" /> پارت اول تا آخر رمان دختر نسبتا بد - ناول 97
آخرین های منتشر شدهرمانرمان دختر نسبتا بد

پارت اول تا آخر رمان دختر نسبتا بد

پارت اول تا آخر رمان دختر نسبتا بد

قسمتی از رمان:

دنباله لباس طلایی رنگمو تودست گرفتم و بدو بدو از پله ها رفتم بالا….
هر لحظه احتمال داشت کله معلق بشم و با مخ بخورم زمین …
مُخی که قطعا ازین به بعد چه میخورد زمین چه نمیخورد،دیگه برای من مخ نمیشد چون تماما پر بود از یاد نوید…..نویدی که از دست رفته بود!
بد بودم….خیلی بد….
انگار یه نفر دست کرده بود تا ته حلقم که اونجوری اوق میزدم….
باید زودی خودمو میرسوندم به سرویس بهداشتی وگرنه یا رسوای عالم میشدم یا انگشت نما و بعد هم هزارو یه جور حرف پشت سرم ردیف میشد….حرفهایی که تحملشون از من برنمیومد!
چشم چرخوندم و به محض دیدن یکی از کارگرهای تالار که داشت روی میز لیوان کمرباریک خالی میگذاشت ازش پرسیدم:

-آقا ..آقا ببخشید…هی آقا…..سرویس بهداشتی کجاست!؟

با یه نیم چرخ، دستشو به سمت راست دراز کرد :

-برو جلو بپیچ راست…..

اگه زودتر نمیجنبیدم همونجا روهمون سرامیکهای سفید بالا میاوردم….راست دستشو گرفتمو دویدم سمت سرویس بهداشتی…درشو وا کردم و رفتم داخل ….
تا سرمو بالای روشویی خم کردم دل دل زدم و اون غذای کوفتی ای که صرفا جهت نق نزدن مامان کوفت کرده بودم اومد بالا…..
شیر آب رو باز کردمو گریه کردم….به صدای شُر شُرش جهت بالا نرفتن صدام احتیاج داشتم…..
آخه آدمیزاد اینقدر بدبخت ؟؟ اینقدر ذلیل!! اینقدر سست عنصر….؟؟؟
دیگه خسته شده بودم…از خودم…از اینکه باید تو عروسی کسی باشم که بند بند وجودم عاشقشه اما…اما مال یکی دیگه شده..سهم یکی دیگه شده….مرد یکی دیگه شده….
دلم به حالت خود لامصبم سوخت!!!
دهنمو آب کشیدم….کاش میشد چند مشت آب هم بصورتم بپاشم ولی اونوقت رنگ پریدگی صورتم بیشتر از همیشه تو چشم میومدو حکایتم میشد همون حکایت رنگ رخساره و سر درون!
تاحالا شده دلتون نخواد تصویر خودتونو تو آینه ببینین صرفا به این دلیل که میدونین چقدر ریختتون مایوس کنندس!؟؟
من دقیقا همین حس و حال رو داشتم واسه همین از دیدن اون رخ رنگ پریده واهمه داشتم….
من حالم بد بود…حالم ناجور بد بود….
یه عمر قایمکی دوستش داشتم….یه عمر همه کار کردم که بفهمه دوستش دارم اما اون عینهو آبجی کوچیکش نگام میکرد…
آقا ما اگه نخوایم آبجی کوچیکه پسرعمومون باشیم باید کی رو ببینیم !؟؟
بسوزه این بخت! واسه همه میگفتن عقد دخترعمو پسرعمو رو تو آسمون بستن به ما که رسید شدیم یه چیزی تو مایه های آبجی!
پشتمو به کاشی ها تکیه دادمو خیره به نقطه ی نامشخی آروم آروم اومدم پایین…..
بغض راه گلوم رو بست….
چونه ام لرزید…نی نی چشمام برق زد و قطره های اشک مثل شیر آبی که چکه چکه کنه از چشمام سرازیر شدن…..
نوید….من تموم آرزوهامو باتو ساختم….حالا چجوری باور کنم که تو شدی آقای یه دختر دیگه….؟
چجوری با این موضوع کنار بیام آخه….؟؟
آخ که دلم میخواست چنگ بزنم به سینه ام و قلب بی صاحابمو بکشم بیرون و بندازمش تو چاه توالت و یه من آب بریزم روش…..
بس که خسته ام کرده بود….بس که عاجزم کرده بود….
ازشدت این عشق پنهونی همینقدر بگم که همیشه به خدا میگفتم اگه یه روز شادمهر مال من نمیشد یا جون منو بگیر یا جون اونو که سهم دیگری نشه….
اما انگار خدا هم نخواست گوش شنوایی واسه حرفهای من داشته باشه…..میخواست بمونم و درد بکشم ولی من این جنس درد کشیدنو دوست نداشتم….
آخه…میگن یه دردهایی هست که بیخودی ان…که آدمو قوی نمیکنن….و من مطمئن بودم این درد از همون نوع دردهاست….منو قوی که نمیکرد هیچ آزارم میداد و لحظه به لحظه ضعیفترم میکرد….
نوید…نوید لعنتی….مگه من چی کم داشتم!؟ چی کم داشتم که نخواستی دوستم داشته باشی…..؟؟؟

آهی از عمق وجود کشیدمو بلند شدم….نمیدونم چه مدت از بودنم توی اون سرویس بهداشتی میگذشت ولی غیبتم بیشتر از این شک برانگیز میشد….

دستمو به کاشی های سرد تکیه دادمو بلند شدم….
عجیب دلم جایی رو میخواست که بلند بلند بزنم زیر گریه…اصلا دلم میخواست های های به حال بختم گریه کنم…که صدام از هفت آسمونم بگذره….
که تموم جهنمیا درداشون یادشون بره وبپرسن این ننه مرده کیه که بیشتر از ما رنج میره….که تموم بهشتیا از خیر انگور بگذرن و احوالات منو جویا بشن….
بغضمو قورت دادم…..
آه عمیقی کشیدمو یه نگاه سرسری به آینه انداختم….
رد اشک رو صورتم مشخص بود …انگشت اشاره ام رو خیلی آروم رو صورتم کشیدم…درست روی مسیر قطره های اشک….
رژلبم بخاطر نوع ماندگاریش همچنان پابرجا بود حالا یکم کمرنگتر….
به جهنم….آخه چه اهمیت داشت اصلا!؟؟؟
با پلکهای خیسم اما دیگه کاری نمیشد کرد!
باز آه کشیدم و با شونه های خمیده و صورت غمگین عین کشتی به گل نشسته های مایوس درو واکردمو رفتم بیرون…..
نمیشه مهناز بمیره و نوید به من برگرده!؟ آره….اصن من بد…من بدجنس….خدا من میخوامش…..هی! من‌….من میخوامش‌….هییییی….لعنت به روزای بعد از تو….
تو…به فردای رفتنت….به شبی که قراره به این تلخی بگذره….
من با این ذهن و این قلبی که رسما درگیر توئہ چجوری ادامه بدم این زندگی نکبتی رو!

همینطور که زار و مایوس راه میرفتم تنم خورد به تنی سفت تر از دیوار…..
سرمو به آهستگی بلند کردم…..
متعجب از دیدن نیما یک قدم به عقب برداشتم……..
من همیشه یه ترس خاصی نسبت به این موجود همیشه ی خدا عبوس داشتم…..
از این پسرعموی خودشیفته ،مغرور و اخمویی که انگار با زمین و زمان سر جنگ داشت…..
اون دقیقا نقطه مقابل نوید بود‌..‌
اون خوش اخلاق و این بداخلاق…..
اون دوست داشتنی و این…..
ازش خوشم نمیومد و هرچقدر که نوید رو دوست داشتم به همون اندازه از نیما بدم میومد!

 

پارت ۱

پارت ۲

پارت ۳

پارت ۴

پارت ۵

پارت ۶

پارت ۷

پارت ۸

پارت ۹

پارت ۱۰

پارت ۱۱

پارت ۱۲

پارت ۱۳

پارت ۱۴

پارت ۱۵

پارت ۱۶

پارت ۱۷

پارت ۱۸

پارت ۱۹

پارت ۲۰

پارت ۲۱

پارت ۲۲

پارت ۲۳

پارت ۲۴

پارت ۲۵

پارت ۲۶

پارت ۲۷

پارت ۲۸

پارت ۲۹

پارت ۳۰

پارت ۳۱

پارت ۳۲

پارت ۳۳

پارت ۳۴

پارت ۳۵

پارت ۳۶

پارت ۳۷

پارت ۳۸

پارت ۳۹

پارت ۴۰

پارت ۴۱

پارت ۴۲

پارت ۴۳

پارت ۴۴

پارت ۴۵

پارت ۴۶

پارت ۴۷

پارت ۴۸

پارت ۴۹

پارت ۵۰

پارت های این رمان فعلا روزهای زوج منتشر میشود

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن