامو گرفت و بلندم کرد و نشوندم روی میز پشت سرم…

پاهامو یکم باز کرد و اومد بین پاهام ایستاد و اروم لباشو روی صورتم حرکت داد و برد سمت گردنم…

لبای داغ و خیسش روی گردنم نشست و دستش اومد سمت پیراهنم..

تا به خودم بیام یهو دست انداخت تو یقه ام و محکم کشید سمت پایین که پیراهنم از وسط جر خورد و دکمه هاش هرکدوم یه طرف پرت شدن و من جیغ خفه ای از ترس کشیدم…

لرزون و با اشکایی که روی صورتم ریخته بودن، بی حال و نفس زنان دم گوشش با ترس گفتم:
-تـ ـورو..خـ ـدا..بـ ـذار..بـ ـرم..خـ ـواهـ ـش مـ ـی کنـ ـم..ولـ ـم کـ ـن..

همونطور که لبای پر حرارتش روی گردنم بود یه لحظه از حرکت ایستاد و بعد از چند لحظه بوسه ی محکمی روی گردنم زد و بعد یهو خودشو ازم جدا کرد و کشید عقب…

نفس زنان دستشو برد سمت پیراهنش و همینطور که دو دکمه ی اولشو باز میکرد تکیه داد به کانتر..

صورتش سرخ شده بود و نفس نفس میزد که با خشم و بدون اینکه بهم نگاه کنه تشر زد:
-برو تو اتاقت..سریــــــع..

با ترس دو طرف پیراهنمو محکم روی هم نگه داشتم و از روی میز پریدم پایین و دویدم سمت اتاقم…

رفتم تو و در اتاقو قفل کردم و پشتمو تکیه دادم بهش..

بدنم میلرزید و عرق روی شقیقه ها و کمرم راه گرفته بود و بدنم سرد و گرم میشد…

اگه جلوشو نگرفته بودم میخواست تا کجا پیش بره؟…

یعنی فقط همین بوسه بود؟..اونم واسه تنبیه..اما این به تشویق ییشتر شبیه بود تا تنبیه..

وای چی میگی سوگل خفه شو…

گریه ام گرفته بود و دلم میخواست برم بخوابونم تو گوشش و دوتا حرف کلفت بارش کنم و از خونه اش بزنم بیرون..

اما حتی یاده سورن هم اجازه نمیداد همچین حماقتی بکنم..

با گریه از در فاصله گرفتم و خودمو انداختم روی تخت و صدای هق هقم تو اتاق پخش شد…

چقدر بی کس بودم که هرکسی به خودش اجازه میداد بهم دست درازی کنه…

اون از پسرعمه ای که فامیل بود و اینم از این پسره ی غریبه…

همشون فقط فکر خودشون و عشق و حالشون بودن..

اینقدر گریه کردم و به زمین و زمان و هرچی پسر تو دنیاست فحش دادم که نفهمیدم کی همونطور با هق هق خواب رفتم….

چند روزی میشد من جن بودم و سامیار بسم الله..اصلا همدیگه رو نمیدیدم…

من صبحا قبل رفتنش میز صبحانه رو اماده میکردم و بعد از رفتنش میرفتم جمع میکردم..

روزا به کارای خونه خودمو سرگرم میکردم و شب قبل اومدنش میز شامو میچیدم و وقتی مطمئن میشدم خوابیده میرفتم جمع میکردم…

ازش میترسیدم..وحشت داشتم..

میترسیدم بازم بخواد بهم عارض بشه..نسبت بهش یه فوبیای شدید پیدا کرده بودم…

حتی فکر روبرو شدن باهاشم اذیتم میکرد..

شبها که میومد خونه در اتاقمو قفل میکردم و با ترس و لرز روی تختم مینشستم تا وقتی میرفت تو اتاقش و مطمئن میشدم خوابیده یه نفس راحت میکشیدم..

روز بعد از اون کارش با گریه و زاری زنگ زدم به شاهین خان..

التماسش کردم یه کار دیگه ازم بخواد و بذاره از این خونه بیام بیرون اما کثافت یه کلام گفت نه و قطع کرد…

امیدوار بودم خدا هرچه زودتر از رو زمین نیست و نابودش کنه که داشت منو بدبخت میکرد…

سامیار هنوزم دختر میاورد..بعضی شبها صداشون رو میشنیدم و تا صبح بهشون فحش میدادم و حرص می خوردم…

جالب بود که شبهایی که دختر میاورد صبح زودتر از حتی روشن شدن هوا دخترارو میفرستاد برن که من باهاشون روبرو نشم…

نمی دونم اسم این کارشو چی باید میذاشتم…

گاهی تو دلم یه نسیم میپیچید وقتی به این کارش یا توجه های کوچیک دیگه اش فکر میکردم…

مثلا مثل دیروز که وقتی رفت و من از اتاق رفتم بیرون دیدم یه عابربانک و یه یادداشت کوچیک کنارش روی کانتر واسم گذاشته و نوشته شاید احتیاجت بشه با خیال راحت خرج کن…

یا همینکه دخترارو زودتر از من میفرستاد برن تا من معذب نشم..

یه نفرو هرچند روز یکبار میفرستاد در خونه تا هرچیزی احتیاج داشتم واسم بگیره..

بهم اعتماد کرده بود و یه کلید از در خونه اش بهم داده بود..

اما یاد کار اون شبش که میوفتادم بازم پر از حرص و نفرت میشدم از اینکه منم مثل اون دخترای هرجایی دور و برش دید و به زور بهم نزدیک شد…

این کارش خیلی واسم سنگین تموم شده بود..

مگه من چطور رفتار کردم که به خودش این اجازه رو داد که میتونه بهم نزدیک بشه؟..

بغضمو قورت دادم و پارچ اب رو گذاشتم روی میز و با صدای چرخش کلید تو در با تمام سرعتم دویدم سمت اتاقم و درو سریع قفل کردم و با نفس نفس پشتمو تکیه دادم به در…

چرا امشب زودتر از شبهای دیگه اومده؟

وای سوگل خونه ی خودشه هرموقع بخواد میاد..

شونه ای بالا انداختم و روی تخت نشستم و کج شدم تا دراز بکشم که تقه ی نسبتا محکمی به در خورد و یهو تو جام پریدم و صاف نشستم و با ترس به در خیره شدم…

سامیار بود؟
اون با من چیکار داره من که غذاشم اماده کرده بودم…

نکنه اون نباشه و یکی دیگه اومده باشه تو خونه؟..

اروم بلند شدم و رفتم پشت در..گوشمو چسبوندم اما صدایی نمیومد..

دستمو روی دهنم فشردم تا حتی صدای نفسمم بلند نشه..

نمیدونم چرا اینقدر ترسیده بودم..

اگه کسی که اومده تو خونه سامیار هم نباشه بالاخره اون میشناختش چون دیدم با کلید درو باز کرد و اومد داخل…

ضربه ی ارومتری به در خورد و بعد دستگیره در تکون خورد و کشیده شد پایین اما چون در قفل بود باز نشد….

سامیار نیست..سامیار نیست…
وای خدایا چیکار کنم..این کیه اومده تو خونه…

سردرگم دور خودم چرخیدم و نفسمو فوت کردم بیرون..گیج شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم..

دوباره گوشمو چسبوندم به در که صدای بم و کلفتی از پشت در گفت:
-درو باز کن ببینم…کی اونجاست؟…

وای خدا..چه صدای بم و گیرا و در عین حال ترسناکی داشت..

اب دهنمو قورت دادم و با لکنت گفتم:
-ش..شما..کی..هستین؟

-درو باز کن میگم کی هستم..

سرمو به نشونه ی نه تکون دادم انگار اون از پشت در میدید…

بدون اینکه جوابشو بدم چرخیدم سمت تخت و گوشیمو از روی پاتختی برداشتم و با دستایی که میلرزید شماره ی سامیار رو که چند روز پیش واسم روی یخچال چسبونده بود رو گرفتم…

بعد از چند بوق صدای پر جذبه و مردونه اش بلند شد:
-بله؟

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن