ناول 97 http://novel97.xyz مرجع کامل رمان آنلاین Fri, 28 Feb 2020 13:37:49 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.2.5 http://novel97.xyz/wp-content/uploads/2019/07/cropped-newlogo-32x32.jpg ناول 97 http://novel97.xyz 32 32 رمان بانکدار http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%af%d8%a7%d8%b1/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%af%d8%a7%d8%b1/#respond Fri, 13 Dec 2019 06:55:39 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%af%d8%a7%d8%b1/ 5
/
5
(
2

votes
)

رمان بانکدار
قسمتی از رمان:

از مادربزرگم یه خونه کوچیک خارج از فلورانس برام به جا مونده بود. یه خونه قدیمی
و عتیقه. لوله های آبش بحدی فرسوده بودند که وقتی سیفون توالت رو میکشیدم
میتونستم صدای جریان آب رو تو کل خونه بشنوم. سنگ های بیرونی ساختمون ترک
برداشته بودند و شیشه های پنجره ها بقدری عمر کرده بودند که بی توجه به اینکه
چندبار تمیزشون کرده باشم همیشه مات و کدر بنظر می رسیدند. تا شهر فاصله کمی
وجود داشت، طوری که هیچ وقت احساس نمیکردم واقعا بیرون از شهر و در حومه
توسکانی* سکونت دارم، ولی همین فاصله، آرامش و سکوتی رو که همیشه دلم
میخواست واسم به ارمغان اورده بود. هرروز صبح تو بهار و تابستون میتونستم
صدای سرزنده و شاد پرنده ها رو از پنجره بشنوم. این مکان از مدت ها قبل برام یه
پناهگاه شده بود—درست از وقتی که به خانوادهام پشت بودم.
ولی در حال حاضر، این خونه هم نمیتونست ازم محافظت کنه.
پله های چوبی رو شتاب زده طی کردم و با بالاترین سرعتی که بدنم میتونست
خودشو تکون بده دویدم. صدای جیغ و جیرجیر پله ها از زیر پام به گوش میرسید.
ساکت و آروم بودن تو این موقعیت هیچ سود..

نوشته رمان بانکدار اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
۵ / ۵ ( ۲ votes )

رمان بانکدار

قسمتی از رمان:

از مادربزرگم یه خونه کوچیک خارج از فلورانس برام به جا مونده بود. یه خونه قدیمی
و عتیقه. لوله های آبش بحدی فرسوده بودند که وقتی سیفون توالت رو میکشیدم
میتونستم صدای جریان آب رو تو کل خونه بشنوم. سنگ های بیرونی ساختمون ترک
برداشته بودند و شیشه های پنجره ها بقدری عمر کرده بودند که بی توجه به اینکه
چندبار تمیزشون کرده باشم همیشه مات و کدر بنظر می رسیدند. تا شهر فاصله کمی
وجود داشت، طوری که هیچ وقت احساس نمیکردم واقعا بیرون از شهر و در حومه
توسکانی* سکونت دارم، ولی همین فاصله، آرامش و سکوتی رو که همیشه دلم
میخواست واسم به ارمغان اورده بود. هرروز صبح تو بهار و تابستون میتونستم
صدای سرزنده و شاد پرنده ها رو از پنجره بشنوم. این مکان از مدت ها قبل برام یه
پناهگاه شده بود—درست از وقتی که به خانوادهام پشت بودم.
ولی در حال حاضر، این خونه هم نمیتونست ازم محافظت کنه.
پله های چوبی رو شتاب زده طی کردم و با بالاترین سرعتی که بدنم میتونست
خودشو تکون بده دویدم. صدای جیغ و جیرجیر پله ها از زیر پام به گوش میرسید.
ساکت و آروم بودن تو این موقعیت هیچ سودی نداشت—نه وقتی که اونا
میدونستند من اینجام.

صدای دِیمیِن درحالیکه تعقیبم میکرد و دو تا از نوچه هاش هم پشت سرش بودند
بلند شد:
– فرار کن، اینجوری خیلی بیشتر خوش میگذره!
طنین شیطانیش از همه جای خونه به گوش میرسید، مثل این میموند که از پشت یه
سیستم تقویت صدا
صحبت میکرد.
– لعنتی!
بالاخره بالای پله ها رسیدم و روی کف چوبی با عجله به سمت تشکم راه افتادم. بین
دوقسمت از تشک هفت تیری رو که برای روز مبادا نگه میداشتم جاسازی کرده
بودم. از اونجایی که سال ها پیش خانوادهامو طرد کرده بودم، هیچ وقت فکر نمیکردم
بهش نیاز پیدا کنم.
ولی خوب، مثل اینکه اشتباه میکردم.
مطمئن چرخیدم و آماده شدم تا درست وسط دوتا چشم دیمین شلیک کنم. اصلا از
اون دسته آدمهایی نبودم که وقت فشار دادن ماشه دو دل میشن و تردید میکنند. یا
من میمردم یا اون.
و قطعا قرار نبود قرعه به نام من بیفته.

*توسکانی:ناحیه ای در ایتالیا با مرکزیت فلورانس
دیمین باطمانینه و باحوصله از پله ها بالا میومد. آهنگ گام های سنگینش مثل ضربات
یکنواخت یه طبل احساس میشد.
– عزیزدلم، اگه من جای تو بودم اول اون تفنگ رو چک میکردم!
صدای بمش از ته راهرو پیچید. لبخندش اونقدر رسا و شنیدنی بود که میتونستم از
پشت چشمام ببینمش.
دستام شروع به لرزیدن کردند.
لوله تفنگ رو باز کردم و بهش نگاهی انداختم.
خالی!
– لعنتی داری شوخی میکنی…!
حتما زمانی که سرکار بودم اومده بودند تو خونه و همه گلوله هامو برداشته بودند تا
وقتی سراغم میان درمقابلشون بی سلاح باشم. از اونجایی که تیرانداز ماهری بودم
حرکتشون هوشمندانه محسوب میشد.
– عوضی.

خندهاش فضا رو پر کرد، صداش داشت بیشتر و بیشتر میشد چون فاصله بینمون
کمتر شده بود. به نظر میرسید آروم قدم برمیداره و میخواد تاجاییکه میتونه
طولش بده و نهایت لذت رو ببره. منو مثل یه موش گیر انداخته بود—ومشتاق این
بود که وول بخورم و دست و پامو گم کنم.
ولی من موش نبودم—و به هول و ولا نمیفتادم.
کمدمو باز کردم و همه جعبه های کفش رو بیرون کشیدم تا شمشیرمو پیدا کنم—یه
شمشیر سامورایی که به عنوان هدیه از شهر کیوتو* بهم داده شده بود. از غلاف
خارجش کردم و آماده شدم تا طبق آموزشام سر کسی رو که بهم حمله کرده از تنش
جدا کنم. با اینکه تو شمشیرزنی مهارت چندانی نداشتم ولی قطعا میدونستم چطور به
یه نفر ضربه بزنم.
به دیوار تکیه دادم و منتظر موندم تا از درگاه بیاد تو.
دیمین قبل از اینکه پاشو داخل بذاره تفنگشو بالا برده بود.
– عزیزدلم، میدونی عاشق اینم که فرار میک—
شمشیرو بسرعت و با تمام توانم پایین اوردم تا بازوی راستش رو از آرنج قطع کنم.

ولی قطعا اون توقع اینو داشت که من اونجا مخفی شده باشم چون سریعا جاخالی داد
و قسر دررفت.
– اوه… به نظر عصبانی میای.
دوباره به طرفش حمله کردم.
عقب پرید و تفنگشو به سمت شونه راستم نشونه گرفت.

گوشه لبش به لبخندی که بیشتر حکایت از ریشخند داشت بالا رفت. شدیدا از
وضعیت موجود لذت میبرد. موهای سیاه براقش تو صورتش ریخته بودند و قسمتی از
چشم چپش رو پنهون کرده بود. دیمین تو سازمان قدرت زیادی داشت—چون
بشدت عاشق کارش بود.

دانلود پارت۱

دانلود پارت۲

دانلود پارت۳

دانلود پارت۴

دانلود پارت۵

دانلود پارت۶

دانلود پارت۷

دانلود پارت۸

دانلود پارت۹

دانلود پارت۱۰

دانلود پارت۱۱

دانلود پارت۱۲

دانلود پارت۱۳

دانلود پارت۱۴

دانلود پارت۱۵

دانلود پارت۱۶ جدید۱بهمن

دانلود پارت۱۷ جدید۹بهمن

دانلود پارت۱۸ جدید۱۲بهمن

دانلود پارت۱۹ جدید۲۰بهمن

دانلود پارت۲۰ جدید۲۷بهمن

دانلود پارت۲۱ جدید۲اسفند

دانلود پارت۲۲ جدید۸اسفند

زمان آپدیت رمان های آنلاین سایت هردو ویا نهایتا سه روز یکبار میباشد ,درصورت هرگونه مشکل در روند دانلود پارت هاو یا ….ازطریق دیدگاه اطلاع رسانی نمایید به تمامی نظرات جواب داده میشود با تشکر برترین رمان

نوشته رمان بانکدار اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود کامل رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه نمایید

نوشته رمان بانکدار اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%af%d8%a7%d8%b1/feed/ 0
رمان عروس ارباب زاده http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b1%d9%88%d8%b3-%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b1%d9%88%d8%b3-%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/#respond Sun, 15 Dec 2019 06:47:24 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b1%d9%88%d8%b3-%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/ 3.7
/
5
(
8

votes
)

رمان عروس ارباب زاده فصل دوم رمان شوهر غیرتی من
اگر تا به حال رمان شوهر غیرتی من فصل اوب این رمان را مطالعه ننموده اید از اینجا مطالعه کنید

قسمتی از رمان:

سیلی محکمی تو گوشم کوبید که پرت شدم روی زمین لگد محکمی تو شکمم کوبید که آخی از شدت درد گفتم و با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم که عصبی فریاد زد:
_دختره ی سلیطه دوست داری برادرت قصاص بشه نمک به حروم!
از شدت درد مثل مار داشتم به خودم میپیچیدم من نمیخواستم عروس ارباب زاده سنگدل روستا بشم اون من رو برای انتقام میخواست اون فقط میخواست من براش توله پس بندازم اون میخواست از این وضعیت سواستفاده کنه!

دوباره با التماس به پای بابا افتادم:
_بابا تو رو خدا نزار من تقاص پس بدم.
با خشم خم شد موهای بلندم رو از زیر روسری کشید بیرون داخل دستش که اخ بلندی از شدت درد گفتم خم شد تو صورتم و با عصبانیت تو صورتم نعره کشید:
_تو همسر ارباب میشی دختره ی سلیطه همینجا دهنت رو پر خون میکنم تا جرئت نکنی روی حرف من حرف بزنی.
بابا انقدر من رو کتک زد که خون بالا آوردم وقتی آش و لاشم کرد و خودش هم خسته شد بلاخره دست از کتک زدن برداشت کم..

نوشته رمان عروس ارباب زاده اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
۳٫۷ / ۵ ( ۸ votes )

رمان عروس ارباب زاده فصل دوم رمان شوهر غیرتی من

اگر تا به حال رمان شوهر غیرتی من فصل اوب این رمان را مطالعه ننموده اید از اینجا مطالعه کنید

قسمتی از رمان:

سیلی محکمی تو گوشم کوبید که پرت شدم روی زمین لگد محکمی تو شکمم کوبید که آخی از شدت درد گفتم و با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم که عصبی فریاد زد:
_دختره ی سلیطه دوست داری برادرت قصاص بشه نمک به حروم!
از شدت درد مثل مار داشتم به خودم میپیچیدم من نمیخواستم عروس ارباب زاده سنگدل روستا بشم اون من رو برای انتقام میخواست اون فقط میخواست من براش توله پس بندازم اون میخواست از این وضعیت سواستفاده کنه!

دوباره با التماس به پای بابا افتادم:
_بابا تو رو خدا نزار من تقاص پس بدم.
با خشم خم شد موهای بلندم رو از زیر روسری کشید بیرون داخل دستش که اخ بلندی از شدت درد گفتم خم شد تو صورتم و با عصبانیت تو صورتم نعره کشید:
_تو همسر ارباب میشی دختره ی سلیطه همینجا دهنت رو پر خون میکنم تا جرئت نکنی روی حرف من حرف بزنی.
بابا انقدر من رو کتک زد که خون بالا آوردم وقتی آش و لاشم کرد و خودش هم خسته شد بلاخره دست از کتک زدن برداشت کمربندش رو یه گوشه رها کرد و از خونه زد بیرون از شدت درد حتی نمیتونستم تکون بخورم

صدای نگران خواهرم شهلا کنار گوشم بلند شد:
_ستاره چشمهات رو باز کن تو رو خدا
صدای خونسرد مامان رو شنیدم
_دختره ی سلیطه کاریش نداشته باش بزار مثل سگ جون بده ، میخواد پسرم قصاص بشه تا این عروس ارباب زاده نشه انگار خیلی از ارباب زاده سر تره همه آرزو یه شب باهاش بودن رو دارند این اومده اینجا کلاس میاد!

قلبم از این همه بی رحم بودن مامان گرفت هه مامان! فقط اسم مامان و بابا رو یدک میکشیدند هیچوقت برای من مادر و پدری نکردند گاهی فکر میکردم شاید من هیچوقت بچه ی واقعیشون نبودم!
الان هم میخواستند بخاطر اینکه برادرم بخاطر قتلی که مرتکب شده قصاص نشه من عروس خونبس ارباب زاده بشم و باهاش ازدواج کنم!
من چجوری میتونستم همسر دوم ارباب زاده بشم اون خودش زن داشت و من رو فقط برای بدنیا آوردن وارث و انتقام میخواست
انتقام کاری که برادرم انجام داده بود
_ستاره

با شنیدن صدای داداشم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم که چشمهاش رو با درد باز و بسته کرد و گفت:
_حتی شده قصاص بشم نمیزارم همسر اون کثافط بشی!
میدونستم من باید قربانی بشم تا اون نجات پیدا کنه میدونستم مادرم حاضر نیست خواهر بزرگترم شهلا و شهین رو بفرسته خونبس ارباب زاده بشند
و فقط منی که به خونم تشنه اس رو میفرسته!
پس چرا بیخود داشتم کتک میخوردم و مقاومت میکردم

لبخند تلخی بهش زدم
تا خواستم چیزی بگم صدای محکم در خونه اومد انگار یکی قصد داشت در رو از جاش بکنه! داداش فرهاد بلند شد رفت در رو باز کرد که صدای مشت و کتک کاری اومد

مامان جیغ بلندی کشید و فریاد زد:
_ارباب زاده پسرم و کشتی داری تو رو خدا رحم کن!
با شنیدن این حرف با نگرانی به سختی با تن دردمند از روی زمین بلند شدم و لنگ لنگون به سمت در رفتم ، داداش فرهاد وسط حیاط افتاده بود و چند تا مرد داشتند کتکش میزدند با دیدن صحنه روبروم جیغی کشیدم و به سمتشون رفتم و گفتم:
_داداشم و ولش کنید!

صدای خش دار و ترسناک ارباب زاده بلند شد:
_دست نگه دارید ولش کنید!
دست از کتک زدن داداش فرهادم برداشتند تموم صورت قشنگش خونی شده بود تحمل دیدنش رو تو این وضعیت نداشتم با چشمهای اشکی بهش خیره شده بودم که صدای بابا بلند شد:
_ارباب زاده تو رو خدا رحم کنید به پسرم کاری نداشته باشید این دختره رو ببرید خونبس میشه!
با شنیدن این حرف بابا وحشت زده سرم رو بلند کردم نگاهم به ارباب زاده افتاد که با پوزخندی که روی لبهاش بود داشت بهم نگاه میکرد خیلی ترسناک بود بیش از حد
_این قراره خونبس بشه!
_بله ارباب زاده
ارباب زاده به نوچه هاش اشاره کرد و گفت:
_بیاریدش!
بعدش به سمت داداش فرهادم برگشت و گفت؛
_دور بر عمارت ببینمت بدون شک زنده نمیزارمت!
بعد تموم شدن حرفش رفت نوچه هاش به سمتم اومدن ک جیغ زدم
_تو رو خدا ولم کنید!
_خفه شو تا همینجا زنده زنده چالت نکردم.
ساکت شدم از ترس با التماس به بابا و مامان خیره شدم که هیچ توجهی بهم نداشتند با دیدن اینکارشون ساکت شدم من برای اونا مهم نبودم
پس چرا میخواستم من رو نجات بدند ، سوار ماشین ارباب زاده شدم تموم مدت بیصدا داشتم اشک میریختم
_خفه شو انقدر ور ور نکن!
با شنیدن صدای ترسناک و عصبیش ساکت شدم فقط تو سکوت داشتم اشک میریختم سرم رو پایین انداخته بودم یهو دست ارباب روی فکم نشست و من رو به سمت خودش برگردوند
که چشمهام گرد شد وحشت زده بهش خیره شدم که عصبی گفت:
_خفه شو دیگه انقدر ور ور نکن کنار گوشم!
از شدت ترس زبون بند اومد حتی نمیتونستم حرف بزنم
فکم رو عصبی ول کرد و به روبرو خیره شد من هم ساکت فقط به دستام خیره شدم انقدر ترسیده بودم
که میترسیدم حتی نفس بکشم ارباب زاده بیش از حد تصور ترسناک بود.

دانلود پارت ۱تا۲۰

دانلود پارت ۲۰تا۴۰

دانلود پارت ۴۰ تا ۷۵

دانلود پارت ۷۵تا ۱۰۰

دانلود پارت ۱۰۰ تا ۱۲۰

دانلود پارت ۱۲۰تا۱۳۷

دانلود پارت ۱۳۸و۱۳۹

دانلود پارت ۱۴۰ تا ۱۴۵

دانلود پارت ۱۴۵ تا ۱۵۱

دانلود پارت ۱۵۱ تا ۱۵۶

دانلود پارت ۱۵۶ تا ۱۶۱

دانلود پارت ۱۶۲ تا ۱۶۶

دانلود پارت ۱۶۷ تا ۱۷۳

دانلود پارت ۱۷۳ تا ۱۷۷

دانلود پارت ۱۸۰ تا ۱۷۷

دانلود پارت ۱۸۰ تا ۱۸۴ جدید ۲۵دی

دانلود پارت ۱۸۸ تا ۱۸۴ جدید ۲۸دی

دانلود پارت ۱۸۸ تا ۱۹۲ جدید ۱بهمن

دانلود پارت ۱۹۶ تا ۱۹۲ جدید۴بهمن

دانلود پارت ۱۹۶ تا ۱۹۹ جدید۹بهمن

دانلود پارت ۲۰۱ تا ۱۹۹ جدید۱۲بهمن

دانلود پارت ۲۰۱ تا ۲۰۷ جدید۱۵بهمن

دانلود پارت ۲۰۹ تا ۲۰۷ جدید۱۸بهمن

دانلود پارت ۲۰۹ تا ۲۱۲ جدید۲۱بهمن

دانلود پارت ۲۱۷ تا ۲۱۲ جدید۲۵بهمن

دانلود پارت ۲۱۷ تا ۲۲۲ جدید۲۸بهمن

دانلود پارت ۲۲۶ تا ۲۲۲ جدید۲اسفند

دانلود پارت ۲۲۶ تا ۲۲۹ جدید۵اسفند

دانلود پارت ۲۳۳ تا ۲۲۹ جدید۸اسفند

اگر تا به حال رمان شوهر غیرتی من فصل اول این رمان را مطالعه ننموده اید از اینجا مطالعه کنید

توجه:رمان فوق آنلاین میباشد و زمان پارت گذاری هر سه یک بار انجام میگیرد

رمان های پیشنهادی که دیگران خوانند:

رمان ازدواج اجباری

رمان خانزاده دلربا

رمان ترنج

رمان دانشجوی مغرور من

رمان شاهدخت پسرنما

رمان مادام

زمان آپدیت رمان های آنلاین سایت هردو ویا نهایتا سه روز یکبار میباشد ,درصورت هرگونه مشکل در روند دانلود پارت هاو یا ….ازطریق دیدگاه اطلاع رسانی نمایید به تمامی نظرات جواب داده میشود با تشکر برترین رمان

نوشته رمان عروس ارباب زاده اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود کامل رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه نمایید

نوشته رمان عروس ارباب زاده اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b1%d9%88%d8%b3-%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/feed/ 0
رمان ازدواج اجباری http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%a7%d8%ac%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%8c/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%a7%d8%ac%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%8c/#respond Sun, 15 Dec 2019 07:21:51 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%a7%d8%ac%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%8c/ 3.6
/
5
(
5

votes
)

رمان ازدواج اجباری
کنار در اتاقش ایستاده بودم ، و امشب قرار بود باهاش باشم!

دستام از شدت استرس داشت میلرزید

در اتاق باز شد سرم رو بلند کردم با دیدن کسی که وارد اتاق شد چشمهام گرد شد و با بهت و حیرت بهش خیره شدم اما اون خیلی خونسرد بهم خیره شده بود انگار اصلا متعجب نشده بود از دیدن من

_تو!

پوزخندی زد و با جدیت گفت:

_گفته بودم یه دخترپیدا کنند ، نه یه امل بی دست و پا!

جوری داشت رفتار میکرد انگار اصلا من رو نمیشناسه با این حرف هاش سعی داشت چی رو ثابت کنه ، به سختی از روی تخت بلند شدم و در حالی که به سمت در میرفتم با صدای لرزون شده ای گفتم:

_من نمیدونستم تویی من این قرارداد رو بهم میزنم ….

بازوم رو گرفت و با خشم از لای دندون های کلیک شده اش گفت:

_فکر کردی راحته بهم زدن اون قرارداد!

ساکت شد نگاه خریدارانه به سر تا پام انداخت و با وقاحت به چشمهام خیره شد و گفت:

_همچین مالی هم نیستی

با صدایی که از شدت تنفر دو رگه شده بود گفتم _دستت و بردار کثافط

با سیلی محکمی که بهم زد تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم روی زمین

بهت زده دستم رو گوشه ی لب پاره شده ام ..

نوشته رمان ازدواج اجباری اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
۳٫۶ / ۵ ( ۵ votes )

رمان ازدواج اجباری

کنار در اتاقش ایستاده بودم ، و امشب قرار بود باهاش باشم!

دستام از شدت استرس داشت میلرزید

در اتاق باز شد سرم رو بلند کردم با دیدن کسی که وارد اتاق شد چشمهام گرد شد و با بهت و حیرت بهش خیره شدم اما اون خیلی خونسرد بهم خیره شده بود انگار اصلا متعجب نشده بود از دیدن من

_تو!

پوزخندی زد و با جدیت گفت:

_گفته بودم یه دخترپیدا کنند ، نه یه امل بی دست و پا!

جوری داشت رفتار میکرد انگار اصلا من رو نمیشناسه با این حرف هاش سعی داشت چی رو ثابت کنه ، به سختی از روی تخت بلند شدم و در حالی که به سمت در میرفتم با صدای لرزون شده ای گفتم:

_من نمیدونستم تویی من این قرارداد رو بهم میزنم ….

بازوم رو گرفت و با خشم از لای دندون های کلیک شده اش گفت:

_فکر کردی راحته بهم زدن اون قرارداد!

ساکت شد نگاه خریدارانه به سر تا پام انداخت و با وقاحت به چشمهام خیره شد و گفت:

_همچین مالی هم نیستی

با صدایی که از شدت تنفر دو رگه شده بود گفتم _دستت و بردار کثافط

با سیلی محکمی که بهم زد تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم روی زمین

بهت زده دستم رو گوشه ی لب پاره شده ام که داشت خون میومد گذاشتم هنوز گیج بودم که دستش روی دستم نشست و با صدای بم و خش دار گفت:

_امشب رو قرار بود برام رویایی بسازی اما زیاد داری چموش بازی درمیاری

خم شد دستم رو گرفت و بلندم کردم پرتم کرد روی….

پوزخندی به صورت ترسیده ام زد و گفت:

_تو که کاره ات اینه ازدواج با پسرای پولدار

با شنیدن حرف هاش حس بدی بهم دست داد

_نکنه فکر کردی من احمقم دخترجون ادمایی مثل تو رو خیلی خوب میشناسم الانم خفه خون بگیر بزار کارم رو بکنم وگرنه میندازمت زیر سگام تا جون بدی

باشنیدن حرفهاش از کوره در رفتم و شروع کردم به داد زدن و حرف هایی که نباید بزنم

_نمیخوام باهات باشم میفهمی ازت چندشم میشه

با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و گفت _دیره برای تصمیم گرفتن

سرش رو بلند کرد با چشمهای خمار و قرمزش بهم نگاه کرد که با چشمهای اشکی بهش خیره شدم و گفتم

_تو رو خدا اینکارو باهام نکن!

با شنیدن این حرفم انگار عصبی شد و با چشمهاش که داشت دو دو میزد و قرمز بود بهم خیره شد و خشن گفت:

_خوب گوشت رو باز کن ببین چی بهت میگم جانا

با شنیدن اسمم از زبونش حس کردم قلبم درد گرفت بعد این همه سال شنیدن اسمم از زبونش اونم تو این موقعیت واقعا قلبم رو به درد میاورد

وسط حرفش پریدم

_تو که کار خودت رو کردی حالا بزار من برم

پوزخندی زد و گفت

_تا موقع تموم شدن قرارداد هیچ جا نمیتونی بری عروسک!

_خیلی پستی امیربهادر

دانلود پارت ۱تا۲۰

دانلود پارت ۲۱ تا ۴۱

دانلودپارت۴۱تا۵۰

دانلود پارت ۵۱تا۷۵

دانلود پارت ۷۶تا۱۰۰

دانلود پارت ۱۰۱تا۱۲۵

دانلود پارت۱۲۶تا۱۵۷

دانلود پارت ۱۵۸و۱۵۹

دانلود پارت ۱۶۰و۱۶۵

دانلود پارت ۱۶۶و۱۷۱

دانلود پارت ۱۷۱و۱۷۵

دانلود پارت ۱۷۱و۱۷۵

دانلود پارت ۱۷۶و۱۸۷

دانلود پارت ۱۱۸۸و۱۹۱

دانلود پارت ۱۹۱و۱۹۴

دانلود پارت ۱۹۷و۱۹۴

دانلود پارت ۱۹۷و۲۰۱ جدید ۲۵دی

دانلود پارت ۱۹۷و۲۰۵ جدید ۲۸دی

دانلود پارت ۲۰۸و۲۰۵ جدید ۱بهمن

دانلود پارت ۲۰۸و۲۱۲ جدید ۴بهمن

دانلود پارت ۲۱۶و۲۱۲ جدید ۹بهمن

دانلود پارت ۲۱۶و۲۱۸ جدید ۱۲بهمن

دانلود پارت ۲۲۲و۲۱۸ جدید ۱۵بهمن

دانلود پارت ۲۲۲و۲۲۴ جدید ۱۸بهمن

دانلود پارت ۲۲۷و۲۲۴ جدید ۲۱بهمن

دانلود پارت ۲۲۷و۲۳۲ جدید ۲۵بهمن

دانلود پارت ۲۳۷و۲۳۲ جدید ۲۸بهمن

دانلود پارت ۲۳۷و۲۴۱ جدید ۲اسفند

دانلود پارت ۲۴۴و۲۴۱ جدید ۵اسفند

دانلود پارت ۲۴۴و۲۴۸ جدید ۸اسفند

با توجه به انلاین بودن رمان فوق زمان پارت گذاری هر سه روز میباشد

رمان های پیشنهادی که دیگران خوانند:

رمان عروس ارباب زاده

رمان خانزاده دلربا

رمان ترنج

رمان دانشجوی مغرور من

رمان شاهدخت پسرنما

رمان مادام

زمان آپدیت رمان های آنلاین سایت هردو ویا نهایتا سه روز یکبار میباشد ,درصورت هرگونه مشکل در روند دانلود پارت هاو یا ….ازطریق دیدگاه اطلاع رسانی نمایید به تمامی نظرات جواب داده میشود با تشکر برترین رمان

نوشته رمان ازدواج اجباری اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود کامل رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه نمایید

نوشته رمان ازدواج اجباری اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%a7%d8%ac%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%8c/feed/ 0
رمان غنچه بود و پژمرد http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d9%86%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d9%88-%d9%be%da%98%d9%85%d8%b1%d8%af/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d9%86%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d9%88-%d9%be%da%98%d9%85%d8%b1%d8%af/#respond Tue, 21 Jan 2020 08:23:48 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d9%86%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d9%88-%d9%be%da%98%d9%85%d8%b1%d8%af/ 4.7
/
5
(
3

votes
)

رمان غنچه بود و پژمرد
قسمتی از رمان:
در اتوبان بودند. باد به سرعت موهای پریشانش را شلاق وار به صورتش می کوبید ولی او همچنان صدایش را هوار می زد:
-دست از سرم بردار. من نمی تونم…
جیغ می کشد:
-دیگه تموم شد!
جسم بی جانش به صندلی عقب ماشین می چسبد و نگاه نمناکش را به نیم رخ مرد کنارش می دوزد. مردمک هایش از فرط گریه آنقدر کوچک شده بودند که نمی توانست عکس العمل های مرد را در اتوبان نیمه روشن تشخیص دهد.
هق می زند و دستان لرزانش را بالا می گیرد:
-این دست ها دیگه نمی تونن به کسی اعتماد کنن…
انگشت هایش را به روی صورتش قفس می سازد و ادامه می دهد:
-این دست ها خونی ان، با من تو این باتلاق خون غرق نشو!
*
-بابا پسر مایه داری هم مزیت خاص خودش رو داره.
پوزخندی می زند و ماشینش را زیر سایه درختان پارک می کند. آنقدر خسته بود که حوصله ی اراجیف فربد را نداشت. دلش می خواست هر چه زودتر به اتاقش می رسید و به دوش حمامش پناه می برد:
-پیاده نمی شی؟
فربد با دیدن چهره ی درهمش دست بر روی شانه اش می گذارد و حالا آرام تر از دقایق قبل می گوید:
-امین تو به عنوان پسر بزرگ این خانواده حق داری،..

نوشته رمان غنچه بود و پژمرد اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
۴٫۷ / ۵ ( ۳ votes ) رمان غنچه بود و پژمرد

قسمتی از رمان:

در اتوبان بودند. باد به سرعت موهای پریشانش را شلاق وار به صورتش می کوبید ولی او همچنان صدایش را هوار می زد:

-دست از سرم بردار. من نمی تونم…

جیغ می کشد:

-دیگه تموم شد!

جسم بی جانش به صندلی عقب ماشین می چسبد و نگاه نمناکش را به نیم رخ مرد کنارش می دوزد. مردمک هایش از فرط گریه آنقدر کوچک شده بودند که نمی توانست عکس العمل های مرد را در اتوبان نیمه روشن تشخیص دهد.

هق می زند و دستان لرزانش را بالا می گیرد:

-این دست ها دیگه نمی تونن به کسی اعتماد کنن…

انگشت هایش را به روی صورتش قفس می سازد و ادامه می دهد:

-این دست ها خونی ان، با من تو این باتلاق خون غرق نشو!

*

-بابا پسر مایه داری هم مزیت خاص خودش رو داره.

پوزخندی می زند و ماشینش را زیر سایه درختان پارک می کند. آنقدر خسته بود که حوصله ی اراجیف فربد را نداشت. دلش می خواست هر چه زودتر به اتاقش می رسید و به دوش حمامش پناه می برد:

-پیاده نمی شی؟

فربد با دیدن چهره ی درهمش دست بر روی شانه اش می گذارد و حالا آرام تر از دقایق قبل می گوید:

-امین تو به عنوان پسر بزرگ این خانواده حق داری، اما قبول کن پدرت هم حق داره!

امین با لبخند تمسخرآمیزی سر تکان می دهد. فربد از چه حرف می زد؛ از حقی که نا حق بود!

کلافه دستی بین موهایش می کشد. به سمت فربد بر می گردد و شمرده، شمرده می گوید:

-مامانم توی آسایشگاه تنها و بی هم زبون سر می کنه فقط به خاطره پدرم!

فربد لب می گزد. حق داشت، امین هر چه که می گفت حق داشت. برای این که جو به وجود آمده را عوض کند از ماشین پیاده می شود.

این خانه بی شک بهشت بود. این فضای باز، با این همه درخت سر به فلک کشیده فرقی با بهشتی که قولش را داده بودند نداشت.

دستش را در جیب شلوار جینش فرو می کند و به سمت درخت توت می رود:

-پسر من برم به شکمم برسم.

امین می خندد و سر تکان می دهد. اما با دیدن کسی که هندزفری در گوش در کتاب رو به رویش غرق شده بود لبخندش رنگ می بازد.

صدای اُُرکیده به گوشش می رسد که با جیغ می گوید:

-غنچه، غنچه پس کجایی!

یک تای اََبرویش را بالا می گیرد. خیلی وقت است غنچه را ندیده بود!

با اََخم های درهمش به او نگاه می دوزد که فارغ از دنیا موهایش را باز گذاشته بود و به کتاب رو به رویش آرام می خندید.

پلک می زند و نگاه از او می گیرد. نمی توانست با چشم هایش به دختری که از بچگی در آغوشش بزرگ شده خیانت کند.

فربد با قیافه مرموذی توت در دستش را در هوا تکان می دهد:

-این تموم شد، بریم جایی دیگه.

به همان سمت می دود که امین به تندی می گوید:

-اونجا نه!

غیرتش به قُل قُل می افتد. کسی حق نداشت جز خودش غنچه را با آن وضع ببیند حتی اگر نیتش فقط برادرانه محسوب می شد!

اما فربد سمج تر از این حرف ها بود. می خواست دوباره به همان سمت برود که امین مانعش می شود:

-زبونِ آدمیزاد حالیت نیست؟

فربد اََبرو بالا می اندازد و با حالت مشمئز کننده ای نوچ می گوید.

امین با چهره ای جمع شده دستش را با خود به سمت خانه می کشد:

-آدم نیستی خب اینم حرفیه.

غنچه با دیدن امین که دوستش را کشان کشان به سمت ساختمان می بُُرد لبخند می زند و زیر لب می گوید:

-امان از دست تو.

هندزفری که از گوشش کشیده می شود نگاهش به سمت اُُرکیده ی عصبانی کِِش می رود:

-خیلی وقته اینجایی؟

ارکیده با تمسخر به ساعت مچی اش نگاه می دوزد و یکباره جیغ می کشد:

-می گن! معلومه توی اون گوشی بی صاحابت چی داری که حواست نیست؟

غنچه با لبخندی برگی از زمین بر می دارد و میان صفحه ی نخوانده ی کتابش می گذارد:

-حالا به گوشم.

ارکیده چشم غره ای به او می رود و شال یدکی را از دور کمرش باز می کند:

-امین و دوستش اومده بودن، اومدم برات شال بیارم بپوشونی اون شراره های ### رو.

غنچه باز هم لبخند ملیحی می زند و شال را از دستش گرفته به دور شانه هایش آویز می کند:

-دستت درد نکنه، اما می دونی که دیگه برام مهم نیست.

ارکیده جدی جلوی پایش روی زانو می نشیند:

-دِ درد منم همینه که بعد مرگ حاج بابات هیچی برات مهم نیست، هر کی نشناسدت فکر می کنه مرگش از خدات بود که اینجوری بزنی شبکه شوروی!

غنچه با پوزخند از روی زمین بر می خیزد و ارکیده خیره اش می شود.

هنوز هم نمی توانست هضم کند که چطور غنچه ی خجالتی به این درجه از آزادی رسیده است! غنچه ای که آنقدر خجالتی بودنش وِِرد زبان همه می گشت که همه حیرانش بودند، مخصوصا امینی که همیشه او را الگوی دختران قرار می داد.

به یادش می آید ارکیده با دیدن امین آنقدر سرخ و سفید می شد که انگار سیب بهشتیِ آدم و حوا را قرض می گرفت و به لُپُش می چسباند.

-می خوام برم پیش مامان ناهیدم، می آی؟ ارکیده از افکارش بیرون می کشد و با اَخَم می گوید:

-بابا امین مودمم رو شارژش کرده، می خواستم بریم تو لپ تاپم چندتا جیگر تور کنیم.

غنچه می خندد و با کتاب در سر ارکیده می کوبد:

-بیست و چهار سالمونه، کم مونده دبه بندازنمون تو هنوز هم بند این دوزاری ها هستی؟

ارکیده لُُپش را می کشد و با لبان جمع شده می گوید:

-من که می گم بیا زن داداشم شو خب، خودت نمی خوای.

دانلود پارت ۱

دانلود پارت ۲

دانلود پارت ۳

دانلود پارت ۴

دانلود پارت ۵ جدید ۱ بهمن

دانلود پارت ۶ جدید ۹ بهمن

دانلود پارت ۷ جدید ۱۴ بهمن

دانلود پارت ۸ جدید ۲۳ بهمن

دانلود پارت ۹ جدید ۲۷ بهمن

دانلود پارت ۱۰ جدید ۸اسفند

زمان آپدیت رمان های آنلاین سایت هردو ویا نهایتا سه روز یکبار میباشد ,درصورت هرگونه مشکل در روند دانلود پارت هاو یا ….ازطریق دیدگاه اطلاع رسانی نمایید به تمامی نظرات جواب داده میشود با تشکر برترین رمان

نوشته رمان غنچه بود و پژمرد اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود کامل رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه نمایید

نوشته رمان غنچه بود و پژمرد اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d9%86%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d9%88-%d9%be%da%98%d9%85%d8%b1%d8%af/feed/ 0
رمان دانشجوی مغرور من http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%85%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%b1-%d9%85%d9%86/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%85%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%b1-%d9%85%d9%86/#respond Fri, 13 Dec 2019 06:56:35 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%85%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%b1-%d9%85%d9%86/ 4.6
/
5
(
5

votes
)

رمان دانشجوی مغرور من
قسمتی از رمان:

بی حوصله منتظر اومدن استاد داخل کلاس نشسته بودم ، نگاهم به بک گراند گوشیم
افتاد ، عکس امیرصدرا بود ، با هر بار دیدنش قلبم به درد میومد .
یاد روزی میفتم که من رو طلاق داد ، از وقتی هفت ساله بودم یادمه همه میگفتند شما
زن و شوهر میشید نشون کرده ی هم هستید ، وقتی چهارده ساله شدم ، به عقد
امیرصدرا بیست و پنج ساله در اومدم ، نه سال اختلاف سنی داشتیم اما این اصلا مهم
نبود .
جشن ازدواج ما برگزار شد ، و تو عمارت آقاجون یه خونه مجهز ساخته شده بود برای
ما زندگیمون رو شروع کردیم ، من عاشقانه دوستش داشتم اون هم طوری وانمود
میکرد که من رو دوست داره اما وقتی من هجده ساله شدم یه دعوا درست حسابی با
آقاجون افتاد
که هنوز بعد گذشت اون همه سال دلیلش رو نمیدونم ، من رو طلاق داد و برای
همیشه گذاشت رفت ، اما من هنوز عاشقش بودم و فراموشش نکرده بودم ،

نمیتونستم هیچکس رو به قلبم راه بدم کاش میتونستم دوباره برای یکبار شده
صورتش رو ببینم .
_ آناهید داری گریه میکنی !؟
با شنیدن صدای ساناز دستی به صورت خیس شده ام کشیدم و هول شده گفتم :
_ نه
خواست چیز..

نوشته رمان دانشجوی مغرور من اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
۴٫۶ / ۵ ( ۵ votes )

رمان دانشجوی مغرور من

قسمتی از رمان:

بی حوصله منتظر اومدن استاد داخل کلاس نشسته بودم ، نگاهم به بک گراند گوشیم
افتاد ، عکس امیرصدرا بود ، با هر بار دیدنش قلبم به درد میومد .
یاد روزی میفتم که من رو طلاق داد ، از وقتی هفت ساله بودم یادمه همه میگفتند شما
زن و شوهر میشید نشون کرده ی هم هستید ، وقتی چهارده ساله شدم ، به عقد
امیرصدرا بیست و پنج ساله در اومدم ، نه سال اختلاف سنی داشتیم اما این اصلا مهم
نبود .
جشن ازدواج ما برگزار شد ، و تو عمارت آقاجون یه خونه مجهز ساخته شده بود برای
ما زندگیمون رو شروع کردیم ، من عاشقانه دوستش داشتم اون هم طوری وانمود
میکرد که من رو دوست داره اما وقتی من هجده ساله شدم یه دعوا درست حسابی با
آقاجون افتاد
که هنوز بعد گذشت اون همه سال دلیلش رو نمیدونم ، من رو طلاق داد و برای
همیشه گذاشت رفت ، اما من هنوز عاشقش بودم و فراموشش نکرده بودم ،

نمیتونستم هیچکس رو به قلبم راه بدم کاش میتونستم دوباره برای یکبار شده
صورتش رو ببینم .
_ آناهید داری گریه میکنی !؟
با شنیدن صدای ساناز دستی به صورت خیس شده ام کشیدم و هول شده گفتم :
_ نه
خواست چیزی بگه که در کلاس باز شد ، سرم پایین بود که صدای آشنایی پیچید :
_ امیرصدرا مشایخ هستم استاد جدید این ترم شما .
این صدا صدای خودش بود مگه میتونستم صداش رو فراموش کنم ، با شک سرم و
بلند کردم ، با دیدنش احساس کردم روح از تنم خارج شد خودش بود

امیرصدرا بود ، استاد جدید این ترم شوهر سابق من بود ، چقدر عوض شده بود
صورتش مردونه تر شده بود ، اندامش ورزیده تر شده بود حتی نسبت به سابق خیلی
عوض شده بود میشد گفت یه آدم دیگه شده بود ، سریع دستی به صورت خیس شده
ام کشیدم و سرم رو پایین انداختم چونم بشدت داشت میلرزید بغض تو گلوم داشت
من رو خفه میکرد هی سعی میکردم ، امیرصدرا پسر عمه من بود …! یعنی عمه
میدونست اون برگشته پس چرا چیزی به ما نگفته بود
داشت حضور غیاب میکرد وقتی به اسم من رسید کمی مکث کرد
_ مهشید نجم .
فقط تونستم دستم رو بالا ببرم که سرش رو بلند کرد برای چند ثانیه نگاهمون گره
خورد ، سریع ازش چشم دزدیدم و سرم رو پایین انداختم اون هم بعد تموم شدن
لیست بلند شد و شروع کرد به درس دادن ، خیلی جدی بود

همینطور خشک هیچکس جرئت نداشت چیزی بگه ، گاهی نگاهش بهم میفتاد اما
نگاهش خیلی سرد و غریبه بود ، پوزخندی کنج لبهام نشست چه توقعی داشتم پس
که من رو فراموش نکنه اما مگه میشد .
وقتی ساعت کلاس تموم شد ، وسایلم رو داشتم جمع میکردم که نگاهم به دخترای
اطرافش افتاد احساس حسادت مثل خوره افتاد به جون من !
یکی نبود بهم بگه اون تو رو طلاق داد احمق الان ایستادی به چی خیره شدی اما همه
ی اینا به کنار باز هم من حسودیم شده بود .
زیر لب فحشی نثارش کردم و با عصبانیت از کلاس خارج شدم ، سوار ماشین خودم
شدم و
به سمت خونه روندم انقدر حالم خراب شده بود از دیدن امیرصدرا که نزدیک بود چند
بار تصادف کنم ، همین که داخل خونه شدم با ناراحتی به سمت اتاقم داشتم میرفتم
که …

صدای آقاجون باعث شد وایستم و به سمتش برگردم ، با صدای گرفته گفتم :
_ جان
_ بیا اینجا عزیزم
به سمتش رفتم کنارش نشستم ، دستی به سرم کشید و پرسید :
_ برای چی ناراحت هستی عزیزم !؟
با صدای گرفته ای گفتم :
_ ناراحت نیستم آقاجون دانشگاه درس …
_ امیرصدرا رو دیدی …!؟
از اینکه بی مقدمه داشت این سئوال رو میپرسید شکه شده بودم ، چند دقیقه ساکت
بهش خیره شدم و بعدش پرسیدم :
_شما از کجا میدونید ؟

_ چون امیرصدرا برگشته و امروز تو دانشگاه شما تدریس میکنه برای همین میدونم ،
و وقتی اومدی دیدم حالت چقدر خرابه پس یعنی دیدیش .
اشک تو چشمهام جمع شد
_ آقاجون خیلی سخت بود
_ میفهمم
_ من دوستش داشتم اما اون من رو طلاق داد ، من حتی سال ها بعد اون قضیه هنوز
نتونستم فراموشش کنم و هیچ مردی رو وارد زندگیم کنم ، شاید احمقانه باشه اما من
هنوزم خودم رو متعهد به اون میدونم .
آقاجون با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :
_ تو نباید انقدر زود کم بیاری دخترم باید قوی باشی !.
_ چجوری آقاجون فکر میکردم فراموشش کردم ، فکر میکردم با دوباره دیدنش قلبم
نمیلرزه اما اینطوری نشد قلبم لرزید و خودم خیلی کم آوردم میفهمید !؟
آقاجون آه تلخی کشید و پرسید :
_ هنوز دوستش داری
_ جونم رو بخاطرش میدم …!
_ پس صبور باش شاید دوباره تونستی قلبش رو نرم کنی .
_ منظورتون چیه آقاجون !؟
_ امیرصدرا قراره بیاد و با ما زندگی کنه تو این عمارت پیش مادرش .
_ چی !؟
_ بخاطر مادرش برگشته شنیده حالش بد شده برای همین دوباره اومده .
_ پس چرا به من چیزی نگفتید !؟
_ میخواستم تو یه فرصت مناسب بهت بگم .

دانلودپارت ۱

دانلودپارت ۲

دانلودپارت ۳

دانلودپارت ۴

دانلودپارت ۵

دانلودپارت ۶

دانلودپارت ۷

دانلودپارت ۸

دانلودپارت ۹

دانلودپارت ۱۰

دانلودپارت ۱۱

دانلودپارت ۱۲

دانلودپارت ۱۳

دانلودپارت ۱۴

دانلودپارت ۱۵

دانلودپارت ۱۶جدید۱بهمن

دانلودپارت ۱۷جدید۴بهمن

دانلودپارت ۱۸جدید۹بهمن

دانلودپارت ۱۹جدید۱۲بهمن

دانلودپارت ۲۰جدید۱۵بهمن

دانلودپارت ۲۱جدید۱۸بهمن

دانلودپارت ۲۲جدید۲۱بهمن

دانلودپارت ۲۳جدید۲۵بهمن

دانلودپارت ۲۴جدید۲۸بهمن

دانلودپارت ۲۵جدید۲اسفند

دانلودپارت ۵۶جدید۵اسفند

دانلودپارت ۲۷جدید۸اسفند

رمان فوق با توجه به آنلاین بودن هر سه روز از آخرین زمان آپدیت در سایت بروز میشود

رمان های پیشنهادی که دیگران خوانند:

رمان ازدواج اجباری

رمان عروس ارباب زاده

رمان خانزاده دلربا

رمان ترنج

رمان شاهدخت پسرنما

رمان مادام

زمان آپدیت رمان های آنلاین سایت هردو ویا نهایتا سه روز یکبار میباشد ,درصورت هرگونه مشکل در روند دانلود پارت هاو یا ….ازطریق دیدگاه اطلاع رسانی نمایید به تمامی نظرات جواب داده میشود با تشکر برترین رمان

نوشته رمان دانشجوی مغرور من اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود کامل رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه نمایید

نوشته رمان دانشجوی مغرور من اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%85%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%b1-%d9%85%d9%86/feed/ 0
دانلود رمان کیش و مات http://novel97.xyz/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b4-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%aa/ http://novel97.xyz/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b4-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%aa/#respond Tue, 17 Dec 2019 07:38:30 +0000 http://novel97.xyz/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b4-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%aa/ 4
/
5
(
6

votes
)

رمان کیش و مات
قسمتی از رمان:

-خانم! رضایت پدر بچه برایِ این کار نیازه! نمی خوام بعداً شر بشه.
کلافه از حرف هایِ تکراری دکتر، دست هاش رو بینِ دست هام گرفتم و التماس وار گفتم:
_خانم تو رو خدا! تو رو خدا کمک کن بهم! من… من این بچه رو نمیخوام…

و بعد از مکثِ کوتاهی، خواستم لب باز کنم و دوباره چیزی بگم که با صدایِ داد و بیدادی که از بیرون مطب میومد، ناخود آگاه دست هایِ دکتر رو محکم تر از قبل گرفتم.
صداش رو می شناختم!
الکی که نبود!
چند ماهی رو کنارش زندگی کرده بودم و حتی نوعِ نفس کشیدنش رو هم از بر بودم و حالا با شنیدنِ صدایِ بمش که مدام فریاد میزد، زود تر از هر زمانِ دیگه ای شناختمش!

در که با شتاب باز شد، هراسون نگاهم رو بهش دوختم که با دیدنِ چشم هایِ قرمزش، آب دهنم رو قورت دادم.
زیر لب و با عجز اسمش رو صدا زدم که فقط اخم هاش رو درهم کرد و به طرفم اومد.
-اقای محترم چه خبرتونه؟
انگشت اشاره اَش رو به نشونه ی سکوت رویِ لب هاش گذاشت و رو به دکتر گفت:
-ببند دهنت رو! اینجا رو که رو سرت خراب کردم حالیت میشه دیگه هچین گهی نخوری!
و بعد از زدنِ حرفش، دستِ لرزون من رو گرف..

نوشته دانلود رمان کیش و مات اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
۴ / ۵ ( ۶ votes )

رمان کیش و مات

قسمتی از رمان:

-خانم! رضایت پدر بچه برایِ این کار نیازه! نمی خوام بعداً شر بشه.
کلافه از حرف هایِ تکراری دکتر، دست هاش رو بینِ دست هام گرفتم و التماس وار گفتم:
_خانم تو رو خدا! تو رو خدا کمک کن بهم! من… من این بچه رو نمیخوام…

و بعد از مکثِ کوتاهی، خواستم لب باز کنم و دوباره چیزی بگم که با صدایِ داد و بیدادی که از بیرون مطب میومد، ناخود آگاه دست هایِ دکتر رو محکم تر از قبل گرفتم.
صداش رو می شناختم!
الکی که نبود!
چند ماهی رو کنارش زندگی کرده بودم و حتی نوعِ نفس کشیدنش رو هم از بر بودم و حالا با شنیدنِ صدایِ بمش که مدام فریاد میزد، زود تر از هر زمانِ دیگه ای شناختمش!

در که با شتاب باز شد، هراسون نگاهم رو بهش دوختم که با دیدنِ چشم هایِ قرمزش، آب دهنم رو قورت دادم.
زیر لب و با عجز اسمش رو صدا زدم که فقط اخم هاش رو درهم کرد و به طرفم اومد.
-اقای محترم چه خبرتونه؟
انگشت اشاره اَش رو به نشونه ی سکوت رویِ لب هاش گذاشت و رو به دکتر گفت:
-ببند دهنت رو! اینجا رو که رو سرت خراب کردم حالیت میشه دیگه هچین گهی نخوری!
و بعد از زدنِ حرفش، دستِ لرزون من رو گرفت و کشید.

با شتاب از رویِ تخت پایین افتادم!
با هق هق گفتم:
‌_ولم کن! دامیار کاری به کار من نداشته باش. من این بچه رو نمیخوام… بچه ای پدرش تویی رو نمی خوام! می فهمی؟
بدونِ توجه به حضور دکتر و وضعیت اسفناکِ من یقه اَم رو چنگ زد و رو به روم وایساد.
-که بچه ی من رو نمی خوای؟ هوم؟

با شجاعتی که از منه ترسو بعید بود گفتم:
_اره! نمی خوام! نه بچت رو میخوام نه خودت رو!
نگاهش رو، رویِ اجزای صورتم چرخوند و ابرویی بالا انداخت.
و بعد بدون حرف دستم رو کشید و بی توجه به تقلا هام از مطب خارجم کرد.

مچ دستش رو چنگ زدم و با هق هق گفتم:
_چرا نمیذاری من راحت باشم؟ ها؟
در سمت شاگرد رو باز کرد و توی ماشین هلم داد.
وقتی که خودش هم سوار ماشین شد، به طرفم چرخید و با حرص گفت:
_راحت بودنو از این به بعد نشونت میدم! یه بلایی سرت میارم تا به گه خوردن بیوفتی که خواستی بچه ی من رو سقط کنی!

دستی رویِ صورت خیسم کشیدم و به طرفش برگشتم.
دستش رو گرفتم و سعی کردم این دفعه با التماس کردن راضیش کنم.
_دامیار! تو بهم علاقه نداری! منم تو رو دوست ندارم. به خدا… به خدا اگه این بچه به دنیا بیاد بیشتر از ما عذاب میکشه! خواهش میکنم اجازه نده به دنیاش بیارم.
و بعد، با لحنی لرزون ادامه دادم:
_من… من از سنگ نیستم دامیار! من از بچه دار شدن بدم نمیاد. فقط نمیخوام یه موجود بیگناهو به دنیا بیارم که زجر بکشه. میفهمی؟

خشک نگاهم کرد.
از همون نگاهایی که تا تهِ دل آدم رو از ترس می لرزوند.
دستش رو از دستم بیرون کشید و مچ دستم رو بین انگشت هاش فشرد.
چهرم از درد درهم شد ولی توجهی نکرد و با خشم لب زد:
-نظرت کوچیک ترین اهمیتی برام نداره! مهم حرف منه که میگم باید به دنیا بیاریش!
نگاهِ تحقیر آمیزی نثارم کرد و ادامه داد:
-و قرار نیست این بچه یکی مثلِ تو بشه که بخواد زجر بکشه! اون قدری به پاش میریزم که کمبودی رو احساس نکنه!

نگاهِ اشکیم رو ازش گرفتم و به خیابون دوختم.
حق با اون بود!
بلاخره بچش، بچه ی خان بود و نباید کمبودی احساس میکرد!
ولی خب با این حال دلم نمیومد بچه ای به دنیا بیارم که بعدا نتونه شاهد عشق پدر و مادرش باشه!
به عمارت که رسیدیم، به صندلی چسبیدم و دست هام رو مشت کردم.
می دونستم اگه پام به اتاق برسه حسابم با کرام الکاتبینه و همین باعث شده بود تویِ ماشین بمونم.

از ماشین پیاده شد و به سمتم اومد.
در سمت شاگرد رو باز کرد و با شتاب بیرون کشیدم.
نا خود اگاه دستم رو رویِ شکمم گذاشتم و فشردم.
_دامیار آروم باش! خواهش میکنم…
هیسِ کشداری گفت و به طرفِ داخل عمارت کشوندم.
به تک تک خدمه ای که با بهت بهمون خیره بودن بی توجه بود.
از پله ها بالا کشیدم و به سمتِ اتاقِ مشترکمون رفت.

زیرِ لب اسمش رو صدا زدم که تویِ اتاق پرتم کرد و در اتاق رو با پاهاش بست.
نگاهِ اشکیم باعث شده بود نتونم درست و حسابی ببینمش.
دستی رویِ چشمام کشیدم و با نگاهی لرزون بهش خیره شدم.
-چرا میخواستی یه همچین غلطی بکنی؟
_من که دلیلم رو بهت…
درد عمیقی که تویِ گونم پیچید باعث شد نتونم حرفم رو ادامه بدم و رویِ تخت پرت بشم.
دستم رو، رویِ گونه ای که بهش سیلی زده بود گذاشتم و با بغض بهش خیره شدم.
-این ارجیف رو تحویل من نده…
دانلود پارت۱تا۱۰

دانلود پارت ۱۰ تا ۲۰

دانلود پارت ۲۰ تا ۳۰

دانلود پارت ۳۰ تا ۴۰

دانلود پارت ۴۰تا۵۰

دانلود پارت ۵۰ تا ۶۰

دانلود پارت ۶۰تا۷۰

دانلود پارت ۷۰ تا ۸۰

دانلود پارت ۸۰ تا ۹۰

دانلود پارت۹۰تا۱۰۳

دانلود پارت۱۰۴تا۱۶

دانلود پارت۱۰۶تا۱۱۰

دانلود پارت۱۱۱تا۱۱۳

دانلود پارت۱۱۴

دانلود پارت۱۱۴ تا۱۱۶

دانلود پارت۱۱۸

دانلود پارت۱۱۸تا۱۲۱جدید۲۵دی

دانلود پارت۱۱۸تا۱۲۳جدید۲۸دی

دانلود پارت۱۲۵تا۱۲۳جدید۱بهمن

دانلود پارت۱۲۵تا۱۲۶جدید۴بهمن

دانلود پارت۱۲۷جدید۱۲بهمن

دانلود پارت۱۲۷تا ۱۲۹جدید۱۵بهمن

دانلود پارت۱۳۰جدید۱۸بهمن

دانلود پارت۱۳۱جدید۲۱بهمن

دانلود پارت۱۳۳تا۱۳۱جدید۲۵بهمن

دانلود پارت۱۳۴جدید۲۸بهمن

دانلود پارت۱۳۵جدید۲اسفند

دانلود پارت۱۳۵تا۱۳۸جدید۵اسفند

دانلود پارت ۱۳۹ جدید ۸ اسفند

با توجه به انلاین بودن رمان فوق زمان آپدیت هر سه روز یکبار میباشد

زمان آپدیت رمان های آنلاین سایت هردو ویا نهایتا سه روز یکبار میباشد ,درصورت هرگونه مشکل در روند دانلود پارت هاو یا ….ازطریق دیدگاه اطلاع رسانی نمایید به تمامی نظرات جواب داده میشود با تشکر برترین رمان

نوشته دانلود رمان کیش و مات اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود کامل رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه نمایید

نوشته دانلود رمان کیش و مات اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b4-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%aa/feed/ 0
رمان شاهدخت پسرنما http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%ae%d8%aa-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%85%d8%a7/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%ae%d8%aa-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%85%d8%a7/#respond Fri, 13 Dec 2019 06:54:29 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%ae%d8%aa-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%85%d8%a7/ 3.2
/
5
(
6

votes
)

رمان شاهدخت پسرنما
قسمتی از رمان:

ارباب دانیار”
با تابش مستقیم نور خورشید به صورتم چشمام رو باز کردم که نگاهم رو صورت
نرگس ثابت موند..
با یاد اوری دیشب لبخندی زدم
نرگس_سیرمونی نداری تو دانیار
_کی از تو سیر میشه اخه ؟

_اخ که شیطونک….
زد :ساعت چنده؟!
_ ساعتو ولش کن بچسب به اقاتون
..
باز هم تشنه ی این
دختر بودم
نرگس با صدای پر از استرسی گفت :وای دانیار بابام برگشت زود برو زیر تخت زود
باش …

با چشمای گشاد شده نگاه میکردم که هولم داد زیر تخت و پتو رو کشید رو خودش …
با باز شدن در باباش با لبخند نگاهش کرد و نزدیک تخت شد
_نرگس بیدار شو دیگه بابا
نرگس چرخی زد و دستشو رو دستم گذاشت و خواست دستمو پس بزنه
پدرش با تعجب گفت : چیشد دخترم؟!
نرگس در حالی که پاهاشو محکم چفت هم کرده بود که مبادا به دستم حرکتی بدم
گفت :بیدارم بابا شما برید بیرون منم الان میام ..
با بیرون رفتن پدر نرگس سریع پتو رو کنار زدمو دوباره سرم رو بین پاهای بازش
فرو بردم..
صورتمو بالا اوردم و چشمکی بهش زدم
_خوش گذشت …

چشمکی زدمو به حموم اشاره زدم …
_بریم حموم تو وقتمون صرفه جویی شه … ۱ ساعت دیگه بای..

نوشته رمان شاهدخت پسرنما اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
۳٫۲ / ۵ ( ۶ votes )

رمان شاهدخت پسرنما

قسمتی از رمان:

ارباب دانیار”
با تابش مستقیم نور خورشید به صورتم چشمام رو باز کردم که نگاهم رو صورت
نرگس ثابت موند..
با یاد اوری دیشب لبخندی زدم
نرگس_سیرمونی نداری تو دانیار
_کی از تو سیر میشه اخه ؟

_اخ که شیطونک….
زد :ساعت چنده؟!
_ ساعتو ولش کن بچسب به اقاتون
..
باز هم تشنه ی این
دختر بودم
نرگس با صدای پر از استرسی گفت :وای دانیار بابام برگشت زود برو زیر تخت زود
باش …

با چشمای گشاد شده نگاه میکردم که هولم داد زیر تخت و پتو رو کشید رو خودش …
با باز شدن در باباش با لبخند نگاهش کرد و نزدیک تخت شد
_نرگس بیدار شو دیگه بابا
نرگس چرخی زد و دستشو رو دستم گذاشت و خواست دستمو پس بزنه
پدرش با تعجب گفت : چیشد دخترم؟!
نرگس در حالی که پاهاشو محکم چفت هم کرده بود که مبادا به دستم حرکتی بدم
گفت :بیدارم بابا شما برید بیرون منم الان میام ..
با بیرون رفتن پدر نرگس سریع پتو رو کنار زدمو دوباره سرم رو بین پاهای بازش
فرو بردم..
صورتمو بالا اوردم و چشمکی بهش زدم
_خوش گذشت …

چشمکی زدمو به حموم اشاره زدم …
_بریم حموم تو وقتمون صرفه جویی شه … ۱ ساعت دیگه باید راه بیوفتم سمت روستا
همین الانش هم کلی دیر شده همه دیشب منتظرم بودند …
نرگس با ناز از روی تخت بلند شد
نرگس_ولی من مهم تر از رعیتتم …

دانلود پارت ۱

دانلود پارت ۲

دانلود پارت ۳

دانلود پارت ۴

دانلود پارت ۵

دانلود پارت ۶

دانلود پارت ۷

دانلود پارت ۸

دانلود پارت ۹

دانلود پارت ۱۰

دانلود پارت ۱۱

دانلود پارت ۱۲

دانلود پارت ۱۳

دانلود پارت ۱۴

دانلود پارت ۱۵

دانلود پارت ۱۶ جدید ۴ بهمن

دانلود پارت ۱۷ جدید ۹ بهمن

دانلود پارت ۱۸ جدید ۱۵ بهمن

دانلود پارت ۱۹ جدید ۱۸ بهمن

دانلود پارت ۲۰ جدید ۲۵ بهمن

دانلود پارت ۲۱ جدید ۲۸ بهمن

دانلود پارت ۲۲ جدید ۵اسفند

دانلود پارت ۲۳ جدید ۸اسفند

رمان فوق با توجه به آنلاین بودن هر سه روز از آخرین زمان آپدیت در سایت بروز میشود

رمان های پیشنهادی که دیگران خوانند:

رمان ازدواج اجباری

رمان عروس ارباب زاده

رمان خانزاده دلربا

رمان ترنج

رمان دانشجوی مغرور من

رمان مادام

زمان آپدیت رمان های آنلاین سایت هردو ویا نهایتا سه روز یکبار میباشد ,درصورت هرگونه مشکل در روند دانلود پارت هاو یا ….ازطریق دیدگاه اطلاع رسانی نمایید به تمامی نظرات جواب داده میشود با تشکر برترین رمان

نوشته رمان شاهدخت پسرنما اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود کامل رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه نمایید

نوشته رمان شاهدخت پسرنما اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%ae%d8%aa-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%85%d8%a7/feed/ 0
رمان همسر کوچیک من http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1-%da%a9%d9%88%da%86%db%8c%da%a9-%d9%85%d9%86/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1-%da%a9%d9%88%da%86%db%8c%da%a9-%d9%85%d9%86/#respond Tue, 21 Jan 2020 07:50:13 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1-%da%a9%d9%88%da%86%db%8c%da%a9-%d9%85%d9%86/ 4
/
5
(
4

votes
)

رمان همسر کوچیک من
قسمتی ازرمان:
_خفه شید به چه جرئتی برای همسر من خواستگار آوردید هان!؟
با شنیدن صدای عصبی خان زاده همه ساکت شده بودند و داشتند بهش نگاه میکردند هیچکس جرئت حرف زدن نداشت ، یه گوشه ایستاده بودم و مظلومانه داشتم اشک میریختم
_همین الان از عمارت گمشید تا ندادم وسط روستا زنده زنده دفنتون کنند
پسره و خانواده اش با ترس بلند شدند و از عمارت خارجشدند که خان زاده به طرف من برگشت و عصبی داد زد:
_موهای لامصبت رو بکن داخل زود باش!
با ترس سریع موهام رو تو شالم فرو بردم که چشمهاش رو لبهام خیره موند و عصبانیتی که بیشتر از قبل شده بود عربده زد:
_کی بهت گفته همچین رژی بزنی و بیای جلوی این پسره ی لندهور هان!؟ با هق هق و ترس گفتم:
_خان خانوم بزرگ گفتند شما ….
_خانوم بزرگ غلط کرد همچین چیزی گفت.
_خان …
عصبی حرف خانوم بزرگ رو قطع کرد:
_به چه جرئتی پا شدی در نبود من برای همسرم خواستگار آوردی هان!؟
خانوم بزرگ با اینکه ترسیده بود و این از صورتش معلومبود اما به روی خودش نیاورد و با خونسردی ظاهری گفت:
_این دختر بچه ی رعیت همسر تو نیست فقط یه مدت کوتاه …
با..

نوشته رمان همسر کوچیک من اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
۴ / ۵ ( ۴ votes ) رمان همسر کوچیک من

قسمتی ازرمان:

_خفه شید به چه جرئتی برای همسر من خواستگار آوردید هان!؟
با شنیدن صدای عصبی خان زاده همه ساکت شده بودند و داشتند بهش نگاه میکردند هیچکس جرئت حرف زدن نداشت ، یه گوشه ایستاده بودم و مظلومانه داشتم اشک میریختم
_همین الان از عمارت گمشید تا ندادم وسط روستا زنده زنده دفنتون کنند
پسره و خانواده اش با ترس بلند شدند و از عمارت خارجشدند که خان زاده به طرف من برگشت و عصبی داد زد:
_موهای لامصبت رو بکن داخل زود باش!
با ترس سریع موهام رو تو شالم فرو بردم که چشمهاش رو لبهام خیره موند و عصبانیتی که بیشتر از قبل شده بود عربده زد:
_کی بهت گفته همچین رژی بزنی و بیای جلوی این پسره ی لندهور هان!؟ با هق هق و ترس گفتم:
_خان خانوم بزرگ گفتند شما ….
_خانوم بزرگ غلط کرد همچین چیزی گفت.

_خان …
عصبی حرف خانوم بزرگ رو قطع کرد:
_به چه جرئتی پا شدی در نبود من برای همسرم خواستگار آوردی هان!؟
خانوم بزرگ با اینکه ترسیده بود و این از صورتش معلومبود اما به روی خودش نیاورد و با خونسردی ظاهری گفت:
_این دختر بچه ی رعیت همسر تو نیست فقط یه مدت کوتاه …
با شنیدن این حرف خانوم بزرگ بغض کردم و بیشتر سرم رو پایین انداختم
_من خان این عمارت روستا هستم و به هیچ احد و الناسی اجازه نمیدم برام تصمیم بگیره پری دخت همسر منه و همسر من باقی میمونه بدون اجازه من بخوای کاری کنی تاوان پس میدی مطمئن باش.
رنگ از صورت خانوم بزرگ پرید:
_داری من و تهدید میکنی خان زاده پوزخندی زد و گفت:
_یه هشدار بود.

_اما این دختر بچه زن تو نیست
خان زاده با خشم بهش خیره شد و غرید:
_صدبار گفتم حق دخالت تو کار های من رو ندارید برای امشب که پا شدید برای همسر من شوهر پیدا کردید بد بلایی سرتون میارم هواستون به خودتون باشه این کاری که امشب کردید بی جواب نمیمونه
به سمتم اومد دستم رو گرفت و به سمت اتاق مشترک خودم با خودش برد داخل اتاق که شدیم در رو بست و من رو به سمت تخت هدایت کرد مجبورم کرد دراز بکشم با کاری که کرد چشمهام گرد شد
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم و بهش عمیق خیره شدم که با صدای خشک و خشداری گفت:
_آماده هستی همسر من بشی!؟ با گیجی گفتم:
_من که همسرتونم
_عروس کوچولو من!

دانلود پارت۱

دانلود پارت۲

دانلود پارت۳

دانلود پارت۴

دانلود پارت۵

دانلود پارت۶

دانلود پارت۷

دانلود پارت۸

دانلود پارت۹ جدید ۱ بهمن

دانلود پارت۱۰ جدید ۳ بهمن

دانلود پارت۱۱ جدید ۶ بهمن

دانلود پارت۱۲ جدید ۹ بهمن

دانلود پارت۱۳ جدید ۱۴ بهمن

دانلود پارت۱۴ جدید ۱۷ بهمن

دانلود پارت۱۵ جدید ۲۰ بهمن

دانلود پارت۱۶ جدید ۲۳ بهمن

دانلود پارت۱۷ جدید ۲۷ بهمن

دانلود پارت۱۸ جدید ۳۰ بهمن

دانلود پارت۱۹ جدید ۵اسفند

دانلود پارت۲۰ جدید ۸اسفند

دانلود گلچین آهنگ شاد فو ق العاده زیبا

زمان آپدیت رمان های آنلاین سایت هردو ویا نهایتا سه روز یکبار میباشد ,درصورت هرگونه مشکل در روند دانلود پارت هاو یا ….ازطریق دیدگاه اطلاع رسانی نمایید به تمامی نظرات جواب داده میشود با تشکر برترین رمان

نوشته رمان همسر کوچیک من اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود کامل رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه نمایید

نوشته رمان همسر کوچیک من اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1-%da%a9%d9%88%da%86%db%8c%da%a9-%d9%85%d9%86/feed/ 0
رمان ترنج http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%ac/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%ac/#respond Fri, 13 Dec 2019 06:56:03 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%ac/ 4.5
/
5
(
4

votes
)

رمان ترنج
نام نویسنده:ملیکا.بیت

اثر سوم

مقدمه
من از زنانی حرف میزنم که نامشان معادل معجزه است
من از فروغ ها
از سیمین ها ،
از پروین ها
از آهو خانم ها حرف میزنم
از تمام آنهایی که خریدار “ترس” نبودند
از آنهایی که چو کوه در مقابل سختی ایستادندو نشان دادند زن بودن، بالاتر از معجزه است زنانے کہ خود را باور دارند و مے
دانند کہ اگر تصمیم بگیرند
قادر بہ انجام هر کارے هستند ،
داراے یک زیبایے درونی می باشند.
در توانایے و عزم یک زن کہ مسیرش را بدون تسلیم شدن
در برابر موانع طے میکند، شکوه و زیبایے وجود دارد.
در زنے کہ اعتماد بہ نفسش از تجربہ ها نشأت میگیرد،
و میداند کہ میتواند بہ زمین بخورد ، خود را بلند کند و ادامہ دهد.
شروع
مامان مامانم کجایی؟
تو اشپزخونه ام بهار بیا اینجا
صدای قدم های پاشو میشنیدم که به آشپزخونه نزدیک میشد کباب تابه ایی هارو
که تو روغن داشتن جلزوولز میکردن از اون رو کردم که صدای بهارو کنارم شنیدم
دستاشو دورم حلقه کرده بود و می گفت:سلام مامانم سلام نفسم خسته نباشی
چرخیدم طرفش و با مهربونی گفتم:سلام عزیزدلم مرسی توام خسته نباشی چخبر
چیکارا کردی؟نشستم..

نوشته رمان ترنج اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
۴٫۵ / ۵ ( ۴ votes )

رمان ترنج

نام نویسنده:ملیکا.بیت

اثر سوم

مقدمه
من از زنانی حرف میزنم که نامشان معادل معجزه است
من از فروغ ها
از سیمین ها ،
از پروین ها
از آهو خانم ها حرف میزنم
از تمام آنهایی که خریدار “ترس” نبودند
از آنهایی که چو کوه در مقابل سختی ایستادندو نشان دادند زن بودن، بالاتر از معجزه است زنانے کہ خود را باور دارند و مے
دانند کہ اگر تصمیم بگیرند
قادر بہ انجام هر کارے هستند ،
داراے یک زیبایے درونی می باشند.
در توانایے و عزم یک زن کہ مسیرش را بدون تسلیم شدن
در برابر موانع طے میکند، شکوه و زیبایے وجود دارد.
در زنے کہ اعتماد بہ نفسش از تجربہ ها نشأت میگیرد،
و میداند کہ میتواند بہ زمین بخورد ، خود را بلند کند و ادامہ دهد.
شروع
مامان مامانم کجایی؟
تو اشپزخونه ام بهار بیا اینجا
صدای قدم های پاشو میشنیدم که به آشپزخونه نزدیک میشد کباب تابه ایی هارو
که تو روغن داشتن جلزوولز میکردن از اون رو کردم که صدای بهارو کنارم شنیدم
دستاشو دورم حلقه کرده بود و می گفت:سلام مامانم سلام نفسم خسته نباشی
چرخیدم طرفش و با مهربونی گفتم:سلام عزیزدلم مرسی توام خسته نباشی چخبر
چیکارا کردی؟نشستم رو صندلی و گجه خیار هارو کشیدم جلوم و مشغول درست کردن سالاد
شیرازی شدم ،بهار همینطوری که خیار با پوست می خورد گفت:سلامتی هیچکار
امروزم مثل همیشه بود فقط فرقش این بود که تو دانشگاه خبر پیچده که یه استاد
جدید که جز هئیت مدیره دانشگاهه قرار دو هفته دیگه بیاد تو دانشگاهمون همه میگن
از اون استاد بداخلاق هاست که با یمن عسل هم نمیشه خوردش
همنطور که گجه هارو خورد میکردم گفتم:خب تو چرا از الان استرس داری نترس
وقتی رفتارت خوب باشه الکی نمیاد که بداخلاقی کنه
بهار:نمیدونم مامان ولی بوهای خوبیٌ
، به مشامم نمیرسه
یه تیکه از گجه رو دادم دستش و گفتم:از الان فکر تو درگیر نکن چیزی نیست پاشو
برو لباستو دربیار دست روت یه آبی بزن یه لباس مرتبی بپوش عمو متین داره برای
نهار میاد اینجا
با گفتن
اسم متین چشمای بهارم برق زد
اینو میدونستم که بهار چقدر متینو دوست داره و برعکس متین هم همین حسو به بهار
داره ،بهار رفت کاراشو بکنه منم پوستای خیار و پیازو ریختم تو آشغالی و رفتم تاپمو
با یه پیراهن بلند عوض کنم جلوی آیینه ایستادم دستی به شالم کشیدم که صدای
آیفون امد رفتم

دانلود پارت ۱

دانلود پارت ۲

دانلود پارت ۳

دانلود پارت ۴

دانلود پارت ۵

دانلود پارت ۶

دانلود پارت ۷

دانلود پارت ۸

دانلود پارت ۹

دانلود پارت ۱۰

دانلود پارت ۱۲

دانلود پارت ۱۳

دانلود پارت ۱۴

دانلود پارت ۱۵

دانلود پارت ۱۶

دانلود پارت ۱۷

دانلود پارت ۱۸جدید۲۸دی

دانلود پارت ۱۸جدید۱بهمن

دانلود پارت ۱۹جدید۴بهمن

دانلود پارت ۲۰جدید۹بهمن

دانلود پارت ۲۱جدید۱۴بهمن

دانلود پارت ۲۲جدید۱۵بهمن

دانلود پارت ۲۳جدید۱۸بهمن

دانلود پارت ۲۴جدید۲۱بهمن

دانلود پارت ۲۵جدید۲۵بهمن

دانلود پارت ۲۶جدید۲۸بهمن

دانلود پارت ۲۷جدید۲اسفند

دانلود پارت ۲۸جدید۵اسفند

دانلود پارت ۲۹جدید۸اسفند

رمان فوق با توجه به آنلاین بودن هر سه روز از آخرین زمان آپدیت در سایت بروز میشود

رمان های پیشنهادی که دیگران خوانند:

رمان ازدواج اجباری

رمان عروس ارباب زاده

رمان خانزاده دلربا

رمان دانشجوی مغرور من

رمان شاهدخت پسرنما

رمان مادام

زمان آپدیت رمان های آنلاین سایت هردو ویا نهایتا سه روز یکبار میباشد ,درصورت هرگونه مشکل در روند دانلود پارت هاو یا ….ازطریق دیدگاه اطلاع رسانی نمایید به تمامی نظرات جواب داده میشود با تشکر برترین رمان

نوشته رمان ترنج اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود کامل رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه نمایید

نوشته رمان ترنج اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%ac/feed/ 0
رمان تبار زرین پارت ۳۴ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%db%b3%db%b4/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%db%b3%db%b4/#respond Wed, 26 Feb 2020 14:08:28 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%db%b3%db%b4/ جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید
فصل بیست و نهم
خانه
شنیدم اسمم صدا زده می‌شد، به شکل عجیبی صدایی که مرا می‌خواند شبیه صدای خودم بود.
چشم‌هایم پلک زدند و من درون آینه‌ای نگاه کردم.
انعکاسم که مشخص شد روی من که توی تختی خوابیده بودم، خم شده بود به من گفت: «حالت خوبه دوقلوی شیرین من.» و حس کردم دستم محکم فشرده شد. «به خاطر این ضعفی که داری نترس، جادو همه نیروت رو بیرون کشیده. چند روزی طول می‌کشه تا خوب شی. ما از تو مراقبت می‌کنیم. استراحت کن شیرینم.»
پلک‌هایم بسته شدند، چون با چیزی که به من گفته شده بود، موافق بودم. ضعف داشتم، شدیداً و به شکل باورناپذیری خسته بودم. توی کل عمرم تا این حد خسته نبودم.
ولی به زور چشم‌هایم را دوباره باز کردم و خودم را دیدم که به رویم خم شده بود.
به خودم لبخند زدم ولی این خودم نبود که به من لبخند می‌زد.
سپس نجوا کردم: «جات امنه سرسی شیرینم، توی خونه هستی.» ولی کسی که زمزمه می‌کرد من نبودم.
پلک‌هایم دوباره پرپر زدند و چشم‌هایم بسته شدند.
و آن چشم‌ها واقعاً مال خودم بودند.
***
«اون یک روزی همین‌طوری می‌مونه هارولد شاید هم دو روز.»
با شنی..

نوشته رمان تبار زرین پارت ۳۴ اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

فصل بیست و نهم
خانه

شنیدم اسمم صدا زده می‌شد، به شکل عجیبی صدایی که مرا می‌خواند شبیه صدای خودم بود.

چشم‌هایم پلک زدند و من درون آینه‌ای نگاه کردم.

انعکاسم که مشخص شد روی من که توی تختی خوابیده بودم، خم شده بود به من گفت: «حالت خوبه دوقلوی شیرین من.» و حس کردم دستم محکم فشرده شد. «به خاطر این ضعفی که داری نترس، جادو همه نیروت رو بیرون کشیده. چند روزی طول می‌کشه تا خوب شی. ما از تو مراقبت می‌کنیم. استراحت کن شیرینم.»

پلک‌هایم بسته شدند، چون با چیزی که به من گفته شده بود، موافق بودم. ضعف داشتم، شدیداً و به شکل باورناپذیری خسته بودم. توی کل عمرم تا این حد خسته نبودم.

ولی به زور چشم‌هایم را دوباره باز کردم و خودم را دیدم که به رویم خم شده بود.

به خودم لبخند زدم ولی این خودم نبود که به من لبخند می‌زد.

سپس نجوا کردم: «جات امنه سرسی شیرینم، توی خونه هستی.» ولی کسی که زمزمه می‌کرد من نبودم.

پلک‌هایم دوباره پرپر زدند و چشم‌هایم بسته شدند.

و آن چشم‌ها واقعاً مال خودم بودند.
***

«اون یک روزی همین‌طوری می‌مونه هارولد شاید هم دو روز.»

با شنیدن آن حرف‌ها با صدای خودم ولی بیرون نیامدنشان از بین لب‌های خودم، سعی کردم چشم‌هایم را به زور باز کنم.

هارولد.

بابایی‌ام!

«حالش خوبه؟»

وای خدا. بله. بابایی‌ام!

سعی کردم چشمانم را باز کنم و به سمت صدایش برگردم، صدایی که فکر نمی‌کردم دیگر هرگز بشنوم، ولی نمی‌توانستم با خواب بجنگم.

«اون…» صدا تردیدی کرد و بعد ادامه داد: «خوبه.»

«سرسی عزیزم، اگه برنمی‌گشتی، نمی‌تونستی جلوی من رو بگیری که…» هشدار بابایی‌ام رفته رفته قطع شد و با صدای آهی را شنیدم.

«متأسفم پدر دوست‌داشتنی من، اون‌ها ضعیفن ولی حسم به من می‌گه که اون بارداره.»

نفس پر سر و صدا و خشمگینی که پدرم حبس کرد را شنیدم.

بعدش بیهوش شدم.
***

«با من هستی عشق من؟»

چشم‌هایم آرام باز شدند و تختم و از ورای آن اتاق‌ خوابم را دیدم.

توی سیاتل.

شگفتا!

روی کمرم دراز کشیدم و به کنار تختم نگاه کردم. پشت یکی از صندلی‌های اتاقم، من نشسته بودم.

یا… سرسی دیگر نشسته بود.

نجوا کردم: «سرسی؟» لبخند زد.

در جواب نجوا کرد: «بشین دوقلوی من.» از روی صندلی بلند و به سمت من خم شد و کمک کرد روی بالشت‌هایی که در پشتم مرتب می‌کرد، تکیه بدهم.

شوکه شده به او خیره شدم.

کاملاً شبیه خودم بود. رسماً تصویری از من بود. لباس‌های من را به تن داشت ولی در این چند ماه گذشته موهایش را کوتاه کرده بود.

نشست و خودش را کمی نزدیک کشید و دستم را گرفت.

پرسید: «می‌دونی که من، تو نیستم؟»

سر تکان دادم.

ادامه داد: «می‌دونی من کی هستم؟»

دوباره سر تکان دادم و او لبخند زد.

زمزمه کرد: «فهمیدی که چه اتفاقی افتاده بود.»

سرم را دوباره تکان دادم و او هم برایم سر تکان داد.

پرسید: «حالت چطوره؟»

تکانی به خودم دادم که ببینم چطور بودم. یک تکان کامل.

«اوم…»

ادامه داد: «هنوز خسته‌ای؟»

سرجنباندم.

«گرسنه‌ای؟ تشنه‌ای؟»

با این که بودم ولی سر تکان دادم. هم گرسنه بودم و هم تشنه.

شروع کردم به حرف زدن: «چطور…؟» این بار او سرش را برایم تکان داد.

«نمی‌دونم. با این‌حال معلومه که مثل من قدرهایی داری. ولی هارولد به من گفته که هیچ وقت چنین قدرت‌هایی نداشتی. در واقع به من گفته که توی این دنیا هیچ‌کسی چنین قدرت‌هایی نداره. ولی اشتباه می‌کنه، کسایی که توی این‌جا جادو دارن، از من وقتی که توی خونه بودم خیلی باهوش‌تر هستن. این رو مخفی نگه می‌دارن، بیشتر مثل یه راز پنهانش می‌کنن. کار کاملاً عاقلانه‌ایه. با این خستگی زیادی که داری معلومه که به تازگی متوجه شدی که چطور خودت رو به خونه‌ت برگردونی، من هم همین‌طوری بودم…» تردید کرد، حالت صورتش ملایم و در عین حال محتاط شد. «وقتی خودم رو به این‌جا منتقل کردم.»

می‌دانستم. خودش، از آن‌جا رفته بود.

خوش به حال او شده بود و بد به حال من.

ادامه داد: «داشتیم تحقیق می‌کردیم که یه راهی برای برگردوندن تو به خونه پیدا کنیم. جادوی من ته کشیده، هرچند قبلاً هشدارش داده شده بود ولی حرکت کردن بین دنیاها نیروی خیلی زیادی می‌طلبه، نیروی عظیمی می‌خواد. دوباره زیاد شدنش رو توی وجودم حس می‌کنم ولی هنوز ضعیفه. سال‌ها طول می‌کشه، شاید حتی چندین دهه طول بکشه تا نیرویی که داشتم جایگزین بشه. ولی یه جادوگر توی این دنیا پیدا کردیم که فکر می‌کرد می‌تونه کمک کنه. پیش از این‌که بتونیم امتحانش کنیم، خودت برگشتی.» لبخند کوچکی زد. «این خوبه و برای پدرمون آسودگی زیادی فراهم کرده.»

نجوا کردم: «پدرمون؟» و او شانه‌اش را به شکل آرام عجیبی بالا انداخت. هنوز هم لبخند می‌زد.

«به خاطر کاری که با تو کردم من رو بخشیده، مخصوصاً وقتی که تمام تلاشم رو کردم تا این جادوگر رو پیدا کنم و هم زمان تمام تلاشم رو کردم تا قدرتم رو بازیابی کنم تا تو رو برگردونم به خونه. وقتی خیلی بچه بودم پدرم به دست پادشاهم کشته شد، بنابراین اون می‌تونست اوم… خب…» حرفش را قطع کرد و بعد ادامه داد: «خیلی با پدرت صحبت کردم. همه چیز رو براش توضیح دادم و به هم نزدیک شدیم.» نگاهش گرم شد. «مرد خوبیه و قلب بزرگی داره. می‌گه چون کاملاً شبیه پدر منه، البته با خاطراتی که من از وقتی کوچک بودم یادم می‌آد پس به نوعی واقعاً پدر منه.» دوباره لبخند زد. «ولی من هنوز هم هارولد صداش می‌کنم.»

به او خیره شدم. یا در واقع به خودم خیره شدم.

لبخندش محو شد و نگاهش مشتاق شد.

زمزمه کرد: «حالا باید همون چیز رو از تو هم بخوام، که اگه بتونی توی قلبت پیداش کنی اون رو بهم ببخشی.»

در جواب زمزمه کردم :«چه چیزی رو؟»

«بخشش.»

دوباره به او چشم دوختم و او به جلو خم شد و دستم را فشار داد.

با ملایمت گفت: «می‌دونستم، می‌دونستم که تو وجود داری.» پیش از این‌که به حرفش ادامه دهد چشم‌هایش را محکم باز و بسته کرد. «می‌دونستم داشتم چی کار می‌کردم… می‌دونستم در تلاش برای محافظت از خودم دارم با تو چی کار می‌کنم. ولی… ولی…» لب‌هایش را به همدیگر فشرد و آن‌ها را پیش از این‌که با صدایی که به سختی می‌شد شنید ادامه دهد آن‌ها را رها کرد. «دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم.»

می‌دانستم. می‌دانستم. لعنتی. این را می‌دانستم.

صدایش کردم: «سرسی.»

جواب داد: «سال‌ها پادشاهم…» سرش را تکان داد. «بعد اون دزدهای دریایی به نوبت. بعدش هم اون مأمورها من رو گرفتن. در مورد رسوم کورواک می‌دونستم. در مورد شکارشون می‌دونستم. متأسفم، دوقلوی عزیزم.» دستش دستم را محکم فشرد و اشک چشم‌های قهوه‌ای روشنش را پر کرد که برای اولین بار متوجه شدم طلایی به نظر می‌رسیدند ولی هیچ وقت متوجه رنگ طلایی‌شان در چشم‌های خودم نشده بودم. «دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم. اون افسون رو بلد بودم، در موردش شنیده بودم و اغلب بهش فکر می‌کردم. ولی تنها افسونی که بلد بودم عوض کردن جاها بود، نه این که خودم رو از دنیایی به دنیای دیگه منتقل کنم. ولی اگه جای خودم رو با تو عوض می‌کردم، نمی‌تونستم به خاطر انجام دادن چنین کاری با تویی که نمی‌شناختمت زندگی کنم. ولی وقتی اون‌جا توی اون آغل در حالی ایستادم که داشتن برای شکار آماده‌مون می‌کردن، دیگه هیچ قدرتی برای انجام دادن کارهای شرافتمندانه نداشتم و به جاش کاری خودخواهانه کردم و جای خودم رو با تو عوض کردم و می‌دونم که چرا این کار رو کردم. می‌دونم چرا. ولی با شناختنت، با بودن در کنار کسانی که تو رو دوست داشتن، باید بدونی که از کارم پشیمونم.»

دستش را فشردم. «نباش.»

با تعجب پلک زد و به من نگاه کرد. «چی؟»

«بالدور رو دیدم.» چشمانش درشت شد و من ادامه دادم و با محبت گفتم: «در مورد اون دزدهای دریایی شنیدم. همه چیز رو کنار هم گذاشتم و فهمیدم چرا این کار رو کردی پسر…» بهترین لبخندی که می‌توانستم را زدم. «درک می‌کنم.»

سرش را تکان داد و نگاهش به شکمم افتاد و بعد دوباره به من نگاه کرد. «می‌دونم که درک می‌کنی. وای سرسی، چه وحشت‌هایی رو که به خاطر من تحمل نکردی.»

دستش را دوباره فشردم. «این کار رو هم دیگه نکن. دیگه همه چیز گذشته.»

سر تکان داد. «همین‌طوره.»

آره، همین‌طور بود.

زمزمه کردم: «اتفاقی که افتاده، دیگه افتاده. و چیزی که در آینده اتفاق می‌افته…» حرفم را قطع کردم، چشمانم پر از اشک شدند و برخلاف نسخه دیگری که از من وجود داشت، نتوانستم آن‌ها را عقب نگه دارم.

من را در آغوش کشید و زمزمه کرد: «اوه دوقلوی من.» پهلوی من روی تخت نشست و من را تمام مدتی که گریه می‌کردم در آغوشش نگه داشت. بازوهایم به دورش پیچیده شدند، صورتم را روی گردنش گذاشتم و هق‌هق کردم.

و به خاطر از دست دادن سرزمینم هق‌هق کردم. برای گوست از دست رفته‌ام. برای دییندرای از دست رفته‌ام، ناریندا، دخترهایم و گروه دوستانم. برای محافظین از دست رفته‌ام.

برای پادشاه از دست رفته‌ام.

این یعنی خیلی شدید و به مدتی خیلی خیلی طولانی گریه کردم.

و وقتی گریه‌ام بند آمد، دوقلویم من را روی تخت خواباند و یک جعبه دستمال‌کاغذی برایم آورد. سپس وقتی داشتم چشم‌ها و صورتم را پاک و توی دستمالم فین می‌کردم، موهایم را از صورتم کنار زد.

بعد گفت: «برات قهوه و صبحانه میارم، باشه؟»

سر تکان دادم.

«و با پدرت تماس می‌گیرم.»

آن وقت بود که سرم را تکان دادم و لبخند لرزانی به او زدم.

سر جنباند و جواب داد: «دومی رو اول انجام می‌دم.» برای آخرین بار پیش از این‌که من را تنها بگذارد و از اتاق برود، دستم را فشرد.

به پشت سرش چشم دوختم.

آره، لباس‌های من را پوشیده بود. انگار وقتی آن لباس‌ها را می‌خریدم اشتباه نکرده بودم. آن شلوار جین خیلی به او می‌آمد.

سپس به این فکر کردم که آیا دلم برای سارونگ‌هایم تنگ می‌شد؟

یا برای خورشید.

یا خاک، ماسه و شن‌ها.

می‌دانستم دلم اصلاً برای آن لگن‌های دستشویی تنگ نمی‌شد.

لعنت به من، قرار بود دلم برای همه آن‌ها تنگ شود.

کاملاً روی تخت دراز کشیدم و خودم را مثل یک توپ جمع کردم و نفس‌هاس عمیقی کشیدم.

دیگر گریه نمی‌کردم.

تمام شده بود.

حالا باید خودم را جمع و جور می‌کردم.

من توی خانه بودم.

پایان فصل

فصل سی‌ام
برگشت

پنج ماه بعد…

چراغ‌های گاراژ یکی یکی خاموش می‌شدند، تنها چراغی که روشن ماند چراغ جلوی در بود و من می‌دانستم که بابایی‌ام داشت برای شب شرکت را تعطیل می‌کرد.

در دفترم در انتهای شرکت نشسته بودم و آخرین صورت‌حساب را توی یک پاکت گذاشتم، آدرسی که روی پاکت دیده می‌شد را بررسی کردم و بعد لبه پاکت را لیس زدم و چسباندمش.

بابایی‌ام از در وارد شد و من به او لبخند زدم.

«فقط باید این یکی رو مهر کنم و بعد می‌رم خونه که لباس‌هام رو عوض کنم. توی مهمونی می‌بینمت.»

آن یکی سرسی رفته بود و ما هم داشتیم می‌رفتیم که با هم جشن بگیریم. او پولی که پدرم و من به او داده بودیم و پولی که پسرها برایش جمع کرده بودند را پذیرفته بود. (با کمی تمرین موفق شده بود وقتی من نبودم از دفتر مراقبت کند و توی این کار هم خیلی خوب بود و همه چیز آن طور که نگران بودم به هم نریخته بود.) و داشت به نیواورلئان می‌رفت. داشت به آن‌جا می‌رفت چون در موردش مطالعه کرده بود و می‌خواست آن‌جا را ببیند. در واقع زمانی که داشت به دنبال راهی برای برگرداندن من به خانه نمی‌گشت و توی دفتر هم کار نمی‌کرد، در مورد دنیای جدیدش خیلی مطالعه کرده بود و می‌خواست تا جایی که می‌توانست آن را کشف کند و همه چیزهایی که می‌توانست را ببیند. از آن‌جایی که به نظر او مسافرت جاده‌ای به شدت شگفت‌انگیز بود، سفر از سیاتل تا نیواولئان برای او انتخاب خوبی بود. (اتفاقاً بابا هم به او رانندگی یاد داده بود.)

و به این خاطر هم داشت به آن‌جا می‌رفت چون یکی از دوست‌های قدیمی بابایی در شرکت حمل و نقل وسایل نقلیه‌اش برای او یک جای خالی باز کرده بود. بابا او را معرفی کرده بود (یا به شکل دقیق‌تر من را معرفی کرده بود) و از دوستش خواسته بود که لطف کند و او را استخدام کند.

متأسفانه وقتی جوان‌تر بودم چند باری این دوست قدیمی بابا را دیده بودم و وقتی قدم در شرکتش می‌گذاشتم (البته من واقعی که نبود) و با او برای اولین بارملاقات می‌کردم و او مجبور می‌شد سرسی‌ای داشته باشد که واقعاً سرسی نبود، حسابی غافلگیر می‌شد.

بابا گفته بود که وقتی این اتفاق بیفتد همه چیز را برای دوستش توضیح خواهد داد و رفیقش با سرسی خودمانی خواهد شد. فکر می‌کرد این کار عاقلانه بود. دوقلوی من هم موافقت کرده بود. من حتی به خودم زحمت بحث کردن در این مورد را نداده بودم. آن دوتا رسماً شبیه دوتا لوبیای توی یک غلاف بودند و مرتباً هم بر علیه من دست به یکی می‌کردند. من هم دیگر این قدرت را در خود نمی‌دیدم که سر به سرشان بگذارم. می‌خواستند کاری کنند که آن رفیق یک حمله قلبی داشته باشد؟ من جلوی‌شان را نمی‌گرفتم.

مهر را روی پاکت گذاشتم، چهار پاکت دیگری که آماده کرده بودم را برداشتم و توی سبد بیرون بر روی میزم گذاشتم. حالا دیگه کسی نبود که آن را ببرد بلکه خودم باید با این باسن گرد و قلنبه‌ام از گاراژ بیرون می‌رفتم تا آن‌ها را توی صندوق پست آخر خیابان می‌انداخم تا فردا صبح پست شود. هنوز هم از این پست‌های کاغذی خوشم می‌آمد، حتی با این که باید بیرون می‌رفتم و پست‌شان می‌کردم.

دانلود فول آهنگ آرون افشار

شروع به خاموش کردن کامپیوترم کردم ولی پدرم را دیدم که روی یکی از صندلی‌های پلاستیکی روبه‌رویم نشست.

شروع به حرف زدن کرد: «عزیزم.»

گندش بزنن.

نمی‌خواستم این کار را بکنم. در واقع در این پنج ماه گذشته با موفقیت از زیر این کار در رفته بودم. امیدوار بودم پنج ماه دیگر یا شاید هم پنجاه سال دیگر هم می‌توانستم تحمل کنم.

با موس روی گزینه خاموش کامپیوترم کلیک کردم و به او گفتم: «حالا نه، داره دیرمون می‌شه.»

«همین حالا سرسی. اوه… اون یکی سرسی درک می‌کنه.»

جداً عجیب بود که دوتا از من وجود داشت.

به او نگاه کردم. سپس نگاهش را دیدم. از آن نگاه‌های مصممش بود.

خب، من هم مصمم بودم که در این مورد حرف نزنم، نه حالا و نه هیچ وقت دیگر.

«بابا-»

دقیقاً مثل وقتی بچه بودم عزمش از من جزم‌تر بود. مثل همان موقع‌هایی که پدرم مصمم بود تا حرفی که باید را به من بگوید و حرفی که من باید می‌گفتم را بشنود.

به سمت من خم شد. «سرسی عزیزم، چی شد؟ حالت خوبه؟»

صفحه نمایش کامپیوترم را خاموش کردم و گفتم: «خوبم.»

وقتی داشتم از روی صندلی‌ام بلند می‌شدم حرف‌های پدرم غافلگیرم کرد.

«دختر، فکر می‌کنی درد قلب رو وقتی ببینم نمی‌شناسم؟ لعنتی، عزیز دل، بیست و پنج سال تمام با زل زدن توی آینه این رو دیدم.»

باسن چاقم (جدیداً چاق شده‌ام) دوباره روی صندلی فرود آمد و به پدرم خیره شدم.

خبر خوب برای طرفداران این رمان حتما بخوانید:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از تمامی سایت ها بخوانند قرار داده شد.

همچنین فایل کامل این رمان در کانال اصلی نویسنده در حال فروش میباشد دوستانی که مایل به خرید فایل کامل این رمان هستند از طریق لینک زیر اقدام نمایند این رمان بصورت کامل در سایت و کانال منتشر خواهد شد بدیهی است زمان پارت گزاری رمان فوق با کمی تاخیر نسبت به کانال نویسنده جهت حفظ حقوق صاحب اثر انجام میگیرد(هر سه روز از زمان انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان)

جهت اتصال به کانال اصلی رمان تبارزرین با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان تبار زرین کلیک کنید

دانلود فول آهنگ آرون افشار

نوشته رمان تبار زرین پارت ۳۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

نوشته رمان تبار زرین پارت ۳۴ اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%b2%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%db%b3%db%b4/feed/ 0