آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۴۶

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

سامیار نشست لبه ی تخت و پاهاش رو گذاشت روی زمین و دست هاش رو پشت سرش جک کرد و تکیه داد بهشون…..

متفکر نگاهم کرد و سرش رو تکون داد و دوباره گفت:
-بعد از ظهر میریم…

از روی تخت بلند شد و تیشرتش رو از روی زمین برداشت و درحالی که تنش میکرد راه افتاد سمت بیرون اتاق…..

دنبالش راه افتادم و با صدای اروم گفتم:
-سامیار من اینجا کنارِ این دختره نمیمونما…

در دستشویی رو باز کرد و بدون توجه به من رفت تو و در رو بست…

با حرص به در بسته شده خیره شدم و همونجا منتظر ایستادم تا بیاد و راضیش کنم که بریم بیرون…..

کمی بعد با صورت خیس از دستشویی اومد بیرون و با دیدن من با تعجب گفت:
-اِ هنوز اینجایی؟..

-سامیار بریم بیرون تورو خدا..

رفت تو اتاق و با اخم هایی که تو هم کشیده بود نگاهم کرد و با حرکت سر اشاره کرد که برم پیش بقیه تا اون هم بیاد…..

با لج پام رو کوبیدم زمین و گفتم:
-سامیار..

پوفی کشید و سرش رو تکون داد:
-چیه..چی میگی سوگل؟..چرا چونه میزنی؟…

-بریم پیش سورن..

-حالا بزار بیام یه چیزی کوفت کنم یه غلطی میکنم بالاخره…

لبخندی بهش زدم و از همون فاصله چند قدمی بینمون بوسی براش فرستادم که چپ چپ نگاهم کرد و با حرص گفت:
-دو قدم فاصله رو زورت میاد برداری که از اونجا میفرستی؟…

اروم خندیدم و با لجبازی دوباره بوس فرستادم و بعد خنده کنان بدون توجه به غر زدن و تهدید کردن هاش رفتم سمت اشپزخونه….

مادرجون با دیدنم خندید و گفت:
-چیکار داشت پادشاه؟…

من هم خندیدم و رفتم یه استکان برداشتم و از سماور یه چایی واسه سامیار ریختم و گفتم:
-هیچی..وقتی میبینه کنارش نیستم الکی صدا میکنه…

نشستم پشت میز و همینطور که حواسم به بیرون بود که سامیار بیاد، مشغول شیرین کردن چاییش
شدم….

تو سرم همینطور داشتم فکر و خیال میکردم که صدای خاله رو شنیدم:
-سوگل جان چاق میشیا…

با تعجب نگاهش کردم:
-بله؟..

با چشم و ابرو به فنجون چایی که درحال شیرین کردنش بودم اشاره کرد که تازه فهمیدم چی میگه….

ابروهام رو بالا انداختم و چند لحظه خیره خیره نگاهش کردم…

بنده خدا شاید منظوری هم نداشت اما من بدجور به خودش و دخترش حساس شده بودم…

حتی همونموقع که از چیزی خبر نداشتم هم از کارها و رفتارهای دخترش خوشم نمیومد..اونجوری که واسه سامیار گریه میکرد متوجه شده بودم مثل یه دختر خاله ی عادی نیست……

سرم رو پایین انداختم و اروم گفتم:
-نه من که صبحانمو خوردم..این واسه سامیارِ…

اهانی گفت و سرم رو که اوردم بالا نگاهم به ندا افتاد..به فنجون چایی جلوی من خیره شده بود و اخم هاش شدیدا تو هم بود….

گوشه ی لبم رو گزیدم که یه وقت بی اختیار چیزی نگم..کارهاش بدجور داشت عذابم میداد…

با شنیدنِ صدای پای محکمِ سامیار از بیرون با خوشحالی سرم رو بلند کردم و خیره شدم به درِ اشپزخونه….

همیشه حضورش باعث دلگرمیم میشد..وقتی کنارم بود دیگه هیچ نگاه و رفتاری نمیتونست اذیتم کنه…..
.

لبخندی به ابروهای پر پیچ و خمش زدم و تو دلم قربون صدقه اش رفتم…

هرکار میکرد جذاب بود..شاید هم فقط به چشم من اینجوری بود…

با سلام زیرلبی سامیار، خاله از جاش بلند شد و با ذوق چرخید طرفش و محکم بغلش کرد:
-سلام خاله..خوبی پسرم؟..بهتر شدی؟…

سامیار همینطور که دست هاش دو طرفش بود، بدون اینکه خاله اش رو بغل کنه، اروم گفت:
-ممنون خوبم…

خاله بی توجه به رفتار سرد سامیار کمی ازش جدا شد و گونه اش رو محکم بوسید و گفت:
-خداروشکر خاله جان..بیا بشین..بیا سرپا نمون…

-شما بفرمایید من میشینم…

نگاهی بهش کردم که با اخم سرش پایین بود و به کسی نگاه نمیکرد…

با صدای سلام پر ناز ندا بی اختیار با حرص خیره شدم بهش..این صدای نازک و کشیده و با عشوه چی بود؟….

لب هام رو بهم فشردم و نگاهم رو به سامیار دوختم تا عکس العملش رو ببینم اما اون بدون اینکه نگاهش کنه، بی حرف فقط سرش رو درجوابش تکون داد…..

با اسودگی لبخند زدم و خیالم راحت شد…

خواستم صداش کنم و بگم بیاد صبحانه اش رو بخوره اما خاله زودتر صندلی کنار خودش رو عقب کشید و گفت:
-بیا بشین اینجا پسرم…

سامیار نگاهش رو دور میز چرخوند و ایندفعه ندا با همون صدا و لحن مذکور گفت:
-اره بشین سامیار..نباید زیاد سرپا بمونی…

این مادر و دختر اجازه ی حرف زدن به هیچکس نمیدادن..حالا من هیچی، حتی نمیگذاشتن مادرجون چیزی بگه…..

سرم رو انداختم پایین و صدای سامیار رو شنیدم:
-شما بفرمایید…

سرم رو بلند کردم و دیدم نگاهش به من بود و داشت میز رو دور میزد تا بیاد کنارم…

لبخنده خوشحالی بهش زدم که سامیار هم با لبخندی نامحسوس، بهم چشمک زد و اومد کنارم روی صندلی نشست…..

چایی شیرین شده رو گذاشتم جلوش و گفتم:
-شیرین کردم بخور…

سرش رو تکون داد که بهش نزدیک شدم و بغل گوشش اروم گفتم:
-تند تند بخوریا…

با اخم سرش رو چرخوند طرفم و با مظلومیت نگاهش کردم:
-تورو خدا..

بدون اینکه جواب بده، پوفی کشید و مشغول خوردن شد و من هم دیگه چیزی نگفتم…

خاله همینطور هی از همه چی حرف میزد..یه لحظه هم به کسی اجازه ی حرف زدن نمیداد….

سامیار و سامان که خیلی بی خیال مشغول کار خودشون بودن و فکر کنم اصلا حرف هاش رو نمیشنیدن..من و مادرجون فقط مجبورا سر تکون میدادم یعنی داریم گوش میدیم…..

بی حوصله از پشت میز بلند شدم و مشغول جمع کردن وسایل صبحانه شدم..خسته نمیشد این زن از حرف زدن….

داشتم روی کابینت رو دستمال میکشیدم که سامیار صدام کرد:
-سوگل؟..

چرخیدم طرفش و با تعجب نگاهش کردم:
-جانم؟..

-برو اماده شو زودتر بریم…

لبخند نشست روی لبهام و با ذوق سرم رو تکون دادم:
-باشه..الان اماده میشم…

هنوز جمله ام رو کامل نگفته بودم که ندا با هول گفت:
-اِ کجا؟..کجا میرین؟…

با تعجب و شاکی نگاهش کردم..به تو چه که ما کجا میریم…

همینطور نگاهم خیره به ندا بود و دلم می خواست برم کله اش رو بکنم که سامیار هشدارگونه صدام کرد:
-سوگل؟..

با اخم نگاهش کردم و با سر به اتاق اشاره کرد یعنی زودتر برو…

سرم رو تکون دادم و گفتم:
-تو نمیایی اماده شی؟..

-تو برو میام..

نفسم رو فوت کردم بیرون و با بی میلی رفتم از اشپزخونه بیرون و مستقیم رفتم تو اتاقمون…

از وقتی این دختر رو دیدم ازش بدم میومدم و حالا که سامیار همه چی رو واسم تعریف کرده بود، دیگه حالم ازش بهم میخورد و نفرت خاصی نسبت بهش داشتم…..

خیلی کم پیش میومد من از کسی انقدر متنفر بشم…

در کمد رو باز کردم و همینطور که زیر لب غر میزدم شروع کردم به لباس پوشیدن…

روی همون شلوار جین یخی که پام بود یه مانتوی بنفش پوشیدم..همه ی موهام رو جمع کردم بالا و یه سال سرمه ای شل روی سرم انداختم..کفش پاشنه دار مخمل سرمه ای هم پام کردم، به همراهه کیف ستش…..

فقط کمی رژ لب زرشکی زدم و بعد روی لبه ی تخت منتظر سامیار نشستم…

چند لحظه بعد سامیار اومد و رفت سر کمد و مشغول لباس عوض کردن شد و من هم گوشیم رو برداشتم و خودم رو باهاش سرگرم کردم…..

دلم خیلی واسه عسل تنگ شده بود و باید میرفتم دیدنش یا می گفتم بهش که اون بیاد…

می خواستم همون موقع بهش یه پیامک بدم اما سامیار صدام کرد و گفت:
-پاشو بریم…

همونطور اخم کرده کیفم رو روی شونه ام انداختم و رفتم از اتاق بیرون و صدای نفس سامیار رو که محکم فوت کرد بیرون شنیدم…..

توجهی نکردم و رفتم پیش مادرجون اینا که حالا توی هال نشسته بودن….

برای بار چندم با دیدن سامان بهش چشم غره رفتم و نگاهم رو ازش گرفتم..نیشش تا بناگوش باز بود و من رو مسخره می کرد….

سامیار خم شد از روی عسلی کیف پول و گوشیش رو برداشت و درحالی که کیف رو تو جیب عقبش میگذاشت، گفت:
-مامان ما امشب دیگه برمی گردیم خونه ی خودمون…

من و سامان با تعجب بهش نگاه کردیم و مادرجون از جا پرید و گفت:
-چی؟..چرا؟..چی شده؟..

سامیار سوییچش رو روی انگشتش چرخوند و گفت:
-مگه قرار بوده چیزی بشه..هیچی نشده..دیگه میریم خونه ی خودم..خیلی وقته ول کردیم و اومدیم اینجا….

مادرجون به من نگاه کرد که سریع شونه ای بالا انداختم و با علامت گفتم از چیزی خبر ندارم که سامیار دوباره گفت:
-به اون نگاه نکن اونم الان فهمید..نمیریم که دیگه نیاییم، اینقدر شلوغش نکن..دوباره میاییم میمونیم…

بعد اجازه ی حرف زدن به کسی نداد و رو به من گفت:
-بدو دیگه..چرا خشک شدی…

تا اولین قدم رو برداشتم مادرجون با بغض و حرص صداش کرد:
-سامیار؟…

سامیار چند لحظه پلک هاش رو روی هم گذاشت و بعد باز کرد و به مادرش خیره شد:
-ما هم خونه و زندگی داریم مادر من..نمی تونیم که همیشه اینجا بمونیم..میریم اما زیاد بهتون سر میزنیم..شما هم میایین اونجا پیش ما میمونین..همش چند خیابون فاصله اس..این دیگه بغض و گریه نداره که…..

مادرجون با همون بغض که صداش رو می لرزوند گفت:
-حداقل تا عروسی اینجا بمونین…

سامیار ابروهاش رو انداخت بالا و سوالی به من نگاه کرد و با تعجب گفت:
-عروسی؟..

من هم با تعجب به مادرجون نگاه کردم و گفتم:
-عروسی کی؟..

سامان پق بلندی از خنده زد اما سریع جلوش رو گرفت و صداش رو خفه کرد که سامیار با اخم نگاهش کرد و من هم زیر لب غر زدم:
-زهرمار…

مادرجون نگاهی به خواهرش انداخت و ارومتر گفت:
-عروسی خودتون دیگه..مگه نمیگیرین؟…

سامیار دوباره به من نگاه کرد که سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم…

به من نگاه می کرد که ببینه عکس العملم چیه..اما واقعیت این بود که کدوم دختری از عروسی بدش میومد که من دومیش باشم….

من هم مثل همه ی دخترهای دنیا یکی از ارزوهام پوشیدنِ لباس سفید عروسی بود…

اما ما هنوز حتی درمورد عقدمون هم صحبت نکرده بودیم عروسی گرفتن که پیشکش..حتی نمی دونستم تصمیم سامیار چی بود…..

خودم هم روم نمیشد در این مورد حرفی بهش بزنم…

سرم همینطور پایین بود که صدای سامیار رو شنیدم:
-الان کار دارم دیر میشه..برگشتم حرف میزنیم…

مادرجون سر تکون داد و گفت:
-خیلی خب زود بیایین پس..برین به سلامت..مواظب خودتون باشین…

من یه خداحافظی کلی با همه کردم و سامیار هم فقط سرش رو تکون داد و راه افتاد و من هم پشت سرش حرکت کردم…..

متفکر بهش خیره شده بودم درحالی که داشت عینک افتابیش رو به چشمش میزد و از خونه میرفت بیرون و من حواسم کامل به حرف های چند لحظه پیش بود…..

با دلتنگی دوباره دست هام رو دور گردن سورن حلقه کردم و تو اغوشش فرو رفتم…

اخ که چقدر دلم تنگ شده بود واسه تنها کسی که از گوشت و خونم بود..سورن تنها کسی بود که تو این دنیا از خانواده ام داشتم….

روی موهام رو بوسید و دستش رو روی کمرم حرکت داد و گفت:
-اینقدر دلت تنگ شده بود؟…

محکمتر بغلش کردم و با ذوق گفتم:
-اره بخدا..خیلی…

نفس عمیقی کشید و با مکث ارومتر گفت:
-واسه همین اینقدر زود اومدی دیدنم؟..میدونی چند وقته که درست و حسابی ندیدمت؟….

زبونم رو روی لبم کشیدم و با خجالت گفتم:
-ببخشید من…

سامیار پرید تو حرفم و نگذاشت ادامه بدم و خودش گفت:
-من حالم خوب نبود..سرپا نبودم و نمی تونستم ماشین برونم..گفتم یکم بهتر بشم بیارمش..هنوز شاهین بیرونه و من به کسی اعتماد ندارم..از کارهای اون نمیشه سردراورد یهو از یه جا پیداش میشه و ادمو غافلگیر میکنه…..

سورن همینطور به سامیار خیره شده بود که نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-نمیشد بذارم تنها بیاد..الان که خودم اوردمش خیالم راحت ترِ…

یکم از سورن فاصله گرفتم و تکیه دادم به پشتی مبل و نگاهی به صورتش کردم…

سورن از رابطه ی ما خبر نداشت..حتی نمی دونستم از موضوع محرمیتمون چیزی میدونه یا نه..شاید شاهین بهش نگفته باشه….

لبم رو جویدم که سورن با همون صدای همیشه اروم و بمش گفت:
-درسته..ممنون که این مدت حواست به همه چی بوده..می دونم که اگه کمک تو نبود، الان اینجا نبودیم..هرکاری بتونم واسه جبرانش میکنم….

سامیار با انگشت شصتش بالای ابروش رو خاروند و اروم گفت:
-چاکریم..وظیفه بود…

سورن لبخندی بهش زد و این دفعه رو به من گفت:
-یکم که اوضاع روبراه بشه، سرمایه جفتمون رو از عمه و شوهرش میگیرم..یه کار راه میندازم و یه خونه هم میگیرم و اونوقت با خیال راحت دوتایی زندگیمون رو میکنیم…..

حرکت تندِ سر سامیار که به سرعت چرخید طرفمون رو از گوشه ی چشم دیدم و لبم رو محکم گزیدم…..

سامیار خم شد جلو و دست هاش رو روی زانوهاش گذاشت و تا خواست حرفی بزنه من زودتر گفتم:
-خیلی خب..حالا اول شر شاهین از سرمون کنده بشه بعد هرکاری لازم باشه میکنیم…

و چشم هام رو با التماس واسه سامیار روی هم گذاشتم که یه وقت حرفی نزنه و اوضاع رو بهم نریزه….

خودم باید با سورن حرف میزدم و همه چی رو بهش میگفتم…

سورن در جواب حرفم چند لحظه خیره نگاهم کرد و بعد نیم نگاهی به سامیار انداخت…

سرش رو تکون داد و با مکث گفت:
-باشه..الان کجا میمونی؟..هنوز خونه ی اقا سامیاری؟…

نمیدونم چرا هول شدم و تند تند گفتم:
-نه نه..فعلا به مامانش اینا زحمت دادم و خونه ی اونا میمونم..چون نباید هرجایی باشم و باید تحت نظر و مراقبت باشم رفتم اونجا….

نگاهم رو از سامیار که شاکی خیره شده بود بهم دزدیدم و سرم رو پایین انداختم….

چند لحظه هیچ کدوم چیزی نگفتیم و وقتی به سورن نگاه کردم متوجه ی نگرانی بی حد و اندازه ی تو چشم هاش شدم….

لبخندی با ارامش بهش زدم که کمی اروم بگیره اما اخم هاش رو یکم کشید تو هم و گفت:
-چرا نمیایی اینجا پیش من؟…

دهن باز کردم جواب بدم اما چیزی به ذهنم نرسید..راست می گفت خب، اگه این خونه امن بود چرا من نمی اومدم اینجا…..

مستاصل به سامیار نگاه کردم که چشم غره ای بهم رفت و رو به سورن گفت:
-شاهین باید بدونه سوگل کجاست..اینجوری خودشو نشون میده…

سورن با نگرانی بیشتری گفت:
-اینجوری که خیلی بدترِ..اون بیاد سراغ سوگل تا شما بتونین بندازینش تو دام؟…

سامیار نفس عمیقی کشید و اروم لب زد:
-نگران نباش..نمیذارم اتفاقی واسش بیوفته…

سورن ساکت و بی حرف نگاهش کرد که سامیار با تاکید ادامه داد:
-همینطور که تا الان نذاشتم..

دستم رو روی دست سورن گذاشتم و گفتم:
-نگران نباش تورو خدا..من جام امنه اتفاقی نمیوفته…

-تا وقتی نیایی پیش خودم خیالم راحت نمیشه…

-شاهین دستگیر بشه بعد درموردش حرف میزنیم..

سرش رو به تایید تکون داد و لبخندی بهم زد..وقتی بهم نگاه می کرد اون چشم های سبزعسلی خوشگلش برق میزد و من کیف می کردم از اون همه عشقی که بینمون بود…..

سورن دوباره به سامیار نگاه کرد و گفت:
-حالا که خداروشکر خوب شدی..منم که فعلا اینجا گیر افتادم..لطفا بیشتر بیار ببینمش….
قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن