" /> پارت اول تا آخر رمان زرد پاییز - ناول 97
آخرین های منتشر شدهرمانرمان زرد پاییزی

پارت اول تا آخر رمان زرد پاییز

پارت اول تا آخر رمان زرد پاییز

قسمتی از رمان:

باران شدت گرفته بود شر شر میزد ،انگار میخواست همه جارو یک بارگی بشوره و بره.سر چهارراه یک کیوسک سرپوشیده قدیمی بود .کیفمو روی دوشم محکم کردم ،دویدم سمتش .زیرش پناه گرفتم .تا خونه یه پنجاه متری مونده بود .پوشه دکمه دارمو از توی کولم در اوردم ،که بگیرم روی سرم .هیچوقت از باران هایی پاییزی خوشم نمی اومد،کلا وضعیت اب و هواش مشخص نیست.پوشه رو روی سرم گرفتم ،انگار قاتل های سریالی از کیوسک زدم بیرون و اروم به سمت خونه دویدم .نزدیک های خونه چشمم که به کوچه خورد یه ذوقی کردم سریع تر دویدم .خونه ته کوچه بود،یه درخت توت هم کنار در.از بابا شنیدم که این درختو موقعی با مامان ازدواج کردن روز اول عروسیشون کاشتن ،توت های خیلی خوشمزه ایی هم داشت .فراد هم کلا فصل توت ها که میشد انگار میمون از
این درخته اویزون بود .لنا هم یک بار میخواست مثل فراد از این درخته بره بالا که افتاد پاش شکست.به در رسیدم .دستمو گذاشتم روی زنگ .فقط فشار میدادم .صدای عصبیه لنا باعث شد دستمو از روی زنگ بردارم ._لنا:چه خبرته،مگه گذاشتن دنبالت سرتو ببرن،چه طرز زنگ زدنه ،اصلا درو باز نمیکنم تا دندت کش بیاد .وااای نه این باز رگ دیونگیش گرفت.من بدم میاد خیس باشم ._لیا:لنا باشه غلط کردم جوون مامان درو باز کن .لنا با یه لحن خشن گفت:بیا داخل.درو زد.در حیاط محکم به هم زدم دویدم توی خونه .پوشه رو گذاشتم روی جا کفشی که کفشمو در بیارم .لنا انگار طلب کارها اومد بالای سرم ،دستاشو همچین زده بود به کمرش که یاد این زنای سلیطه دوره قاجار
افتادم ._لنا:مگه تو کلید نداری؟کرمت گرفته بود؟هان؟تو از عمد این جوری کردی!تو نمیخوای بزرگ شی؟روز به روز بزرگتر میشی عقلت کم زیاد تر میشه!لنا دستشو زده بود به کمرشو همین طور غر میزد ،کفشمو که از پام در اورده بودم پرت کردم طرفش که خورد توی شکمش،شکه نگام کرد.منم مثل ژست قبلیه خودش دستمو زدم به کمرم
._لیا:چته،زدی رو مسلسل فقط فک میزنیدوست دارم که اینطوری زنگ میزنم به تو چه اصلا تو رو سه نه نه .لنا به خودش اومد با تشر گفت:به من چه به خاطر تو ترسیدم لیوان از دستم افتاد شکست.لباسام خیس بودن به شدت هم گشنم بود،حوصله اش رو نداشتم .کیف کولم رو برداشتم یه تنه بهش زدم گفتم:برو بابا .به طرف اتاق رفتم
.فراد از حموم امد بیرون .همون جور که حوله رو توی موهاش تکون میداد که مثلا موهاش رو خشک کنه رو بهم گفت:علیک سلام زشتو چی کار این دستگاه صوته کرده بودی که کل خونه رو گذاشته بود روی سرش .بدون توجه به حرف و تیکش گفتم :ناهار چی داریم ؟با این حرفم چشماش گرد شد حوله رو از روی سرش برداشت توی دستش
مچاله کرد !_فراد:دستگاه صوته راست میگه،روز به روز بزرگتر میشی عقلت کم زیاد تر میشه !بعد حوله رو زد توی سرم رفت طرف اشپزخونه .خیلی زورم گرفت .حوله رو از روی سرم برداشتم داد زدم :خیلی خری!اونم داد زد :خر .بیشعور .اومدم برم که چشمم خورد به در دستشویی .یه لبخند شیطانی زدم حوله فراد پرت کردم روی
سنگ دستشویی لامپش هم خاموش کردم سریع رفتم لباس ها مو با یه بلوز شلوار راحتی عوض کردم ،همین طور که دست توی موهای بلندم میکشیدم به طرف اشپزخونه رفتم ،لنا داشت میزو میچید ،فراد هم با قیافه در هم پشت میز نشسته بود به لنا نگاه میکرد.رو به روی فراد نشستم ،لنا همین جور که کاسه های سالاد شیرازیو روی میز میگذاشت گفت:یه کمک نکنیا !با عجز خودمو لوس کردم ._لیا:لنا بیخیال خیلی خستمه ،تازه صبحونه هم نخوردم،ساعت شش هم از خواب بلند شدم گلومم درد میکنه ،استخون هامم مور مور میشه ،هی فین فین هم میکنم نگا(با بینیم یه کم صدای فین فین در اوردم )حس میکنم داغ هم ……..فراد وسط حرفم پرید._فراد :باشه به خاطر یه دوتا بشقاب چنگال بخوای بیاری یه دردی مرضی به خودت میچسبونی،نمیخواد.لنا هم دیس ماکارانی
گذاشت روی میز گفت:فراد تو عمرت یه حرف درست زدی!اما فراد بی توجه انگار ماتم زده ها به دیس ماکارانی نگاه میکرد .فراد از ماکارانی متنفر بود اینقدر بدش می اومد که حاضر بود غذا نخوره ولی یه ماکارانی توی دهنش نره به ماکارانی هم میگفت کرم های درد گرفته .بدون توجه به اون دوتا بشقابمو پر از ماکارانی کردم شروع کردم
به خوردن ._لنا:فراد یه کم از غذای دیشب هست می خوای برات گرم کنم .فراد اروم از جاش بلند شد به طرف یخچال رفت ._فراد:نه نمیخواد بشین خودم گرم میکنم.یه قاشق ماکارانی توی دهنم کردم رو به لنا پرسیدم :مامان بابا کجان ؟لنا یه کم اخم کرد گفت:اول دهنتو خالی کن بعد حرف بزن ،مامان نوبت دکتر داشت رفتن دکتر
!_لیا:دکتر چی؟._لنا:دختر تو چقدر گیجی مگه مامان الان یک هفتس نمیناله کمرم درد میکنه ؟راست میگفت به کل کنر درد مامان یادم رفته بود.فراد هم قیمه دیشب رو گرم کرد نشست .ناهار توی فضای ارومی خورده شد .کلا هم مامان وهم بابا از همون بچگی به ما یاد داده بودن که پای سفره حتما باید سکوت باشه حتی خودشون هم موقع
غذا خوردن حتی یه کلمه هم حرف نمیزدن .وقتی ناهار تموم شد کمک لنا کردم میز رو جمع کردیم فراد هم گوشیش رو از روی اپن برداشت رفت توی اتاقش .لنا پیش بند و دستکش توی دستش گرفت ،میخواست ظرف هارو بشوره ،با اینکه خستم بودولی دلم خواست ظرف هارو بشورم ._لیا:لنا،پیشبند و دستکش و بده به من ظرف
هارو میشورم .لنا برگشت طرفمو چشماشو گرد کرد._لنا:افتاب از کدوم طرف در اومده؟میخواد قیامت بشه ؟بیچاره ،همیشه از زیر کار کردن در میرفتم .رفتم دستکش پیشبند رو ازش گرفتم .با انگشت اشارم یه ضربه اروم به سر
بینی عملیش زدم ._لیا:نه جای افتاب جابه جا شده نه میخواد قیامت بشه،گفتم یه کمکی بکنم.لنا بدون حرف رفت چهارزانو روی اپن نشست .پیشبند و دستکش یا به قول خودم لباس های کار رو پوشیدم شروع کردم به شستن ظرف ها .احساس کردم لنا میخواد یه چیزی بگه .یه مشت اب توی دستم پر کردم ،ریختم روی لنا .لنا یه هییین
کشید با حالت چندشی صورتشو توی هم کرد ._لنا:لیا مگه مرض داری؟ویییییی.شیر اب بستم به ظرف شویی تکیه زدم ._لیا:سه ساعته رواپن انگار ایکیوسان نشستی داری منو با نگاهت میخوری،چی میخوای بگی؟لنا یه کم توی صورتم زل زد.بعد با لحن اروم متینی گفت:امروز میخوام برم بوم رنگ بگیرم هفته دیگه باید یه نقاشی رئالیسم
تحویل استادمون بدم میشه همراهم بیای؟تیکیمو از ظرف شویی گرفتم وبا بیخیالی گفتم:همین؟لنا دوباره خودشو مظلوم کردگفت:خوب اره میدونی که بابا نمیزاره تنهایی بریم جایی بعد گفتم تو خستته شاید نیای چون تازه از کلاس برگشتی منم ساعت پنج میخوام برم ،زودتر شروع کنم بهتره ،تا زود تر هم تموم بشه !حالا میای بریم؟زیر
چشمی نگاهش کردم رنگ التماس توی نگاهش موج میزد ._لیا:نه،خستمه! لنا فسش خوابید گفت:من چی کار کنم حالا؟اسکاج رو روی بشقاب کشیدم _لیا:من الان خیلی خستمه .خوب بعد از دانشگاه با سمیرا (دوستش)میرفتی._لنا:چپ راه هست ،سمیرا هم عروسیه دختر خالشه رفتن محلشون .بشقابو گذاشتم توی سینک
._لیا:حالا نمیشه فردا بریم الان خیلی خستمه ،اگر هم فکر میکنی دیر میشه نمیرسی نقاشیو تموم کنی به فراد بگو ببین میبرتت؟ لنا از روی اپن پرید گفت:بیخیال فردا میریم ،فراد اینقدر برای دخترای مردم وقت میزاره برای خواهرای خودش نمیزاره ،فقط بلده بگه انگار امه کلثوم تیپ بزن ،از خونه بیرون نرو .راست میگفت فراد یه گیرایی
میداد و رفتار هایی داشت که بابا باهامون نداشت .الکی غیرتی میشد .بیخود گیر میداد .برعکس خودش خیلی ازاد بود ،بعضی شبها ساعت چهار صبح میومد خونه .با اینکه بیست سه سالش بیشتر نبود ولی به اندازه موهای سرش
دوست دختر داشت ،ولی منو لنا تا قبل از غروب افتاب در هر شرایطی باید خونه میبودیم .ظرف هارو اب کشیدم .چشمام از شدت خستگی میسوخت وارد اتاق که شدم لنا هدفونشو روی گوشش گذاشته بود اهنگ گوش میکرد .

پارت ۱

پارت ۲

پارت ۳

پارت ۴

پارت ۵ 

پارت ۶

عزیزان پارتهای این رمان روزهای فرد منتشر میشود

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن