آخرین های منتشر شده

رمان بی قراری های شبانه ام پارت۲۵

رمان بی قراری های شبانه ام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان بی قراری های شبانه ام  واردشوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشاررمان بی قراری های شبانه ام هر دو روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

ساناز در اتاقش را باز کرد، از میان در کنار رفت و گفت:
– بفرمایید.
امیرعلی از ادب ساناز خوشش اومد!
با اجازه‌ای گفت و داخل شد، نگاهی به اتاق ساناز انداخت…کاملا شیک و دخترانه!
سری تکان داد و روی نزدیک ترین صندلی نشست اما ساناز روی دور ترین نقطه به امیرعلی رو تختش نشست، هر دو ثانیه‌ای سکوت کرده بودند.
اما در آخر امیرعلی سکوت را شکست.

– نمی‌خوای شروع کنی؟
ساناز آرام گفت:
– من‌… من حرف خاصی ندارم.
امیرعلی حرف او را طور دیگری برداشت کرد و گفت:
– از این وصلت راضی نیستی؟
– منظورم این طور نبود.
امیرعلی نفسی کشید و گفت:
– هر چی باشه به زور سیاوش بود که‌‌‌…

ادامه نداد، نمی‌خواست ساناز را ناراحت کند، اما ساناز از این فکر که امیرعلی از ترس سیاوش به خواستگاری‌اش آمده بود بسیار غمگین شد!
بی‌اختیار گفت:
– مجبور نبودین بیاین… من خودم جواب سیاوش رو می‌دادم.
– الان بحث ما راجع به سیاوش نیست.
ساناز حرفی نگفت که امیرعلی ادامه داد:
– تقریبا همه چیز رو راجع به من می دونی شغلم و اسم و رسمم (با شیطنت ادامه داد) خونه ام رو هم که دیدی، ماشین آخرین مدلم هم که دم حیاط پارک هست…دیگه جیزی لازم هست بگم؟
ساناز گیج نگاهش کرد…
اگر راضی به ازدواج نیست پس این حرف ها برای چه بود؟
– واقعا تصمیم به خواستگاریت جدیِ؟
امیرعلی اخمی از سر سوال کرد و گفت:
– معلومه… خودت هم اصرار کردی.
ساناز باز هم منظور امیرعلی را بد متوجه شد.
با دل شکستگی گفت:
– می‌خوای بگی من ازت خواستگاری. کردم؟
امیرعلی با تعجب گفت:
– من همچین حرفی نزدم.
ساناز پشت چشمی نازک کرد و هیچ نگفت.

امیرعلی حس کرد که ساناز از چیزی رنجیده است، شاید قسمتی از حرف‌هایش را بد به ساناز گفته بود.
نفس عمیقی کشید و گفت:
– نمی‌دونم تو نظرت در مورد این ازدواج چیه اما من…من… از تو… خوشم میاد یعنی… اون روز توی رستوران می‌خواستم همین رو بهت بگم که تو برام خاصی!… من به این ازدواج راضی‌ام تو چی؟
ساناز با خوشحالی به پارچه‌ی چادرش چنگ زد!
امیرعلی از او خوشش می‌آمد؟
واقعا حقیقت داشت؟
زیر چشمی به امیرعلی نگاه کرد که لبخند به لب داد.

الان باید چه می‌کرد؟
ناز می‌کرد و بگوید باید فکر کند یا همان لحظه بله را بدهد و خودش و امیرعلی را راحت کند؟
امیرعلی از سکوت طولانی ساناز مضطرب شد، آب دهانش را سخت قورت داد و گفت:
– خب چی شد؟
ساناز آن قدر در افکار خود غرق شده بود که با حواس پرتی گفت:
– چی؟
امیرعلی نمی‌دانست چرا آن لحظه به خاطر بله گرفتن از ساناز آن همه ترس و استرش داشت.

با دیدن وضعیت ساناز عصبی گفت:
– نظرت چیه؟
ساناز از عکس العمل او جا خورد، سر پایین انداخت و با خود فکر کرد با آن همه علاقه‌ای که به امیرعلی دارد واقعا ناز کردن نیاز است؟
قطعا خیر!

با خوشحالی لبخندی زد و جواب بله اش را اعلام کرد.
بی‌خبر از اتفاقات بیشماری که انتظارش را می‌کشید.

امیرعلی با شنیدن بله گفتن ساناز انگار نفسش بالا آمد و از ته دل لبخندی زد…

سیاوش بی‌قرار و کمی عصبی هر از گاهی به پله‌ها نگاه می‌کرد و منتظر آمدن ساناز و امیرعلی بود.
نازی غیرتی شدن سیاوش را درک می‌کرد که به رویش لبخند دلگرم کننده می‌بارید!
بالاخره ساناز و امیرعلی به جمع پیوستند آن هم با گونه‌های گلگون و لبان خندان!
پیام واضح بود اما آقا‌خان گفت:
– خب چی شد؟
ساناز و امیرعلی با خجالت نگاهی به هم کردند و هیچ نگفتند.
آقاخان با خشنودی گفت:
– از قدیم گفتن سکوت علامت رضاست پس مبارکه.
خانم‌ها کل کشیدند و نازی با خوشحالی ساناز را بغل کرد!
چشمان ساناز از اشک شوق برق می‌زد!
فقط نازی از حس و حال او خبر داشت!

**

آن شب بعد از خواستگاری نه امیرعلی خوابش گرفت نه ساناز…
هر دو باورشان نمی‌شد قرار است با هم ازدواج کنند و فردا به آزمایش خون بروند!
صبح ساناز سریع بلند شد و مانتوی آبی بلندی به تن کرد و با شلوار جین مشکی و شال مشکی…
آرایش ملیحی کرد و به طبقه‌ی پایین رفت، با عجله گفت:
– مامان من می رم ها.
مادرش از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:
– مگه امیرعلی اومده؟
ساناز به سمت در رفت و گفت:
– آره.
– باشه دخترم بعد از آزمایش به امیرعلی بگو یه چیز شیرین بهت بده ضعف نکنی.
ساناز چشمی گفت و کفش های پاشنه بلندش را به پا کرد و از خانه‌یشان خارج شد.
ماشین امیرعلی را دید که کمی آن طرف تر از درشان پارک بود، با لبخند به سمت ماشین رفت.

در را باز کرد و سوار شد، با همان لبخند به امیرعلی گفت:
– سلام‌.
امیرعلی با خوش رویی گفت:
– سلام صبحت بخیر!
– مرسی!
امیر علی پخش ماشین را روشن کرد و آهنگ شادی گذاشت…
کل راه را زیر لب با خواننده همراهی می‌کرد و ساناز در دل مدام قربان صدقه‌اش می‌‌رفت.

بالاخره به مقصد رسیدند، ساناز با دیدن دختر و پسرهایی که همانند آن ها بودن لبخندی زد.
بعد از انجام آزمایش ساناز کمی احساس سرگیجه می‌کرد اما به روی خودش نیاورد.
وقتی در ماشین نشست امیرعلی سریع به سوپر مارکتی رفت و برایش کیک و آبمیوه خرید.
چقدر این کارش برای او شیرین بود!
به خاطر کم خوابی دیشب کم کم چشمانش گرم شد و به خواب رفت.
در بین خواب شیرینی که بود حس کرد از جایش کنده شد و در حال حرکت است اما جانی نداشت که چشمانش را باز کند پس بی‌خیال شد.
بی‌خبر از این که امیرعلی تمام مدت به او خیره شده… اویی که بسیار دلبرانه‌ و معصوم به خواب رفته بود!
امیرعلی او را روی تختش گذاشت… نمی دانست کارش درست است یا نه اما اصلا دلش نمی‌آمد او را از خواب بیدار کند.
فقط دعا دعا می‌کرد ساناز بعد از این که بیدار شود از عملکرد او نترسد.
معلوم نبود این دختر دیشب چه کرده بود که حالا این‌گونه از فرط خستگی به خواب عمیقی فرو رفته بود.
درست مانند خودش که اصلا خواب به چشمش نیامد.
یعنی ساناز هم به همان دلیل بیدار مانده بود؟!

ساناز با حس رخت خواب گرم و نرمی بیدار شد، در همان گونه با خود فکر می‌کرد تمامی اتفاقات پیش آمده یک خواب بوده است.
با ناراحتی چشم از هم گشود اما با دیدن مکان نا آشنایی غیر از اتاقش با ترس و تعجب روی تخت نشست…
کمی طول کشید تا مغزش فرمان دهد نه تنها در خانه‌ی امیرعلی است بلکه در اتاق اوست!
نکند این هم یک خواب است؟
همان گونه که خشکش زده بود سیلی محکمی به گونه‌اش زد… از درد حاصل شده آخی گفت.
مثل این که بیدارِ بیدار بود؟

امیرعلی برای این که کم تر به ساناز و حضورش در خانه اش فکر کند به حمام پناه برد و دوش آب سردی گرفت.
وقتی خارج شد او را دید که روی تخت نشسته و گیج به اطراف خیره شده است.
ساناز با دیدن امیرعلی که با بدن خیس و فقط حوله‌ای دور کمرش بسته بود از زور شوک و خجالت جیغ بلندی کشید.
امیرعلی نگران گفت:
– نترس آروم باش!
ساناز چشمانش را با دستانش پوشاند…
قلبش محکم می زد و حتی پشت پلک های بسته اش عضلات امیرعلی را می‌دید.
هر چه فکر می‌کرد نمی‌دانست در این جا چه می‌کرد فقط یادش می‌آمد در ماشین خوابش برد.
زیر لب گفت:
– من‌… من این جا چی کار می‌کنم؟
امیرعلی از فرصت این که ساناز چشمانش را پوشانده بود استفاده کرد و تند تند شلوار و پیراهنی پوشید.
تا حدودی خودش هم خجالت کشیده بود.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن