آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۲۳

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

ساناز با سوالی که کرد نازی را از فکر بیرون آورد.
– می‌گی چی کار کنم؟
– همین که گفتم به امیرعلی می‌گی.
ساناز هیچ نگفت فقط مظلوم به او خیره شد، در آخر بی‌حرف سر روی بالشت خودش گذاشت…
نازی می‌دانست این کار یعنی می‌خواهد تنها باشد، لبخند دلسوزانه‌ای زد و از اتاق ساناز خارج شد.

امیرعلی بی‌طاقت و عصبی بود، لحظه‌ای که سیاوش ساناز را با خشونت برد از ذهنش بیرون نمی‌رفت.
ده ها بار خواسته بود شماره‌ی ساناز را بگیرد اما از این که سیاوش بفهمد و ساناز را سرزنش کند واهمه داشت.
از بی عرضگی خودش هم خشمگین بود که چرا بیشتر سعی نکرد سیاوش را قانع کند.
طول و عرض اتاقش را با قدم هایش متر می‌کرد…در دل می‌نالید
” کاش ساناز زنگ بزنه…کاش حالش خوب باشه”

انگار خدا هم صدای دلش را شنید، به رحم آمد انگاری!
گوشی اش زنگ خورد، با شتاب به سوی گوشی‌اش که روی مبل خانه‌اش بود رفت و با دیدن اسم ساناز نفسش بالا آمد.
– الو ساناز خانوم؟
ساناز با صدای غمگینی گفت:
– سلام.
امیرعلی با زحمت آب دهانش را قورت داد، لحن صدایش که گواه خوبی نمی‌داد.
– سلام…چی شده؟ سیاوش…
ادامه نداد…سکوت ساناز عجیب و ناراحت کننده بود.
ساناز با لحن غمگینی گفت:
– سیاوش…سیاوش دچار سوتفاهم شده، یه شرط گذاشت.
امیرعلی سریع گفت:
– چه شرطی؟

ساناز نمی دانست چه بگوید…
امیرعلی که به او حسی نداشت!
داشت؟

امیرعلی که سکوت ساناز را حس کرد عصبی گفت:
– بگو دیگه ساناز.
نگفت ساناز خانم…رسمی حرف نزد…
خودمانی بود، آن لحظه ساناز دلش آرام گرفت.
امیرعلی با اون صمیمی بود…در دلش!
لبخند پر از استرسی زد!
دست روی قلبش گذاشت و در دل برای اولین بار خدا را صدا زد که دل امیرعلی هم با او باشد.

آرام گفت:
– سیاوش…گفت اگر قصدت جدیه بیای…بیای برای آشنایی بیشتر.
امیرعلی نه تنها دلش بلکه تمام وجودش لرزید!
سیاوش یک برادر پر تعصب و مهربان بود نه؟
به زور گفت:
– آشنایی؟
ساناز با خجالت و ناراحتی گفت:
– آره خب…خب سیاوش بد برداشت کرد یعنی…یعنی که‌‌‌‌…
ادامه نداد و باز در دل خدا را صدا زد، امیرعلی خود را تسلی داد و گفت:
– منظورش این بود بیام خواستگاری؟
ساناز هوا کرد کاملا از لحنش معلوم بود.
– ن…نه نه راستش…راستش خب…
نمی‌دانست چه بگوید… امیرعلی لبخند زد!
لبخندش هم برای خودش عجیب بود!
بر خلاف ساناز که آن طرف خط در حال جان باختن بود.
آرام گفت:
– تو چی می‌خوای؟

ساناز نفهمید منظور امیرعلی چه هست، امیرعلی ادامه داد:
– حرف برادرت رو گوش می‌کنی؟
ساناز گیج لب زد:
– چه…حرفی؟
– این که بیام خواستگاریت…
ساناز پاهایش شل شد و روی تخت نشست.
الان چه بگوید؟ بگوید از خدایش است و آبروی خود را ببرد؟
غرورش را بشکند؟
بی‌اختیار با بغض نالید:
– امیر…
ادامه نداد…امیرعلی با شگفتی گفت:
– جان؟…
ساناز هیچ نگفت اما نفس های لرزان و کش دارش گواه از این می‌داد که او هوای گریه در سر دارد.

امیرعلی بی‌اختیار گفت:
– میام‌…
و گوشی را قطع کرد…

آخ نگویم از زلزله‌ای که در دل پر آشوبِ ساناز به وجود آمد!
خوشحالی برای یک لحظه‌اش بود…
دقیقه‌ای گریه سر می‌داد و لحظه‌ی بعد بلند بلند می‌خندید و پر های بالشتی که پاره کرده بود را به هوا پرت می‌کرد و می‌ریخت.
نازی به اتاقش آمده بود و با دیدن ساناز در آن حال کم مانده بود از حال برود، فکر می‌کرد ساناز از شدت عاشقی همانند مجنون دیوانه شده است!
خواست از اتاق برود و سیاوش را خبر کند اما ساناز دستان او را گرفت و با خود به وسط اتاق برد.
هم زمان که او را با خود می‌چرخاند بلند بلند می‌خندید!
نازی کم مانده بود از شدت سرگیجه همان جا روی ساناز بالا بیاورد که بالاخره او را رها کرد.
نازی تلو تلو خوران روی تخت نشست…
زمین و سقف را جا به جا می‌دید!
به قول مثال دنیا دور سرش می‌چرخید.
با لحن بی‌حالی گفت:
– وای دختره‌ی دیوونه این چه کاری بود؟
ساناز با همان جنون و دیوانگی گفت:
– می‌خواد بیاد…قبول کرده…وای خدا من چقدر خوشبختم!
نازی که معلوم بود به خود نیامده گفت:
– چی داری می‌گی؟
ساناز دستانش را باز کرد و با خوشحالی دور خودش چرخید و چرخید و چرخید…

در آخر نگران بلند شد و به سوی ساناز رفت، قبل از این که ساناز از شدت سرگیجه روی زمین بیفتد او را روی هوا گرفت و ساناز در بغلش شل شد.
روی زمین نشستند و هم را در آغوش گرفتند.
رفته رفته خنده‌های ساناز تمام شد و جایش را گریه گرفت.

نازی با دلواپسی گفت:
– پناه بر خدا ساناز چی شده؟
ساناز فین فینی کرد و نفس‌های عمیقی کشید تا به خود بی‌آید، اشک هایش را پاک کرد و گفت:
– نازی امیر علی…قبول کرد.
نازی که انگار باورش نشده بود، با چشمان گرد شده گفت:
– چی قبول کرد؟ خواس…خواستگاری رو قبول کرد؟
ساناز دوباره هق هق کرد… نازی عاصی شد و سیلی نسبتا آرامی به صورتش زد و گفت:
– بسه دیگه هی زر زر می‌کنی…درست حرف بزن ساناز.
ساناز انگار با سیلی نازی به خودش آمد، نفس عمیقی کشید و گفت:
– امیر…امیرعلی می خواد بیاد خواستگاریم قبول کرده.
– مطمئنی؟ یه وقت قاط نزده باشی.
ساناز چپ چپ نازی را نگاه کرد که نازی با شیطنت خندید، با ذوق ساناز را در آغوش گرفت و گفت:
– وای تبریک می‌گم دیوونه.
ساناز با خوشحالی خندید که نازی ادامه داد:
– کی میاد؟
ساناز با تردید گفت:
– نمی‌دونم بهش زنگ زدم گفتم اونم گفت میاد.
نازی هم هیچ نگفت و به فکر فرو رفت….

بعد از دقایقی نازی گفت:
– فکر کنم می‌خواد با سیاوش حرف بزنه.
ساناز دوباره دلش پر از استرس شد، در آخر نازی او را جمع و جور کرد.
بلندش کرد تا ساناز صورتش را آبی بزند.
چند لحظه بعد ساناز تسلط خود را به دست آورد اما کل روز را در رویای با امیرعلی بودن گذراند.

همه چی مثل باد گذشت، امیرعلی در کمال احترام و جدیت خواسته‌اش را با سیاوش و پدرش در میان گذاشت.
سیاوش هم زیاد راضی نبود اما به احترام پدرش و دل خواهرش قبول کرد.
خبر خواستگاری امیرعلی از ساناز در فامیل مثل بمب ترکیده بود.
کسی باورش نمی‌شد وکیل سر به زیر و محجوب را چه به ساناز قرتی و شر و شیطان؟

به هر حال این ها تمام شد و قرار خواستگاری برای روز پنج‌شنبه شد، ساناز در آن هفته از زور هیجان اصلا خوابش نمی‌برد.
بیچاره نازی که تمام کارهایش را انجام داد، کت و شلوار لیمویی رنگی را برایش آماده کرده بود.
مادر ساناز سر از پا نمی‌شناخت چون از امیرعلی خوشش آمده بود.

روز خواستگاری نازی زود تر از همه سراغ ساناز رفت وقتی در را باز کرد دید او روی تخت نشسته و رنگش پریده.
با نگرانی به او نزدیک شد و گفت:
– چی شده ساناز؟
ساناز با صدای گرفته گفت:
– می‌ترسم…
نازی دلش سوخت، کنارش نشست و او را در آغوش گرفت.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن