آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۲۴

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

با مهربانی گفت:

– عزیزم تو نباید بترسی! مگه به امیرعلی علاقه مند نیستی؟

ساناز نفس عمیقی کشید و نالید:

– آره ولی… اون حتی بهم اعتراف نکرده که دوستم داره.

– خب عزیزم بهش فرصت بده… از علاقه‌اش مطمئن شو.

حرف‌های نازی کمی فقط کمی ساناز را آرام کرد.
با کمک نازی لباس هایش را عوض کرد و ارایش دل نشینی روی صورتش نشان.
به قول نازی مثل تیکه‌‌ی ماه شده بود!

حتی سیاوش هم با دیدن زیبایی یک دانه خواهرش لبخندی زد که ساناز را شاد نمود!
البته بسیار خجالت کشیده بود… ولی فقط ساناز تنها نبود.

کمی دور تر امیرعلی تک و تنها در خانه در حال اتتخاب کت و شلوارش بود…
چه تلخ بود مادر یا خواهری نبود در این امر خیر کمکش کند!

با ناراحتی‌ای که آمیخته به استرس و هیجان بود آماده شد، در بین راه دسته گل زیبایی از گل‌های رز قرمز خرید، با دیدن آن ها یاد لب‌های قلوه‌‌ای و سرخ ساناز افتاد.
لبخندی روی لب‌هایش شکل گرفت، سوار ماشینش شد و به راه افتاد.

ساناز باری دیگر خود را در آینه نگاه کرد، وقتی از ظاهر مرتب خود مطمئن شد از اتاقش خارج شد که مادرش جلوی راهش را گرفت.

سریع چادر سفید و گل دار زیبایی را به سمتش گرفت و گفت:

– زود اینو سرت کن.

ساناز با تعجب و اعتراض گفت:

– واه مامان؟ من که شال سر می‌کنم دیگه.

مادرش چشم گرد کرد و با تذکر گفت:

– عزیزم شب خواستگاریتِ…رسم اینه چادر سر کنی.

ساناز با کلافگی پوفی کشید و گفت:

– باشه اما سینی چای نمی‌یارم ها.

مادرش کلافه گفت:

– پس تو چه فرقی با بقیه داری؟ نا سلامتی عروسی رسم اینه.

ساناز با حرص گفت:

– پس یه وقت چایی رو خشتک بقیه ریختم تعجب نکن.

مادرش با شرم هینی کشید که نازی با خنده جلو آمد و گفت:

– ولش کن زن عمو من درست می‌کنم‌.

– والله چی بگم از دست شما جوون‌ها.

این را گفت و رفت، نازی با لبخند چادر را روی سر ساناز انداخت و با دقت به او خیره شد.
سپس صورتش را بوسید و کنار گوشش گفت:

– حالا شبیه فرشته ها شدی عزیزم.

ساناز با شرم و بغض لبخندی زد!
در دل اعتراف کرد چقدر خوب است که نازی را دارد!

ساناز با نگرانی گفت:
– حالا چی کار کنم نازی؟
– نگران نباش… من به ایران خانم می‌گم چایی‌ها رو تعارف کنه.
ساناز گل از گلش شکفت، با رضایت چادر را روی سرش جمع و جور کرد و به سمت هال رفت.
سیاوش با آقا خان نشسته بود و ریز ریز با هم حرف می‌زدن، ساناز تمام نگرانی‌اش از این بابت بود که آقا خان این ازدواج را قبول نکند، هر چند که امیرعلی را بسیار قبول داشت اما ساناز هم نوه‌اش بود!

وقتی امیرعلی تک و تنها آمد تازه آن جا بود که غریبی و تنهایی‌اش را حس کرد، امیرعلی‌ای که خانواده‌اش فوت کرده بودند و تنها بزرگ‌ترش فقط خودش بود!
اما با این حال با استقبال بقیه رو به رو شد.
ساناز با شرم و قلبی پر تپش جلو رفت و دسته‌گل را از دستان امیرعلی گرفت.
امیرعلی با دیدن صورت ساناز که در قاب چادر می‌درخشید بسیار متعجب و خوشحال شد!
ساناز دلش می‌خواست جواب نگاه خوشحال امیرعلی را بدهد اما با چشم و ابرویی که نازی برایش آمد عقب رفت.
سیاوش کوتاه با امیرعلی سلام کرد اما آقا خان او را حسابی تحویل گرفت.
نازی نگاهی به جمع‌‌شان کرد و خوشحال شد که خبری از نیما و نگین نیست.
آن ها نمی‌خواستن در این خواستگاری شرکت کنند.

امیرعلی روی تک مبلی مقابل آقا خان نشست، عرق شرم مردانه اش را با دستمالی که در دست داشت پاک کرد.
هنوز هم باورش نمی‌شد در آن جمع به منظور خواستگاری حضور دارد اما پشیمان نبود‌.
تمام وجودش ساناز را طلب می‌کرد.
آقا خان گلویی صاف کرد و گفت:
– خوش اومدی امیرعلی جان!
امیرعلی با احترام گفت:
– ممنونم از شما..‌. حال‌تون چطوره؟
آقاخان لبخند کوتاهی زد و گفت:
– خوبم پسرم‌..‌. دیگه زحمت کار ها افتاده به دوش سیاوش و تو.
مادر ساناز با خنده و تذکر گفت:
– لطفا دیگه تو همچین شبی بحث کار و شرکت نکنید.
آقا خان خندید و سری تکان داد اما امیرعلی مردانه سر به زیر انداخت‌.
این برای سیاوش که تمام حواسش به او بود بسیار پسندیده بود.

کمی آن طرف تر ساناز تند تند مشغول جویدن ناخن هایش بود، نازی عاصی شده گفت:
– وای دختر بسه دیوونه‌‌ام کردی.
ساناز نالید:
– استرس دارم خب.
نازی به جای این که جواب ساناز را بدهد چرخید و رو به ایران خانم گفت:
– شما لطفا چای ها رو ببرید.
ساناز با هول گفت:
– می گم چیزه من برم؟
نازی شاکی گفت:
– تو که اول می‌گفتی که نمی خوای ببری.
– خب نظرم عوض شد.
نازی بیچاره وار به ایران خانم نگاه کرد.
ایران خانم ریز ریز خندید!
سینی چای را برداشت و به ساناز نزدیک شد.
ساناز سریع لبه‌های چادر را زیر بغلش زد و خواست سینی را بگیرد، نازی با دیدن دستان لرزان ساناز سریع گفت:
– نمی خواد ایران خانم خودتون ببرید.
قبل از این که ساناز فرصت کند حرفی بزنید با سینی چای از آشپزخانه خارج شد تا مبادا چای ها سرد شود.
– اِه نازی من می‌خواستم ببرم.
نازی با حرص ظرف شیرینی را برداشت و به ساناز داد و گفت:
– با اون لرزش دستی که تو داری بعید نبود چایی ها رو توی خشتک امیرعلی بریزی.
ساناز با خنده لب گزید که نازی با لبخند گفت:
– کوفت!… خب برو بنده خدا منتظرته.

ساناز سری تکان داد و به سمت هال رفت، از خجالت بی‌اختیار گوشه‌ی چادرش را به صورتش نزدیک تر کرد‌.
این کار باعث شد لبخند روی لب های همه مخصوصا امیرعلی بی‌آید.
ساناز شیرینی‌ها را تعارف کرد و به امیرعلی که رسید بی‌اختیار به چشمانش خیره شد.

هر دو برای چند ثانیه در عمق نگاه هم غرق شدند، ساناز با گونه‌های گلگون و امیرعلی با صورتی عرق کرده چشم از هم گرفتند.
بالاخره ساناز عقب رفت و نزد مادرش نشست.
امیرعلی حس کرد که باید حرف بزند، چه شوخی شوخی هم به خواستگاری آمده بود.
البته آن روز در رستوران می‌خواست به ساناز بگوید که از او خوشش می‌آید حال که این‌گونه شده بود به این ازدواج ناراضی نبود.
مخصوصا وقتی از یک زاویه دیگری به ساناز می‌نگرید، او با آن چادر و گونه های سرخ در از او برده بود!

از فکر خارج شد و گلویی صاف کرد و نگاهی به جمع انداخت و گفت:
– راستش من… بزرگ‌تری ندارم که الان در مورد امشب حرف بزنه و منو معرفی کنه… بزرگ تر من بعد این که خانواده‌ام رو از دست دادم آقا خان بوده…شماها هم که منو می‌سناسید، من امیرعلی رادمنش وکیل هستم، خونه و ماشین و در آمد خوب دارم… در مورد اخلاقم هم که آقاخان می تونن نظر بدن.
آقاخان از این که امیرعلی او را بزرگترش خطاب کرده بود خوشش آمد، با رضایت گفت:
– من که کامل تو رو می‌شناسم… مثل پدر بزرگت رئوف و درستکار هستید.
امیرعلی سری خم کرد و گفت:
– لطف دارید…اگر‌‌‌…اگر راضی هستید منو به همسری دختر خانوم‌تون قبول کنید.
آقاخان نیم نگاهی به ساناز انداخت و گفت:
– ساناز بابا… با امیرعلی برید حرف‌هاتون رو بزنید.
ساناز که گویا از حرف‌های امیرعلی ماتش برد بود گیج گفت:
– کجا؟
مادرش آرام بر شانه‌اش زد و توبیخ گرانه گفت:
– منظور آقا خان اتاقت بود.
ساناز آهانی گفت و سریع بلند شد… با اجازه‌ای گفت و هر دو با هم به سمت اتاقش حرکت کردند.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن