آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت۹

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

سامان نگاهه پر غیظشو دوخت به سامیار و با حرکت سر به من اشاره کرد:
-اینو واسه چی اوردی؟

سامیار جفت ابروهاشو انداخت بالا و دستاشو زد به کمرش..

بالا تنشو یکم خم کرد سمت سامان و سرشو کج کرد گوششو گرفت طرفش و با تعجبی ساختی گفت:
-چی؟..نشنیدم…

سامان اخمش عمیق تر شد:
-میگم این دختره رو چرا دنبال خودت راه انداختی اوردی؟

سامیار تک خندی زد و با هیجانی مصنوعی و پر تمسخر گفت:
-ااا دیدی یادم رفت ازت اجازه بگیرم..

و بلافاصله اون خنده ی مسخرشو جمع کرد و با پوزخنده غلیظی تشر زد:
-بکش کنار بینم..اومدم چند دقیقه عیادت، مادرتو ببینم و برم..واسه اوردن نامزدمم از تو یکی اجازه نمیگیرم..

اشاره ای به من کرد که دنبالش برم و همینطور که سامان رو کنار میزد و رد میشد ادامه داد:
-در ضمن رفیق..اسم خانمم سوگله..دیگه نشنوم بگی “این” چون ممکنه کلاهمون بدجور بره تو هم…

سامان یکه خورده و متعجب با حرکت دست سامیار یه قدم رفت عقب و راه رو برای ما باز کرد…

در کمال تعجب سامیار رفت داخل و بعد برگشت طرف من و دستشو سمتم دراز کرد…

قلبم با یه حس خوب هری ریخت پایین..از من می خواست دستشو بگیرم که تو خونه مادریش احساس تنهایی نکنم؟..

حتی اگه این قصد رو هم نداشت بازم دوست داشتم دخترونه از کارش این برداشت رو بکنم..

مردد نگاهی به سامان که نگاهش میخ شده بود به دست سامیار انداختم و گوشه ی لبمو به دندون گرفتم….

با یه مکث کوچیک دستمو که به وضوح می لرزید، سمتش دراز کردم و گذاشتم تو دست گرمش…

بدنم خفیف لرزید و سامیار دستمو محکم تو دستش فشرد و بدون نگاه کردن به سامان با همون کمر صاف و سری که همیشه بالا می گرفت، راه افتاد سمت خونه…

از بس تند می رفت مجبور بودم دنبالش بدوام که عقب نمونم..

تو همون حال نگاهمو تو حیات خونه چرخوندم..

قبل از هرچیزی ساختار قدیمی و سنتی خوبه توجه رو جلب میکرد…

یه حیات تقریبا متوسط موزاییک شده که یه حوض خوشگل و کوچیک ابی رنگ وسطش بود…

دور تا دور حوض پر شده بود از گلدون هایی که گلهای رنگی و خوشگل توشون قرار داشت..

یه لحظه یاده خونه ی قدیمی مادر بزرگم افتادم که همین سبک رو داشت و حس فوق العاده ای به ادم میداد…

مخصوصا شبهایی که همگی تو حیاتش دور هم جمع میشدیم و می گفتیم و می خندیدیم…

لبخند پر بغضی زدم و همینطور که دنبال سامیار کشیده میشدم، چشمامو بستم و با نفس عمیقی بوی گلها رو به ریه کشیدم…

با ایستادن سامیار منم ایستادم و نگاهش کردم…

فکش دوباره منقبض شده بود و دندوناشو محکم روی هم میفشرد..

صورت و گردنش سرخ شده بود و پیشونیش به عرق نشسته بود…

با چشمایی که غلتان خون شده بودن به در ورودی ساختمان نگاه میکرد و انگار یاده چیزی افتاده باشه، صورتش تو هم رفته بود…

از کنار صورتش دست سامان رو دیدم که روی شونه اش قرار گرفت و فشاری بهش داد…

نفس عمیقی کشید و همزمان با فوت کردن نفسش دست دراز کرد و در ورودی ساختمان رو باز کرد….

از همون بیرون بدون اینکه قدمی برداره نگاهشو دوخت تو خونه…

انگار داشت چیزی رو مرور میکرد..و هر لحظه عصبانیتش بیشتر میشد…

صدای خانمی که حدس زدم مادرشون باشه از داخل خونه اومد:
-سامان کجا موندی..کی در زد؟..نکنه احسان بود؟..می گفتی بیاد داخل مادر…

نگاهم به نیمرخ سامیار بود که با شنیدن صدای مادرش و حرفاش، با پوزخنده غلیظی لب زد:
-هیچوقت من جز کسایی که منتظرشون بود، نبودم..

با ناراحتی بهش نگاه کردم و بی اختیار فشاری به دستش دادم که هنوز تو دستم بود و مث خودش اروم گفتم:
-نمی دونستن که تو قراره بیایی واسه همین..

پوزخندش تبدیل شد به لبخنده کجی روی لبهاش و نیم نگاهی بهم انداخت:
-نمی خواد تو منو دلداری بدی کوچولو..

بخاطره لحن مهربون و ملایمش لبخنده پررنگی زدم و دوباره دستشو فشردم…

نگاه ازم گرفت و دوباره به روبرو نگاه کرد و لبخندش اروم محو شد و تک سرفه ای کرد و قدم برداشت سمت داخل…

همزمان سامان از پشت سر ما صداشو بلند کرد و گفت:
-نه مادر احسان نبود..سامیارت اومده…

جمله اش که تموم شد سامیار بلافاصله به خنده افتاد و نیم نگاهی به سامان انداخت و با تمسخر زیر لب گفت:
-سامیارش؟…

سامان فرصت نکرد جواب بده چون صدای هول و بلنده مادرشون از داخل بلند شد….

صداش لرزون و غرق شادی بود:
-سامیار اومده؟..نذاشتی که بره..سامیار مادر…

همزمان با داخل رفتن ما، مادرشون هراسون و شتاب زده اومد و همونطور خیره و با شوق به سامیار نگاه میکرد…

نیم نگاهی به سامیار انداختم که با اخم های درهمش دلخور و گرفته به مادرش نگاه میکرد..

سرم دوباره چرخید سمت مادرشون که حالا اشک از روی گونه هاش تا زیر چونه ش شره کرده بود و کل صورتش خیس شده بود…

دلم براش سوخت و فشار محکمی به دست سامیار دادم تا به خودش بیاد و یه کاری بکنه….

همزمان با حرکت من، صدای پر گریه ی مادرش هم دوباره بلند شد:
-سامیار مادر بیا جلو ببینمت دلم برات یه ذره شده..بیا بغلم پسرم..من مادر خوبی برات نبودم ولی حقم نبود اینطوری ولم کنی و دیگه سراغی از مادر پیرت نگیری..چشمم به این در خشک شد واسه اومدنت….

سامیار پوزخنده تلخی زد و با لحن دردالودی گفت:
-شماها همتون عادت دارین تقصیرارو بندازین گردن سامیار..سامیار دوباره تو مقصری که نیومدی سراغی از مادرت بگیری و حالشو بپرسی؟..بازم من مقصرم؟..چرا همیشه عادت کردین به محکوم کردن من….

عصبی پوزخندشو پررنگ تر کرد و نگاهشو با کلافگی یه دور اطرافش چرخوند و تو همون حال گفت:
-اره سامیار..تو مقصری که از خونه پرتت کردن بیرون..تو مقصری که گفتن دیگه این طرفا افتابی نشو..اره همیشه من مقصرم….

صدای گریه ی مادرش که بلند شد سامیار سکوت کرد و منم با اینکه از حرفاش شوکه بودم اما سعی کردم به خودم مسلط بشم و میونه رو بگیرم که بحثی پیش نیاد…

با اعتراض اسمشو صدا کردم:
-سامیار یکم اروم باش..تو واسه این حرفا نیومدی…

سامیار چشماشو محکم روی هم فشرد و سرشو تکون داد:
-اره اومدم یه حالی بپرسم و برم..دیگه واسه این حرفا خیلی دیر شده..درضمن اگه میدونین اومدن من تو خونتون کراهت نداره، چند دقیقه میشینیم و بعد میریم دنبال کارمون….

مادرش دستی به صورت خیسش کشید و با صدای گرفته ای گفت:
-این چه حرفیه مادر..بیا تو..بیایین تو عزیزم..مهمونم که با خودت اوردی..خوش اومدین…

با لبخند اول سلام و بعد تشکر کردم…

مادرش با خوشرویی جوابمو داد و دعوتمون کرد داخل…

وقتی از کنارش رد میشدیم با بی قراری به بازوی سامیار چنگ زد و نگهش داشت….

صدای نفس سامیار رو که محکم فوت کرد بیرون شنیدم و بی اختیار ایستادم..

از سامیاری که به هیچوجه روی خودش کنترل نداشت میترسیدم…

می ترسیدم چیزی بگه و دل مادرشو بکشونه و بعد با هیچی نتونه جبرانش کنه…

سامیار نگاهشو دوخت به مادرش که دوباره اشکش راه افتاده بود و صورتش خیس بود و با دلتنگی به بازوی سامیار چنگ زده بود…

وقتی نگاهه سامیار رو روی خودش دید، لرزون گفت:
-من بد..من خودخواه..اصلا من هرچی که تو بگی..ولی مادرم..دلم تنگ شده واست..بذار دو دقیقه بغلت کنم پسرم دلم داره برات درمیاد….

سامیار چشماشو محکم روی هم فشرد و وقتی بازشون کرد دوتا کاسه ی خون شده بودن…

نیم نگاهی به من انداخت که با بغض و لبخند سرمو تکون دادم…

نفس عمیقی کشید و یکم چرخید و بعد بازوهاش اینقدر محکم دور مادرش پیچیده شدن که فهمیدم خودشم دلتنگ بود و رو نمی کرد….

تو بغل هم که فرو رفتن، صدای گریه ی مادرش بلند شد و من قدم برداشتم و رفتم داخل تا تنهاشون بذارم….

سینی چای رو از دست مادر جون گرفتم و با هم از اشپزخونه رفتیم بیرون..

به سامیار و سامان تعارف کردم و بعد از برداشتن فنجون خودم، سینی رو گذاشتم جلوی مادرجون و کنار سامیار نشستم…

بی حرف نشسته بود و سرش پایین بود..

نمی دونستم چی تو سرش می گذره اما اینجا خیلی کم حرف بود..

برعکس تو خونه که هی نظر میداد و دعوا میکرد و حرف میزد، اینجا خبری نبود…

نیم نگاهی بهش انداختم و فنجونمو برداشتم و یه جرعه خوردم که با صدای مادرجون پرید تو گلوم و به سرفه افتادم:
-امشب همینجا بمونین مادر..

سامیار با لبای بهم فشرده از خنده چرخید طرفم و چندتا زد پشتم و رو به مادرش جدی گفت:
-ممنون مزاحم نمیشیم میریم دیگه..

چشم غره ای به چشمای خندونش رفتم و دستشو پس زدم..

با خجالت اشک چشممو پاک کردم و بی حرف
دوباره فنجونمو به دست گرفتم و انگار نه انگار که چیزی شنیدم مشغول خوردن شدم….

مادرجون با اصرار و خواهش گفت:
-سامیار خواهش میکنم..بعد از چند وقت اومدی یه شب بمون پسرم…

با اینکه چند ساعت قبل مادرشو اروم کرده بود و حتی درطول شام باهاش حرف زده بود و کلی گپ زده بودن، اما هنوزم انگار دلخور بود که نمی تونست راحت باشه باهاش….

سامیار نیم نگاهی به من انداخت ببینه نظرم چیه..

سرمو تکون دادم و لب زدم:
-برای من فرقی نداره..بخواهی میمونیم..

سرشو تکون داد و دوباره به مادرش نگاه کرد و جدی گفت:
-میمونیم…

صورت مادرش باز شد و لبخنده پهنی زد…

با خوشحالی چایشو خورد و دستی به زانوش کشید و بلند شد..

لبخندی به صورت شادش زدم و تا وقتی رفت تو اتاق با نگاهم دنبالش کردم…

با صدای سامان که منو صدا میکرد نگاهمو چرخوندم طرفش:
-مامان و بابا کجا تشریف دارن؟

لبخندم محو شد و نفس عمیقی کشیدم و اروم گفتم:
-پدر و مادر من عمرشونو دادن به شما..

صورت سامان رفت تو هم و اروم گفت:
-اوه..متاسفم واقعا..خدا رحمتشون کنه..ببخشید یادتون انداختم..

-خواهش میکنم شما که نمی دونستین..

سرشو تکون داد:
-پس شما پیش کی زندگی میکنین؟..

لبمو گزیدم و تا خواستم جواب بدم سامیار با صدای جدی گفت:
-پیش عمه اش زندگی میکرد..ولی پسرعمه و شوهر عمه اش دوتا ادم عوضی بودن..اوردمش پیش خودم….

شوکه نگاهش کردم که لبخند کجی بهم زد و نگاهشو ازم گرفت…

سامان نگاهشو بینمون چرخوند و با ابروهای بالا داده گفت:
-که اینطور…

سامیار با لحنی پر تمسخر گفت:
-مشکلی داری رفیق؟

واسم جالب بود که همیشه اسم سامان رو صدا میکرد یا بهش میگفت رفیق..اصلا بهش داداش نمیگفت…

تازه با یه لحن بامزه ای هم میگفت که ادم خنده اش میگرفت..

سامان شونه ای بالا انداخت و پوزخندی زد:
-وقتی تو مشکلی نداری من چه مشکلی داشته باشم…

سامیار سرشو کج کرد و چشمک ریزی به سامان زد:
-افرین..به نکته ی خوبی اشاره کردی رفیق..دیگه تو چیزی که بهت مربوط نیست دخالت نکن..

سامان لباشو روی هم فشرد و من به زور خندمو خوردم..

یعنی خیلی شیک طرفو با خاک یکسان میکنه این پسر..طوری که دهنت بسته میشه و هیچی نمیتونی بگی…

خود من رو کم با این زبونش نیش نزده بود که…

سرمو انداختم پایین که سامیار با کف دستش ضربه ی ارومی به کمرم زد و گفت:
-این اقا سامان ما یکم زیادی به همه چی گیر میده..از تو هر چیزی میخواد یه موضوع بکشه بیرون..

با لبخند نگاهی به سامان انداختم که با اخم به سامیار نگاه میکرد..

با اومدن مادر جون نگاهه هر سه نفرمون چرخید طرفش…

لبخندی به من و سامیار زد و گفت:
-جاتونو تو اتاق سابقت انداختم سامیار..پاشین برین استراحت کنین حتما خیلی خسته هستین…

اول اروم به مادر جون نگاه کردم..
کم کم ابروهام رفت بالا..

بعد چشمام گرد شد و یکه خورده نگاهمو به مادرجون دوختم…

چی گفت؟..

شوکه برگشتم سمت سامیار که لبخند کج و شیطونی گوشه ی لبش نشسته بود..

به مادرش نگاه کرد و با همون کج خندش گفت:
-باشه الان میریم…

دهن باز کردم بتوپم بهش که نگاهم به سامان افتاد..خیره شده بود به دهن من..

انگار منتظر حرف یا اعتراضی از من بود تا مطمئن بشه ما داریم فیلم بازی میکنیم…

هم من هم سامیار مطمئن بودیم سامان بهمون شک داره و اون داستانی که سامیار واسش تعریف کرد رو باور نکرده…

منم بودم با این اخلاق سامیار و گذشته ای که داشت باور نمیکردم حالا سربراه شده باشه و دست یه دخترو بگیره بیاره خونه ی مادرش و بخواد ازدواج کنه…

لبامو روی هم فشردم و نگاه از سامان گرفتم و سر به زیر شدم…

سامیار با لحنی که بدجنسی توش موج میزد، بلند جوری که مادرش اینا هم بشنون گفت:
-پاشو بریم بخوابیم عزیزم..میدونم خیلی خسته ای…

پلک محکمی زدم و یه لبخند تصنعی نشوندم روی لبام و گفتم:
-تو برو..من این فنجونارو جمع کنم ببرم بشورم بعد میام..

قبل از اینکه سامیار چیزی بگه مادرجون سریع گفت:
-نه مادر..برو استراحت کن امروز به اندازه کافی ازت کار کشیدیم..برو بخواب که چشات باز نمیشه عزیزم..پاشو..سامیار دست خانومتو بگیر ببر اتاق….

وای دلم میخواست سرمو بکوبم تو دیوار..

مخصوصا که هرلحظه اون لبخند گوشه ی لب سامیار پررنگ تر میشد و چشماش با بدجنسی برق میزد….

دوتایی بلند شدیم و بعد از شب بخیر کوتاهی به سامان و مادرجون راه افتادیم سمت اتاقی که انگار متعلق به سامیار بود….

مادرجون و سامان فکر میکردن بین ما محرمیت خونده شده واسه همین اینقدر راحت کنار هم بودن مارو پذیرفته بودن…

هرچند سامان انگار با کل این قضیه مشکل داشت و شک کرده بود…

سامیار در یه اتاق رو باز کرد و کنار ایستاد و اشاره کرد برم داخل…

پلک محکمی زدم و رفتم داخل..اینقدر تو خودم بودم که با صدای بستن در اتاق شونه هام پرید و با ترس دستمو رو قلبم گذاشتم…..

کج خنده گوشه لب سامیار پررنگ تر شد و اخمای من درهم تر..

با لحن شرارت باری گفت:
-چرا ترسیدی خانوم کوچولو؟

چشم غره ای بهش رفتم و با صدای خفه و پر حرصی گفتم:
-واسه چی قبول کردی بمونیم..اصلا چرا نگفتی من تو یه اتاق دیگه میخوابم؟..حالا من چیکار کنم؟..ها؟..با توام…

شونه ای بالا انداخت و با خونسردی اعصاب خورد کنی گفت:
-دوست داشتم امشب اینجا بمونم..خیلی وقت بود یه شب اینجا نخوابیده بودم..در ضمن…

اخم هاشو کشید تو هم و خیلی جدی گفت:
-اگه میرفتی اتاق جدا میدونی چه فکرایی درموردت میکردن؟..اون سامان همینطوری هم هی تیکه میندازه و شک داره..حالا بری تو اتاق جدا که بگن دختره معلوم نیست چیکاره اس که بدون هیچ محرمیتی تو خونه ی پسره زندگی میکنه…

پوزخندی زدم و گفتم:
-پس یعنی بخاطره من چیزی نگفتی؟..

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن