" /> پارت اول تا آخر رمان ازدواج اجباری من - ناول 97
آخرین های منتشر شدهرمانرمان ازدواج اجباری من

پارت اول تا آخر رمان ازدواج اجباری من

پارت اول تا آخر رمان ازدواج اجباری من

قسمتی از رمان:

-سلام مامانی

سلام دخترگلم خسته نباشی مامان … امروز مدرسه خوب بود؟؟؟
-وای مامان نگو این شیمی پدرمونو در اورد مخصوصا با اون دبیر جیغ جیغوش سرمونو برد بس که جیغ زد موندم چرا بیرونش نمیکنن سن و سالشم که زیاده پیر شده دیگه بابا بره خونه برا خودش استراحت کنه من تو فکر خودشم ها…وای مامان سر منو ریحانه رو خورد ینی دیگه داشتیم جون میدادیم سر کلاس این خلفی(دبیر شیمی)شده ملکه عذابمون مامان اصن اجازه نمیده استراحت کن….
-گیتییییییی!!!!!!!!چقدر حرف میزنی یه سوال ازت پرسیدم ها راحت میتونستی بگی نه خیلی خسته شدیم نه اینکه کلی حرف به هم ببافی تحویلم بدی سرمو بردی در ضمن دبیر باید خشک و بد اخلاق باشه والا که معلم نیس….
داشتم با دهن باز نگاه مامان میکردم…به حرف اومدم:
-مامان تو که از من بدتری قربونت برم من پر حرفیمو مدیون توام از تو به ارث بردم…
من کجام پر حرفم…پاشو برو یه دوش بگیر تا بابات از سر کار بیاد
-پس گودرز کجاس؟؟؟؟
-گودرز دانشگاس بعدشم بچم بعد مدت ها میخواد با رفیقا‌ش ناهار برن بیرون
-مامان گودرز که دیروز بیرون بود با رفیقاش
-خوب مادر جوونن دیگه ….
-مامان اجازه میدی با ریحانه بریم بیرون جوونیم دیگه
-بیخود تو دختری فرق داره د برو دوش بگیر
-اووووف ماما یه بارم‌نشد تو قبول کنی….
رفتم تو اتاقم خونه ما یه طبقه یه خونه قدیمی سه تا اتاق داره یکیش برا منه و دوتای دیگر برا گودرز و مامی اینا
رفتم یه دوش نیم ساعته گرفتم حوله تن پوشمو تنم کردم رفتم تو اتاقم تو آیینه به خودم نگاه کردم…
چشم های رنگی دارم که خودم خیلی دوسش دارم ….ابرو های پهن مشکی ….دماغ خیلی معمولی ک زیادی دوسش ندارم ولی مامانم میگه به صورتت میاد لبام هم خوبه صورتی ….لپام بر اثر حموم که رفتم قرمز شدن پوستمم نه زیاد روشن نه زیاد تیره س بلوز ابی عروسکی با شلوار مشکی پوشیدم و رفتم بیرون….بابا اومده بود
-سلام بر عقش خودم …نه نه ببخشید عقش مامانم
-سلام دختر بابا خوبی؟؟
-مرسی نخسته بابایی
-ممنون عزیزم بیا بشین ناهار بخور
داشتیم ناهار میخوردیم که بابا گفت:
-امروز ابجی ملیحه از شیراز زنگ زد و گفت حتما تا یکی دو روز اینده با مریم و گیتی بیاین شیراز یه کار مهم دارم تازه کلی هم تاکید کرد که گیتی ام بیاد ….
مامان گفت:
-چرا و چیکار داره؟؟؟
-نه نگفت فقط گفت سریع بریم…
-بابا من برا چی بیام من مدرسه دارم
-دخترم دو.سه روز رو برات اجازه میگیرم تو که ماشالله زرنگی خودتو میکشی بالا…
دیگه چیزی نگفتم البته خودمم از خدام بود بعد این همه درس خوندن فک میکنم این مسافرت دو.سه روزه برام مفید باشه…
تاشب خودمو با درس خوندن سرگرم کردم…. بعد از شام اومدم تا زود بخوابم که صب بتونه بیدارشم برم مدرسه😞
بعد از مسواک اومدم گوشیمو چک کردم… به به همه چقد منو دوس دارن… حتی یه پیامم نداشتم …😕
صب ساعت شیش پاشدم تا ساعت شیش و چهل پنج دقیقه صبونه خوردم و با بابا به سمت مدرسه حرکت کردیم …. بابا تو راه گفت:
-مامانت امروز زنگ میزنه مدرسه و برات سه روز اجازه میگیره و فردا ایشالله به سمت شیراز حرکت میکنیم….
توی مدرسه با ریحانه درباره اینکه فردا میریم شیراز حرف زدم و گفتم عمه تاکید کرده که منم حتما باید برم …. ریحانه گفت:
-اگه رفتی حتما به منم خبر بده ببینم موضوع چیه از الان دارم میمیرم از فضولی
-باشه بیا بریم کلاس الان عباسی میاد غر میزنه
با هم پاشدیم رفتیم کلاس….
با خستگی به مامان سلام کردم …
رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و دست و صورتمو شستم رفتم پیش مامان….
-مامان گشنمه
-بیا دخترم تو غذاتو بخور برو وسایلتو اماده کن برا فردا…. ایشالله ساعت ۷ صب حرکت میکنیم….
ناهارمو خوردم….پاشدم رفتم تو اتاقم وسایل مورد نیازمو مثل دو دست لباس پوشیده و راحت،شارژر،هندزفری،مسواک و…برداشتم گذاشتم تو کوله مشکیم رفتم تا کمی بخوابم… سرم به بالش نرسیده وسط راه خوابم برد از خستگی…

پارت ۱

پارت ۲

پارت ۳

پارت ۴

پارت ۵

پارت ۶

پارت ۷

پارت ۸

پارت ۹

پارت ۱۰

پارت ۱۱

پارت ۱۲

پارت ۱۳

پارت ۱۴

پارت ۱۵

پارت ۱۶

پارت ۱۷

پارت ۱۸

پارت ۱۹

پارت آخر

عزایزانم این رمان هم به پایان رسید امیدوارم دوست داشته باشید منتظر رمان های زیبا دراین سایت باشید.با تشکر از همراهیتون

admin

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن