ناول 97 http://novel97.xyz مرجع کامل رمان آنلاین Wed, 21 Oct 2020 15:09:38 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.2.7 http://novel97.xyz/wp-content/uploads/2019/07/cropped-newlogo-32x32.jpg ناول 97 http://novel97.xyz 32 32 فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۳۲(فصل دوم ودیا) http://novel97.xyz/%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d9%be%d8%a7%da%a9%d9%88-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-32%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%88%d8%af%db%8c%d8%a7/ http://novel97.xyz/%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d9%be%d8%a7%da%a9%d9%88-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-32%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%88%d8%af%db%8c%d8%a7/#respond Sat, 10 Oct 2020 11:49:07 +0000 http://novel97.xyz/%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d9%be%d8%a7%da%a9%d9%88-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-32%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%88%d8%af%db%8c%d8%a7/ جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

-با پیاز و دوغ محلی.
علیرام پخش ماشین و روشن کرد و صدای آهنگ “ای الهه ی ناز” تو فضای ماشین پیچید.
پانیذ آروم شروع به لب خوانی همراه آهنگ کرد. علیرام گوش تیز کرد تا صدای پانیذ رو بشنوه.
وارد کوچه باغ های شمیران شدند.
-ماشین و اونجا نگهدار. بقیه راه رو باید پیاده بریم.
علیرام ماشین و پارک کرد و به همراه پانیذ به سمت کوچه ای رفتند. تمام کوچه رو درخت های میوه پوشانده بود.
برگ های پهن درخت گردو از باغ به بیرون سرک کشیده بود و برگ های پائیزی روی سنگفرش کوچه ریخته بود.
-همیشه میای اینجا؟
پانیذ دستهاش رو از هم باز کرد و لی لی کنان روی برگ ها شروع به راه رفتن کرد.
-بعضی وقت ها با هیوا میایم … یه کافه ی کوچیک سنتیه.
با دست به کافه ای سنتی اشاره کرد.
-ببین، اونجاست.
علیرام نگاهش به در چوبی و آویزهای رنگی رستوران کوچیک افتاد. به نظرش دنج و آروم اومد.
دو دست میز و صندلی چوبی بیرون گذاشته شده بود که به تمام کوچه اشراف داشت.
-داخل میشینی یا بیرون؟
-خودت که میای همیشه کجا میشینی؟
پانیذ با شوق به سمت میز دو نفره ی چوبی رفت.
-من و هیو..

نوشته فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۳۲(فصل دوم ودیا) اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

-با پیاز و دوغ محلی.

علیرام پخش ماشین و روشن کرد و صدای آهنگ “ای الهه ی ناز” تو فضای ماشین پیچید.

پانیذ آروم شروع به لب خوانی همراه آهنگ کرد. علیرام گوش تیز کرد تا صدای پانیذ رو بشنوه.

وارد کوچه باغ های شمیران شدند.

-ماشین و اونجا نگهدار. بقیه راه رو باید پیاده بریم.

علیرام ماشین و پارک کرد و به همراه پانیذ به سمت کوچه ای رفتند. تمام کوچه رو درخت های میوه پوشانده بود.

برگ های پهن درخت گردو از باغ به بیرون سرک کشیده بود و برگ های پائیزی روی سنگفرش کوچه ریخته بود.

-همیشه میای اینجا؟

پانیذ دستهاش رو از هم باز کرد و لی لی کنان روی برگ ها شروع به راه رفتن کرد.

-بعضی وقت ها با هیوا میایم … یه کافه ی کوچیک سنتیه.

با دست به کافه ای سنتی اشاره کرد.

-ببین، اونجاست.

علیرام نگاهش به در چوبی و آویزهای رنگی رستوران کوچیک افتاد. به نظرش دنج و آروم اومد.

دو دست میز و صندلی چوبی بیرون گذاشته شده بود که به تمام کوچه اشراف داشت.

-داخل میشینی یا بیرون؟

-خودت که میای همیشه کجا میشینی؟

پانیذ با شوق به سمت میز دو نفره ی چوبی رفت.

-من و هیوا همیشه اینجا می شینیم.

علیرام صندلی رو عقب کشید.

-پس همینجا می شینیم.

پانیذ سری تکان داد و روی صندلی رو بروی علیرام نشست. گارسون با دیدن علیرام و پانیذ در رستوران کوچیک رو باز کرد.

صدای آویز بالای در تو کوچه ی خلوت پیچید.

#پانیذ

گارسون به سمتمشون اومد.

-سلام خانم شادمان، خوش اومدین. چی میل دارین؟

-همون همیشگی.

رو کرد به علیرام که داشت با تعجب به هر دو نگاه می کرد.

-آقا چی میل دارند؟

علیرام کمی سر کج کرد.

-هرچی که خانوم میل دارند.

-چشم.

به داخل رفت. علیرام رو کرد به پانیذ.

-انگار خیلی اینجا میای؟!

-گفتم که با هیوا یا تنها زیاد میام.

علیرام سری تکان داد.

-نوک بینیت قرمز شده تمشک کوچولو.

-تو چرا همه اش اسم میوه های کوچولو رو روی من میذاری؟!

-تو چرا من و چوب شور صدا می کنی؟

-چون …

مکثی کرد و ادامه داد.

-چون مثل چوب شور درازی.

علیرام کمی روی میز خم شد تا کاملاً هم قد پانیذ بشه.

-چون توام مثل تمشک و توت فرنگی ریزی؛ ببین، انقدی!

با دست انگشت شصت و اشاره اش رو کمی از هم باز کرد.

-نگاه، انقدر!

-نخیرشم!

-من میگم هستی بگو هستم.

پانیذ کمی نیم خیز شد و به یکباره سرانگشت علیرام و گاز گرفت.

-وحشی شدی؟

پانیذ با شیطنت ابرو بالا داد.

-حقت بود.

لبخند کم رنگی روی لبهای مردونه ی علیرام نشست. یک لحظه دلش خواست تا این دخترک سرتق و محکم تو آغوش بچلونه.

کمر صاف کرد و به صندلی تکیه داد. پانیذ بیخیال و با اشتیاق نگاهش رو به آخرین بازماندگان برگ های در حال ریزش پائیزی دوخت.

#ایران_تهران
#پانیذ

گارسون سینی دیزی رو روی میز، رو به روشون گذاشت. پانیذ با گذاشتن سینی چشم بست و بوی خوشش رو نفس کشید.

علیرام با لبخند به حرکات پانیذ نگاه کرد. پانیذ هر دو دستش رو به هم کوبید.

-شروع کنیم؟

علیرام با سر موافقتش رواعلام کرد و پانیذ با ولع شروع به خوردن کرد.

چنان با اشتها میخورد که باعث شد علیرام هم همراهیش کنه. پانیذ نگاهی به سینی خالی رو به روش انداخت و زد زیر خنده.

-به چی میخندی؟

-سینی خالی رو به رومون.

علیرام به صندلی تکیه داد.

-الحق که خوشمزه بود!

پانیذ بلند شد.

-آره اما بعدش پیاده روی لازم داره.

علیرام بلند شد. خواست بره حساب کنه که پانیذ بازوش رو گرفت.

-امروز مهمون منی!

-اما اصلا دوست ندارم وقتی با به خانوم بیرون میام اون خانوم دست تو جیب کنه.

-اولاً که من دستم تو کیفمه، دوماً امروز مهمون منی، سوماً ما به دور از جنسیت الان دوست هم هستیم؛ دفعه ی بعد شما حساب کن.

علیرام که نمیدونست در برابر این بلبل زبونی پانیذ چی بگه، مات مونده بود و نگاهش می کرد.

پانیذ ضربه ی آرومی به پهلوی علیرام زد.

-مگه دوست نیستیم؟ دفعه ی بعد که اومدیم بیرون شما حساب کن. خیالت راحت، پول کارکرده ی خودمه!

چشمکی زد و به داخل رستوران کوچک رفت. به عنوان یه دوست، این دخترک عجیب به دلش نشسته بود.

#ایران_تهران
#پانیذ

پانیذ غذا رو حساب کرد و از رستوران بیرون اومد. به همراه علیرام هم قدم شد. روی سنگ های سراشیب کوچه رفت و دستهاش و از هم باز کرد.

-مراقب باش نیوفتی!

-انقدر این کار و انجام دادم که دیگه برای خودم استاد شدم.

حواسش پی علیرام بود که پاش پیچ خورد. تعادلش رو از دست داد و به سمت علیرام خم شد.

علیرام دست دور کمرش حلقه کرد و بازوش رو گرفت.

-بهت گفتم که مراقب باش!

-خب حواسم یه لحظه پرت تو شد.

علیرام نگاهش و به چشمهای مثل شب پانیذ دوخت. کنار این دختر انگار آرامش داشت.

پانیذ پایین اومد و از علیرام فاصله گرفت.

-من قدم زدن تو این کوچه رو بخصوص تو پائیز خیلی دوست دارم.

-من چند سال پیش قدم زدن تو هوای پائیزی رو دوست داشتم اما چند سالی میشه که غرق کارم شدم.

پانیذ چرخید و جلوی علیرام شروع به قدم زدن کرد. همینطور که به پشت می رفت و صورتش سمت علیرام بود گفت:

-کار که همیشه هست؛ نمیگم کار نکن ولی به خودت هم باید استراحت بدی و کارهایی که دوست داری رو انجام بدی.

پانیذ نمی دونست علیرام بعد از رفتن سمیرا دیگه اون علیرام سابق نشد. لبخندی به روی دخترک زد و هر دو به سمت ماشین رفتند.

برای هر دو روز خوبی بود.

#ایران_تهران
#شاهو

شو لباس تو یکی از باغ های بزرگ خانواده ی زرین تو بهترین منطقه ی فشم برگزار بود.

مهمون ها با کارت های دعوتی که به همراه داشتند وارد باغ شدند. علیرام و بن سان کت و شلوار مشکی به تن پذیرای مهمون ها بودند.

ساشا به همراه ویدیا که لباس شب زیبائی پوشیده بود به مهمان ها خوشامد می گفتند.

شاهو به همراه ملیکا و بهزاد دور میزی نشسته بودند. شاهو با اخم نگاهش رو به عاشقانه های ساشا و ویدیا دوخت.

همون سالی که از ایران رفت میدونست هیچ وقت نمی تونه ویدیا رو فراموش کنه. دلش نمی خواست حالا که ویدیا مال اون نبود، مال ساشا بشه.

نازیلا وارد باغ شد. با دیدن شاهو و زنی که کنارش نشسته بود با نفرت پوزخندی زد و به سمتشون حرکت کرد.

شاهو لحظه ای با دیدن نازیلا شوکه شد. بعد از گذشت این همه سال اما هنوز همون ته چهره ی قدیم رو داشت.

نازیلا با ناز نگاهی به شاهو انداخت. با بهزاد و شهلا سلام احوالپرسی کرد. شاهو به ناچار دست به سمت نازیلا دراز کرد.

-از دیدنت خوشحالم.

نازیلا دست توی دست شاهو گذاشت.

-امیدوارم این حرف دلت باشه چون من اصلاً از دیدن دوباره ات خوشحال نشدم.

بی توجه به ملیکا که داشت با تعجب و کنجکاوی به مکالمشون گوش می کرد به سمت ویدیا و ساشا رفت.

نوشته فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۳۲(فصل دوم ودیا) اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

دسترسی به تمام محتوا وارد شوید

نوشته فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۳۲(فصل دوم ودیا) اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d9%be%d8%a7%da%a9%d9%88-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-32%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%88%d8%af%db%8c%d8%a7/feed/ 0
رمان پرواز آنه پارت آخر http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%86%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%86%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/#respond Sat, 10 Oct 2020 11:41:55 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%86%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/ رمان پرواز آنه
جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان پرواز آنه نوشته استاد ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید
نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۷]
داستان #پرواز_آنه
#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_اول

من باید اونو می دیدم به خاطر خیلی حرفایی که توی دلم مونده بود و فرصتی نداشتم که بهش بگم ..و باید ازش می خواستم مانع رفتن من به امریکا نشه ..
اما خیلی آشفته بودم و از روبرو شدن با علی واهمه داشتم ..
احساس عجیبی که برای خودمم ناشناخته بود ؛؛ و با اینکه من هنوز عاشقش بودم ولی حس می کردم از نظر روحی خیلی ازش دور شدم ..یک جور بیگانگی که توی این مدت در وجودم رشد کرده بود منو از رفتن باز می داشت ..
اونقدر که وقتی زهرا رسید هنوز آماده نبودم .. ملی حرفی نمی زد ..گاهی نگاهی به من مینداخت که نمی دونستم نظرش در این مورد چیه ..ما از شب قبل اصلا با هم حرف نزده بودیم ..شاید اون حس منو درک کرده بود ..
اما رُز رو آماده کرد و داد بغل من ..گفتم : ملی جون تو چی میگی ؟ من برم اشکال نداره ؟ گفت : چرا باید اشکال داشته باشه ؟ اونم انسانه و احساس داره بزار حالا که گرفتار شده با دیدن تو و بچه خوشحال بشه …توام حرفات رو بهش می زنی..

نوشته رمان پرواز آنه پارت آخر اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
رمان پرواز آنه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان پرواز آنه نوشته استاد ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_اول

من باید اونو می دیدم به خاطر خیلی حرفایی که توی دلم مونده بود و فرصتی نداشتم که بهش بگم ..و باید ازش می خواستم مانع رفتن من به امریکا نشه ..

اما خیلی آشفته بودم و از روبرو شدن با علی واهمه داشتم ..

احساس عجیبی که برای خودمم ناشناخته بود ؛؛ و با اینکه من هنوز عاشقش بودم ولی حس می کردم از نظر روحی خیلی ازش دور شدم ..یک جور بیگانگی که توی این مدت در وجودم رشد کرده بود منو از رفتن باز می داشت ..

اونقدر که وقتی زهرا رسید هنوز آماده نبودم .. ملی حرفی نمی زد ..گاهی نگاهی به من مینداخت که نمی دونستم نظرش در این مورد چیه ..ما از شب قبل اصلا با هم حرف نزده بودیم ..شاید اون حس منو درک کرده بود ..

اما رُز رو آماده کرد و داد بغل من ..گفتم : ملی جون تو چی میگی ؟ من برم اشکال نداره ؟ گفت : چرا باید اشکال داشته باشه ؟ اونم انسانه و احساس داره بزار حالا که گرفتار شده با دیدن تو و بچه خوشحال بشه …توام حرفات رو بهش می زنی ..

و اینطوری اون منو از تردید بیرون آورد و با قوت قلب بیشتری همراه زهرا راه افتادیم ..

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_دوم

زندان رو قبلا ندیده بودم ولی جایی که منو بردن بسیار کثیف و شلوغ و نامنظم بود ..

مردم زیادی توی صف با بو های بد ایستاده بودن و گرمای هوا کمک می کرد تا این بو ها بیشتر به مشام برسه ..

پس فضای اونجا اصلا برای رُز خوب نبود …زهرا متوجه شد و منو برد یک جای خلوت و گفت تو اینجا بشین هر وقت نوبت ما شد تو رو صدا می کنم ..گیج بودم ..آخه چرا آدم باید نتونه خودشو کنترل کنه تا کارش به اینجا بکشه ؟

یک بغضی توی گلوم بود که به گریه تبدیل نمیشد ..

شاید این وضع خیلی بیشتر از تحمل من بود..

گرما و بوی بدی که توی سالن پیچیده بود و بی تابی رُز کلافه ام کرده بود ..بالاخره لحظه ای رسید که پشت یک شیشه که تلفن داشت قرار گرفتیم و منتظر علی شدیم ..تا زندانی ها اومدن ..

توی صف دنبال باجه های خودشون می گشتن اما علی بدون اینکه به ما نگاه کنه نشست و گوشی رو بر داشت ..

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_سوم

زهرا به من گفته بود که بیشتر تنها میاد به دیدنش ..

علی تازه وقتی نشست سرشو بلند کرد ..نمی تونم بگم وقتی چشمش به من که رُز رو توی بغلم گرفته بودم افتاد چه حالی شد ..

درست مثل کسی که درد شدیدی رو تحمل می کنه لب هاشو بین دندون گرفت و به یک باره صورتش قرمز شد و چند بار بی هدف سرشو تکون داد ..

اعضاء صورتش شروع کردن به لرزیدن ..یکم حیرت زده به ما نگاه کرد ..

اشکهام حالا سرازیر شده بود ..علی در حالیکه معلوم بود نفس های عمیق می کشه بغضش ترکید و گوشی رو رها کرد و بلند شد و پشت به من ایستاد ..و صورتشو با یک دست گرفت ..

از حرکت شونه هاش می فهمیدم چه حالی داره ..

یکم که به خودش مسلط شد در حالیکه چونه اش رو با دست محکم گرفته بود نشست .. گوشی رو برداشت و آروم گفت : اونقدر نیومدی تا کارم به اینجا بکشه ؟بی معرفت ؛ همینو می خواستی ؟

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_چهارم

گفتم : علی ؛ علی ..من اینو نمی خواستم ..تو که می دونی چرا این حرف رو بهم می زنی تو باید دل منو بسوزونی ؟

گفت : دلم برات تنگ شده بود دیوونه ..

و با انگشت ذوق زده اشاره کرد به رُز ..

منم در حالیکه گریه ام شدید شده بود و به چشمهاش نگاه می کردم سرمو با محبت تکون دادم …

علی دوباره لبشو گاز گرفت و گفت : وای آنه ..وای که چقدر خوب شد اومدی …ممنونم .. علی به رُز نگاهی پر از عشق انداخت و همینطور که اشک میریخت ..گفت:واقعا خوشحال شدم …

بعد انگشت هاشو چسبوند به شیشه و گفت :بابا ؟ بابایی ؟ و دیگه اشکهاش چنان میومد که صورتشو خیس کرده بود و نمی تونست پاک شون کنه ..و با همون حال پرسید ؟ کی بدنیا اومد ؟اون خانم خوب مراقبتون بود ؟ گفتم: صبح زود روز اول سال ..

آره همون خانمی که تو صورتشو کبود کردی ..

گفت : من نکردم تقصیر خودش بود در رو باز نمی کرد ..در خورد توی صورتش ..حالا بگو اسم دخترم چیه ؟شناسنامه براش گرفتی ؟

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_پنجم

گفتم : رُز .. بله به اسم تو گرفتم ..براشون توضیح دادم که پدرش اینجا نیست ..

با گواهی بیمارستان …

پرسید : مادرم ؛ خانم اکرم که نفهمیده تو اومدی اینجا ؛؛

گفتم : نه زهرا ما رو پیدا کرده ..و به کسی چیزی نگفته ..

گفت :زهرا دختر عاقلیه ..توام بهشون هیچی نگو تا خودم بیام ..کجا زندگی می کنی ؟خونه ی اون زن ؟

گفتم : نه برای خودم خونه دارم کار می کنم و پول در میارم ..

گفت : به زهرا میگم بهت پول بده نگران چیزی نباش ..

گفتم : علی زود به فکر من نیفتادی ؟ من به پول تو نیاز ندارم…

گفت : باشه ؛ می دونم از دستم دلخوری ..زود باش بگو تو چیکار می کنی ؟حالت چطوره ؟ تو این مدت چی بهت گذشت ؟

گفتم : خیلی کارا کردم ..اما مهمتر از همه اینکه مسلمان شدم …نماز می خونم ..به نظرم تو هم بیا مسلمان شو و به خانم اکرم هم یاد بده مسلمان به چطور آدمی میگن ..

مسلمان کینه توی دلش نیست خشم شو کنترل می کنه ..رحم و شفقت داره مثل خدای رحمان و رحیم …

من نمی فهمم شما چرا از هیچ کدوم از اصول دین تون خبر ندارین .

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_ششم

گفت : آنه می دونم تو راست میگی من تو رو از راه درستی وارد نکردم و تو حق داشتی ..

دلیلش واضحه ..تو به دنبالش بودی یافتی ولی ما تا چشم باز کردیم همین بودیم و نیازی ندیدیم که بیشتر بدونیم هر چی مادر گفت من گوش کردم ؛

اونم هر چی مادرش گفته بود به ما یاد داد :برای همین بیشتر آدم ها درست دینشو نمی شناسن ..

گفتم : پس چرا ملی می شناسه ؟ تو هم می تونستی ولی نخواستی …

گفت : خوب پس دیگه قبول کردی که مسلمون شدی …ای داد بیداد ..باور کن از وقتی اومدیم ایران فرصت نکردم درست و حسابی با تو حرف بزنم …

حالا بیشتر از خودت بگو خیلی نگرانت بودم .. پس بچه مون دختره ؛ می دونستی من خوابشو دیدم ؟ خدای من چقدرم خوشگله ..آنه شکل تو شده ..کاش می تونستم بغلش کنم ..

گفتم : ولی به تو شباهت داره مخصوصا وقتی گریه می کنه و عصبی میشه .

گفت : متلک میگی ؟ ..

گفتم : نه راست میگم ….

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_هفتم

گفت : عزیزم لطفا منو ببخش اصلا نمی خواستم اینطوری بشه ..

گفتم : علی من فقط یک چیز ازت می خوام ..اگر می خوای تو رو ببخشم یک رضایت نامه بده تا من زود تر از اینجا برم ..

تو هروقت بیای اونجا باهات زندگی می کنم ..ولی اینجا نه ..اگر اجازه ندی دوباره خونه رو عوض می کنم تا پیدام نکنی …

و در میون ناباوری من گفت : آره تو بهتر بری منم تا از اینجا خلاص بشم میام پیشت ..رضایت میدم ..تو برو؛؛ اینجا امنیت نداری ..

می خواستم کاری کنم که خوشبخت بشی ولی نتونستم مهوش رو سر جاش بشونم ..

گفتم : تو واقعا می خوای من برم ؟ قبول می کنی ؟

گفت : آره عزیزم ..بمونی اینجا که چی بشه ؟ من که نیستم ؛ و اینجا همش نگران تو و بچه هستم ..

منم که دیگه نمی خوام ایران بمونم؛ بزار هر کاری دلشون می خواد بکنن .. اما تو مراقب باش نزار کسی بفهمه کجایی زهرا هم زیاد نیاد دیدن تو مگر مطمئن باشه کسی دنبالش نیست ..

فورا کارات رو بکن و منم به زهرا میگم چیکار کنه تا تو زودتر بری ..

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_هشتم

گفتم : علی ممنون ..خیلی ممنون .. خوشحالم کردی ..باورم نمیشه تو به این سادگی قبول کنی ..

گفت : من که اینجا کاری از دستم بر نمیاد ..می ترسم تو رو پیدا کنن و مشکلی برای تو و رُز درست کنن ..

هر چی زود تر برو ..وقتی رسیدی اونجا با زهرا تماس بگیر و از حالت منو با خبر کن ..آنه ؟ گفتم : جانم ..

گفت : خیلی دوستت دارم ..عاشقت بودم و هستم ..اینو هیچوقت یادت نره ..

منتظرم بمون خیلی زود میام پیش شما و اونجا یک زندگی خوب خواهیم داشت ..بهت قول میدم این یکسال رو که تو اذیت شدی جبران کنم ..

گفتم : علی منم خیلی دوستت دارم ..هیچ وقت توی این مدت تو رو فراموش نکردم ..بازم نمی کنم و منتظرت می مونم ..

خیلی ازت ممنونم که متوجه شدی من و دخترت چقدر اینجا ناراحتیم …

وقتی گوشی رو دادم به زهرا علی تندو تند یک چیزایی بهش گفت و وقت ملاقات تموم شد طوری که زهرا فرصت حرف زدن پیدا نکرد … و علی رو بردن ..

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_نهم

از اینکه دیگه مانعی سر راهم نبود تا به کشورم برگردم خوشحال بودم ولی از دیدن علی خیلی غمگین و افسرده شدم ..

مدتی بود که کمتر بهش فکر می کردم و دوباره حس عاشقی توی دلم شعله کشید ..

زهرا منو دم خونه پیاده کرد و گفت: من باید برم خیلی کار دارم علی بهم گفته چیکار کنم ..

خودم نامه رو می گیرم و با هم می بریم سفارت ..

بلیط هم خودم برات می گیرم ..تو نگران هیچی نباش ..

امروز چهارشنبه اس من شنبه میرم دنبال کارات ..

گفتم : زهرا می دونی که نباید به کسی بگی منو دیدی و یا من علی رو دیدم ؛؛

گفت : خاطرت جمع باشه ممکن نیست به کسی بگم ..مگه بچه ام ..توی این مدت نگفتم بعد از اینم نمیگم …

زهرا رفت و من رُز رو که خیلی توی گرما اذیت شد و حالا توی بغلم خواب بود بردم خونه ..

وقتی جریان رو برای ملی تعریف کردم اولش خوشحال شد و هیجان زده گفت : باریکلا به علی ..ازش همچین انتظاری نداشتم ..

اما خیلی زود غم بزرگی توی صورتش نشست که نمی تونست پنهون کنه ..

گفتم : ملی منم مثل تو هستم واقعا توی ایران دلبستگی من تویی دلم نمیاد تنهات بزارم ولی خودت می دونی که مجبورم برم ..

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۸]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_دهم

گفت : می دونم عزیزم ..می دونم منم دلم می خواد تو بری جایی که از کسی نترسی ..منم عادت می کنم نگران نباش ..

گفتم توام بیا بریم ..خونه ی پدر من بزرگه مزرعه ی خوبی داریم تو می تونی پیش ما زندگی کنی و هر وقت دلت خواست بری و دخترت و نازلی رو ببینی ..

خندید و گفت : باشه بهش فکر می کنم ..ولی من کشورم رو دوست دارم و دلم نمی خواد جای دیگه زندگی کنم ..

درست مثل تو چقدر اینجا برات سخت بود ..اما قول میدم حتما بیام به دیدینت ..حالا بزار تو بری غصه ی اینا رو بعدا می خوریم ..

ناهار که خوردیم من ظرف ها رو شستم و خوابیدم ..

خیلی احساس خستگی می کردم طوری که صدای زنگ در رو شنیدم ولی بیدار نشدم و دوباره خوابم برد ..

هنوز تخت من توی هال بود و ملی توی تنها اتاق اون خونه می خوابید .. تا زمانی که از صدای پچ و پچ دو نفر هوشیار شدم ..نسرین و ملی داشتن آهسته حرف می زدن ..

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۸]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_یازدهم

ملی می گفت : نمیشه داره کاراشو می کنه که بره فکر نمی کنم قبول کنه ..

نسرین گفت : تا یکشنبه دوشنبه بر می گردیم .. راهی نیست ..من خودم باهاش حرف می زنم ..

سرمو بلند کردم و با خنده گفتم : شما برای من نقشه کشیدین؟ ..

نسرین گفت : چیه ؟ کبکت خروس می خونه ..

گفتم : باز یک چیز تازه که من نفهمیدم ..فقط می دونم خروس چی هست ..

ملی گفت : منظورش اینه که خوشحالی ..

آنه نسرین میگه بریم شمال خونه ی مادر نسرین ..چی میگی میای ؟

گفتم : من که نمی دونم شمال کجاست ؟ دوره ؟ اینطوری می ترسم کارام عقب بیفته شما برین …

نسرین گفت : من برنامه چیدم تو رو ببرم ..تا دوشنبه بر می گردیم ..

گفتم : آخه زهرا خبر نداره نمیشه ..

ملی گفت : من بهش تلفن می کنم و میگم اگر موافقی قبل از رفتنت بد نیست یک حال و هوایی عوض کنی ..

شاید یک خاطره ی خوب از اینجا با خودت ببری ..

گفتم : خاطره ی خوب من آشنا شدن با شماها بود ..که انسان های خوبی هستین ..باشه منم دوست دارم بیام به شرط اینکه دور نباشه ..

ادامه دارد

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_اول

ملی گفت : نه دوره ,, اصلا نمی تونیم بریم اونم توی این وضع ..تازه هوا گرمه می ترسم بچه اذیت بشه ..

شنبه هم قراره زهرا بیاد و با هم برن دنبال کارای رفتنش ..الان صلاح نیست ما زنگ بزنیم و بگیم داریم میریم شمال ..

این چه کاریه؟ آنه این همه اشتیاق برای رفتن داره یک مشکلی پیش بیاد من خودمو نمی بخشم ..

نسرین گفت :باشه هر طور راحتین ..از من گفتن بود .. پس من با هایده و ماهدخت و سیما میریم ..

ولی اگر رفتن آنه عقب افتاد بیان خوشحال میشم ..

ملی گفت : من که دلم برای مادرت تنگ شده و دوست دارم بیام ولی الان وقتش نیست ..

نسرین گفت : دیگه ببخشید توی این موقعیت شما رو تنها می زارم ولی خیلی وقته مادرم رو ندیدم ..باید بریم یک سر بهش بزنیم ..من دیگه برم بالا و وسایلم رو جمع کنم ..

نسرین که رفت دلم برای ملی سوخت که پاگیر من شده گفتم : ملی جون کاش باهاشون می رفتی من اینطوری معذب میشم ..

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_دوم

گفت : نه عزیزم ..هایده و ماهدخت و سیما با شوهراشون میرن و اونوقت اینطوری هر دومون معذب میشیم ..

توی این هوای گرم وشمالم که شرجی؛؛ دوست ندارم ؛؛شمال ما پاییز خوبه که هوا خنک میشه ..

تازه ما هم که دلواپس کارای تو هستیم ..اصلا خوش نمیگذره.. از اون طرف هم معلوم نیست اونا کی حرکت کنن و برگردن ..

نسرین رو که میشناسی خونسرده ..منم نمی خوام یک وقت برای این مسافرت تو از رفتن بمونی ..پس بهتره نریم ..

کمی بعد نسرین دوباره اومد و همینطور که جلوی در ایستاده بود به ملی گفت :اون جعبه ی پیک نیک تو رو لازم داریم ..چیکار کنیم حالا ؟

ملی گفت : کلید میدم برین بر دارین ..توی زیر زمین پشت میز بزرگه ..

و دست کرد توی کیفشو کلید خونه رو داد به نسرین ..اونم در حالیکه می گرفت و میرفت گفت :ملی بچه ها همه میان اینجا حواست باشه ..

بهشون بگو زود بر می گردم ..دستت درد نکنه …

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_سوم

متوجه نشدم نسرین از ملی چی می خواست ..این بود که پرسیدم : ملی جون خانم دکتر چی می خواست ؟

گفت: من یک جعبه فلزی دارم که وقتی باز میشه شش تا چهار پایه ی تا شو و سرویس ظرف و زیر انداز و خلاصه همه چیز توی جا سازی شده و خودشم چهار تا پایه داره که بشکل میز در میاد ..همیشه هر جا میریم با خودمون می بریم ..

اینو شوهرم خریده بود مال خیلی وقته پیش هست ..

گفتم وقتی با هم زندگی می کردین خوشبخت بودی ؟ مرد خوبی بود ؟

گفت : راستشو بخوای اصلا بهش فکر نمی کنم ..کاری که اون با من کرد دیگه جای فکر کردن نذاشته ..اما زیاد نه ..چنگی به دل نمی زد ..

اینجا ؛ملی خنده ی تلخی کرد و با تمسخر ادامه داد ..من زن خوبی بودم و تحملم زیاد بود ..به هرحال این جعبه تنها چیزیه که منو یاد اون میذازه …

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_چهارم

کمی بعد سر و کله ی هایده و بقیه پیدا شد و دم در ایستادن تا نسرین برگشت و با سر و صدای زیادی که دم در راه انداخته بودن رفتن ..و ملی اونا رو بدرقه کرد اما من دم در نرفتم …

چون رُز بچه ها رو خیلی دوست داشت و دلش می خواست بره بغل اونا ،نمی خواستم اذیت بشه ..برای همین سرشو گرم کردم …

من و ملی تا شنبه نزدیک ظهر صبر کردیم و از زهرا خبری نشد قرار بود به من تلفن بزنه و بهم بگه که می خواد چیکار کنه ؛؛ و این بی خبری اذیتم می کرد ..

شماره خونه ی زهرا رو هم فراموش کرده بودم ..هر چی به ذهنم فشار میاوردم یادم نمی اومد ..

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_پنجم

یک دلهره ی عجیب به جونم افتاده بود که نکنه دارن سرم رو گرم می کنن تا من دیگه نتونم از ایران خارج بشم و بچه رو ازم بگیرن ..

و این دلهره هر ثانیه بیشتر میشد و باعث شده بود که بی اختیار مدام رُز رو توی بغلم نگه دارم ..

ملی اضطراب منو می دید و سعی می کرد منو دلداری بده و می گفت : بد به دلت راه نده حتما دنبال کارای تو رفته ..

گفتم : ملی اگر منو گول زده باشن و دارن یک کاری می کنن که من نتونم رُز رو ببرم چی میشه ..نباید مراقب باشم ؟..

خوبه خودم برم سفارت و یک خبر بگیرم ..یک مرد سیاه پوست توی سفارت هست که بهم گفته کمکم می کنه خوبه برم پیش اون ..

گفت : نمی دونم اگر اینطور فکر می کنی خوب برو ضرر که نداره …

فورا آماده شدم و راه افتادم ..وقتی از در خونه می خواستم برم بیرون تلفن زنگ خورد ..

ایستادم ببینم شاید زهرا باشه ..

ملی گفت : سلام ..بله الان داشت میرفت بیرون ..برای چی ؟ چه خطری ؟ نمی دونم ما این دو روز اصلا بیرون نرفتیم …

نه هیچکدوم ..باشه ..باشه ..آنه زهرا خانم با تو کار داره ..

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_ششم

هراسون گوشی رو گرفتم و گفتم : زهرا ؟ تو چرا به من زنگ نزدی ؟ گفت : خانم اکرم یک بوهایی برده ..منو باز خواست کرد ..

لطیفه می گفت چهارشنبه بعد از ظهر از خونه رفته بیرون و آخر شب برگشته ..دیروز صبح زنگ زد گفت حالم بده بیا پیشم ..

نمی دونم چرا همش در مورد تو ازم سئوال می کرد و به صورت تهدید بهم گفت اگر از جای تو خبر داشته باشم و بهش نگم ..دیگه به صورتم نگاه نمی کنه ..

راستش مجبور شدم دروغ بگم ولی ول کن نیست ..دیروز هم از خونه بی خبر رفته بود و خیلی دیر وقت برگشت ..

حالا نمی دونم جای تو رو پیدا کرده یا شک داره ..اینه که بهتر تو اصلا از خونه بیرون نری ..

من صبح رفتم و نامه رو از علی گرفتم ..برای همین معطل شدم می خواستم بیام دنبالت ولی ترسیدم ..

گفتم : زهرا من حالم خوب نیست به تو شک ندارم ولی می ترسم علی ازت خواسته باشه مانع رفتن من بشی ..

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_هفتم

گفت : وای خدا مرگم بده تو چی با خودت فکر کردی محاله بهت خیانت کنم ..

علی بهم گفت هر کاری از دستت بر میاد بکن تا آنه زود تر بره ؛ باور کن ..علی خیلی دوستت داره ..خوبی تو و بچه اش رو می خواد ..راست میگم ..

اگر اونم نمی گفت خودم کمکت می کردم ..من می ترسم خانم اکرم تو رو پیدا کرده باشه البته می دونم که هنوز از جای تو خبر نداره ..اما یک چیزایی فهمیده …

گفتم : امکان نداره ما اصلا از خونه بیرون نرفتیم تازه توی تهران به این بزرگی چطور ممکنه اون منو پیدا کرده باشه محاله ..

مگر اینکه تو رو تعقیب کرده باشه ..

گفت : نه من مراقب بودم و از این بابت خیالت راحت فقط چون یک هفته مرخصی گرفتم و مدام این ور و اون ور میرم بهم شک کرده همش می پرسه تو داری چیکار می کنی ؟ ..

تو نترس خاطرت جمع باشه ..اون با من ..حالا توام یکم مراقب باش و از خونه بیرون نرو …

فقط برای احتیاط ..من فردا باهات تماس می گیرم و ته و توی این کارو در میارم ..

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۱]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_هشتم

اونشب من و ملی تا دیر وقت کنار هم نشسته بودیم و حرف می زدیم .. انگار هر دو دلتنگ بودیم ..

از وقتی حرف رفتن من شده بود هیچ کدوم حال و روز خوبی نداشتیم ..که تلفن زنگ خورد ..زهرا بود گفت : آنه تو احتیاطا صبح خیلی زود قبل از اینکه هوا روشن بشه از خونه برو بیرون ..

اصلا برو دم سفارت و منتظر من بشو ولی جلوی چشم نباش ..منم زود تر میام ..

من و ملی ترس رو در نگاه هم دیدیم ..

گفتم : نمی دونم با اینکه زهرا خیلی خوبه و می دونم آدم راست گویی هست بازم می ترسم ..

گفت : نه بابا محاله زهرا این کار رو نمی کنه ..من از اینکه تو صبح زود بری بیرون ناراحتم ..رُز رو آماده می کنیم و با ماشین خودم می برمت ..نمی زارم تنها بری ..

گفتم :فهمیدم پس توام می ترسی ..

گفت : نه از چی ؟ فقط نمی خوام تنها بری همین ..و اونشب من پلک روی هم نذاشتم …

گاهی چرتم می برد و با وحشت می پریدم ..

روز بعد همین که نماز خوندیم آماده شدیم ..و خیلی با احتیاط از خونه رفتیم بیرون ..کسی نبود اما ما به هر طرف نگاه می کردیم که نکنه یکی تعقیب مون کنه ..

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۱]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_نهم

جلوی سفارت دوساعتی ایستادیم تا زهرا اومد و کمی جلوتر از من پارک کرد ..و پیاده شد منم رُز رو دادم بغل ملی و با احتیاط پیاده شدم ..

با هیجان گفت : سلام خوبی ؟ زود باش ..تا خلوته بریم و کارمون رو انجام بدیم ..و از دور برای ملی سری تکون داد و دست منو گرفت و راه افتاد ..

گفتم : زهرا من خوب نیستم ..بهم بگو جریان چیه ؟ خانم اکرم چی فهمیده ؟

گفت : بزار کارمون رو انجام بدیم برات تعریف می کنم …

زهرا همینطور که نامه ای رو که از علی داشت دستش بود رفت اتاق روبرویی اما من ازش جدا شدم یک راست رفتم پیش همون مرد سیاه پوست و چون اون در جریان بود گفتم : من رضایت شکایتی که شوهرم از من کرده بود رو گرفتم بهم کمک کنین نزارین کسی برای رفتنم کار شکنی کنه خواهش می کنم ..

برای من و بچه ام خطر داره ..

با مهربونی از پشت میزی بلند شد و گفت : اون نامه رو بیار اینجا من خودم براتون حل می کنم ..

رفتم دنبال زهرا و پیداش کردم توی یک صف چهار ؛پنج نفری ایستاده بود ..صداش کردم ونامه رو ازش گرفتم ..

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۱]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_دهم

اون مرد سیاه پوست راه افتاد دنبال کارای من طوری که حدود ساعت ده صبح با نامه ای که به من اجازه ی خروج می داد اومد و با یک لبخند گفت : تو می تونی بلیط بگیری بسلامت ..

باورم نمیشد ..از خوشحالی دستهام بهم زدم و با شوقی که نمی دونستم چطور از اون مرد تشکر کنم گفتم : مرسی ..مرسی تو مرد خوبی هستی من تو رو دعا می کنم ….

اونقدر به هیجان اومده بودم که گریه ام گرفت ..و اشک زهرا و اون مرد رو هم درآوردم ..

بالاخره با خوشحالی از در اومدیم بیرون و این خبر خوش رو به ملی دادیم رُز بیدار شده بود و گریه می کرد ..

نشستم توی ماشین و شیرش دادم ..در حالیکه هنوز قلبم به خاطر شنیدن این خبر خوش می تپید …

زهرا جلو و ملی پشت سرش رفتیم برای تهیه بلیط ..

از شوق بی خودی می خندیدم و به ملی نگاه می کردم ..

اونم یک لبخند می زد ..

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۱]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_یازدهم

برای گرفتن بلیط روی یک صندلی نشستم و زهرا هم کنارم بود ..صبر نداشتم دستپاچه بودم ..می ترسیدم هر آن اتفاقی بیفته و نتونم اون بلیط رو بگیرم …

اون خانم گفت : فعلا برای نیوجرسی پروازی نیست ..اما سه شنبه دو نیمه شب برای نیویورک پرواز داریم ..

گفتم : باشه اون خوبه از اونجا راه زیادی نیست میرم ..برام صادر کنین ..

اون بلیط ها برای من یعنی آزاد شدن از ترسی که خیلی بی جهت و غیر منطقی از روزی که به ایران پا گذاشته بودم به جونم انداخته بودن ..

و در حالیکه بلیط ها توی دستم بود زهرا رو همون جا بغل کردم و فریادی از شادی کشیدم ..

ادامه دارد

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_اول

و همینطور که بلیط ها رو توی دستم تکون می دادم دویدم طرف ماشین و از دور به ملی نشون دادم ..اونم با خوشحالی رُز رو دست بلند کرد و خندید ..

اونقدر ذوق داشتم که روی پام بند نمیشدم ..

به زهرا گفتم : دستت درد نکنه ..من خیلی مدیون تو شدم ..و این کارِ تو رو تا آخر عمرم فراموش نمی کنم ..

الان بیا بریم خونه ی من اونجا حرف بزنیم ..

گفت : باشه شما جلو برین منم پشت سرتون میام ..سر راه باید یک جایی برم ..وقتی رسیدم خونه اولین کاری که کردم این بود که به مادرم خبر بدم ..

زنگ زدم و طبق معمول خط آزاد نمیشد ..خیلی دلم می خواست بهش می گفتم که دارم میام حتما پدرم میومد نیویورک و ما رو می برد ..

اون روزا تلفن ها مثل حالا نبود خیلی به سختی می تونستم راه دور رو بگیرم و هزینه ی زیادی داشت و هر بار هم مدت زیادی طول می کشید تا خط آزاد بشه ..اونم با کلی خش ؛خش که درست صدا نمی اومد ..

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_دوم

اوایل از خونه ی خانم اکرم زنگ می زدم ولی احساس می کردم که خیلی از این کار من راضی نیستن ..و بعدم که خونه ی ملی بودم و بازم رعایت می کردم از وقتی هم که اومده بودم توی این خونه به خاطر پول زیادی که برام میومد چند باری با مادرم حرف زدم اما توی این مدت به خودم اجازه ندادم که از وضعیت خودم اونا چیزی بدونن ..و مواقعی که خیلی ناراحت بودم اصلا بهشون زنگ نمی زدم ..

اما تولد رُز رو بهشون خبر دادم و براشون عکسِ نوزادی اونو فرستادم..فکر می کنم یکماهی طول کشید تا جواب نامه اومد که مادرم خیلی دلتنگ بود و از دوری من غصه می خورد و شکایت داشت …

چند بار که گرفتم و خط آزاد نشد ..خسته بودم ..خیلی زیاد …

خودمو به پشت انداختم روی تخت ودستهامو بالای سرم گره کردم و گفتم : ملی نمی دونی چه حسی دارم ..

انگار خواب می ببینم ..اما تنها غصه ی من تویی ..

باور کن حتی به فکر علی هم نیستم چون می دونم حتما میاد پیشم ولی می ترسم تو رو دیگه نبینم ..

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_سوم

ملی گفت : دنیا رو چه دیدی ..همه چیز توی این دنیا امکان داره اتفاق بیفته ..شاید یک روزی یک جایی من و تو دوباره بهم رسیدیم ..نیم خیز شدم و گفتم : ملی جون تو به اندازه من از این جدایی ناراحت نیستی؟ یا اینطوری میگی من اذیت نشم ؟ آخه تو رو می شناسم همیشه با مسائل یک طوری بر خورد می کنی که من انتظارشو ندارم ..می تونم بگم خیلی متفاوت با آدم های دیگه …

گفت : برای اینکه من برای جان آدمی ارزش قائلم ..باید دید از چه نظر به دنیا نگاه می کنی ..من در خودم خودم رو می ببینم و در تو آنه رو ..پس برای خوشحالی تو خوشحال میشم ..و اونقدر جان تو برای من ارزش داره که راضی به خوشی تو هستم ..بیشتر آدم ها می خوان اطرافیانشون انعکاسی از اونچه که خواسته ی اوناست از خودشون نشون بدن ..و چون این شدنی نیست بدون اینکه خودشون بدونن توقع بی جایی داشتن از هم دلگیر میشن و برای اینکه طرف مقابل رو ودار کنن که اونچه که اونا می خوان انجام بدن با هم می جنگن ..

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_چهارم

وقتی من بدونم دخترم جای دیگه ای خوشحاله از دوریش رنج نمی برم فقط دلتنگش میشم ..و حالا چرا من باید از اینکه تو پیش پدر و مادرت بری و در امان باشی خوشحال نباشم ..این نشونه ی بالای دوست داشتنه ..عشق یعنی همین ..وقتی دونفر خود خواهی ها و منم ها رو با عشق اشتباه می گیرین نتیجه ای جز جدایی روح شون از هم نیست و روح که جدا شد جسم هم کم کم دور میشه ..در واقع هر دو به خودشون بی وفایی می کن …

دوباره روی تخت خودمو انداختم و گفتم : یعنی تو میگی منم یک روز مثل تو انسان خوبی میشم ؟ درک بالای تو از زندگی و انسانیت منو شگفت زده می کنه …آخ ملی الان که نمی تونم به چیز دیگه ای فکر کنم خیلی حس خوبی دارم و خوابم میاد ..دیشب اصلا نخوابیدم …دلم…شور ..میزد ..تا خود ..صبح…..

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_پنجم

و به همون حال که پاهام روی زمین بود به خواب عمیقی فرو رفتم ..خیالم راحت شده بود که دیگه مانعی سر راهم نیست …نمی دونم چه مدت طول کشید که انگار اصلا توی این دنیا نبودم ..و با صدای گریه ی رُز بیدار شدم و دیدم زهرا هم اونجاست و منتظر من هستن که بیدار بشم و ناهار بخوریم …خواب آلود پرسیدم : تو کجا رفته بودی ؟ گفت : رفتم صرافی برات دلار بگیرم ..گفتم : ای وای نه ..من پول تو رو نمی گیرم ..گفت : علی ازم خواسته بهت بدم من از اون می گیرم ..این پول مال خودته ..گفتم : خیلی ممنون ولی من یک چیز دیگه ای هم ازت می خوام ..وسایلم خونه ی خانم اکرم جا مونده ..نمی دونم برات امکان داره یک طوری که نفهمن برام بیاری ..توی اونا یک چیزایی هست که برای من خیلی مهمه ملی گفت : نه آنه خواهش می کنم از خیرش بگذر ..ولش کن ..زهرا هیچ طوری نمی تونه اونا رو بیاره که خانم اکرم نفهمه ..دیگه بهش فکر نکن ..زهرا گفت : فردا شب تو ساعت یازده باید بری فرودگاه من سعی می کنم یک طوری اونا رو دم پرواز به دستت برسونم ..اونجا دیگه کسی نمی تونه جلوی تو رو بگیره ..دلم نمیاد وسایلت رو جا بزاری ..اما اگر نشد حتما میدم علی با خودش بیاره ..

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_ششم

زهرا موقع رفتن به من گفت : من دیگه نمیام اینجا می ترسم کسی بو ببره ..یکراست میام فرودگاه ولی چون دیر وقت هست دیگه نمی تونم از شوهرم پنهون کنم اونجا دیگه می فهمه ..ملی پرسید : تا الان بهش نگفتی ؟ گفت : والله آدم رو مجبور می کنن بهشون دروغ بگی ..مادر شوهرم با خانم اکرم دوست صمیمیه و به همین واسطه هم ما ازدواج کردیم ..یک هفته مرخصی گرفتم و اون خبر نداره ..نمی دونم وقتی گندش بالا بیاد چیکارم می کنن ..ولی مهم نیست آنه باید بره ..گفتم : زهرا تو یک چیزی می دونی که به من نمیگی ..آخه چرا از خانم اکرم می ترسی اون که مادرته …گفت : من برای خودم نمی ترسم ..برای تو نگرانم ..صلاح نیست دیگه اینجا باشی علی هم اینو می دونه که حاضر شد تو رو بفرسته …

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_هفتم

در حالیکه حرفای زهرا حسابی ذهنم رو در گیر کرده بود مشغول جمع و جور کردن وسایل خودمو و رُز شدم ..اما خوشحالی و بی قراری من برای رفتن اونقدر زیاد بود که زود فراموش کردم و مدام به ساعت نگاه می کردم ؛ انگار زمان متوقف شده بود..دوباره زنگ زدم به مادرم وبعد از مدتی که بوق اشغال می زد بالاخره گوشی رو بر داشت و این خبر خوب رو بهش دادم که دارم میرم پیش اونا .. و آخر شب هم داشتم برای خانم دکتر و بقیه که نمی تونستم ببینمشون و خدا حافظی کنم نامه می نوشتم که ملی اومد کنارم نشست ..چند تا از کتاب هاشو آورده بود که بده به من ..شاهنامه ی فرودسی خیام و مولانا و حافظ …چیزایی که می دونست چقدر بهشون علاقه داشتم ..گفتم : نه من اینا رو نمی تونم قبول کنم ..می دونم چقدر برات با ارزشه ..گفت : فرصت نشد برات بخرم ..تو اینا رو ببر من دوباره برای خودم می خرم یادگاری از من داشته باشه ..

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_هشتم

یکم بهش نگاه کردم با تمام وجودم و علاقه ای که بهش داشتم خودمو انداختم توی بغلش و گریه ام گرفت ..ملی خندید و در حالیکه موهای منو نوازش می کرد گفت : چی شده تو از این کارا نمی کردی ..گفتم : ملی جون خیلی تو رو دوست داشتم ..واقعا برای من از همه چیز خودت گذشتی .. تو نمونه ی یک انسان ایرانی هستی با گذشت و مهربون و فداکار ..کسی که بدون چشم داشتی این همه برای کسی که نمی شناسه وقت و انرژی بزاره حتما یک فرشته است ..و اگر اینقدر از خانواده ی علی نمی ترسیدم که هر لحظه آرامش منو بهم بزنن یقین بدون که تو رو ترک نمی کردم ..اینجا تو بودی و شغل خوبی داشتم و دلم می خواست ادامه بدم ولی نمیشه ..یعنی نشد دیگه ….و سرمو گذاشتم توی سینه مهربون اون ..یک مرتبه بلند شد منو از خودش دور کرد و گفت : ای دختر تو منم احساساتی کردی ..چیه ؟ می خوای وقتی تو رفتی خیلی زیاد غصه بخورم ؟

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_نهم

روز بعد با اینکه خیلی دلم می خواست یک چیزایی از ایران برای پدر و مادرم و جرجی بخرم ولی ترجیح دادم که اون روز هم احتیاط کنم .. و بالاخره به ساعت نه نزدیک شدیم ..گفتم : ملی همه چیز حاضره بهتره زود تر بریم فرودگاه دیگه طاقت ندارم توی این خونه حبس بشم ..گفت : باشه بریم اول چمدون ها رو بزاریم توی ماشین ..رُز خوابه آهسته بغلش کن بیدار نشه ..گفتم : نه شما رُز رو بر دار چمدون ها رو من می زارم توی ماشین ..خندید و گفت: یکیشو بده من ببرم ماشین رو بیارم دم در اون یکی رو تو بیار ..و کیفشو باز کرد و سوئیچ رو در آورد و چمدون رو برداشت و رفت ..من نگاهی به اطراف انداختم تا چیزی جا نذاشته باشم ..صدای ماشین ژیان خیلی بلند بود به محض اینکه شنیدم ..چمدون دوم رو برداشتم و درو باز کردم ..و سرجام میخکوب شدم ..خانم اکرم رو جلوی روم دیدم ..

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_دهم

چنان با غضب به من نگاه می کرد که ترسیدم ..ولی دیدم اینجا دیگه نمی تونم کوتاه بیام ..اما به لکنت افتاده بودم ..گفتم : س س لام خوش اومدین مادر ..با همون حالت یک ابروشو برد بالا و گفت : کجا ؟ بار سفر بستی؟ ..گفتم: من باید برم مادر ..شما دیگه نمی تونی جلوی منو بگیری ..گفت : برو راه باز جاده دراز ..ولی نوه ام رو به تو نمیدم ..اونو بده هر کجا می خوای بری برو ..ملی پشت سرش ایستاده بود گفت : خانم لطفا مانع رفتنش نشین ..شما زن با خدایی هستی ..بچه رو که از مادرش جدا نمی کنن ..گفت : واقعا ؟ پس این خانم چرا بچه ی منو از من جدا کرده؟ ..از صبح تا شب دارم غصه ی پسر تحصیل کرده مو می خورم که به خاطر این خانم افتاده گوشه ی زندان ..گفتم : من چه گناهی دارم ؟ علی رو شما باید نصیحت می کردین که عصبانی نشه و خودشو توی درد سر نندازه ..من برای زندگی خودم باید از خونه ی شما میومدم بیرون ..برای راحتی شما و علی هم بود ..

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_یازدهم

گفت : من این چیزا رو نمی فهمم فقط اینو می دونم که از وقتی پاتو گذاشتی توی خونه ی من جز درد سر چیزی نداشتی من از خدا می خوام تو بری ولی بچه ی علی رو نمیدم ..فردا میاد از من می پرسه تو چطور مادری بودی که گذاشتی بچه رو ببره …گفتم : مادر؛ علی بهم اجازه داده ..اون بهم گفت از ایران برم ..گفت : علی غلط کرده با تو که خبر آوردی ..ملی چمدون رو از روی زمین بر داشت و با خودش برد که بزاره توی ماشین ..مونده بودم چرا چیزی نگفت تا خانم اکرم رو قانع کنه از سر راهم بره کنار ..گفتم : مادر خودتون می دونن که من بچه رو به شما نمیدم ..با دست زد روی سینه ی منو گفت : تو به گور هفت جد و آبادت می خندی که بتونی جلوی منو بگیری ..گفتم : من نمی خندم ..برای چی باید این کارو بکنم ؟ شما اشتباه می کنین این کار انسانی نیست …

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_دوازدهم

خانم اکرم اومد تو و ملی پشت سرش و درو بست و گفت : خوب قشون کشی هم کردین آفرین ..دوتا ماشین با خودتون آدم آوردین که یک زن بی پناه رو آزار بدین؟ ..کم توی زندگی شما کشید؟ ..حالا من این درو بستم .. و اینو به شما میگم آنه امشب باید پرواز کنه ..الان به پلیس زنگ می زنم …ببینم شما حق داری بچه رو بگیری یا نه ؟ ..باشه اگر آنه رضایت نامه ی شوهرشو نداشت ..و خواهر علی بهش کمک نکرده بود حق با شماست ..بچه رو میدیم ..خانم اکرم گفت : زنگ بزن …زود باش ..گفتم : نه ملی اینطوری از پرواز میمونم …مادر تو رو به اون دین و پیامبری که بهش اعتقاد داری بزار برم ..شما می تونی با علی بیای پیش ما و نوه ی خودتون رو ببینین …گفت : تف به روت بیاد ..بچه پنج ماهه شده تو اونو به ما نشون ندادی ..حالا بری اون سر دنیا من می تونم نوه ام رو ببینم ؟..

ادامه دارد

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_اول

گفتم : مادر خواهش می کنم انصاف داشته باشین من مادرشم ؛؛ رُز مال منه …

خانم اکرم در حالیکه چشمش به رُز افتاده بود که روی تخت خواب بود .. سری با افسوس تکون داد و گفت : تو رو خدا حال و روز منو ببین ..اینطوری باید بچه ی علی رو ببینم ؟..تو عقل توی سرت نبود که یکبار بچه رو بیاری پیش من ببینمش ؟

نگفتی من مادر بزرگ اون هستم ؟ لولو خورخوره بودم ؟می خواستم تو و بچه ات رو بخورم ؟

توی مدتی که خونه ی من زندگی کردی ازم بدی دیدی ؟ روی چشمم تو رو نگه نداشتم؟ ..طلا برات نخریدم ؟ هزار جور عزت و احترامت نکردم ؟ حالا تو بگو من بی انصافم یا تو ؟

گفتم : مادر منو ببخشید؛؛ ولی شما بی انصاف نباش ..

ملی گفت : خانم اکرم شما الان با کسی مثل آنه طرفین ..خودتون می دونین که آنه از شما گله ای نداشت که از اون خونه اومد بیرون ..ترس اون از تهدید هایی بود که میشد ..

خوب قبول دارین تحت فشار بود و می خواست از خودشو بچه اش محافظت کنه ..شما چرا این همه موضوع رو بزرگ کردین ؟

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_دوم

همون بار اولی که اومدین اگر باهاش حرف می زنین قانع میشد و با شما برمی گشت خونه …

اما اونو ترسوندین که می خواین بچه اش رو بگیرن .. ..طرف شما آدم بد جنسی نیست که بخواد با شما لجبازی کنه ..اون فقط می ترسید همین …

خانم اکرم گفت : خانم شما دیگه چرا ؟ آدم توی دعوا خیلی حرف می زنه دلیل نمیشه که عمل کنه ؛؛

ملی گفت : ولی این صفت مال ما ایرانی هاست آنه متوجه نمیشه که ما حرف زیاد می زنیم عمل نمی کنیم ..

خانم اکرم نگاهی به رُز که توی تختش بود کرد و رفت جلوی و خم شد رُز رو بغل کنه ..

من وحشت زده خواستم جلوشو بگیرم ملی دستم رو گرفت و با بر هم زدن پلک منو دعوت به آرامش کرد و آهسته گفت : کاریش نداره اونو سر لج ننداز..وگرنه نمی زاره بری ..

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۸]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_سوم

خانم اکرم رُز رو بلند کرد و گرفت توی بغلش و چند بوسه به گونه هاش زد و گفت : وسایلشو بده ..

هراسون خواستم برم جلو و به زور بچه رو بگیرم ملی بازوی منو گرفت و گفت : خانم اکرم قانون با آنه اس حتی اگر علی آقا هم بفهمه با زن و بچه اش اینطوری رفتار کردین ازتون شاکی میشه ..آنه امشب نره فردا بهتون قول میدم که بره ..

پس آروم باشین و این کارا رو نکنین فایده ای نداره ..

خانم اکرم همینطور که رُز رو محکم گرفته بود اومد جلو و به من گفت : خیلی خوب ..من تو رو می بخشم بچه رو بردار بریم خونه خودمون ..صبر کن تا علی بیاد اونوقت هر کاری دلت خواست بکن ..

گفتم: اگر اومدم و دوباره سر و کله ی مهوش پیدا شد و یک بلایی سر من و بچه ام آورد شما جواب علی رو میدین ؟

اون حتما یک چیزی می دونست که به من گفت برو ..

گفت : خوب زبون در آوردی ..تو نمی تونی نوه ی منو با خودت ببری یعنی من اجازه نمیدم ..

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۸]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_چهارم

که یکی با مشت کوبید به در و صدای زهرا رو شنیدم که بلند می گفت باز کنین ..باز کنین ..

ملی فورا در باز کرد ..زهرا هراسون و اومد تو و نگاهی به ما کرد ..

و با حرص رفت طرف خانم اکرم و رُز و گفت : مادر چیکار داری می کنی ؟ از شما بعیده ..من که براتون توضیح دادم ….

قربونتون برم این کارو نکنین ..به خدا علی ازم خواسته اونا رو بفرستم ..آنه نمی خواست بره ..

من کاراشو کردم باور کن اینطوری به صلاح همه هست …

زهرا همینطور که حرف می زد خواست بچه رو از بغل مادر بگیره ..رُز ترسید بود و با بغض بهشون نگاه می کرد ..

بچه ام با صدای بلند به گریه افتاد ..خانم اکرم بچه رو به زور نگه داشته بود و زهرا دستهاشو گرفته بود و می کشید ..رُز اصلا عادت به سر و صدا نداشت و شروع کرد به جیغ کشیدن؛؛

با اعتراض داد زدم نکنین ,, این چه کاریه؟ ..بچه مو نترسونین … و خانم اکرم ولش کرد ..

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۸]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_پنجم

زهرا با سرعت رُز رو داد بغل منو و گفت : آنه برو ..برو فرودگاه دیرت میشه ..

خانم اکرم داد زد من نمی زارم بچه رو ببره ..اگر گذاشتم اسمم رو عوض می کنم ..حساب تو رو هم می رسم خائن …

زهرا دستهاشو جلوی مادر گرفته بود و مانع حرکتش شد و گفت مادر من اجازه نمیدم دیگه آنه رو اذیت کنین ..قربونتون برم , مادر؛ من التماست می کنم ولشون کن بزار برن ..

علی اونو دست من سپرده ..و گفته تا خاطرت جمع نشده از ایران رفته کار دیگه ای نکنم ..

می دونی علی؛ جون و عمر منه ..ازم خواسته منم انجامش میدم ..و برگشت و سر من که مثل بید می لرزیدم و قدرت حرکت نداشتم داد زد برو ؛؛ برو دیگه چرا وایستادی ؟

ملی خانم ببرش ..

ملی بازوی منو گرفت و کشید ..کیفم رو برداشتم و انداختم روی شونه ام و با سرعت از خونه خارج شدیم ..

رُز همینطور گریه می کرد …تا پامون رو از خونه گذاشتیم بیرون .. جلوی در عاطفه و راضیه و شوهرش و صابر رو دیدم ایستادن …

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۹]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_ششم

سر رُز رو محکم گرفتم توی بغلم و با التماس گفتم : تو رو خدا بزارین برم ..

عاطفه در حالیکه چشمهاش پر از اشک شده بود اومد جلو و گفت : نترس ..تو فکر کردی ما چطور آدمایی هستیم ؟

اومدیم کمک تو ..زود باش ..زود باش تا زهرا می تونه جلوی مادرو بگیره برو ..ما میایم فرودگاه ..

صابر گفت بیاین من شما رو ببرم ..

سرِ رُز رو محکمتر گرفتم توی سینه ام و با ترس ازش دور شدم ..و ملی در ماشین رو باز کرده بود سوار شدم ..

راضیه اومد جلو در و گفت : آنه نترس ما برای اینکه جلوی مادر رو بگیریم اومدیم ..نترس …

دیگه نفس ؛نفس می زدم …و در حالیکه صدای فریاد خانم اکرم رو می شنیدم که داشت به زهرا بد و بیراه می گفت و از خونه میومد بیرون گفتم : نه ..نه ..ملی ..بریم ..تو رو خدا بریم ..

و اون راه افتاد ..

راستش بهشون اعتماد نداشتم که یک مرتبه با من مهربون شده باشن و بخوان ازم حمایت کنن …

اونقدر ترسیده بودم که دلم نمی خواست به صورت هیچ کدوم نگاه کنم ..وقتی خیالم راحت شد که ازشون دور شدیم دلم می خواست از ته دلم فریاد بزنم …

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۹]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_هفتم

پشت دستم رو به دندون گرفتم که صدام در نیاد و رُز بیشتر

از این نترسه ..

ملی هم حال خوبی نداشت و از رانندگی کردنش معلوم بود خیلی آهسته میرفت و دستش می لرزید ..

گفت : آروم باش آنه دیگه تموم شد

گفتم : دارن میان فرودگاه نکنه اونجا کاری بکنن که من نتونم برم …

گفت : نه فکر نمی کنم هیچکدوم با مادرشون موافق نبودن انگار برای همین اومده بودن …خیالت راحت باشه ..

فاصله ی زیادی تا فرودگاه نبود اما رُز یکم شیر خورد و با همون بغض دوباره از حرکت ماشین خوابش برد …

ملی ماشین رو پارک کرد و چمدون ها رو گذاشتیم توی چرخ دیدم هموشون اونجا منتظرن ..

از ما زود تر رسیده بودن ..ولی مادر و شوهر راضیه نبودن ..

صابر دوید جلو و چمدون ها رو از ملی گرفت ..زهرا دوتا چمدون وسایل منو با خودش آورده بود خودشون اونا رو هم گذاشتن روی اثاث من و همه با هم راه افتادیم بدون اینکه کسی حرفی بزنیم وارد سالن شدیم و از بازرسی رد شدیم …

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۹]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_هشتم

ملی کنار من راه میومد آروم گفت : آنه فکر نمی کنم قصد بدی داشته باشن آروم باش …سرمو چند بار تکون دادم ادامه داد .. بلیط ها رو به من بده برم کاراشو بکنم ….

کمی بعد کارای پرواز تموم شده بود و ما منتظر بودیم صدام کنن ، رُز بیدار بود و سه تا عمه هاش داشتن برای آخرین لحظات اونو می دیدن ..و من دستم توی دست ملی بود و حالا به چیزی جز جدا شدن از اون فکر نمی کردم ..

تنها کسی که احساس می کردم خدا منو به خاطر آشنایی با اون به ایران فرستاده ..

عاطفه گفت : من شخصا کاری نکردم که تو رو ناراحت کنم ولی بازم ما رو ببخش انشالله به زودی برمی گردی ..وقتی همه چیز روبراه شد ..

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۹]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_نهم

راضیه ادامه داد ..راست میگه باور کن کارای مادر و حوادثی که برات پیش اومد از دست ما خارج بود ..سعی کردیم که کمکت کنیم ولی نمیشد ..

صابر که سرش پایین بود با همون حال گفت : آنه خانم واقعا باید ما رو ببخشید ..خیلی رفتار بدی با شما شد و من متاسفم ..

من به علی همون اول گفتم نباید شما رو توی اون موقعیت با خودش میاورد ..میخوام اینو بدونین که همه ی ما برای شما نگران بودیم …و از شما بیشتر علی عذاب کشید ..

به هر حال یک بار دیگه از شما معذرت می خوام …

گفتم : بله می فهمم ..حالا که فکرشو می کنم منم چون انتظار دیگه ای داشتم خیلی سخت گرفتم ..اگر از همون اول با من صادق بودین و مشکل رو به من می گفتین شاید طور دیگه ای برخورد می کردم ..اما همه سعی داشتن با دروغ و پنهون کاری وانمود کنن که اوضاع روبراهه و خوب نبود و این برای من آشفتگی بوجود آورد و مجبورم کرد که از اون خونه خودمو نجات بدم …

ولی من نفهمیدم خانم اکرم از کجا جای منو پیدا کرد؟ …

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۹]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_دهم

زهرا گفت : من اشتباه کردم که فکر می کردم اون متوجه نیست که من دارم یک کارایی می کنم و بالاخره یک روز رفته بود در خونه ی ملی خانم و یک خانمی اومده بود بیرون اونو تعقیب کرد ..

ولی مطمئن نبود؛؛ بهتون گفتم که مراقب باشین..

امروز رفتم خونه ی مادر و وقتی خوابید رفتم چمدون ها رو جمع کردم و اون مچم رو گرفت ..و بهم یک دستی زد که جای تو رو بلده .. همین ما رو لو داد ..

ملی خانم گفته بود که این کارو نکنیم ولی من نتونستم بی خیال بشم ..کاش به حرفش گوش می دادم ..

و من برای خداحافظی گفتم : شما راست میگین ..اصلا تقصیری نداشتین و حتی به من محبت می کردین ..

ممنونم ..از مادرم بخواین که از من کینه به دلش راه نده ..

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۹]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_یازدهم

عاطفه گفت : توام از مادر ناراحت نباش اونم بد تو رو نمی خواست ..ولی خوب اسیر سنت ها و باید ها و نباید های خودشه ..براش خیلی ناگوار بود که تو از خونه فرار کردی ..هنوزم یادش میاد بدنش داغ میشه ..

خانم اکرم سعی داشت همه چیز رو آروم کنه ولی به روش خودش که ما می دونیم غلط هست ..خوب علی هم ده سال ازش دور بوده این شد که همه ی توجه مادر به اون بود و براش دلسوزی می کرد و گناه غصه ها و رنج های علی رو به پای تو می نوشت ..

یکم فکر کنی متوجه میشی که شاید هر کس جای مادر بود همین کارو می کرد ..الانم به چه حالی رفته خونه خدا می دونه و ما براش نگرانیم ..

بالاخره از اونا خداحافظی کردم وآخرین نفر ملی بود که نمی تونستم کلامی برای اونچه شایسته اون بود به زبون بیارم ..

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۹]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_دوازدهم

فقط همدیگر رو سخت در آغوش گرفته بودیم و گریه می کردیم ..و می بوسیدیم ..

دلم نمی خواست ازش جدا بشم ولی باید میرفتم ..

و از غصه ی اون بود که تا روی صندلی هواپیما نشستم اشکهام بی اختیار می ریخت ..و برام عجیب بود که دور شدن از علی هم نگرانم نمی کرد …

و اون لحظه فراموش نشدنی برای من رسید که هواپیما از زمین بلند شد ..و من سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و یک نفس بلند کشیدم و چشمم رو بستم ..

رُز زود خوابش برد ولی من به این سفر یکسال و چند ماهه ی خودم فکر می کردم ..

به علی و به حالی که داشت ..نمیدونم اون می تونست منو به خاطر اینکه تنهاش گذاشتم ببخشه ..شاید رفتن منم یک طورایی خودخواهی بود؛ و یا شاید این بهترین راه؛؛

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۹]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_سیزدهم

اما چیزی که لبخند روی لب من آورده بود آشنایی با ملی بود ..استاد دانشگاه ؛؛ بی ادعا ..صبور ؛ مهربون و عاقل ..

و یک انسان خدا شناس واقعی ..

اون روح منو پرواز داده بود و من می خواستم در این پرواز حقیقت رو جستجو کنم ..

حقیقی که بیشتر آدم ها اونا رو در پرده ای از خرافت و سنت های غلط پنهون می کنن ..و به خودشون حق میدن که زندگی بقیه رو نابود کنن ..

وقتی چرخ های هواپیما توی فرودگاه نیویورک به زمین خورد ..حس خیلی خوبی داشتم ..

مثل این بود که باری سنگین رو از روی شونه هام زمین گذاشتم ..

ادامه دارد

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۶]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_اول

ولی حال عجیبی داشتم و اونجا تازه فهمیده بودم که از علی دور شدم ..من اونقدر تحت فشار قرار گرفته بودم که به جز رفتن نمی تونستم به چیز دیگه ای فکر کنم ..

ساک رُز رو با کیفم انداختم روی شونه ام و همراه مسافرا از هواپیما پیاده شدم ..

هنوز خبر نداشتم که پدرم میاد دنبالم یا نه؛ با وجود رُز که حالا سنگین شده بود و چیزایی که دیده بودو ترسی که داشت دستهاشو دور گردنم حلقه می کرد و منو محکم می گرفت …

برام کار سختی بود که تا نیوجرسی برم ..مخصوصا که ما نیمه شب رسیده بودیم ..

سالن بزرگ فرودگاه رو با همون حال رفتم و منتظر چمدون هام شدم ..و بالاخره اونا رو به کمک مسافرای دیگه گذاشتم رو چرخ و رفتم بطرف سالن بازرسی و همینطور که رُز نق می زد و گریه می کرد کارای خروجی رو انجام دادم ..و به محض اینکه وارد سالن جلویی شدم مادرم رو دیدم که از خوشحالی بالا و پایین می پرید و پشت سرشم پدرم بود که با دو دست جلوی دهنشو گرفته بود ..

آخه اون بینهایت آدم احساساتی و مهربونی بود ..

از اشتیاق دیدنشون سرعتم رو زیاد کردم ..

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۶]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_دوم

چند لحظه بعد خودمو در آغوش اونا دیدم ..در حالیکه منو و رُز رو با هم بغل کرده بودن اشک میریختن ..

وای خدای من ..چه جای امنی ..

مدت ها بود که تن و جونم در آسایش نبود همه جا معذب میشدم و حس نا امنی وجودم رو گرفته بود ..

حوادثی که به هیچ عنوان نمی فهمیدم و براش آمادگی نداشتم …

طوری که وقتی به خونه رسیدیم من رُز رو رها کردم و با خیال راحت رفتم توی تختم که مادرم تمیز و مرتب برام نگه داشته بود خوابیدم ..و روز بعد نزدیک ظهر از گرسنگی بیدار شدم ..

و اولین چیزی که حس کردم بوی غذای مادرم بود سوپی رو که دوست داشتم درست کرده بود بلند شدم و از اتاقم رفتم بیرون ولی کسی نبود ..

به اطراف نگاه کردم چقدر دلم برای این خونه تنگ بود ..

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۶]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_سوم

درِ چوبی تور دار جلوی ساختمون رو باز کردم و دیدم ..پدر ومادر م رز رو با خودشون برده بودن بیرون و داشتن سه تایی با هم خوش میگذروندن و می خندیدن ..

حس خوبی بهم دست داد ..انگار رُز هم اینو می فهمید که چه نسبتی با اونا داره ..

تازه باورم شده بود که دیگه اون کابوس تموم شده و کسی نمی تونه منو برگردونه ….

رُز خیلی راحت با مادر و پدرم آشنا شده بود و اصلا حس بیگانگی با اونا رو نداشت..و این خوشحالی اون برای اومدنم کافی بود ..

اون روز تا بعد ظهر کنار پدر و مادرم نشستیم و از هر دری حرف زدیم ..

اونا نگران من بودن و می خواستن بدونن که چه اتفاقی برای من افتاده که تنها با رُز برگشتم ..

تا حدی که زیاد برای من ناراحت نباشن ماجرا رو براشون تعریف کردم ..غروب هم جرجی و همسرش اومدن و مدتی با اونا وقت گذروندم ..و شب تازه به فکر باز کردن چمدون ها افتادم ..

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۶]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_چهارم

معمولا توی این کار خیلی تنبل بودم ..اول چمدون هایی که زهرا برام آورده بود باز کردم خیلی خوب معلوم بود که اون با عجله همه چیز رو ریخته توی چمدون ..

دوباره خاطراتم با علی زنده شد ..یادم افتاد که اون الان توی زندان چه حالی داره و حتما بهش گفتن که من دیگه ایران نیستم ..

صورتش رو که برای آخرین بار دیده بودم با اون ته ریش غم انگیزش به خاطر آوردم و دلم بشدت گرفت ..

باید تا زمستون صبر می کردم تا اون بیاد ..به روزی که از راه می رسه و رُز رو بغل می کنه فکر می کردم …

زهرا حتی آلبوم های عکسهایی رو که علی درست کرده بود برای من گذاشته بود ..

زیر لب گفتم : زهرا تو نمی دونی چقدر به من محبت کردی …تو چه دختر خوبی بودی و چه دوست خوبی ..

اصلا نشد که با هم درست و اصولی معاشرت کنیم …..وقتی آلبوم ها رو ورق می زدم متوجه شدم که چقدر بهم سخت گذشته بود ..هر کدوم از اون عکسها یک خاطره بد رو جلوی چشمم مجسم می کرد ..

اونا رو بستم و گذاشتم کنار چون کاملا حالم منقلب شده بود ..

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_پنجم

زیر لباسها یک کیف کوچک پارچه ای صورتی دیدم که مال من نبود بر داشتم و دیدم زهرا همه ی طلا های منو گذاشته توی اون ..

گفتم : آه زهرا ..زهرا تو چقدر دختر خوبی هستی کاش بیشتر قدر تو رو می دونستم ..حتما فردا بهش زنگ می زنم و تشکر می کنم ..

..

چمدون دوم رو که باز کردم روی بلوز و شلوار صورتی که داشتم یک کاغذ چهار تا دیدم ..

نمی دونم چرا قلبم فرو ریخت ..

اول فکر کردم نامه از طرف علی هست ..ولی خوب چرا اونو به خودم نداد ؟ فورا بازش کردم ..

زهرا به انگلیسی نوشته بود چون می دونست که من خط فارسی رو خوب بلد نیستم ..

راستش خیلی با ترس و لرز اونو خوندم ..نوشته بود

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_ششم

آنه ی عزیزم امیدوارم این نامه رو که می خونی پیش پدر و مادرت باشی من همیشه برای تو بهترین ها رو خواستم ..

با اینکه خیلی دوستت دارم به خاطر خودت بهتر بود که می رفتی ..از اونجایی که با هم دوست بودیم و بهت قول دادم چیزی رو ازت پنهان نکنم وظیفه دارم بهت حقیقت رو بگم ..

مهوش برای بیرون اومدن علی شرط گذاشته بود و شاید به زودی آزاد بشه ..

ولی چون دوستت دارم و می دونم انتظار سخته ازت می خوام منتظرش نباشی ..با اینکه از آینده کسی خبر نداره ..از راه دور می بوسمت و برات آرزوی خوشبختی می کنم …

سر در نمیاوردم ..

نفهمیدم منظور زهرا از شرط چی بوده اگر رفتن من بود پس چرا مادر خبر نداشت چون اون با اصرار می خواست منو نگه داره و یا حتی رُز رو ..گیج بودم ..

ولی حس بدی از اینکه ممکن بود علی دیگه هرگز پیش من نیاد بهم دست داد ..و بیقرارم کرد ..

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_هفتم

سرمو گرفتم و چند بار بی هدف تکون دادم ..و گفتم ..نمی فهمم …یعنی چی ؟ موضوع چی بوده ..

همینطور که توی اتاق راه میرفتم دوباره نامه رو خوندم ..و با حرص میون دستم مچالش کردم ..

بله حالا متوجه شدم چرا علی به اون راحتی به من اجازه ی خروج داد ..

چرا زهرا بعد از یکسال اومد و منو پیدا کرد و با اون عجله کارای منو انجام داد ..و اینم فهمیدم که همه خبر داشتن به جز خانم اکرم ..و شرط مهوش رو هم فهمیدم ..

هیچکدوم توی فرودگاه به من نگفتن که برو به زودی علی هم میاد پیش تو ..من خیلی ساده و احمقم …

بغض کردم و اشکهام پشت سر هم میومد پایین؛؛

قلبم دیگه توی سینه ام جا نمی شد و انگار می خواست بیرون بیاد ؛ دیگه نتونستم توی خونه دوام بیارم ..

با سرعت از ساختمون بیرون دویدم و فقط صدای پدر رو شنیدم که گفت : چی شده این وقت شب کجا میری ..آنه ؟ آنه ؟ ..

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_هشتم

تا اونجایی که می تونستم دویدم ..و مدام تکرار می کردم آنه ی احمق ..هرکسی می تونه تو رو گول بزنه ..تو حتما احمقی که به خودشون اجازه میدن بهت دورغ بگن و کلک بزنن ..

علی..علی تو خیلی ترسویی ..ترسو ..نباید این کارو با من می کردی دیگه دست خودم نبود تمام بغضی رو که توی این یکسال داشتم با فریاد بیرون ریختم ..

و همون جا کنار بوته های گوجه فرنگی نشستم روی خاک و چنگ زدم به زمین ..

از اینکه گولم زده بودن بیشتر از هر چیزی عذاب می کشیدم ..خیلی حالم بد بود..کمی بعد پدرم رو اون دور دیدم که ایستاده و منو نگاه می کنه آروم آروم اومد کنارم و نشست روی زمین ..

و گفت : می خوای حرف بزنی ؟

گفتم : مهم نیست ..

گفت: حتما مهم بوده که تو به این روز افتادی بهم بگو چی شده ؟ گفتم : فکر می کنم علی دیگه نمیاد ..

مشکل داره و راه حل مشکلش رو با جدایی از من حل کرده ..

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_نهم

گفت : خودش بهت گفته ؟

گفتم : آره ..اون گفت ؛ من نفهمیدم ..

در حالیکه دستهاشو دور من حلقه می کرد و منو در آغوش می کشید گفت : بیا اینجا دخترعزیزم ..سخت نگیر ..تو وقتی رسیدی به ما گفتی با اینکه بهت بد گذشته ولی سفر پر باری داشتی ..حالا وقتش نیست از اون باری که با خودت آوردی استفاده کنی ..

گفتی زنی بود که به تو یاد داد صبور باشی ..بهت انسانیت رو آموخت پس الان وقتشه …

سرمو روی سینه اش گذاشتم و گفتم : آره ..درسته ..شاید برای همین روزا من با ملی آشنا شدم ..

اونشب هر چی فکر کردم دلم نخواست به زهرا زنگ بزنم ..و با ملی تماس گرفتم و بااینکه خط های تهران به راحتی آزاد نمیشد ..اونقدر گرفتم تا ملی گوشی رو برداشت خیلی باهاش حرف زدم و جریان رو گفتم ..

نظر ملی این بود که علی حتما نقشه ای داشته و تو رو تنها نمی زاره به خصوص که دلش پیش دخترشه ..

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_دهم

با اینکه این حرف فقط یک دلداری ساده بود..کور سویی از امید توی دلم روشن کرد ..

فصل برداشت گوجه فرنگی بود و از روز بعد لباس کار پوشیدم و همراه پدرم توی مزرعه کار کردم ..و بعد از ظهر ها رُز رو میذاشتم توی کالسکه و میرفتم کنار ساحل ..

و گاهی تنها ساعت ها اونجا قدم می زدم و فکر می کردم ..

تابستون طولانی اونسال هم به پایان رسید و پاییز هم اومد و رفت ؛؛ حالا توی یک داروخونه مشغول کار شده بودم و بعد از ظهر ها میرفتم سرکار چون مادرم صبح ها مدرسه درس می داد ..

باید از رِز مراقبت می کردم که تنها دلخوشی من توی زندگی بود ..اون روز به روز شیرین تر میشد و سر ما رو به خودش گرم می کرد ولی هر زنی دلش می خواد که پدر بچه اش این روزا ها روببینه ..و هر شادی اون لحظات برای من یک افسوس به همراه می آورده ..

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_یازدهم

با ملی تماس داشتم ولی دیگه نمی خواستم خودمو به خانواده ی علی تحمیل کنم برای همین اصلا بهشون زنگ نزدم ..

زهرا شماره ی منو داشت اونم با من تماس نگرفت ..

نمی دونستم علی آزاد شده یا نه ..ولی از ته قلبم دلم می خواست اون خوشحال باشه ..

چون می دونستم که علی خیلی بیشتر از من عذاب کشیده ..اما اینم می دونستم که اون خوشحال نیست ؛؛

علی آدمی نبود که با شرط مهوش خودشو ذلیل کنه …

تا یک روز سرد که مادر مدرسه بود من داشتم برای ظهر غذا درست می کردم و رُز بهانه می گرفت و عادت کرده بود که توی مزرعه بگردونیمش .. ولی دیگه می ترسیدم سرما بخوره ..

اونقدر گریه کرد که کلافه شدم ..هر کاری می کردم آروم نمیشد و با دست بیرون رو نشون می داد و با نگاه التماس می کرد ..

پدر رفته بود به خوک ها غذا بده ..وقتی برگشت و صدای گریه رُز رو شنید ..درو باز کرد و گفت : آنه چرا این بچه گریه می کنه ؟

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_دوازدهم

گفتم : می خواد بیاد بیرون دنبال شما ..رُز چهار دست و پا خودشو رسوند به دم در ..

پدر گفت: لباس تنش کن میریمش با ماشین یک دور می زنم ..خوشحال شدم چون این گشت گذار مدتی طول می کشید ؛

نه رُز رضایت می داد برگرده و نه پدر از اون خسته میشد ..و من می تونستم مدتی با خیال راحت به کارام برسم ..

خیلی از رفتن اونا نگذشته بود شاید یک ربع بعد نزدیک ساختمون صدای ماشین شنیدم ..

همینطور که داشتم هویج خرد می کردم برای غذا ..

گفتم : رُز یک چیزیش شده که پدر اونو به این زودی آورده …

خواستم با عجله کارمو تموم کنم که برم سراغشون صدای در وردی رو شنیدم و برگشتم ..

چاقو از دستم افتاد زمین سست شدم ..رُز رو بغل علی دیدم ..باورم نمیشد ..

خدای من ..فریادی از ته دل کشیدم ..علی؛؛؛ ..و خودمو با اشتیاق هر چی تموم تر در آغوشش انداختم ..

همینطور که رُز رو با یک دست گرفته بود دست دور کمرم انداخت و سرشو توی گردنم فرو برد ..

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_سیزدهم

دیگه دلم نمیخواست ازش جدا بشم و مدت زیادی به همون حال موندیم …

علی برگشت با یک دنیا اشتیاق..و الان سالهاست که با هم زندگی می کنیم ..

توی نیوجرسی خونه گرفتیم ولی اغلب وقت بیکاریمون رو توی مزرعه میگذروندیم ..

با ملی تماس دارم و از حال هم با خبریم ..

اما زهرا چند بار به دیدن ما اومد …سه سال بعد هم خانم اکرم فوت کرد ..

همون روزای اول که علی اومده بود ازش پرسیدم جریان چی بود ..چرا زهرا اون نامه رو برای من نوشت ؟ برام تعریف کن …

اول سکوت کرد انگار اونم از به یاد اوردن اون خاطرات تلخ بیزار بود بعد گفت : بعضی چیزا ندونستنش برای آدم بهتره ..

گذشت و رفت ما دیگه الان با هم اینجایم و مانعی سر راهمون نیست ..کاش نرفته بودیم ..

گفتم : ولی من اینطور فکر نمی کنم تجربه ای که در این مدت من بدست آوردم شاید طی سالها نمی تونستم بدست بیارم ..و آشنایی با ملی یکی از اونا بود ..

مگه برای همین به دنیا نیومدیم ..که ساخته بشیم ؛؛در ناز پروردگی هرگز ساختی وجود نداره ..باید آبدیده شد ..

الهی حال دلتون همیشه خوش باشه

پایان

نوشته رمان پرواز آنه پارت آخر اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

دسترسی به تمام محتوا وارد شوید

نوشته رمان پرواز آنه پارت آخر اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d9%86%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/feed/ 0
رمان رویاهای سرکش پارت آخر http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%b4-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%b4-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/#respond Sat, 10 Oct 2020 11:32:08 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%b4-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/ رمان رویا های سرکش
دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید
همان شب، کمی بعد…
هنگامی که در نور شومینه و شمع‌ها در زیر شیروانیِ کلبه او توی رختخواب نشسته بودیم، فری پرسید: «این چیه؟» پنلوپه خودش را در پایین رختخوابمان گلوله کرده بود. تمام دوست‌هایمان به خانه‌ها و رختخواب‌های گرم‌شان رفته بودند و کلودیا و والنتین هم در مهمان‌خانه مانده بودند.
کمی کره بادم زمینی از شیشه برداشتم و توی کِرِم مارشمالو ریختم.
کلودیا با وانتین صحبت کرده بود که کمی با خودشان سوغاتی بیاورند.
و چیزهای خوبی هم امتحان کرده بود.
به شوهرم که داشت محتاطانه حرکات من را بررسی می‌کرد، نگاه کردم.
به او گفتم: «بهشت روی قاشق.» و قاشق پر را به سمتش گرفتم. تشویقش کردم: «امتحانش کن.» و نگاهش به سمت من برگشت.
سپس دهانش را باز کرد و من بهشت را توی دهانش گذاشتم.
وقتی داشت کرم خوشمزه را از گلویش پایین می‌داد دوباره قاش را توی شیشه‌ها فرو بردم و پرسیدم: «خوشت اومد؟»
جواب داد: «این… خوشمزه‌ست.» به او نگاه کردم و حینی که یک قاشق بزرگ از کره بادام‌زمینی و کرم مارشمالو توی دهانم می‌گذاشتم، نیشم را برایش باز کردم.
هنگامی که قاشق..

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت آخر اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

همان شب، کمی بعد…

هنگامی که در نور شومینه و شمع‌ها در زیر شیروانیِ کلبه او توی رختخواب نشسته بودیم، فری پرسید: «این چیه؟» پنلوپه خودش را در پایین رختخوابمان گلوله کرده بود. تمام دوست‌هایمان به خانه‌ها و رختخواب‌های گرم‌شان رفته بودند و کلودیا و والنتین هم در مهمان‌خانه مانده بودند.

کمی کره بادم زمینی از شیشه برداشتم و توی کِرِم مارشمالو ریختم.

کلودیا با وانتین صحبت کرده بود که کمی با خودشان سوغاتی بیاورند.

و چیزهای خوبی هم امتحان کرده بود.

به شوهرم که داشت محتاطانه حرکات من را بررسی می‌کرد، نگاه کردم.

به او گفتم: «بهشت روی قاشق.» و قاشق پر را به سمتش گرفتم. تشویقش کردم: «امتحانش کن.» و نگاهش به سمت من برگشت.

سپس دهانش را باز کرد و من بهشت را توی دهانش گذاشتم.

وقتی داشت کرم خوشمزه را از گلویش پایین می‌داد دوباره قاش را توی شیشه‌ها فرو بردم و پرسیدم: «خوشت اومد؟»

جواب داد: «این… خوشمزه‌ست.» به او نگاه کردم و حینی که یک قاشق بزرگ از کره بادام‌زمینی و کرم مارشمالو توی دهانم می‌گذاشتم، نیشم را برایش باز کردم.

هنگامی که قاشق را می‌مکیدم، چشم‌هایم را آرام بستم و به خاطر طعم فراموش شده‌اش به خلسه رفتم.

فری پچ‌پچ کرد: «خدایان.» و ناگهان خودم را بدون هیچ شیشه و قاشقی در دستانم و خوابیده به روی کمرم یافتم، شوهرم هم رویم خیمه زده بود.

حینی که انگشتانش لباس خوابم را بالا می‌کشید، به او گفتم: «فری، خوردنم هنوز تموم نشده بود.»
حینی که دستانم به دور کمرش پیچیده شدند، گفت: «تموم شده بود.»

«نه جدی می‌گم، هنوز-»

لب‌هایش روی لب‌هایم نشستند و ران‌های عضلانی و سفتش به ران‌های نرم من فشار آوردند و غرید: «می‌تونی بعداً بیشتر بخوری.»

روی دهانش زمزمه کردم: «باشه.» حس کردم لب‌هایش لبخند زدند و بعد سرش را پایین‌تر آورد تا دوباره من را ببوسد.

شوهر جذابم کره بادام‌زمینی و کرم مارشمالو را از دهانم چیشد.

بوسه شماره سه در فهرست بهترین بوسه‌هایمان بود.

بوسه‌ها، همه‌شان بهتر از هر چیزی… قطعاً هر چیزی… حتی سرکش‌ترین رویاهای من بودند.

***

خیلی دیروقت در همان شب…

جنگل بیرون از هولبک.

والنتین روسو در شب تاریک پیش رفت تا پیکری دید که از پشت درختی بیرون آمد و ایستاد.

ابری در آسمان نبود، مهتاب در آسمان به روشنی می‌درخشید و والنتین بدن بزرگ و عضلانی، موهای تیره و پرپشت، آرواره محکم و چشم‌های یشمی مرد را دید.

همان‌طور که همیشه وقتی یک انسان مذکر جذاب را می‌دید، با خودش فکر کرد؛ خوشمزه‌ست.

صدای جذاب و بمش بلند شد: «تو جادوگر قدرتمندی هستی.»

والنتین جواب داد: «هستم.»

مرد مردد ماند.

سپس پرسید: «حرف‌هایی که فری به من گفته حقیقت دارن؟»

والنتین پرسید: «در مورد دوقلو داشتن توی هر دنیا؟»

مرد به خودش زحمت نداد پاسخ بدهد ولی والنتین جوابش را می‌دانست.

می‌دانست.

خوشحال بود که برای الهه عشقش شیشه‌های کره بادام‌زمینی و کرم مارشمالو و حتی آن رفیق شریرش را آورده بود و به ازایش آن الماس زیبای آبی را از دِرَکار گرفته بود.

ولی قابلیت انجام چندین کار همزمان را داشت.

مرد قدمی نزدیک‌تر آمد و والنتین سرش را کمی عقب برد و در چشم‌های سبز قابل توجه‌اش نگاه کرد.

و چیزی که در چشم‌هایش خواند باعث شد نفس دلپذیری بکشد.

سپس مرد یک کیسه بنددار کوچک چرمی به طرفش گرفت. والنتین دستش را بالا برد و مرد آن را کف دستش گذاشت.

غرید: «اسمش ایلسا اولفره.» سپس با قدم‌های بلند دور شد.

از پشت به شانه‌های پهن مرد که حالا داشت دور می‌شد، چشم دوخت.

بعد سرش را پایین برد، بند چرمی کیسه کوچک را کشید و آن را باز کرد و سنگ‌هایی که درونش بودند را در کف دستش ریخت.

سنگ‌ها در نور ماه درخشیدند.

لبخند گربه‌وارش را زد.

بعد به دوردست نگاه کرد و دید که مرد رفته بود.

رو به شب زمزمه کرد: «عشق همه‌چیزه.»

پایان ۱۳۹۹/۱/۳۱

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

لینک کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند تمام رمانهای این مترجم را داشته باشند دوستانی که به رمان های خارجی با پارت گذاری سریع علاقه دارند نویسنده رمان فوق بهترین گزینه برای شماست سایت شصت تیپ جهت حفظ حقوق اثار این مترجم رمان های جدیدش را در سایت قرار نخواهد داد لذا برای خواندن رمان های جدید از وی به کانال نویسنده متصل شوید

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت آخر اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

دسترسی به تمام محتوا وارد شوید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت آخر اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%b4-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/feed/ 0
رمان رویا های سرکش http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%b4-2/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%b4-2/#respond Sat, 10 Oct 2020 11:30:59 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%b4-2/ رمان رویاهای سرکش
قسمتی از رمان:
فصل اول
عشق همه چیز است
والنتین با آن صدای مبهم، آرام و لهجه آوازگونه نیواورلئانی‌اش پرسید: «مطمئنی؟»
سر جنباندم.
مطمئن بودم. به دَرَک کاملاً مطمئن بودم.
نمی‌توانستم صبر کنم.
دوستم کلودیا از کنارم هیس‌هیس‌کنان گفت: «فینی.» نگاهم را از والنتین برداشتم تا به کلودیا نگاه کنم و دیدم رنگ کلودیا پریده و وحشت کرده بود. «این کار دیوونگیه.» بعد بیشتر جزئیاتش را شکافت. «دیوانه‌وار‌تر از اون وقتی که بانجی جانپینگ کردی، دیوانه‌وارتر از وقتی که از هواپیما پایین پریدی، دیوانه‌وار‌تر از وقتی که با کوسه‌ها شنا کردی. دیوانه‌وار‌تر-»
حرفش را قطع کردم و با لبخند گفتم: «من با کوسه‌ها شنا نکردم، اون‌ها فقط خودشون رو انداختن وسط شنای من.»
چشم‌های کلودیا ریز شد. «می‌دونی منظورم چیه. نزدیک بود رو با اون یارو پسره که فکر می‌کرد ایندیانا جونزه این دوره و زمونه‌ست برای جستجوی گنج بفرستی. جوابم رو بهت یادآوری می‌کنم که…» به سمتم خم شد. «نه. و تازه اون موقع هم هست که نزدیک بود توی یکی از سفرهای اکتشافیت یه فیل لگدت کنه-»
به والنتین نگاه کردم. «اون بدشانسی بود و مهم هم نیست دیگران چ..

نوشته رمان رویا های سرکش اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
رمان رویاهای سرکش

قسمتی از رمان:

فصل اول
عشق همه چیز است

والنتین با آن صدای مبهم، آرام و لهجه آوازگونه نیواورلئانی‌اش پرسید: «مطمئنی؟»

سر جنباندم.

مطمئن بودم. به دَرَک کاملاً مطمئن بودم.

نمی‌توانستم صبر کنم.

دوستم کلودیا از کنارم هیس‌هیس‌کنان گفت: «فینی.» نگاهم را از والنتین برداشتم تا به کلودیا نگاه کنم و دیدم رنگ کلودیا پریده و وحشت کرده بود. «این کار دیوونگیه.» بعد بیشتر جزئیاتش را شکافت. «دیوانه‌وار‌تر از اون وقتی که بانجی جانپینگ کردی، دیوانه‌وارتر از وقتی که از هواپیما پایین پریدی، دیوانه‌وار‌تر از وقتی که با کوسه‌ها شنا کردی. دیوانه‌وار‌تر-»

حرفش را قطع کردم و با لبخند گفتم: «من با کوسه‌ها شنا نکردم، اون‌ها فقط خودشون رو انداختن وسط شنای من.»

چشم‌های کلودیا ریز شد. «می‌دونی منظورم چیه. نزدیک بود رو با اون یارو پسره که فکر می‌کرد ایندیانا جونزه این دوره و زمونه‌ست برای جستجوی گنج بفرستی. جوابم رو بهت یادآوری می‌کنم که…» به سمتم خم شد. «نه. و تازه اون موقع هم هست که نزدیک بود توی یکی از سفرهای اکتشافیت یه فیل لگدت کنه-»

به والنتین نگاه کردم. «اون بدشانسی بود و مهم هم نیست دیگران چی می‌گن ولی تقصیر من نبود.»

پلک‌های والنتین مثل گربه‌ای که کم‌کم دارد خمار خواب می‌شود، کمی پایین آمد.

جداً این هرزه خیلی خونسرد بود.

کلودیا به من تشر رفت: «فینی!» و من دوباره به دوستم نگاه کردم.

«متوجه شدم عزیز دلم، تو فکر می‌کنی من خل و چلم.»

«واقعاً هم خل و چلی اگه فکر می‌کنی…» بیشتر به سمت من خم شد و با بی‌اعتمادی که‌ کمی زیادی واضح بود، پیش از این‌که نگاهش دوباره به سمت من برگردد به والنتین نگاهی انداخت و ادامه داد: «که قراره به یه دنیای موازی بری.»

والنتین با لحن ملایمی گفت: «بهت اطمینان می‌دم که می‌ره.»

به والنتین نگاه کردم. تا جایی که می‌توانستم بگویم رنگ موهای قهوه‌ای مایل به قرمز تیره‌ و براقش مال خودش و واقعی بود. پوستش سفید مرمری و شفاف بود، بدنش بالا بلند و خیلی لاغر بود. دورگه بودنش کاملاً مشخص بود، به بیان دیگر مردم او پیش از مردم ما در این‌جا ساکن بودند. (مردم او اروپایی بودند. و چند روز پیش که برای اولین بار با هم ملاقات کرده بودیم این را برای‌مان توضیح داد. البته قبل از آن چندین بار با هم مکاتبه کرده بودیم تا این ماجراجویی‌ام را برنامه‌ریزی کنیم.) در محله فرانسوی‌ها یک مکان خیلی خفن داشت. از سر تا پا از آن موهای خفش گرفته تا آن کفش‌های پاشنه سوزنی کشنده مارک جیمی چویی که به پا داشت خیلی با کلاس بود. خیلی هم بیشتر از من از وجودش بوی پول به مشام می‌رسید و من خیلی ثروتمند بودم.

و برحسب اتفاق او آن‌طور که از چندین منبع موثق شنیده بودم، جادوگر بیش‌ازحد قدرتمندی بود.

کلودیا گفت: «باشه. بیا بگیم که این کار رو می‌کنی. بیا بگین که تو فینی رو می‌فرستی اون‌جا-»

والنتین با تکبر حرفش را قطع کرد: «اسمش سوفینه.» چشمانش با لطافت به من نگاه کردند. «این خیلی شیک‌تر از…» لب‌هایش را آویزان کرد و پره‌های بینی‌اش کمی لرزیدند. «فینیه.»

فکر کردم با آن لرزش پره‌های بینی‌اش موافق بودم و حس درستی داشت.

کلودیا جواب داد: «خب من و همه دوست‌هایی که می‌شناسنش و دوستش دارن و دوست ندارن ببینن که به یکی مثل تو چسبیده، فینی صداش می‌کنیم.»

والنتین نگاهش را به تندی به کلودیا دوخت (و کاملاً مشخص کرد که داشت به او چپ‌چپ نگاه می‌کرد.) و حتی یک کلمه هم چیزی نگفت، فقط سرمایی از نگاهش می‌بارید که نمی‌شد آدم متوجه معنای دقیقش نشود. «دقیقاً همین‌طوره.» سپس دوباره به من نگاه کرد، صورت کمی سرخ شده بود. «سوفن الهه عشقه. و عشق…» پلک‌هایش با حالت رویاگونه‌ای پرپر زدند. «عشق.» نفسش را مانند آهی بیرون داد و چنان به شدت تمرکزش را روی من جمع کرد که من، حتی من، به خود پیچیدم. «عشق همه چیزه.»

خیلی‌خب، این هرزه تیپ و کلاس خیلی خفنی داشت ولی خیلی هم کسالت بار بود.

زمزمه کردم: «خیلی‌خب.»

کلودیا جیغ زد: «خدای من! این دیوونگیه!»

چشم‌های والنتین به تندی روی کلودیا نشست و نگاه برنده‌ای به او انداخت. «این خیلی با دیوانگی فاصله داره. جادو تماماً طبیعیه و دیوانگی نیست. و اون چیزی که چند بار تا حالا گفتم رو به شما یادآوری می‌کنم، این کاری نیست که من معمولاً انجام بدم. به خاطر این دارم این کار رو می‌کنم چون دوست شما رو دوست دارم و تحسینش می‌کنم…» چشم‌های سبزش روی کلودیا که روی صندلی نشسته بود، سفر کرد. «البته به جز تصمیم غیر معقولی که گرفته، اسم یه الهه رو روی خودش داره، و اون هم نه هر الهه‌ای، بلکه اسم الهه عشق رو، که به نظر من باید به خاطر این به خودش افتخار کنه.»

به او اطمینان دادم: «می‌کنم، کاملاً.» والنتین لبخند درخشانی به من زد.

کلویا با کنابه گفت: «آره، باید هم به خودش افتخار کنه، معلوم نیست این فینی چه مرگش شده که یه میلیون دلار بهت داره، باید هم افتخار کنه، درسته.»

والنتین بینی‌اش را خیلی با ظرافت بالا کشید و همان فروتنی‌ای را از خودش نشان داد که هر هرزه‌ای وقت پول در آوردن از خودش نشان می‌داد.

کلودیا مانند سگی که بوی استخوان به مشامش رسیده باشد گفت: «پس داری می‌گی واقعاً می‌تونی این کار بی‌معنی رو انجام بدی. اون قرار کجا بره؟ وقتی رسید اون‌جا قراره چی کار کنه؟ و مطمئنی که می‌تونی بر گردونیش به این‌جا؟»

«قراره به لانوین بره، یه کشور زیبایی که با برف پوشیده شده و در بالای سرزمین‌های شمالی قرار داره. جای سوفین رو می‌گیره که اون‌هم اون‌جا زندگی می‌کنه. والنتین دوباره به من نگاه کرد. «در واقع افسون این شرایط رو فراهم می‌کنه.» دوباره به سمت کلودیا برگشت. «اون زندگی خود دیگرش رو ادامه می‌ده. برای اون مدتی که با هم توافق کردیم توی اون‌جا می‌مونه، دقیقاً یک سال از همین امروز، همین ساعت و همین دقیقه و بعد به همین جا برمی‌گرده.» یک دستش زیبایش را به همراه یک انگشتش بلند کرد و با ناخن بلندی مثل ناخن جادوگرها که لاک سرخی هم داشت به قالیچه خاب‌دار روی زمین اشاره کرد. «من اون‌ها رو دوباره سر جاشون برمی‌گردونم.»

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارت۹

پارت۱۰

پارت۱۱

پارت۱۲

پارت۱۳

پارت۱۴

پارت۱۵

پارت۱۶

پارت۱۷

پارت۱۸

پارت۱۹

پارت۲۰

پارت۲۱

پارت۲۲

پارت۲۳

پارت۲۴

پارت۲۵

پارت۲۶

پارت۲۷

پارت۲۸

پارت۲۹

پارت۳۰

پارت۳۱

پارت۳۲

پارت۳۳

پارت۳۴

پارت۳۵

پارت۳۶

پارت۳۷

پارت۳۸

پارت۳۹

پارت۴۰

پارت۴۱

پارت۴۲

پارت۴۳

پارت۴۴

پارت۴۵

پارت۴۶

پارت۴۷

پارت۴۸

پارت۴۹

پارت۵۰

پارت۵۱

پارت۵۲

پارت۵۳

پارت۵۴

پارت۵۵

پارت۵۶

پارت۵۷

پارت۵۸

پارت۵۹

پارت۶۰

پارت۶۱

پارت۶۲

پارت۶۳

پارت۶۴

پارت۶۵

پارت آخر

دانلود آهنگ جدید

دیگر اثر نویسنده و مترجم این رمان رمان تبار زرین میبشاد بخوانید

اثرجدید نویسنده رمان تبار زین و رویاهای سرکش با نام دایره دوستی از اینجا بخوانید

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

بدلیل انلاین بودن رمان فوق زمان آپدیت هر۳ روز از اخرین زمان انتشار آخرین پارت در سایت شصت تیپ میباشد منتظر نظرات انتقادات و پیشنهادات شما هستیم

نوشته رمان رویا های سرکش اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

دسترسی به تمام محتوا وارد شوید

نوشته رمان رویا های سرکش اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%b4-2/feed/ 0
رمان عشق تعصب پارت ۱۰۴ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%aa%d8%b9%d8%b5%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-104/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%aa%d8%b9%d8%b5%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-104/#respond Sat, 10 Oct 2020 11:23:29 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%aa%d8%b9%d8%b5%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-104/ جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ ناراحت نیستم نیاز نیست تو خودت رو ناراحت کنی عزیزم
چند دقیقه سکوت شده بود تا اینکه صداش بلند شد :
_ بهار
با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ من دوستت دارم واسم با ارزش هستی طاقت این رو ندارم که ناراحت شده باشی
_ طرلان من از دست آریا فقط دلخور هستم دلیل نداره که دوستش نداشته باشم متوجهش هستی ؟
نفسش رو غمگین بیرون فرستاد :
_ نمیدونم دیگه چی باید بگم حسابی بخاطر این قضیه ناراحت شدم ، میای باهام خونمون ؟
_ بهار
داشت با التماس بهم نگاه میکرد :
_ باشه
لبخند شادی زد :
_ خیلی خوشحال هستم بابت این قضیه امیدوارم همه چیز خیلی زود درست بشه
_ مطمئن باش درست میشه
_ شکی در این قضیه نیست اصلا من مطمئن هستم و هیچ چیزی قرار نیست مثل قبل بشه
_ بهار
_ جان
_ پس آماده باش امشب میریم
_ باشه
بعدش آماده شدم تا همراه طرلان برم خودش تنها اومده بود دنبال من میدونستم آریا بفهمه از دستش عصبی میشه چون هیچوقت اجازه نمیداد تنهایی اصلا بیرون بره
_بهار
خیره به چشمهاش شدم :
_ جان
_ خیلی نگرانت هستم میترسم اتفاق های بدی واست بیفته میف..

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۱۰۴ اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ ناراحت نیستم نیاز نیست تو خودت رو ناراحت کنی عزیزم
چند دقیقه سکوت شده بود تا اینکه صداش بلند شد :
_ بهار
با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ من دوستت دارم واسم با ارزش هستی طاقت این رو ندارم که ناراحت شده باشی
_ طرلان من از دست آریا فقط دلخور هستم دلیل نداره که دوستش نداشته باشم متوجهش هستی ؟
نفسش رو غمگین بیرون فرستاد :
_ نمیدونم دیگه چی باید بگم حسابی بخاطر این قضیه ناراحت شدم ، میای باهام خونمون ؟
_ بهار
داشت با التماس بهم نگاه میکرد :
_ باشه
لبخند شادی زد :
_ خیلی خوشحال هستم بابت این قضیه امیدوارم همه چیز خیلی زود درست بشه
_ مطمئن باش درست میشه
_ شکی در این قضیه نیست اصلا من مطمئن هستم و هیچ چیزی قرار نیست مثل قبل بشه
_ بهار
_ جان
_ پس آماده باش امشب میریم
_ باشه
بعدش آماده شدم تا همراه طرلان برم خودش تنها اومده بود دنبال من میدونستم آریا بفهمه از دستش عصبی میشه چون هیچوقت اجازه نمیداد تنهایی اصلا بیرون بره
_بهار
خیره به چشمهاش شدم :
_ جان
_ خیلی نگرانت هستم میترسم اتفاق های بدی واست بیفته میفهمی ؟
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ چرا ؟
_ چون اینجا یه جورایی انگار همه با هم مشکل دارند متوجهش نشدی ؟
_ نه
سکوت کرده بود و همین هم داشت باعث میشد یجورایی نگران این حالش بشم
_ طرلان
_ بله
_ نگران من نباش هیچکس نمیتونه به من آسیب برسونه مطمئن باش
_ اما …
_ بهم اعتماد داشته باش طرلان
_ باشه

همراه طرلان رفتیم میدونستم مراقب بهنام هستند نوه اشون بود دوستش داشتند فقط این وسط همشون با من مشکل داشتند
حسابی تو افکار خودم غرق شده بودم وقتی رسیدیم پیاده شدم که طرلان اسمم رو صدا زد :
_ بهار
خیره به چشمهاش شدم و با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ احساس میکنم یه اتفاق هایی داره واست میفته و من خیلی نگرانت هستم
_ نباش طرلان گفتم که چیزیم نیست فقط میخوام هر چ زودتر این مشکلات تموم بشه
لبخندی بهم زد :
_ مطمئن باش همه چیز خیلی زود درست میشه همونطور که همیشه خودت میخواستی باشه !
_ امیدوارم
بعدش همراه هم داخل شدیم دلم واسه ی بچه ها تنگ شده بود اما خبری ازشون نبود
_ طرلان پس بچه ها کجا هستند ؟
_ آقاجون دلش واسشون تنگ شده بود واسه همین چند شب قراره پیششون باشند
_ تو هم دلت واسه شیطونا تنگ شده ؟
_ آره
لبخندی زد :
_ میارمشون اما چون همین امروز رفتند چند روز باید پیش آقاجون اینا باشند
_ اشکال نداره یه وقت دیگه میبینمشون
همراه طرلان نشسته بودیم حسابی گرم صحبت شده بودیم ک صدای آریا اومد :
_ خوش اومدی !
سرم رو بلند کردم و فقط ممنونی در جوابش گفتم همچنان باهاش داشتم سرد برخورد میکردم ک اومد کنارم نشست دستش دو دور شونم انداخت :
_ به من نگاه کن ببینم !
خیره به چشمهاش شدم که با صدایی خش دار شده پرسید :
_ هنوز از دستم ناراحتی ؟
_ نه
_ دروغ نگو
نگاهم رو ازش گرفتم ک طرلان لبخندی زد ؛
_ بهتره باهاش آشتی کنی وگرنه بیخیال بشو نیست بهار خودت میشناسیش
_ بهار
_ بله
_ من دوستت دارم نباید از دستم ناراحت بشی خودت میدونی هر کاری کردم واسه خاطر خوبی خودت بود .
میدونستم آریا هیچوقت بد من رو نمیخواد اما مگه دست من بود وقتی تا این حد داشتم از دستش ناراحت میشدم و حسابی دلخور شده بودم کاش میشد همه چیز خیلی زود درست بشه
_ از دستت ناراحتم !

_ میدونم و میخوام من رو ببخشی هر اتفاقی که افتاده رو فراموشش کنی .
انگار خیلی آسون بود فراموش کردن اتفاق هایی که افتاده بود ، چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم نمیدونم چقدر گذشته بود که اسمم رو صدا زده بود :
_ بهار
_ بله
_ بخشیدی ؟
مگه میشد نبخشم بعدش من فقط از دستش دلخور بودم همین ، لبخندی بهش زدم که با مهربونی من رو تو آغوشش کشید و گفت :
_ خیلی خوشحال هستم من رو بخشیدی بخاطر اتفاق هایی که افتاده
چند دقیقه که گذشت اسمش رو صدا زدم :
_ آریا
_ جان
_ ممنون که اجازه دادید چند روز پیش شما باشم اینطوری واسم منم بهتر هست داشتم دیوونه میشدم تو اون خونه رسما یه کابوس شده بود واسه ی من
_ اذیتت میکردند ؟
_ پرستو و بوسه انگار من باعث بدبخت شدنشون شده بودم هر بلایی میخواستند سرم آوردند
_ نباید بهشون اهمیت بدی
_ منم نمیدم حتی دوست ندارم دیگه باهاشون چشم تو چشم بشم چون همش باعث میشن من دیوونه بشم حالم بد بشه ارزشی واسم ندارند
* * * *
کنار آریا و طرلان حسابی حالم خوب شده بود چون از کسایی که باعث میشدند عذاب بکشم دور شده بودم ، روز آخر ک میخواستم برگردم خطاب به آریا گفتم :
_ میشه یه خواهشی ازت داشته باشم ؟
_ آره حتما
_ میخوام من رو ببری قبرستون
چشمهاش گرد شد
_ چی ؟
_ میخوام برم سر قبر بهادر
حسابی متعجب شده بود اما فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد تا حالا من اصلا سر قبر بهادر نرفته بودم و همیشه میگفتم اون قبر جنازه بهادر توش نیست اما حالا میخواستم برم همینم باعث تعجب آریا شده بود
چند دقیقه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ بهار
_ جان
_ مطمئنی میخوای بری ؟
_ آره
واقعا میخواستم برم و ببینم اصلا هم از این قضیه هیچ ترسی نداشتم چون میدونستم همش واقعیت هست چی میشد گفت به کسایی که همیشه ترسو بودند

سر قبر بهادر حسابی گریه کردم میدونستم هیچوقت ناامید نمیشم اما شده بودم دستم رو روی قبر کشیدم و با صدایی خش دار شده ناشی از گریه گفتم :
_ هر چیزی هم بشه من میدونم این قبر بهادر نیست اگه امروز اومدم اینجا میخواستم مطمئن بشم بهادر من زنده هست قلبم بهم دروغ نمیگه
_ اگه میدونی زنده هست پس چرا اومدی سر قبرش ؟
با شنیدن صدای آشنای کیانوش به سمتش چرخیدم ، چند تا نفس عمیق کشیدم :
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
سر قبر زانو زد یه فاتحه خوند ، بعدش خیره به چشمهای من شد :
_ اومده بودم سر قبر پسر عموم !
_ باید باور کنم ؟
_ مهم نیست باور کنی یا نه
بحث باهاش بی فایده بود ، چند ثانیه که گذشت پرسید :
_ جواب من رو ندادی ؟
_ دوست ندارم به سئوالت جواب بدم بعدش هیچ ربطی به تو نداره
عصبی خندید :
_ نمیدونی چ جوابی بدی واسه همین سکوت میکنی .
_ من میدونم بهادر زنده هست حتی اگه همه ی شما این قضیه رو انکارش کنید
_ مشخصه
نمیدونستم چی باید بهش بگم واقعا همش داشت روی اعصاب من راه میرفت
بلند شدم خواستم برم که گفت :
_ وایستا با هم میریم
_ نیاز نیست همراه آریا میرم من …
وسط حرف من پرید :
_ به آریا گفتم بره خودم قرار هست برسونمت
واقعا نمیتونستم این بشر رو تحمل کنم از بس روی اعصاب بود
ناچار به سمت ماشینش رفتم سوار شدم ، چند دقیقه ک سکوت بینمون برقرار بود صداش بلند شد :
_ دلت واسه بهنام تنگ نشده بود ؟
_ چرا
_ پس چرا اینقدر پیش طرلان و آریا بودی ؟
_ میخواستم آرامش داشته باشم میدونستم مامان گیسو و بابا مراقبش هستند
_ این وسط فقط به من اعتماد نداری آره ؟
_ آره
_ چرا ؟
_ چون تو همیشه باعث شدی من غمگین بشم همیشه ناراحتم میکنی …
_ اینا دلیل نمیشه
_ میشه بعدش تو با بوسه یه نقشه دارید !

_ من و بوسه چ نقشه ای میتونیم داشته باشیم ؟
_ مشخص نیست اما یه نقشه ای دارید زیادی مشکوک هستید
خندید
_ یه جوری میگید نقشه داریم انگار کی هستی که واست یه نقشه داشته باشیم .
چند دقیقه سکوت بینمون برقرار شده بود
_ میشه صحبت کنی ؟
_ چرا ؟
_ میخوام صدات رو بشنوم شبیه بهادر هست گاهی وقتا فکر میکنم خودش برگشته خیلی دلم واسش تنگ شده
قطره اشکی روی گونم چکید
_ شوهرت خیلی بلا سرت آورده بود حتی تا قبل فوتش هم شنیدم مشکل داشتید …
وسط حرفش پریدم :
_ با اینکه از دستش عصبانی بودم اما همیشه دوستش داشتم خیلی زیاد خودش هم میدونست ، فقط نمیخواستم بفهمه میترسیدم از دستش بدم دلخوری که از دستش داشتم همش بخاطر اتفاقات گذشته بود چون چند بار باعث جدایی ما شده بود
_ بهار
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ بله
_ اگه بهادر دوباره برگرده یا زنده باشه !
_ خوب ؟
_ میدونی که قبول نمیکنه تو برگردی پیشش چون تو زن منی و اینکه با من رابطه داشتی .
_رابطه ی ما همش اجبار بود بعدش میدونم بهادر همیشه به من شک داشت و قبول نمیکنه ولی میدونی چیه همین که زنده باشه بفهمم نفس میکشه واسم کافیه
_ تا این حد دوستش داری ؟
_ رابطه ی ما سرشار از عشق بود نه هوس
بعدش چشمهام رو بستم که پرسید :
_ مامان باباش چرا دوستت ندارند ؟
_ شاید از اولش باهام مشکل داشتند بخاطر بچه ی داخل شکمم سکوت کردند
_ شاید
_ تو بعد طلاق چیکار میکنی ؟
_ چی ؟
_ بعد اینکه طلاق گرفتیم چیکار میکنی از اینجا میرید همراه بوسه ؟
_ نه
_ همینجا میمونید
_ آره ، بعدش کی گفته من قراره طلاقت بدم !؟
متعجب گفتم :
_ ذاتا بعدش باید طلاق بگیریم !

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۱۰۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

دسترسی به تمام محتوا وارد شوید

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۱۰۴ اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%aa%d8%b9%d8%b5%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-104/feed/ 0
رمان رییس کارمند پارت۸۲ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%db%8c%d8%b3-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%85%d9%86%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa82/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%db%8c%d8%b3-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%85%d9%86%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa82/#respond Sat, 10 Oct 2020 11:20:30 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%db%8c%d8%b3-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%85%d9%86%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa82/ رمان رئیس‌کارمند
جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

میخواستم برم سمت اتاقم ک با عصبانیت به سمتم اومد بازوم رو تو دستش گرفت و با خشم غرید :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ چیه چی میخوای ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ منظورت از اینکه کسایی هستن همراهت باشند چی بود ؟
پوزخندی تحویلش دادم پس بگو آقا فاز غیرتی بودن برداشته بود داشت اینطوری برخورد میکرد
_ من مثل تو نیستم آرمین ک بخوام با بقیه بپرسم پس این عصبانیت تو بی مورد هست
_ عصبانیت من بی مورد هست ؟
_ آره حالا بازوم رو ول کن
خواست دوباره چیزی بگه ک اینبار خاله شهره دخالت کرد :
_ آرمین دیوونه شدی ؟
آرمین دستش رو برداشت نفس عمیقی کشید و جوابش رو داد :
_ چرا باید دیوونه بشم مگه من تو مریض هستم ؟
_ مریض نیستی اما …
_ اما چی ؟
_ مشکلات روحی زیادی داری که این وسط دامن گیرت شده و باید درستش کنی چون الان بیخود داری با نورگل دعوا میکنی
آرمین عصبی خندید :
_ شما هم بخاطر این دختره با من مشکل دارید
بعدش بازوم رو ول کرد رفت ، شیوا پشت سرش بلند شد رفت ، بغض کرده بودم دوست نداشتم اینطوری ناراحت بشه اما خو..

نوشته رمان رییس کارمند پارت۸۲ اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

میخواستم برم سمت اتاقم ک با عصبانیت به سمتم اومد بازوم رو تو دستش گرفت و با خشم غرید :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ چیه چی میخوای ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ منظورت از اینکه کسایی هستن همراهت باشند چی بود ؟
پوزخندی تحویلش دادم پس بگو آقا فاز غیرتی بودن برداشته بود داشت اینطوری برخورد میکرد
_ من مثل تو نیستم آرمین ک بخوام با بقیه بپرسم پس این عصبانیت تو بی مورد هست
_ عصبانیت من بی مورد هست ؟
_ آره حالا بازوم رو ول کن
خواست دوباره چیزی بگه ک اینبار خاله شهره دخالت کرد :
_ آرمین دیوونه شدی ؟
آرمین دستش رو برداشت نفس عمیقی کشید و جوابش رو داد :
_ چرا باید دیوونه بشم مگه من تو مریض هستم ؟
_ مریض نیستی اما …
_ اما چی ؟
_ مشکلات روحی زیادی داری که این وسط دامن گیرت شده و باید درستش کنی چون الان بیخود داری با نورگل دعوا میکنی
آرمین عصبی خندید :
_ شما هم بخاطر این دختره با من مشکل دارید
بعدش بازوم رو ول کرد رفت ، شیوا پشت سرش بلند شد رفت ، بغض کرده بودم دوست نداشتم اینطوری ناراحت بشه اما خودش باعث ناراحتی من شده بود
_ نورگل
با بغض گفتم :
_ بله
_ نیاز نیست ناراحت باشی همه چیز خیلی زود درست میشه مطمئن باش
_ امیدوار هستم همینطور ک میگید باشه
اما میدونستم به این زودیا قرار نیست چیزی درست بشه و خیلی طول میکشه
* * * *
_ فکر کردی میتونی باعث خراب شدن رابطه ی من و مامانم بشی آره ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم ؛
_ آرمین داری اشتباه میکنی من اصلا همچین قصدی ندارم چرا داری درمورد من …
حرف من و قطع کرد
_ بسه نمیخوام به دروغات گوش بدم اما این و بدون بخاطر تو قرار نیست رابطه ی من و مامان خراب بشه
حسابی داشت حالم بد میشد آرمین داشت ناعادلانه من رو قضاوت میکرد
_ این کارت درست نیست آرمین تو داری من رو قضاوت میکنی میفهمی ؟
گوشه ی لبش کج شد :
_ الان مثلا میخوای چیکار کنی ؟

_ قصد ندارم کاری انجام بدم فقط بهتره دستت رو برداری هر کاری دوست داشتی انجام دادی من رو قضاوت کردی و حالا هم داری بهم زور میگی این اصلا درست نیست !.
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من دارم بهت زور میگم آره ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ آرمین من قصد ندارم باهات دعوا کنم واسه همین اصلا به سئوال هایی که میپرسی جواب نمیدم
بعدش به سمت اتاقم رفتم بیشتر موندن فقط باعث دعوا بین ما میشد !
با شنیدن صدای زنگ گوشیم رفتم جواب دادم :
_ بله
صدای خشک و خش دار شده بابا پیچید :
_ نورگل
اشک تو چشمهام جمع شد چقدر دلم واسه ی شنیدن صداش تنگ شده بود
_ جان
کمی مکث کرد
_ بغض کردی ؟
با شنیدن همین حرفش اشکام روی صورتم جاری شدند ، مگه میشد گریه نکنم
_ نه
_ داری گریه میکنی نورگل چرا ؟
_ دلم واستون تنگ شده بابا خیلی زیاد کاش پیشم بودید من خیلی شمارو دوستتون دارم .
_ مطمئن باش خیلی زود پیش ما هستی پس گریه نکن باشه ؟
_ باشه
اما مگه میشد جلوی خودم رو بگیرم ، نمیدونم چقدر گذشته بود که اسمم رو صدا زد :
_ نورگل
_ جان
_ همه چیز داره خوب پیش میره ؟
_ آره
_ مطمئنی ؟
_ آره بابا خاله شهره مراقبم هست حالم خوبه ، فقط دلم واسه ی شما تنگ شده کی میاین ؟
_ خیلی زود میایم عزیزم بهتر هست زیاد خودت رو ناراحت نکنی و به اتفاق هایی که افتاده اصلا فکر نکنی .
_ چشم بابا شما فقط مراقب خودتون باشید
بعد کمی صحبت کردن باهاش گوشی رو قطع کردم میدونستم چی باعث شده همچین چیز هایی بگه

آرمین همراه شیوا رفته بودند مهمونی سعی میکردم نسبت به این قضیه تا جایی که میشد بیتفاوت باشم اما مگه میشد همه چیز داشت دست به دست هم میداد تا باعث بشه خیلی چیزا خراب بشه
از اتاق خارج شدم ساعت دوازده شب شده بود ، پس چرا من نمیتونستم بخوابم
_ نورگل چرا بیداری ؟
با شنیدن صدای خاله شهره به سمتش برگشتم لبخندی بهش زدم :
_ خواب به چشمهام نیومد واسه همین
اومد کنارم نشست و گفت :
_ منم نتونستم بخوابم
_ چرا ؟
_ از دست آرمین ناراحت هستم .
_ میدونستید آرمین فکر میکنه من قصد دارم رابطه اش با شما رو خراب کنم ؟
خندید :
_ آرمین پیش خودش دنبال مقصر میگرده اما نمیدونه خودش مقصر هست آخرش پشیمون میشه چون با این کار هاش داره به شیوا امید میده
_ پس شما هم متوجه عشق شیما هستید
_ آره
_ آرمین خودش هم میدونه خاله شهره فقط خودش رو زده به اون راه
_ میخواد تو رو اذیتت کنه
_ اما بعدا خودش پشیمون میشه ک چرا همچین کاری انجام داده
_ درسته
چند ساعت گذشته بود من و خاله شهره مشغول صحبت بودیم انقدر که زمان از دست جفتمون رد شده بود
_ نورگل
با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ نیمه شب شده بریم بخوابیم ؟
_ آره
همراهش بلند شدیم که در خونه باز شد شیوا و آرمین در حالی ک داشتند قهقه میزدند داخل شدند ، حسادت مثل خوره افتاده بود به جون من اخمام رو تو هم کشیدم به سمت اتاقم راه افتادم که آرمین صداش بلند شد :
_ از حسادت خوابت نبرده خوشگله ؟
با عصبانیت به سمتش برگشتم :
_ من و مادرت مشغول صحبت بودیم نمیدونستیم زمان چقدر گذشته نیاز نیست واسه خودت چرت و پرت بگی همش !
با شنیدن این حرف من ساکت شد اما مشخص بود عقلش رو از دست داده

خواست بیاد سمتم که صدای خاله شهره بلند شد :
_ آرمین

آرمین به سمتش برگشت و سر جاش ایستاد منم از فرصت استفاده کردم به سمت اتاقم راه افتادم دوست نداشتم بخاطر من هیچ دعوایی صورت بگیره .
داخل اتاقم که شدم رفتم یه گوشه نشستم و شروع کردم به گریه کردن حداقل اینطوری سبک میشدم آرمین هم اینقدر به من گیر نمیداد ….

_ نورگل بابت دیشب رفتار زشت آرمین متاسفم !

_ خاله شهره من میخواستم با شما صحبت کنم اگه میشه و اشکال نداره
_ حتما

اومد نشستم منم کنارش نشستم و گفتم :
_ من دیشب خیلی فکر کردم خاله شهره من و آرمین نمیتونیم هیچ زندگی خوبی داشته باشیم

چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ چرا همچین چیزی میگی ؟

_ شما که میدونید آرمین عاشق شیوا هست پس بهتره ما چند مدت اطراف هم نباشیم

نفس عمیقی کشید :
_ نمیشه

_ چرا ؟
_ چون نه اون عاشق شیوا هست نه من همچین اجازه ای میدم پس بهتره دیگه به این قضیه فکر نکنی .

_ اما من …
_ نورگل

_ جان
_ تو کس دیگه ای رو دوست داری ؟
_ نه

_ پس چرا داری به همچین چیزی فکر میکنی ؟

_ من از آرمین میترسم خاله شهره
_ نباید ازش بترسی آرمین درست میشه من بهت قول میدم بهم اعتماد کن
نمیدونستم چی باید بگم ، نمیخواستم هم خاله شهره تحت فشار باشه واسه همین سکوت کردم

چند دقیقه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ نورگل

_ جان
_ باید عادت کرده باشی به این وضعیت درسته ؟

_ نه

_ خلوت کردید
با شنیدن صدای شیوا جفتمون ساکت شدیم ، خاله شهره خیلی سرد گفت :
_ نباید با عروسم صحبت کنیم ؟

شیوا متعجب شد :
_ چرا ک نه

میتونستم بفهمم از این همه سرد بودن خاله شهره شوکه شده باشه

نوشته رمان رییس کارمند پارت۸۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

دسترسی به تمام محتوا وارد شوید

نوشته رمان رییس کارمند پارت۸۲ اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%db%8c%db%8c%d8%b3-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%85%d9%86%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa82/feed/ 0
فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۳۱(فصل دوم ودیا) http://novel97.xyz/%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d9%be%d8%a7%da%a9%d9%88-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-31%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%88%d8%af%db%8c%d8%a7/ http://novel97.xyz/%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d9%be%d8%a7%da%a9%d9%88-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-31%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%88%d8%af%db%8c%d8%a7/#respond Thu, 01 Oct 2020 13:14:05 +0000 http://novel97.xyz/%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d9%be%d8%a7%da%a9%d9%88-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-31%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%88%d8%af%db%8c%d8%a7/ جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#ایران_تهران
#پانیذ

همه در تکاپوی انجام کاری بودند. دخترها مشغول آماده کردن دسرها برای مهمونی شب بودند و پسرها میزها رو تو حیاط ویلا جابجا می کردند.
بالاخره با تموم شدن کارها همه رفتند تا برای شب آماده شوند. آنا لباس قرمز دکلته ای پوشید و پانیذ تیشرت سفید به همراه شلوار لی مشکی تا بالای مچ و رژ کالباسی روی لبهاش زد.
آنا نگاهی بهش انداخت.
-همین؟!
پانیذ به سمت آنا برگشت.
-چی همین؟
-مهمونیه ها!
پانیذ بی قید شونه بالا انداخت.
-خب باشه. من این مدلیراحت ترم.
-آخرم رو دستمون می ترشی!
-بهتر … اون آهنگه چی بود؟ … آها، آقا بالاسر نخواستیم؛ بقیه اش چی بود؟
آنا دست پانیذ رو کشید.
-چه بدونم! بیا بریم، مثل اینکه همه ی مهمونها اومدن.
دور تادور استخر میز و صندلی چیده بودند. تعدادی از دوستان و جوونهای فامیل بن سان بودند و اکثراً لباسهای باز پوشیده بودند. مانی با دیدن آنا به سمتش اومد.
مانی: بریم به دوستام معرفیت کنم.
آنا با ببخشیدی از پانیذ جدا شد. بن سان سمت پانیذ اومد.
-بریم سر میزخودمون.
همراه بن سان به سمت میزی که علیرام نشسته ب..

نوشته فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۳۱(فصل دوم ودیا) اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#ایران_تهران
#پانیذ

همه در تکاپوی انجام کاری بودند. دخترها مشغول آماده کردن دسرها برای مهمونی شب بودند و پسرها میزها رو تو حیاط ویلا جابجا می کردند.

بالاخره با تموم شدن کارها همه رفتند تا برای شب آماده شوند. آنا لباس قرمز دکلته ای پوشید و پانیذ تیشرت سفید به همراه شلوار لی مشکی تا بالای مچ و رژ کالباسی روی لبهاش زد.

آنا نگاهی بهش انداخت.

-همین؟!

پانیذ به سمت آنا برگشت.

-چی همین؟

-مهمونیه ها!

پانیذ بی قید شونه بالا انداخت.

-خب باشه. من این مدلیراحت ترم.

-آخرم رو دستمون می ترشی!

-بهتر … اون آهنگه چی بود؟ … آها، آقا بالاسر نخواستیم؛ بقیه اش چی بود؟

آنا دست پانیذ رو کشید.

-چه بدونم! بیا بریم، مثل اینکه همه ی مهمونها اومدن.

دور تادور استخر میز و صندلی چیده بودند. تعدادی از دوستان و جوونهای فامیل بن سان بودند و اکثراً لباسهای باز پوشیده بودند. مانی با دیدن آنا به سمتش اومد.

مانی: بریم به دوستام معرفیت کنم.

آنا با ببخشیدی از پانیذ جدا شد. بن سان سمت پانیذ اومد.

-بریم سر میزخودمون.

همراه بن سان به سمت میزی که علیرام نشسته بود رفتند که پیراهن سفید به همراه شلوار طوسی و کابج های سفید پوشیده بود.

#ایران_تهران
#پانیذ

علیرام با دیدن پانیذ و تیپ ساده اش لحظه ای تعجب کرد. این دختر زیادی ساده بود.

بن سان صندلی رو عقب کشید و پانیذ نشست.

-تا تو از خودت پذیرایی کنی من برم به بچه ها سر بزنم.

با رفتن بن سان پانیذ نگاهش رو به درختهایی که حالا کمی وهم انگیز شده بودند دوخت.

یاس با دیدن علیرام لبخندی زد و به سمت میز اومد. نیم تنه ی قرمز آتشین با شلوارک پوشیده بود.

سلام سردی به پانیذ کرد و خم شد گونه ی علیرام رو بوسید.

-سلام عزیزم. چه خوب شد دیدمت؛ اینجا احساس غریبی می کردم.

-اولش سخته، کم کم آشنا میشی.

یاس با ناز صندلی رو عقب کشید و نشست. کم کم همه اومدند. صدای موزیک شادی بلند شد و همه وسط ریختند.

یاس هر چقدر اصرار کرد علیرام بلند نشد. با رفتن یاس، علیرام رو کرد به پانیذ.

-چرا نرفتی؟ نکنه رقص بلد نیستی؟

-همه ی دخترها رقص بلدند.

-پس چرا نرفتی؟

-خب …

لب برچید.

-حوصله ندارم!

علیرام کمی روی میز خم شد.

-دوست پسرتو میآوردی!

ابروهای پانیذ از تعجب بالا پرید.

-ولی من دوست پسر ندارم.

گوشه ی ابروی سمت چپ علیرام از این جواب کمی بالا رفت که باعث شد جذاب تر به نظر برسه.

-باور کنم؟

-برام مهم نیست باور می کنی یا نه ولی هیچ علاقه ای به دوستی با جنس مخالف ندارم.

-اون وقت چرا؟

-بخاطر این رابطه های چرت و وابسته شدن و عاشقی، هی من دنبالش بدوئم که عاشقتم، هی اون سرد بشه.

#ایران_تهران
#علیرام

علیرام یاد خودش و سمیرا افتاد و دید واقعاً همینطوره.

-یعنی تا آخر میخوای همینطور بمونی؟

پانیذ بی خیال شونه ای بالا داد.

-نمیدونم، شاید روزی عاشق شدم ولی بعید می دونم.

برعکس مواقع دیگه، الان دوست داشت تا با این دختر کوچولو صحبت کنه.

پانیذ: چرا خودت دوست دخترتو نیاوردی؟ البته ببخشید از فعل جمع استفاده نمی کنم چون میدونم وسطش دوباره سوتی میدم و مفرد میشی!

لبخندی روی لبهای علیرام از اینهمه رک بودن دخترک نشست.

-منم دوست دختر ندارم.

-میدونستم!

-میدونستی؟

-اوهوم.

-از کجا؟

-خب هیچ دختری نمیاد با یه چوب شور دوست بشه.

-با یه چی؟

پانیذ از سوتی ای که داده بود لب گزید.

-چیزه … منظورم اخلاقتونه.

علیرام از اینکه پانیذ باز هم به اون گفته بود چوب شور نمیدونست بخنده یا عصبی بشه!

-از نظر منم تو یه تمشکی!

-تمشک؟!!

علیرام خونسرد سری تکان داد.

-آره، تمشک.

پانیذ اخمو رو گرفت.

-اون وقت چرا؟

-به همون دلیل که به من گفتی چوب شور. اینم بگما، خیلیا چوب شور دوست دارن!

-من که ندارم.

علیرام قهقهه ای زد و پانیذ اینبار واقعاً به خودش لعنت فرستاد.

علیرام باورش نمیشد نشسته و با دختری کل کل می کنه و واقعاً از این کل کل کردن لذت میبره.

از نظر پانیذ، علیرام اونقدرها هم آدم بدی نبود!

#ایران_تهران
#علیرام

بن سان که از دور نظاره گر پانیذ و علیرام بود از اینکه می دید علیرام داره میخنده خوشحال بود. به سمت میز رفت.

-قبول نیست، همه دارن اون وسط خوش میگذرونن اونوقت شما دو تا مثل پیرمرد و پیرزن یه گوشه نشستین! پاشید ببینم؛ ناسلامتی امشب شب موفقیت منه ها!

به زور دست هر دو رو کشید. علیرام و پانیذ به ناچار وسط رفتند و روبروی هم ایستادند.

پانیذ هنوز احساس راحتی نمی کرد. علیرام متوجه این موضوع شد و کمی به پانیذ نزدیک شد.

-نظرت چیه بریم رو پشت بوم؟

ابروهای پانیذ از تعجب بالا پرید. برای اولین بار علیرام نگاه دقیقی بهش انداخت. قیافه اش شبیه استیکرهای متعجب تلگرام شده بود.

-بیا بریم نشونت میدم.

پشت سر علیرام به راه افتاد. نگاه کنجکاو یاس به دنبالشون کشیده شد. از پله های منتهی به پشت بام بالا رفتند.

پانیذ نگاهی به فضای پشت بام و تاب چوبی بزرگی که بی شباهت به تخت های سلطنتی نبود انداخت.

انگار آسمان از اینجا خیلی نزدیک تر بود. ماه پشت هاله ای ابر پنهان شده بود.

علیرام روی تاب نشست پانیذ اما با هیجان چرخی دور پشت بام زد.

-اینجا چرا انقدر قشنگه؟!

علیرام هر دو دستش را در دو طرف پشتی تاب گذاشت.

-کجاش قشنگه؟

-مثلاً همین تابی که نشستی؛ ماهو ببین، دست دراز کنی تو دستته!

#ایران_تهران
#علیرام

علیرام خیره ی پانیذ و حرکاتش بود. پانیذ چرخی زد و اومد با فاصله کنار علیرام نشست.

کمی خم شد به سمت زمین تا پاش به زمین برسه.

-چیکار می کنی؟

-میخوام تاب بخورم.

علیرام لبخندی زد.

-خاله ریزه، بهتره بری عقب تکیه بدی.

پانیذ شکلکی درآورد.

-یادم رفته بود آقای غول چراغ جادو همراهمه!

-من غولم؟

-اوهوم. نگاه کن.

علیرام نگاهی به خودش انداخت.

-ولی من یه پسر خوشتیپ و جذاب می بینم.

-اوووو … ولی به نظر من یه چوب شور اینجا نشسته.

علیرام پاشو روی زمین کشید و تاب تکون خورد. پانیذ با هیجان دسته ی چوبی تاب رو گرفت.

-از این تندتر نمیشه؟

-این تاب چوبیه ولی یه تاب توی ویلا داریم.

پانیذ با هیجان به سمت علیرام برگشت.

-اونجا تابم میدی؟

علیرام حالت متفکری به خودش گرفت.

-اگر یه نهار دعوتم کنی!

-به شرطی که هر جا گفتم بیای.

علیرام کمی به سمت پانیذ خم شد. حالا صورت هر دو رو به روی هم قرار داشت. طره ای از موهای پانیذ روی صورتش افتاد.

-نکنه ببری سر به نیستم کنی؟

پانیذ چینی به دماغش داد.

-آخه زور من به غول چراغ جادو میرسه؟

علیرام یه تای ابروشو بالا داد.

-باشه، میام.

پانیذ لبخند دندون نمائی زد.

#ایران_تهران
#علیرام

-پس قول بده هر جائی رفتم غرغر نکنی!

-اونی که همیشه در حال غرغر کردنه، شما دخترها هستید.

بن سان به سمتشون اومد.

-شما دو تا اینجائید؟! همه داریم دنبال شماها می گردیم.

علیرام از روی تاب بلند شد.

-اومدم اینجا رو به پانیذ نشون بدم.

ابروهای بن سان از تعجب بالا پرید.

-چیکار کردی؟

علیرام با لبخند رو شونه ی بن سان زد.

-نمیخوای شام بدی؟

بن سان متوجه شد که علیرام دوست نداره دیگه ادامه بده. دیگه حرفی نزد و هر سه با هم پایین رفتند.

برای همه شب خوبی بود. تعدادی از دوستان نزدیک موندند و بقیه رفتند.

یاس از اینکه می دید علیرام با پانیذ چطور راحت و صمیمی رفتار می کنه حرصش گرفته بود چون اولین بار بود می دید علیرام با دختری اینطور صمیمی رفتار کنه.

هفته ی آینده کنسرت زنده داشتند و هر بار فکر کردن به این مسئله، حس ناشناخته ای رو تو پانیذ بیدار می کرد.

بالاخره بعد از یک روز خوش گذرونی برای همه و بخصوص علیرام که برای اولین بار بعد از رفتن سمیرا بهش خوش گذشته بود، همه به خونه برگشتند.

چند روزی از شب مهمونی می گذشت. پانیذ هر روز با هیوا به دانشگاه می رفت و بر می گشت. دیگه داشت یادش می رفت به علیرام قول نهار داده بود.

از یه شماره ی ناشناس براش پیامی اومد.

“هنوز سر قولت هستی؟”

نمیدونست شماره ی ناشناس برای کیه و چه قولی داده؟!

#ایران_تهران
#پانیذ

-شما؟!

بعد از چند لحظه پیامی اومد.

-به این زودی قولت یادت رفت؟

پانیذ کمی فکر کرد و یاد قولی که به علیرام داده بود افتاد.

-آقای چوب شور؟

لبخندی روی لبهای علیرام نشست.

-حالا که شناختی، امروز تایم خالی برای نهار داری؟

هیوا به پهلوی پانیذ کوبید.

-با من میای؟

پانیذ به معنای نه سری تکان داد و همزمان جواب پیام علیرام رو سند کرد.

-من کلاسم تازه تموم شده.

-میام دنبالت، آدرس بفرست.

پانیذ آدرس دانشگاه رو فرستاد و جلوی در دانشگاه منتظر ایستاد. علیرام بعد از چند دقیقه وارد کوچه ی دانشگاه شد و جلوی پای پانیذ که جلوی در ایستاده بود، ترمز کرد.

پانیذ به عقب برگشت و با دیدن ماشین مشکی رنگ علیرام به سمتش رفت. بعضی از بچه های دانشگاه نگاهی به علیرام و ماشینش انداختند.

پانیذ در جلو رو باز کرد و سوار شد. علیرام نگاهی به چهره ی ساده ی پانیذ انداخت.

-سلام.

پانیذ لبخندی زد.

-سلام. یاد من افتادی!

-یادمه قول داده بودی یه نهار دعوتم کنی.

-بعله بعله، یادت نرفته که باید تابم بدی؟

علیرام باورش نمی شد دختری با چنین چیزهای کوچیکی شاد بشه.

-خب، کجا بریم؟

-یه کافه تو شمیران هست، دیزی های خوشمزه ای داره.

ابروهای علیرام بالا پرید.

-دیزی می خوری؟!

نوشته فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۳۱(فصل دوم ودیا) اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

دسترسی به تمام محتوا وارد شوید

نوشته فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۳۱(فصل دوم ودیا) اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d9%be%d8%a7%da%a9%d9%88-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-31%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%88%d8%af%db%8c%d8%a7/feed/ 0
رمان رویاهای سرکش پارت۶۵ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%b4-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa65/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%b4-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa65/#respond Thu, 01 Oct 2020 13:08:44 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%b4-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa65/ رمان رویا های سرکش
دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید
خروشی از آتش از دهان‌های‌شان خارج شد، وقتی شعله‌های آتش یکی پس از دیگری به هدف برخورد کرد جیغ‌هایی که از سر وحشت کشیده شد در عرض یک ثانیه ساکت شدند.
وحشتناک بود.
به شدت با شکوه بود.
لانوینیا جیغ کشید: «فرار کنین!» روی پاهایش ایستاد، دست من و والنتین را گرفت و به دنبال خودش کشید. در زیر خروش آتشین و اژدهایانی که پرواز می‌کردند و از کنار مردانی که داشتند می‌سوختند و از آن‌ها هیچ چیزی به جز خاکستر و فولاد ذوب شده به جا نمی‌ماند و از بین درختانی که می‌سوختند و بلافاصله به خاکستر تبدیل می‌شدند، برفی که مستقیماً روی زمین ذوب می‌شد و هیچ چیزی به جز کنده‌های زغال شده به جا نمی‌گذاشت دویدیم.
هنگامی که مردی در ده قدمی ما آتش گرفت؛ هر سه بی‌حرکت ماندیم. چند قدمی عقب رفتیم، مرد در حین دویدن به میان فوران دیگری از آتش که بر سرمان بارید، بالا و پایین می‌پرید.
سپس وارد دشتی شدیم، مکثی کردم و به صحنه پیش رویم نگاه کردم و از روی غریزه به همدیگر چسبیدیم. هر سه به اژدهایانی صف کشیده بودند خیره شدیم. بال‌هایشان جمع شده، گردن‌های‌شان برافر..

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت۶۵ اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

خروشی از آتش از دهان‌های‌شان خارج شد، وقتی شعله‌های آتش یکی پس از دیگری به هدف برخورد کرد جیغ‌هایی که از سر وحشت کشیده شد در عرض یک ثانیه ساکت شدند.

وحشتناک بود.

به شدت با شکوه بود.

لانوینیا جیغ کشید: «فرار کنین!» روی پاهایش ایستاد، دست من و والنتین را گرفت و به دنبال خودش کشید. در زیر خروش آتشین و اژدهایانی که پرواز می‌کردند و از کنار مردانی که داشتند می‌سوختند و از آن‌ها هیچ چیزی به جز خاکستر و فولاد ذوب شده به جا نمی‌ماند و از بین درختانی که می‌سوختند و بلافاصله به خاکستر تبدیل می‌شدند، برفی که مستقیماً روی زمین ذوب می‌شد و هیچ چیزی به جز کنده‌های زغال شده به جا نمی‌گذاشت دویدیم.

هنگامی که مردی در ده قدمی ما آتش گرفت؛ هر سه بی‌حرکت ماندیم. چند قدمی عقب رفتیم، مرد در حین دویدن به میان فوران دیگری از آتش که بر سرمان بارید، بالا و پایین می‌پرید.

سپس وارد دشتی شدیم، مکثی کردم و به صحنه پیش رویم نگاه کردم و از روی غریزه به همدیگر چسبیدیم. هر سه به اژدهایانی صف کشیده بودند خیره شدیم. بال‌هایشان جمع شده، گردن‌های‌شان برافراشته، دم‌های‌شان به این سمت و آن سمت کوبیده می‌شدند و برف در زیر پنجه‌هاشان قرچ و قروچ صدا می‌داد. سپس هر سه با هم برگشتیم و دویدیم ولی وقتی اتفاق بعدی افتاد در راه‌مان بی‌حرکت ماندیم.

چیزی که مشخص شد یک شهاب‌سنگ بزرگ، سفید و درخشان بود، در یک و نیم کیلومتری ما به زمین برخورد کرد و منفجر شد و نوری سفید، مه‌آلود و آبی رنگی پخش کرد. چنان سرعتی داشت که اگر پلک می‌زدم نمی‌توانستم ببینمش.

و دو جور تأثیر متفاوت روی انسان‌ها گذاشت. کسانی که موج آبی به آن‌ها گرفته بود و در هر جهتی که داشتند می‌رفتند بی‌حرکت مانده بودند و کسانی که هنوز توانایی حرکت داشتند و از ترس جان خود می‌دویدند.

لانوینیا فریاد زد: «باید بریم، باید بریم.» دستم را کشید و حس کردم که والنتین هم دست دیگرم را کشید.

ولی نمی‌توانستم حرکت کنم.

از بین لب‌های فلج شده‌ام به زور گفتم: «نمی‌تونم تکون بخورم.» والنتین فریاد زد: «بلندش کنیم!» صدایش وحشت‌زده به نظر می‌رسید و وقتی تلاش‌شان افاقه نکرد، جیغ کشید: «بِکِشش!»

بدنم را کشیدند، هل دادند، زور زدند ولی انگار بدنم در برف ریشه کرده بود.

در حلقه یخ گیر افتاده بودم و با آن تنش و سر و صداهای بی‌امانی که از اژدهایان پشت سرمان بلند می‌شد، می‌توانستم بگویم که هر لحظه ممکن بود بود آتش به بیرون بدمند.

از بین لب‌های یخ‌زده‌ام نالیدم: «برین!»

«شاهزاده‌خانم من-»

جیغ کشیدم: «برین، برین، برین!» ولی صدایم مثل ناله ضعیفی خارج شد چون نمی‌توانستم از آن بلندتر بگویم.

والنتین با اضطراب نجوا کرد: «سوفین-» بدنش نزدیک شد، گوشش را جلوی دهانم گرفت و دستش هنوز هم دستم را می‌کشید.

به سختی گفتم: «ببرش والنتین. می‌دونی که این هیولاها دارن آماده می‌شن و می‌دونی که باید خودت رو نجات بدی. لانوینیا رو هم با خودت ببر، اون رو یه جای امن ببر و لحظه‌ای که موفق شدی، برگرد خونه.»

«الهه مـ-»

نالیدم: «ببرش!» کلمات به شکل عجیبی از بین لب‌های بی‌حرکتم خارج شدند ولی لحنم کاملاً گویا بود.

والنتین جیغ کشید: «الهه من!» سپس با صدای آرامی پچ‌پچ کرد: «باید بدونی، همین الان باید بدونی که من متأسفم، الهه عشق من به خاطر همه چیز متأسفم.»

«برو!»

مردد ماند، سپس حس کردم که هر دو دستم را با دست‌هایشان فشردند و بعد دیگر رفته بودند.

تنها بودم.

فکر کردم وقتی اژدهایان می‌آمدند…

امید داشتم که…

ولی اشتباه می‌کردم.

تنها بودم.

یخ بسته بودم ولی رگ‌هایم از هجوم آدرنالین به سوزش افتاده بود.

همین بود.

این آخرین ماجراجویی من بود.

و داشتم آن را به تنهایی به پایان می‌رساندم. حداقل مامان و بابا همدیگر را داشتند.

ولی من تنها و وحشت‌زده بودم.

حتی نمی‌توانستم چشم‌هایم را ببندم.

گندش بزنند.

برای فری زمزمه کردم: «دارم میام پیشت عزیزم.» ولی این حرفم خیلی عادی از دهانم خارج شد. لب‌هایم با کلماتی که ادا کردم تکان خوردن و من پلک زدم.

پلک زدم.

واقعاً پلک زدم. پلک‌ها و همه جایم تکان می‌خورد.

جل‌الخالق!

صدای زیبا! شیرین و به شدت دردناکی آشنا از پشت سر شنیدم: «نه، عشق من، من اومدم پیشت.» و چون کنترل بدنم را در دست داشتم به سمتش برگشتم و با دهان باز، چشم‌هایی درشت‌شده، دلی که هُری پایین ریخت و قلبی که توی گلویم می‌زد به شوهرم نگاه کردم که در سه قدمی‌ام ایستاده بود.

سپس یک دستش را بالا برد و اژدهایان گردن عظیم‌شان را دراز کردند، دهان پر از دندان‌های بزرگشان را باز و شعله‌های آتش‌شان را رها کردند. و من حینی که با آتشی که ما را احاطه کرده بود و از بالای سرها و پهلوی‌مان می‌گذشت خیره ماندم.

پیراهنم با قدرت خروش آتش پِرپِر زد، گرما احاطه‌ام کرد و برف‌های خونین آب شدند و روی پوتین‌هایمان به مانند رودخانه‌ای به جریان در آمدند. ولی در کمال بهت و حیرت من، بدن فری در برابر آتش نفوذناپذیر بود و مانند سپری من را در برابر شعله‌ها محافظت کرد.

سپس دستش را پایین انداخت و آتش بلافاصله متوقف شد.

می‌دانستم که همه چیز در پشت سرم از بین رفته و خاکستر شده بود. ولی در پیش روی من فری و پشت او صفی از اژدهایان خشمگین، عظیم‌الجثه، ترسناک و زیبا قرار داشت.

نمی‌توانست واقعیت داشته باشد.

نجوا کردم: «تو یه رویایی؟» و گوشه لب‌هایش بالا رفتند.

جواب داد: «نه.»

دوباره زمزمه کردم: «روحی؟»

«نه کوچولوی من.»

کوچولوی من.

کوچولوی من.

قلبم فشرده شد.

نفسم را بیرون دادم. «تو زنده‌ای.»

گفت: «بله.» واضح بود چون او با آن قد بلند، بدن تنومند، قوی، قدرتمند و زیبایش آن‌جا بود و بهتر از همه… داشت نفس می‌کشید.

زمزمه‌وار تکرار کردم: «زنده‌ای.» بینی‌ام سوخت و چشمانم تندتند پلک زدند تا رطوبت‌شان از بین برود. چون دلم نمی‌خواست او را تار ببینم. او را واضح می‌خواستم. می‌خواستم واضح ببینمش.

تکرار کرد: «بله.»

نفس‌نفس زدم. «زنده.»

سر جذابش کمی به یک سمت خم شد، ابروهای پرپشتش در هم رفتند و پرسید: «هنوز به خاطر جادوی اِلف‌ها خشک موندی فینی‌ِ من؟ به خاطر همینه که نمی‌آی پیشم؟»

به او خیره شدم.

سپس از روی پاهایم پریدم و خودم را پرت کردم بین بازوانش. و او بازوهایش را به دورم بست. آغوشش قوی، امن، محکم و کاملاً واقعی بود.

شانه‌هایش را محکم گرفتم، صورتم را به گردنش فشردم و زدم زیر گریه.

درحالی‌که سعی می‌کردم او را محکمتر نگه دارم، با لکنت روی گردنش زار زدم: «اون‌ها… اون‌ها… اون… اون… اون‌ها، به من گفتن که تو مردی.»

بازوهای فری فشارم دادند و صدایش لرزید. «نمردم.»

سرم را عقب بردم و پیش از این‌که جیغ بکشم، به او چشم‌غره رفتم. «کدوم گوری بودی؟»

از بالا به من نگاه کرد و یکی از دستانش روی صورتم نشست، انگشت شستش اشکی که هنوز داشت می‌بارید را پاک کرد و آرام گفت: «زخمی شده بودم، خیلی شدید و به حد مرگ. افرادم رو متقاعد کردم که من رو بذارن و به کار اصلی برسن. کاری که همه ما روش اتفاق نظر داشتیم و باید انجام می‌شد. اِلف‌ها جراحاتم رو حس کرده بودن و تعداد زیادی از اون‌ها خوشبختانه پیش از این‌که درخت‌های آدلا بسوزن، همون‌طوری که قبلاً باهاشون هماهنگ کرده بودم، کِل رو پیدا کردن و پیش من آوردن. کِل اون شاخه درخت آدِلا رو داشت، ازش استفاده کردیم و من و اون به قلمرو اِلف‌ها رفتیم. جایی که اون‌ها من رو شفا دادن.»

پلک زدم و به او خیره شدم.

سپس پرسیدم: «چی؟»

نگاه فری با دیدن پلک زدن‌های من ملایم و کمی هم شوخ‌طبع شد و توضیح داد: «درخت‌های آدلا از دست رفتن ولی جادوی شاخه آدلا هنوز هم پا برجاست و مهمترین دلیلش هم اینه که فری می‌تونه از اون برای رفتن به قلمرو اِلف‌ها استفاده کنه و الف‌ها رو به قلمرو ما بیاره. این برای وقتی گفته شده که یه اتفاقی برای درخت‌های آدِلا بیفته و یا وقتی که اون به یه درخت آدلا دسترسی نداشته باشه.»

نجوا کردم: «وای.» و او نیشش را باز کرد. با صدای آرامی پرسیدم. «پس خوبت کردن؟»

«جادوی اون‌ها قدرتمنده ولی جراحت‌های من خیلی شدید بودن. بنابراین کمی زمان برد ولی بله، فینی کوچولوی من، اون‌ها خوبم کردن.»

تکرار کردم: «خوبت کردن؟»

«بله عشق من.»

«یعنی مثل روز اول؟»

نیشش شل شد و با محبت جواب داد: «مطمئناً یه نوزاد نشدم پس نه، ولی به اندازه آخرین باری که من رو دیدی خوب شدم.»

با به یاد آوردن آن خاطره چشم‌هایم را بستم و سرم از قدرت آن تکانی خورد و دست‌ فری روی گونه‌ام نشست و چانه‌ام را گرفت. هنگامی که نجواکنان حرفش را اصلاح می‌کرد، بازویش فشاری به من داد. «یا چند دقیقه پیش از آخری باری که من رو دیدی.»

چشم‌هایم را بسته نگه داشتم و پیشانی‌ام را به سینه‌اش چسباندم. «فکر کردم مردی.»

فری در بین موهایم پچ‌پچ کرد: «متأسفم عشق من، هیچ کاری در این مورد از دستم برنمی‌اومد. نه من توی شرایط خوبی بودم نه کل و اِلف‌ها می‌تونستن بدون من بین قلمروهای ما و خودشون جابه‌جا بشن.» ولی من سر تکان دادم و بدنم با بارش اشک‌های جدیدی به لرزه افتاد و تکرار کردم: «فکر کردم مردی.»

حینی که او را محکمتر نگه داشتم و بدنم را چنان به او فشردم که انگار می‌خواستم در وجودش حل شوم، زمزمه کرد: «فینی.»

با صدایی خش‌دار و گلویی پر از بغض گفتم: «یه چیزهایی گفتم-»

سریع ولی جدی گفت: «الان در این مورد صحبت نمی‌کنیم. من در حقت اشتباه کردم عشق من ولی برات توضیح-»

سرم به سرعت عقب رفت و با حرارت زمزمه کردم: «کردی ولی من… من کسی بودم که اون حرف‌های نابخشودنی و-»

هنگامی که انگشت شستش روی لب‌هایم نشست و فشار داد و در عین حال صورتش نزدیکتر شد، حرفم را قطع کردم.

دوباره با صدای جدی و آرامی گفت: «پای منه که ببخشم یا نبخشم و من بهت می‌گم چیزی نگفتی که حقم نباشه. ولی الان یه دشمنی دارم که باید از بین ببرم، آپولو و افرادم که از پنج دقیقه پیش که دارن رسیدن دوباره عشاق به همدیگه رو تماشا می‌کنن، پشت سرت ایستادن دیگه دارن با گذشت هر ثانیه بیشتر و بیشتر صبرشون رو از دست می‌دن. و الان نمی‌خوان سر به تنم باشه، پس بعداً در این مورد صحبت می‌کنیم.

در چشمان خیلی زیبای زیتونی‌‌اش با مژه‌های پرپشت مشکی‌اش چشم دوختم.

سپس زمزمه کردم: «باشه.»

لبخند زد.

نگاهم به دهانش افتاد.

خدایا، عاشق لبخندهایش بودم. عاشق چشمانش بودم. عاشق احساس بازوهایش به دور خودم بودم.

و عاشق خودش بودم.

بنابراین بی‌اختیار گفتم: «عاشقت هستم فری درکار.»

چشم‌هایش را بست، پیشانی‌اش را به پیشانی‌ام چسباند و زمزمه کرد: «و من هم عاشق تو هستم فینی درکار.»

من هم چشم‌هایم را بستم و آه کشیدم، بدنم در آغوش شوهرم آرام گرفت.

ولی بدن شوهرم در کنار من آرام و قرار نداشت. سرش کج شد و لب‌هایم را یافت. آن‌ها را از هم باز کرد و لب‌هایم از او اطاعت کردند و او من را بوسید. وقت گذاشت و درست و حسابی بوسید و این بهترین بوسه‌ای بود که در تمام عمرم تجربه‌اش کرده بودم.

البته به جز یکی.

بوسه‌ای که شب عروسی‌مان به من داده بود.

آن بوسه همیشه در صدر فهرست بهترین بوسه‌هایم قرار داشت.

حتی با این بوسه خفن که اژدهایان هم شاهدش بودند.

پایان فصل

فصل سی و دوم
پس از جنگ

یک هفته و نیم بعد…

مادر و من ایستاده بودیم، هر دو شنل‌ مشکی مخمل و دستکش‌های چرم سیاه به تن داشتیم. با موهایی آزاد که به دور شانه رها شده بودند، تاج‌ به سر داشتیم و پاهای پوتین پوش‌مان روی ساحل صخره‌ای قرار داشت. داشتیم قایقی را با بادبان مربعی‌اش تماشا می‌کردیم باد در بادبان سرخش با طرح‌های الماس طلایی رنگ افتاده بود و در دریای زمستانی پیش می‌رفت.

بقایای پدرم پیچیده شده در ابریشم راه‌راه قرمز و طلایی روی عرشه قایق و در بستری ابریشمی به رنگ سرخ تیره خوابیده بود و اطرافش شمع‌هایی روشن قرار داشت که برای محافظت در برابر باد لاله‌های شیشه‌ای قرمز روی خود داشتند.

درست پشت سر و در سمت چپم فری آن‌قدر نزدیکم ایستاده بود که کشیده شدن سینه‌اش به شانه‌ام را حتی از روی شنل احساس می‌کردم.

جمعیت عظیمی از لانوینی‌های ساکت پشت سر ما سه نفر و در دامنه تپه‌ای ایستاده بودند که سرپایینی می‌آمد تا به دریای یخ‌زده‌ای برسد، در فاصله دور یخچال‌های طبیعی‌ دریا را می‌شد دید.

نگاهم را روی قایق، شانه‌هایم را صاف و سرم را نگه داشتم. هنگامی که قایق و بار ارزشمندش در دریا پیش می‌رفت سوزش درون سینه‌ام را تحمل کردم.

سپس فری دست مشت شده‌اش را بالا گرفت و بعد پایین آورد.

سی ثانیه بعد صدای بال‌هایی قدرتمند، بزرگ و چرمی به گوش‌مان رسید.

ده ثانیه بعد نزدیک شدن دو اژدها که هر کدام از یک سمت می‌آمدند را شنیدیم.

ده ثانیه پس از آن، گردن‌های‌شان را خم کردند و همزمان شعله‌های عظیمی از آتش را به قایق باریدند، آن را در عرض یک چشم برهم زدن خاکستر کردند، اوج گرفتند و چنان نزدیک به هم پرواز کردند که بال‌های‌شان به هم می‌سابید.

دست مادر دراز شد، انگشت‌های به دور دستم پیچیده شد و محکم فشار داد ولی به جز آن هیچ حرکت دیگری نکرد.

من هم حرکتی نکردم، به جز این‌که دستم را به دور دستش بپیچم.

هنگامی که مادرم، شوهرم، خودم و عزاداران پدرم به امواج آرام دریا که به یخچال‌های طبیعی دریای زمستانی برخورد می‌کردند، چشم دوخته بودیم اژدهایان پرواز کردند و در دوردست محو شدند.

دقایق زیادی پس از آن، شنیدم که مادرم با صدایی سرشار از غم نجوا کرد: «خداحافظ معشوق من.»

لب‌هایم را به همدیگر فشردم، بدنم را منقبض کردم و وقتی سرانجام اشکم روان شد فقط یک قطره آمد.

و در سکوت اتفاق افتاد.

ولی با این حال شوهرم بیشتر به من نزدیک شد.
***

چهار روز بعد…

آرام در جنگل پیش می‌رفتیم، برف رفته و جایش را چمنی نرم و خیس گرفته بود، درخت‌ها در همه جا شکوفه زده بودند و جلوی یک سکوی مرمر یخی ایستادیم که در پشت آن دو اژدها نشسته بود، دم‌های خار دارشان را با تنبلی تکان می‌دادند. بال‌هایشان را جمع کرده و زبان‌های بلند، باریک و دوشاخه‌شان از دهان بیرون زده بود.

آلیسیا روی سکو پیچیده و در ابریشم درخشان و براق آبی یخی خوابیده بود و تنها صورت زیبایش باز بود و نور درخشان خورشید به آن می‌تابید.

فری دستم را گرفت و کنارم ایستاد. آرورا از سمت دیگرم به من نزدیک شد، بث هم کنار او و اِستر هم کنار بث ایستاد. اسکایلار آرام بین من و مادر جا باز کرد و بعد خودش را محکم به من چسباند. بنابراین دستم را دور شانه‌اش انداختم. جاسلین در سمت دیگر فری ایستاد. تاد هم با قدم‌هایی آهسته درحالی‌که عصایی در دست داشت کنار او ایستاد. افراد فری، خانواده و دوستان آلیسیا هم در جای خود ایستادند و بی‌حرکت ماندند.

وقتی همه ایستادند، فری برای این‌که نوک شاخه تاب خورده آدلایی که در زمین کاشته شده بود را لمس کند، تردید نکرد. در نهایت یک اِلف کوچک روی چمن‌ها ظاهر شد، الف ماده شاخه را لمس کرد و بلافاصله هم‌قد من شد. بدون معطلی به فری سلام داد، سپس چشمان آبی یخی درخشانش به من و جمعیت نگاه کردند.

سپس به سمت سکو رفت، آن را دور زد و در کنار اژدهایان ایستاد. او را تماشا کردیم که به آلیسیا نگاه کرد، سرش کج شد و لب‌هایش لبخند ملایمی زدند. دست‌هایش را به حالت دعا کردن بالا گرفت و به لب‌هایش چسباند. پیش از این‌که لب‌های صورتی‌اش را به هم بفشارد و دوباره دستانش را باز کند فقط چند دقیقه طول کشید.

و وقتی دست‌هایش را پایین انداخت، درخششی به رنگ آبی یخی بدن آلیسیا را در برگرفت و با برقی شگفت‌انگیز، جرقه‌های سفیدی به آسمان بلند شد و بدن آلیسیا ناپدید شد.

فری مشتش را بالا برد و بعد پایین آورد، اژدهایان گردن‌های درازشان را بلند کردند، دهان‌های‌شان را به سمت آسمان‌ها هدف گرفتند و شعله‌های آتش‌شان به هوا رفت.

برگشتم و صورتم را به سینه شوهرم چسباندم و انگشتانم در لباس پشمی‌اش گره خوردند.

بازوهایش به دورم پیچیده و تنگ شدند.
***

دو روز بعد…

در اتاق پذیرایی رسمی، قلعه ریمی، اسنودون.

اریک درکار که همراه دو پسر دیگرش که با من ازدواج نکرده بودند، پشت میز کوتاهی نشسته بود، به تندی به فری گفت: «دیوانه‌ای؟»

پیش از این‌که فری بتواند جواب بدهد، اولوِم لازاروس جواب داد: «به نظرم کار عاقلانه‌ایه.»

نگاه خشمگین اریک به تندی به سمت مرد برگشت و با خشم گفت: «البته که این‌طوره. اون خواهر خودته.»

والتر سین‌کلیر با صدای آرامی گفت: «این خیلی غیرعادیه.»

اریک تشر زد: «غیرعادی نیست مزخرفه!»
آپولو اولفر با لحن کش‌داری گفت: «من هیچ چیز مزخرفی توی این کار نمی‌بینم.» خیلی راحت به صندلی‌اش تکیه داده بود و چشم‌های سبزش به اریک درکار دوخته شده بودند. «پیشنهاد فری کاملاً با عقل جور در میاد.»

اریک به لکنت افتاد: «کاملاً… کاملاً… کامل…» بعد مشتی روی میز کوبید و فریاد کشید: «کاملاً با عقل جور در میاد؟ یه زن هرگز به لانوین حکومت نکرده!»

نورفولک راون‌اسکارف گفت: «اگر زنی بتونه این کار رو بکنه همین آروراست.»

اریک با حرارت جواب داد: «و تو هم باید همین رو بگی، اون عموزاده‌ته، به هم نزدیک هستین. به حرفت گوش می‌کنه.م

آپولو به نرمی گفت: «به حرف تو هم گوش داده می‌شه اریک، البته اگه این‌قدر کله‌شق نباشی.» سمت راست فری نشسته بود. فری در صدر میز و در سمت چپ فری هم مادرم نشسته بود، لب‌هایم را به هم فشردم و خنده‌ام را خفه کردم.

اریک به آپولو چشم‌غره رفت و بعد با لحن تند و تیزی گفت: «باید به شما یادآوری کنم که لانوین به تازگی دوباره متحد شده، تازه توی جنگ بودیم، نصف سران خاندان‌های هر دو سمت لانوین به دست پسرم خاکستر و به درک واصل شدن.»

انگشتش را به سمت فری بلند کرد. «نصف دیگه‌شون هم زندانی و منتظر محاکمه به جرم خیانت هستن و اگه کسی در این مورد مخالف نباشه که متأسفانه هستید، اون‌ها اعدام می‌شن. حالا وقت این نیست که به یه حکومت زنانه رای داده بشه.»

«با توجه به این‌که این‌جا از همه شما موافقت‌تون رو خواستم، ولی به سختی می‌شه گفت که این یه رأی گیریه. ولی با توجه به شرایط فعلی به همین هم نیازی ندارم. تا زمانی که شاهزاده‌خانم من یه پسر به دنیا بیاره و اون به سن ی برسه که بتونه مسئولیت سلطنتش رو بپذیره، آرورا از خاندان وایلد به این سرزمین حکومت می‌کنه و پشتیبانی من رو داره که نیاز نیست یادآوری کنم که یعنی پشتیبانی اژدهایان و اِلف‌ها. اگه توی این مدت به دلیلی توانایی فرمانروایی نداشت، اون وقت دوباره جلسه برگزار می‌کنیم.»

اریک با چشم‌هایی که برق می‌زدند تهدید کرد: «پس پسرم، متأسفانه می‌خوای در مورد اون دوره‌ای که ماها دیدیم ولی تو داشتی با اِلف‌ها می‌خوابیدی حکم صادر کنی.»

حس شوخ‌طبعی‌ام از بین رفت و چپ‌چپ به آن مرد نفرت‌انگیز که آن موقع هیچ غلطی نمی‌کرد به جز این‌که در چادرش لم بدهد و بدون هیچ مشکلی به افرادش دستور جنگ بدهد، مردانی که وقتی پسر شدیداً مجروحش داشت توسط اِلف‌ها درمان می‌شد، بعضی‌های‌شان به دیدار مرگ شتافتند.

عوضی.

فری جواب داد: «پس پدر، متأسفم که اگر کار خیانت‌آمیزی بکنین، مجبور می‌شم شما رو از عنوان رئیس خاندان درکار خلع و این امتیاز رو به برادرم کالدر، پسر دومت بسپارم تا شما هم از بازنشستگی‌تون لذت ببرید.»

و این‌طوری بود که وقتی داشتم به اریک که واقعاً گلوله آتش شده بود نگاه می‌کردم، اعصاب به هم ریخته‌ام پر کشید و دوباره داشتم لب‌هایم را به هم می‌فشردم. سپس هر دو مشتش را روی میز کوبید و با لکنت گفت: «من… تو… تو نمی‌تونی… نمی‌تونی این کار رو بکنی!»

«متأسفانه می‌تونم. من رئیس حقیقی خاندان درکار هستم و اگر از ریاستش رضایت نداشته باشم حق منه که اون رو عوض کنم و به دست کسی بدم که به نظرم مناسبه. چون به اندازه پشیزی برام اهمیت نداره که کی به خاندان‌مون ریاست می‌کنه، تا حالا کاری که حقم بوده رو انجام ندادم. حالا، برام اهمیت داره بنابراین کاری که حق انجامش دارم رو انجام می‌دم.»

هنگامی که نگاه فری به سمت کالدر برگشت، اریک مثل ماهی‌ها دهانش را باز و بسته کرد. «این مسئولیت رو می‌خوای برادر؟»

کالدر با صدای آرامی به فری گفت: «با تمام وجود.» سپس سرش را به سمت پدرش برگرداند. «اگه مشکلی ندارین از شما و مادر می‌خوام که توی خانه بیوه اقامت کنید. مِلبا خیلی وقته که داره به من می‌گه به نظرش خیلی خوب می‌شه که برای اتاق پذیرایی پرده‌های جدید بگیریم.» اریک وقتی پسرش داشت حرفش را پایان می‌داد از تعجب پلک زد. «و برای اتاق مطالعه.»

نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و هرهر خنده‌ای از دهانم در رفت. نگاهم به سمت آرورا برگشت که بدون این‌که احساسی از خود نشان بدهد، به برق روی میز اتاق پذیرایی خیره شده بود. ولی وقتی سنگینی نگاهم را حس کرد، نگاهش بالا آمد و به چشمانم نگاه کرد و من برق زدن چشمانش را دیدم.

اریک فریاد کشید: «این کارت توهین‌آمیزه!» دوباره به او نگاه کردم.

فری اعلام کرد:‌ «نه، انجام شد.» ایستاد و یک دستش را به سمت من دراز کرد. چانه‌اش را به سمت میز خم کرد. «آقایون.» سپس هنگامی که انگشتانم به دور دست او پیچیده شد و ایستادم، به سمت مادرم برگشت و زمزمه کرد: «ملکه من.»

او هم در جواب نجوا کرد: «دِرَکار.»

فری من را از میز فاصله داد، بعد درحالی‌که نگاهش هنوز روی ملکه‌اش بود، دستش را به سمت صندلی‌ای که خودش قبلاً اشغالش کرده بود دراز کرد.

نجوا کرد: «صندلی‌تون.» گوشه لب‌های آرورا کمی بالا رفتند، بعد به شکل شاهوارانه‌ای بلند شد، به سمت صندلی در صدر میز رفت و نشست، نگاهش در بین مردان دور میز حرکت کرد و فری من را از اتاق بیرون برد.

وقتی توی راهرو و دور از گوش‌رس دیگران بودیم به سمت شوهرم خم شدم، دستش را فشردم و زمزمه کردم: «کارت عالی بود شوهر جذابم.»

حینی که نگاهش مستقیم به جلو دوخته شده بود، زیر لب گفت: «هوم، خوشحالم که این‌طور فکر می‌کنی همسر کوچولوی من، ولی این یعنی تا مدت‌ها هیچ ماجراجویی برای تو در کار نیست. شنیدیم بالدور برگشته و من برای این‌که حمایتم از رهبر جدیدمون رو نشون بدم باید نزدیکش بمونم.»

من هم نگاهم را به پیش رو دوختم و پچ‌پچ‌کنان گفتم: «مطمئنم یه کاری برای انجام دادن پیدا می‌کنم.»

نگاه فری را روی خودم حس کردم. ولی نگاه خودم را به راهرو و رو به جلو نگه داشتم، سپس صدای آه کشیدن فری را شنیدم.

در جواب گفت:‌ «در واقع پیدا می‌کنی و این من رو وحشت‌زده می‌کنه.» و این موقع بود که به خودم اجازه هرهر خندندیدن دادم.

بنابراین خندیدم، آن هم با صدای بلند.
***

همان شب…

دیروقت.

بدنم به بدن بلندبالا و عضلانی شوهرم چسبیده بود، گلویش را بوسیدم و حرکت رو به بالای دست‌هایش را روی پوست پشت کمرم حس کردم. سرم را بالا گرفتم و به او نگاه کردم.

به او گفتم: «باورم نمی‌شه که می‌خوام این رو بگم. ولی فکر می‌کنم برادرهات رو دوست دارم.»

بازوهایش به دورم پیچیده شد و زمزمه کرد: «فقط من وقتی کوچیک بودم روی زانوهای مادربزرگ یوژنی نشستم.»

به او لبخند زدم و یک دستم را بالا بردم و دور گردنش انداختم. «این‌طور فرض می‌کنم که فرانکا زمان زیادی رو با مادربزرگت نگذرونده.»

«فرانکا سرش با دزدیدن سنجاق‌های مو و گوشواره‌های یکی از خدمتکارها و گذاشتنش بین وسایل یه خدمتکار دیگه، خبرچینی کردن، تهمت ناروا زدن به کسی که حتی روحشم خبر نداشت و بعد گوشه‌ای نشستن و تماشای آتشی که به پا کرده بود، گرم بود. برای نشستن روی پاهای مامان‌بزرگ وقت خیلی کمی داشت.»

می‌توانستم این را باور کنم.

بازوهای فری فشاری به من دادند و صورتش را تماشا کردم که جدی شد.

سپس با محبت گفت: «همسرم توی خواب پر سر و صدا نیست.»

حتی با این‌که نوک انگشتانم بیشتر به پوست گردنش فشرده شدند، حس کردم حالت صورتم ملایم شد.

متوجه می‌شد، فری متوجه می‌شد. می‌فهمید و نگران می‌شد.

خدایا من عاشق این مرد بودم.

زیر لب گفتم: «عزیزم.»

فری جواب داد: «بهم بگو.»

دستم بالا رفت، انگشت شستم چانه‌اش را نوازش کرد و دست‌دست کردم. پرسیدم: «چی رو؟»

او که می‌دانست داشتم دست‌دست می‌کردم، صبورانه گفت: «همون چیزی که باعث شده دیگه توی خواب حرف نزنی.»

صورت دوست‌داشتنی‌اش را از نظر گذراندم.

در این مورد صحبت نکرده بودیم. اصلاً در مورد این‌چیزها صحبت نکرده بودیم. وقت نشده بود. اتفاق‌های زیادی افتاده بود، به جاهای زیادی سفر کرده بودیم و من چیزهای زیادی در ذهنم داشتم. فری را پس گرفته بودم و همه چیز خوب بود. دلم نمی‌خواست حرفی در این مورد بزنم، دوست نداشتم هیچ‌چیزی در این مورد بگویم و فری هم گذاشته بود همین‌طور بماند.

ولی حالا او را دیدم که صبورانه منتظر بود.

پرسیدم: «کدوم بخشش رو می‌خوای بدونی؟»

پاسخ داد: «همه‌ش رو.»

در چشمانش نگه کردم و آه کشیدم.

سپس پچ‌پچ کردم: «فکر می‌کردم مُردی.»

جواب داد: «می‌دونم.»

به پچ‌پچ کردن ادامه دادم: «فکر می‌کردم پیش از مرگت حرف‌های بد و زشتی بهت زدم.»

او هم به زمزمه کردن ادامه و جواب داد: «می‌دونم.»

«فری.» نفسم را بیرون دادم، واقعاً دلم نمی‌خواست بیشتر در این مورد بگویم.

«فینی.» فشاری به من داد، نمی‌خواست این حرف‌ها را توی دلم نگه دارم.

به بالشت و کنار سرش نگاه کردم و بعد دوباره نگاهم به چشمانش برگشت.

با صدای آرامی گفتم: «جون یه کسایی رو گرفتم.»

«این کار رو کردی کوچولو و خوشحالم که این کار رو کردی، اگه نکرده بودی الان برهنه پیش من دراز نکشیده بودی و پات روی من نبود.»

این حقیقت داشت.

«من…» حرفم را قطع کردم و بعد بدترین بخشش را اعتراف کردم: «بعد از این‌که فابین رو کشتم، فقط پوز برودریک رو با این به خاک نمالیدم. با شکست دادنش و بستن دست و پاهاش هم پوزه‌ش رو به خاک مالیدم.»

فری نیشش را برایم باز کرد.

بله نیشش را باز کرد.

بعد ناگهان از خنده منفجر شد، سرش را به بالشت فشار داد و بعد یک دفعه چرخید و روی من خیمه زد.

و بعد از این‌که این کار را کرد هم هنوز داشت می‌خندید.

به او تشر رفتم: «فری!» قهقهه‌اش به خنده‌ای تبدیل شد و روی من تمرکز کرد.

حینی که خنده‌اش کم‌کم داشت از بین می‌رفت، گفت: «ای‌کاش اون‌جا بودم و این صحنه رو می‌دیدم.»

به تندی گفتم: «لحظه پرافتخاری برای من نبود.»

«بذار ببینیم کوچولو. اون پدرت، آلیسیا و تقریباً من و تاد رو کشت. خودت یک ماه درحالی زندگی کردی که فکر می‌کردی من مرده بودم به خاطر آخرین حرف‌هایی که سرم جیغ کشیده بودی، خودت رو توی عذاب وجدان غرق کرده بودی. مادرت رو زندانی کرده بود، باعث مرگ هزاران هزار سربازی شد که نمی‌شناسیمشون-»

حرفش را قطع کردم: «خیلی‌خب، خیلی‌خب. فهمیدم ولی فری؟ اون موقعی که من برای صدها نفر در مورد رحم داشتن سخنرانی کردم رو یادت می‌آد؟ و من کسی بودم که توی صورت برودریک-»

دستش را روی چانه‌ام گذاشت، انگشت شستش روی لب‌هایم نشست و آرام فشار داد.

بعد با صدای آرامی گفت: «انگار وقتی ویولا داشت با سرمای زیاد شکنجه و بازجویی می‌شد و درخواست رحم می‌کرد، من بهش رحم کردم. این به خاطر کارهایی بود که خودش مرتکب شده بود که به قیمت از دست دادن تو برای من تموم می‌شد. در مورد برودریک، تو فکر می‌کردی که واقعاً من رو از دست داده بودی و می‌دونستی که دوباره پدرت رو از دست داده بودی. فکر می‌کنم با توجه به این‌که فقط توی چهار روز کوتاه موفق شدین و اون رو پایین بکشین و شورش رو به یه هرج و مرج کامل تبدیل کنین، می‌تونی خودت رو به خاطر پیروز شدن ببخشی.»

خب.

باید می‌پذیرفتم که حق با او بود.

تصمیم گرفتم جواب ندهم.

فری می‌دانست چرا جواب نداده بودم و لبخند دندان‌نمایی زد.

سپس لبخندش محو شد، دستش روی گردنم پایین آمد و با صدای آرامی گفت: «باید در مورد این‌که این ماجرا چه تأثیری روت گذاشته صحبت کنیم.»

سرم را جنباندم و جواب دادم: «نه، همه چیز خوبه، همه چیز خوب به پایان رسیده، خدا رو شکر، پایان خوبی داشته پس نه فری، هرگز در این مورد صحبت نمی‌کنیم.»

«تو این رو می‌گی فینی. چون هنوز هم به خاطر عذاب وجدان درد می‌کشی، تمام اون مدتی که فکر می‌کردی من رو از دست دادی. سایه تاریکش عمیقاً توی روحت ریشه کرده کوچولوی من. بارها وقتی به من نگاه می‌کنی اون سایه رو دیدم.»

«فری-»

«ولی اگه وسط بحث‌مون به ما حمله نشده بود، اون وقت مجبوری می‌شدی توضیح بدی همسر و الان تو این‌جایی و می‌تونی این کار رو بکنی.»

سعی کردم با توضیحم قانعش کنم. «می‌دونم که این… قانونه، اوم… توی این‌جا و این دنیا. که مردها تصمیم بگیرن پیشگیری از بارداری انجام بشه یا نه و اگه زن از… اوه تصمیمش اطاعت نکنه به خدمت کردن به سرزمین محکوم می‌شه.» فری به من خیره شد و من ادامه دادم: «اوه… اون شب بعد پدر… بعد این‌که پدر رو… توی قایقش گذاشتیم…» نفس عمیقی کشیدم. «خب، اون شب مادر خودش تنهایی دو بطری شراب خورد و من خوابم و برد و شما دو نفری مجبور شدین من رو به تخت ببرین. بهش گفتم چه اتفاقی افتاده بود و اون همه این‌ها رو بهم توضیح داد.»

حدس زد: «توی دنیای شما این‌طوری نیست.»

زن‌هایی که برخلاف خواسته مردی که با او رابطه داشتند پیشگیری از بارداری می‌کردند و یا نمی‌کردند، یک دوره نه ماهه کار سبک در قلعه‌ها، بیمارستان‌ها یا یتیم‌خانه‌ها کنند؟

اوه… دیوانگی بود!

گفتم: «نه. این تصمیم زنه مگه این‌که ازدواج کرده باشن که اون‌وقت با هم تصمیم می‌گیرن و تا وقتی تصمیم بگیرن… خب، اغلب زن پیشگیری از بارداری می‌کنه. نمی‌دونم، من… تا حالا خب… ازدواج نکرده بودم.»

فری با احتیاط گفت: «مصرف کردنش رو از من پنهان کردی.»

پیش از آن‌که با اندازه خودش با احتیاط جواب بدهم گیج شدم و پلک زدم. «نه عسلم، پنهان نکردم. نمی‌دونم چرا باید چنین فکری بکنی. ولی فکر می‌کنم فقط وقتی که داشتم مصرفش می‌کردم دور و برم نبودی.»

پیش از این‌که با مهربانی به من یادآوری کند، سری تکان داد. «خیلی‌خب فینی، ولی حدود بیست و چهار ساعت بعد از برگشتم از دریا در این مورد صحبت کرده بودیم.»

«می‌دونم فری، چون اون موقع داشتیم برای همخوابی کردن با هم صحبت می‌کردیم اون هم بعد از بیست و چهار ساعت از برگشتت پیش من. اون موقع فکر می‌کردم قرار بود برگردم خونه و نمی‌خواستم باردار باشم یا نوزاد دختر یا پسری داشته باشم که هیچ وقت پدرش رو نمی‌بینه.»

لحظه‌ای طولانی با دقت به من نگاه کرد.

سپس نجوا کرد: «این کارت رو اشتباه برداشت کردم.» ولی حینی که داشت این را می‌گفت توی چشم‌هایم نگاه می‌کرد.

به او لبخند زدم و با ملایمت گفتم: «متوجه شده بودم.»

نگاهش به دهانم افتاد، بعد دستش بالا آمد و حینی که نگاهش دوباره به چشمانم برمی‌گشت، انگشت شستش گونه‌ام را نوازش کرد.

سپس نجوا کرد: «وقتی به اِلف‌ها دستور دادم که تو رو به من پیوند بدن، عاشقت بودم.»

بدنم در زیر او کمی منقبض شد، سرم را تکان دادم و زمزمه کردم: «فری-»

حرفم را قطع کرد: «این حقیقت داره ولی من خودم نمی‌دونستم. وقتی نیلن بهم گفت قصد رفتن داری، تنها چیزی که می‌دونستم این بود که نمی‌تونستم رفتنت رو تحمل کنم. نیلن بهم هشدار داد که این کارم عواقبی داره ولی من تصمیم گرفتم که تا وقتی مطمئن باشم ترکم نمی‌کنی، این عواقب هر چی که باشن باهاشون روبه‌رو می‌شم.» صورتش پایین‌تر آمد، صدایش بم‌تر شد و ادامه داد: «همون موقع هم توی قلبم بودی فینی. باید باور کنی که اگر نبود هیچ وقت اون کاری که مرتکب شدم رو انجام نمی‌دادم.»

با صدای آرامی گفتم: «به سختی من رو می‌شناختی.»

«می‌دونستم زیبایی. می‌دونستم بوی خوبی می‌دادی. می‌دونستم پیراهن خیلی بهت می‌آد. می‌دونستم آشپزی بلدی. می‌دونستم وقتی هیجان‌زده می‌شی لپ‌هات گل می‌ندازه و چشم‌هات برق می‌زنه. می‌دونستم توی چند هفته کلی دوست پیدا کردی، خیلی خوب صحبت می‌کردی. از من خوشت می‌اومد، خیلی راحت لبخند می‌زدی، انگار آماده خندیدن بودی، وقتی فکر می‌کردی به خطر افتادم برای دفاع از من می‌اومدی، به لمس‌های من واکنش نشون می دادی.» نیشش را باز کرد. «اونم با حرارت.»

چشم‌هایم را در کاسه گرداندم.

فری به حرف زدن ادامه داد، بنابراین دوباره به او نگاه کردم.

«توی کلبه من تنها موندی و نه تنها زنده موندی بلکه به کلبه‌م رونق دادی. بنابراین می‌دونستم که تو یه زن غیرعادی هستی و یه زن غیرعادی دقیقاً همون چیزیه که به من می‌خورد. بنابراین می‌شناختمت فینی و تو رو با دونستن این‌که می‌خواستم بیشتر بشناسمت و یه عمر برای این کار وقت دارم، به خودم پیوند دادم.»

وای خدای من، الان واقعاً این حرف را زده بود؟

با قلبی که توی گلویم می‌تپید، به او زل زدم.

گفته بود.

بعد با صدای خش‌داری او را تهدید کردم: «فری دِرَکار، اگه اشکم رو دربیاری-»

حرفم را قطع کرد: «ولی چیزی که نمی‌دونستم این بود که وقتی الف‌ها تو رو به این دنیا پیوند می‌دادن، به من هم پیوند داده ‌شدی و وقتی از قلمرو اِلف‌ها برگشتم می‌دونستم کجایی، احساست می‌کردم و تونستم پیدا کنم، مستقیم اومدم پیشت و اژدهایان رو هم با خودم آوردم. قاصدی فرستادم تا افرادم رو بیاره پیش من، این طوری از آتش اژدهاها در امان می‌موندن. وقتی که با جادوگرهات توی جنگل فرار می‌کردی، دقیقاً می‌دونستم کجا بودی بنابراین آتشی که هیولاهام می‌دمیدن هرگز بهت نزدیک نمی‌شدن.»

همان موقع بود که از تعجب پلک زدم. «واقعاً؟»

دوباره نیشش را برایم باز و زمزمه کرد: «واقعاً.»

در جواب زمزمه کردم: «چه باحال.» هنوز هم نفسم را حبس کرده و بزرگتر شدن لبخند شوهرم را تماشا می‌کردم.

سپس صورتش مهربان شد و نگاه گرمش در نگاه من چرخید و زمزمه کرد: «محض رضای خدایا، امیدوارم هیچ وقت کنجکاویت رو نسبت به این زندگی از دست ندی فینی کوچولوی من.»

به او گفتم: «خب از اون‌جایی که توی دنیایی زندگی می‌کنم که اژدهایان آتشین نفس، اِلف‌های جادویی، پسرهای جذابی با بنیه خیلی زیاد و کشتی‌های خارق‌العاده‌ای داره که انگار درست از وسط یه فیلم بیرون اومدن و اسم من رو روی اون‌ها می‌ذارن، فکر نمی‌کنم قرار باشه چنین اتفاقی بیفته.» و سرش به یک سمت کج شد.

«درست از چی بیرون اومده؟»

چانه‌اش را گرفتم، سرم را بلند کردم و لب‌هایش را بوسیدم.

سپس سرم را دوباره پایین و روی بالشت گذاشتم و پچ‌پچ کردم: «بعداً توضیح می‌دم.»

نگاه درون چشمانش تغییر کرد، انگار داشت به چیز خوبی فکر می‌کرد، چشمانش برق زدند و دستش از روی چانه‌ام به روی گردنم بعد روی سینه و پس از آن روی پهلویم سُر خورد و پایین رفت. زمزمه کرد: «این کار رو می‌کنی؟»

درحالی‌که دست‌هایم را روی بدنش حرکت می‌دادم، بدنم را به او چسباندم و زمزمه کردم: «اوهوم.» سرش پایین و نزدیک‌تر آمد و بینی‌اش به بینی‌ام کشیده شد.

با صدای آرامی پرسید: «کی؟»

یک پایم را دور رانش انداختم و جواب دادم: «بعداً.»

لب‌هایش آن‌قدر نزدیک آمدند که می‌توانستم نفسش را روی لب‌های خودم حس کنم، ولی نگاهش هنوز هم نگاهم را به اسارت گرفته بود.

پرسید: «خب، پس حالا می‌خوایم چی‌کار کنیم؟»

نفس‌زنان گفتم: «نمی‌دونم، تو فکری داری؟»

جواب داد: «یه چندتایی دارم.» صدایش آرام و گستاخ شده بود. دستش از روی پهلویم بالا آمد تا سینه‌ام را بگیرد.

نفس آرامی کشیدم.

به او گفتم: «فکر می‌کنم ممکنه از فکرت خوشم بیاد.»

به من گفت: «می‌دونم که خوشت می‌آد.»

با شیطنت گفتم: «این‌قدر به خودت مطمئنی؟» انگشتش روی سینه‌ام حرکت کرد، پشتم قوس برداشت و نفس عمیقی کشیدم که اصلاً ذره‌ای به آرام بودن نزدیک نبود.

پاسخ داد: «بله.» نگاهش لبخند می‌زدند ولی هنوز برق کوچکی از رخوت و هوس در خود داشت.

یکی از دست‌هایم روی پوست ابریشمین پشتش کشیده شد و بین موهایش فرو رفت. پیشنهاد دادم: «می‌تونستی بهم بگی قلمرو اِلف‌ها چطوریه.»

پچ‌پچ کرد: «بعداً.» لب‌هایش هنوز هم نزدیک بودند و انگشت شستش حالا با حرکت دایره‌واری روی سینه‌ام می‌چرخید.

هنگامی که موجی از لذت در وجودم پیچید، لبم را گاز گرفتم و با نفسی بند آمده منتظر بوسه‌اش ماندم.

وقتی این کار را نکرد، پچ‌پچ‌کنان پرسیدم: «واقعاً که عزیزم، می‌خوای من رو ببوسی یا چی؟»

شوهرم نیم‌ ثانیه‌ای منتظر ماند و از فاصله بسیار کمی در چشمانم نگاه کرد.

بعد از آن‌جایی که او فری بود، همان چیزی که می‌خواستم را به من داد.

من را بوسید.
***

اتفاقاً آن شب حسابی هم پر سر و صدا خوابیدم و شب‌های بعد از آن هم به جز بعضی شب‌های استثناء همین‌طور بود.
***

یک ماه بعد…

در دفتر ملکه، قلعه ریمی، اسنودون.

در دفتر مادرم ساکت کنار پنجره ایستاده بودم، بدنم رو به پنجره بود ولی سرم برگشته بود. بنابراین می‌توانستم کسانی که دور میز بودند را ببینم.

فری، کالدر، آپولو، اولوِن و والتر همگی در یک سمت ایستاده بودند و سه نفر از سران خاندان‌هایی که زمانی لانوینی، بعد سرزمین‌میانه‌ای و بعد دوباره لانوینی شده بودند هم در سمت دیگر میز ایستاده بودند. هر سه هیچ دخالتی در شورش نداشتند و به خاطر امتناع‌شان از حمایت کردن لشکر شورشیان، در طول جنگ کوتاه به دستور برودریک و دیگر سران خاندان‌ها زندانی شده بودند.

حالا دیگر زندانی نبودند.

مادر پشت میز ایستاده بود، روی آن خم شده بود و داشت طومار پوستی به شدت بزرگی را امضا می‌کرد.

بالدور کنارش ایستاده بود با صورتی گرفته و مثل سنگ به او نگاه می‌کرد.

مادر بلند شد و قلم نقره‌اش را به او تعارف کرد.

بالدور به قلم نگاه کرد و لبش تاب برداشت.

آپولو با صدای آرامی گفت: «معطل نکن بالدور، کالسکه‌ت آماده‌ست و همه ما کارهایی برای انجام دادن داریم.»

بالدور به آپولو چشم‌غره رفت و بعد به مادر نگاه کرد.

به سردی گفت: «این‌طور که من فهمیدم پسرم به دخترت رحم کرده ولی دخترت اون رو سلاخی کرد.»

مادر کوچکترین واکنشی به این نظر بی‌ربط او نداد که خب با توجه به کارهای دیگری که برودریک کرده بود و ذره‌ای به رحم و مروّت نزدیک نبود، خودش یک معجزه بود. که شامل فرمان به قتل رساندن شوهر او و شوهر من و به اسارت گرفتن خود او می‌شد. «و این‌طور که من فهمیدم، دخترم در واقع پسرت رو سلاخی نکرده، بلکه زخمی بهش وارد کرده که تهدیدکننده زندگیش نبوده، در عوض یکی از افراد دِرَکار دقیقاً اون کاری که فکر می‌کرده درسته و آرزوی فرمانده غایبش بوده رو انجام داده و پسرت رو کشته.»

مکثی کرد و بعد درحالی‌که حتی سعی نمی‌کرد افتخارش را پنهان کند، حرفش را به پایان رساند. «ولی البته که اون زندگی معشوق پسرت رو گرفته.»

دهان بالدور به هم فشرده شد، نگاهش در بین سران خاندان‌های آن سمت میز چرخید و از نگاه کردن به من اجتناب کرد و بعد زمزمه‌کنان ادامه داد: «مضحکه، این زن حتی از خون خاندان وایلد نیست و محض رضای خدایان، اون یه زنه.»

فری با صدای آرامی به او یادآوری کرد: «گزینه‌هات برات توضیح داده شدن بالدور. تو هم انتخابت رو کردی. این تعللت یعنی داری می‌گی از تصمیمت منصرف شدی؟» نگاه بالدور به سمت فری برگشت و فری ادامه داد: «اگه منصرف شدی، من خوشحال می‌شم برایت تصمیم بگیرم.»

بالدور به تندی گفت: «تصمیمم تغییر نکرده.» حدس می‌زدم که تصمیم او این نبود که از تمام ادعاهایش به سلطنت در بردارد و بلافاصله این‌جا را ترک کند و به جزیره کوچکی در جنوب دور از این‌جا تبعید شود تا از محاکمه‌ای که منجر به زندانی شدنش به دور از نور خورشید و در یک سیاهچال می‌شد دوری کند.

«ولی این حق منه و دوست دارم بدونین که شما و سران خاندان‌هاتون رفتاری خارج از مرزهای شرافت و احترام داشتید. آتش اژدهایان و محاکمه به جرم خیانت برای سران خاندان‌ها؟ مسخره‌ست. این‌ها همه بازی‌های سیاسته، چون همه اون‌ها قرن‌هاست که دارن بازی داده می‌شن.»

آرورا با نگاهی که روی بالدور بود، با لحن ملایمی اعلام کرد: «داریم وارد عصر جدیدی می‌شیم. عصری که سیاست دیگه شامل قتل و چکاچک شمشیرها نباشه. بلکه شامل کاردانی و رایزنی باشه. و سرانی که باقی موندن مشتاق آینده روشن لانوین هستن.»

چشم‌های بالدور وقتی به او نگاه می‌کرد ریز شدند و به تندی گفت: «تحت حکمرانی تو، لانوین جدید رو به بدبختی هدایت می‌کنی و مردم من عصیان می‌کنن.»

آرورا با صدای آرامی گفت: «می‌بینیم.» سپس صورتش درخشید. «هرچند، با باطل کردن اسکناس‌هات و با دادن مجوز تجارت با طلا به جای اسکناس به شهروندهای دوباره متحد شده‌مون به نظر می‌رسه در حال حاضر خیلی هم راضی هستن.»

صورت بالدور سرخ شد و من لب‌هایم را به همدیگر فشردم تا مانع لبخندم بشوم و به بیرون از پنجره نگاه کردم. بنابراین صحنه‌ای که بالدور قلم را از دست آرورا کشید و امضا زد را از دست دادم.

تا وقتی مادر دوباره به حرف درآمد دوباره به آن سمت نگاه نکردم.

«آقایون، اگر امکان داره…» به طرف او نگاه کردم و او را دیدم که دستش را با حالت دعوت‌کننده‌ای به سمت میز بیضی گوشه اتاق گرفته بود.

سران خاندان‌ها همراه مادر رفتند. فری و آپولو به سمت من آمدند. هنگامی که رسیدند، در نزدیکی‌ام ایستادند و دست فری روی پشتم نشست.

چینی به بینی‌اش انداخت و با صدای آرامی پرسید: «دوست داری شرکت کنی فینیِ من؟»

در جواب پرسیدم: «توی یه جلسه شرکت کنم؟» و او پیش از این‌که لبخندزنان به سمت یک آپولوی کاملاً خوشحال برگردد، لبخندی به من زد.

زیرلب به آپولو گفت: «به اندازه کافی برای همسر کوچولوی من هیجان‌انگیز نیست.»

جواب آپولو یک «هوم.» خوشحال و هیجان‌زده بود.

با صدای آرامی گفتم: «شما دوتا ازش لذت ببرین.»

آپولو جواب داد: «خیلی‌خب.» قیافه‌اش طوری بود که انگار بیشتر از من علاقه‌ای به حضور در این جلسه نداشت.

فری پرسید: «و برنامه تو چیه؟» نگاهم به سمت او برگشت.

«یه سری به اسکای بزنم. اون امروز یه امتحان داره و باید تا حالا تمومش کرده باشه. بث هم داره می‌ره.»

سر تکان داد: «پس باید بری.»

موافقت کردم: «باید برم.»

نگاهش گرم شد، سرش را پایین آورد و پیش از این‌که دوباره سر بلند کند، لب‌هایم را بوسید.

با صدای آرامی گفت: «بعداً می‌بینمت.» از روی شانه‌اش به میزی که جلسه به دورش برقرار شده بود، نگاه کرد.

زمزمه کردم: «باشه عزیزم.» دستم را بلند کردم و سینه‌اش را لمس کردم و نگاه او به سمت من برگشت و لبخند زد.

دستش فشاری به پشت کمرم داد و بعد دیگر رفته بود.

به سمت آپولو برگشتم و به او هم لبخند زدم، سپس هنگامی که او به نگاه کردن در چشمانم ادامه داد و دستم را گرفت، بالا برد و من او را تماشا کردم که بند انگشتانم را بوسید و بعد دست‌هایمان را پایین برد ولی دستم را محکم نگه داشت، لبخندم متزلزل شد.

با محبت زمزمه کرد: «تا وقتی دوباره همدیگه رو ببینیم خداحافظ فینی شیرین.» و حس کردم لبخند دوباره به لب‌هایم نشست.

انگشتانش را فشردم و زمزمه کردم: «تا وقتی دوباره همدیگه رو ببینیم آپولو.»

خواست دستم را رها کند ولی من دستش را محکم نگه داشتم و کمی نزدیکتر رفتم.

سپس با صدای آرامی گفتم: «زن دانایی یک زمانی به من گفت شادی یه خطیه که یک سرش به رضایت ختم می‌شه و یک سرش به سعادت.» دوباره انگشتانش را فشردم و با حرارت ادامه دادم: «امیدوارم دست کم راهی برای رسیدن به وسط اون خط پیدا کنی آپولو.»

پیش از این‌که سرش را برگرداند، گوشه لب‌هایش کمی بالا رفت. می‌دانستم که داشت به فری نگاه می‌کرد. وقتی دوباره به من نگاه کرد، دیدم که چشمان زیبایش پیش از جواب دادن، برق خوشایندی زدند. «فقط با دونستن این‌که شما توی اون خط به سعادت رسیدین، باعث شد من هم به میانه‌ش برسم.»

حس کردم دلم گرم شد.

زمزمه کردم: «آپولو.»

با ملایمت جواب داد: «محکم بهش بچسب شیرین من، هر روزش یه هدیه‌ست.»

او هم مثل من این را می‌دانست. هر دو می‌دانست که این حرفش کاملاً حقیقت داشت.

فقط آرزو داشتم که این مرد به شکلی می‌توانست در قلبش را به روی زنی باز کند که قدرش را بداند. ولی از آن‌جایی که زمانی فکر می‌کردم فری را از دست داده بودم، می‌دانستم چنین چیزی امکان نداشت.»

سر تکان دادم، گوشه لب‌هایش بیشتر بالا رفت، انگشتانش فشاری به انگشت‌هایم دادند و بعد دستم را رها کرد و رفت.

نگاه کردم و فری را دیدم که داشت ما را تماشا می‌کرد. حینی که نگاهش به سمت آپولو کشیده شد و بعد دوباره به من نگاه کرد، به او لبخند زدم. نگاهش گرم شد و در جواب، لبخند با محبتی به من زد. به مادر نگاه کردم که چانه‌اش را برایم خم کرد، لب‌هایش اندکی تاب افتاده بودند، سپس به میز نگاه کرد.

از اتاق بیرون و با عجله به سمت خروجی کنار قلعه ریمی رفتم. امیدوار بودم که بث هنوز نرفته باشد.

هنگامی که بیرون رفتم، او را ندیدم ولی کالسکه را دیدم که بار زده شده بود، اسب‌ها به آن بسته شده بودند و او را دیدم که با چهره اخمویی کنار آن ایستاده بود.

سرش برگشت و وقتی من را دید، صورتش برق زد. «وای فینی! اینجایی!»

با عجله به سمت من که داشتم به طرفش می‌رفتم، دوید و دست‌های همدیگر را گرفتیم.

شروع کرد: «چمدان‌هات بسته شدن، همه چیز آماده‌ست و-» ولی حرفش را قطع کردم.

به او گفتم: «بث، مشکلی برام پیش نمی‌آد.»

«می‌دونم ولی بقیه دخترها-»

«بقیه دخترها هم امیدوارم مثل تو از این مرخصی که واقعاً بهش نیاز دارن، لذت ببرن.»

به من نگاه کرد و به من لبخند زد. من هم به او لبخند زدم. هر دو می‌دانستیم که جاسلین و اِستر بی‌شک از مرخصی‌شان کمال استفاده را می‌بردند. هر دوی آن‌ها همراه مردهای‌شان یعنی تاد و اولگ در هولبک بودند.

جایی که صبح روز بعد من و فری قرار بود برویم و من به این خاطر خوشحال بودم.

پاهایم دیگر قطعاً به خارش افتاده بودند.

سپس لبخندش محو شد و زمزمه کرد: «دلم برات تنگ می‌شه شاهزاده‌خانم شیرین من.»

دست‌هایش را پایین انداختم، او را در آغوش کشیدم و زیر گوشش زمزمه کردم: «من هم دلم برات تنگ می‌شه بث شیرین من. ولی فقط یه مدت کوتاهه و ما به زودی پیش همدیگه برمی‌گردیم و برای روبه‌رو شدن با ماجراجویی بعدی به راه می‌افتیم.» محکم فشارش دادم، سپس رهایش کردم و از او فاصله گرفتم. «حالا برو. با خانواده‌ت وقت بگذرون، به زودی می‌بینمت.»

سر تکان داد، دوباره نیشش را برایم باز کرد، سپس نیمی دوان دوان و نیمی در حال سُر خوردن به سمت کالسکه رفت، دست نوکری را گرفت که آن‌جا منتظرش بود. مرد به او در سوار شدن کمک کرد، در کالسکه را بست. بث از پنجره به بیرون خم شد و برایم دست تکان داد. نوکر همان موقع رو به کالسکه‌چی کرد و دستور داد: «راه بیفت.»

هنگامی که کالسکه در حال دور شدن بود، بث برایم دست تکان داد و صدا زد: «بدرود فینی!»

من هم دست تکان دادم و در جوابش با صدای بلند گفتم: «بدرود بث!»

سپس تا وقتی که کالسکه قلعه را دور زد و از دیدم خارج شد، رفتنش را تماشا کردم و دست تکان دادم. به اطرافم نگاه کردم و دیدم که شهر یخ زده اسنودون با تابستان کوتاه مدتش به رنگ سبز پررنگی در آمده بود. یخ و برف ناپدید شده بود، زمین پر از چمن و گل بود و فری به من گفته بود پیش از این‌که دوباره برف ببارد و کشور دوباره به بند یخ گرفتار شود، تا یک ماه یا زمانی در این حدود همین‌طور سرسبز باقی می‌ماند.

به سمت درها برگشتم، از آن‌ها گذشتم و بلافاصله با یک کِل اخمو روبه‌رو شدم که با قدم‌هایی محکم به سمتم می‌آمد.

هنگامی که به هم نزدیک شدیم و هر دو ایستادیم، به او گفتم: «سلام کِل.»

وقتی هر دو ایستادیم، به من سلام نداد، غرید: «فری کجاست؟»

به او اطلاع دادم: «توی یه جلسه.» ابروهایش بالا پریدند و بعد صورتش دوباره به همان حالت اخمویش برگشت.

انگار که این کلمه برایش ناآشنا باشد پرسید: «یه جلسه؟» نا آشنا و حال به‌ هم زن.

گفتم: «بله، می‌دونی یه جایی که مردم می‌شینن و در مورد مسائل مهم صحبت می‌کنن، قهوه می‌خورن، شیرینی می‌خورن و در مورد آینده صدها و هزاران نفر تصمیم می‌گیرن. بهش می‌گن جلسه.»

به اخم کردن ادامه داد. سپس غرشی کرد. بعد روی پاشنه پوتین‌هایش برگشت و بدون گفتن حتی یک کلمه با قدم‌هایی که انگار روی زمین می‌کوبیدشان رفت.

با خودم نخودی خندیدم.

سپس در راهرو به راه افتادم و فقط یک پیچ را چرخیدم که دیدم خدمتکاری به سمتم آمد.

با ملایمت گفت: «شاهزاده‌خانم من.» پیش از این‌که دوباره صاف بایستد، تواضع سریعی کرد و یک پاکت نامه کِرِم رنگ به سمتم گرفت: «این امروز با پُست رسیده.»

با صدای آرامی گفتم: «ممنونم میشل.» پاکت را گررفتم و او تواضع سریع دیگری کرد و با عجله رفت.

پاکت را برگرداندم و موم سبز روشنی به رویش دیدم که با مهری شبیه به چرخ و دو حرف L در هم پیچیده رویش فشرده شده بود.

لانوینیا.

لبخند زدم و ناختم را زیر مهر انداختم، پاکت را باز کردم و کاغذ کِرِم رنگ و ضخیم داخلش را بیرون کشیدم، باز و شروع به خواندن کردم.

شاهزاده‌خانم یخی من.

درخت آدلا ریشه کرده!

نمی‌‌توان بگویم چقدر خوشحال هستم. همان‌طور که می‌دانید، سه شاخه آدلا کاشته بودم و هر سه شروع به درخشیدن کرده‌اند. ریشه‌هاشون رو به زمین می‌فرستن و به قلمرو اِلف‌ها می‌رسن. خیلی‌هیجان‌انگیزه که به این زودی موفق شدیم.

در لانوین زیبایم سفر می‌کنم تا پیش از این‌که دوباره یخبندان بشود، شاخه‌های بیشتری بکارم. چند ده سال طول می‌کشد تا درخت‌ها کاملاً رشد کنند ولی سرزمین بزرگمان دوباره با نور آدلا مفتخر می‌شود، من منتظرش می‌مانم.

نامه‌‌تان را گرفتم، خیلی خوب است که بارداری‌تان مانند زن‌های دیگر برای شما مشکلاتی به وجود نمی‌آورد و امیدوارم که تا آخر هم همین‌طور بماند. زمانی که وقت به دنیا آوردن پادشاه بعدی یا شاهزاده‌خانم یخی بعدی‌مان برسد، من در کنارتان خواهم بود.

و منتظر داستان‌هایی در مورد ماجراجویی‌های بعدی‌تان هستم شاهزاده‌خانم من.

خدمتگزار همیشگی شما

لانوینیا

به نامه لبخند زدم، آن را تا کردم و دوباره توی پاکتش برگرداندم، به سمت دفتر قبلی مادرم رفتم، یک اتاق کوچکتر، زنانه‌تر و حالا بی‌استفاده.

در باز بود و من توی اتاق ایستادم تا اسکایلار را در پشت میز ببینم، پنلوپه روی میز دراز کشیده و اسکایلار هم مداد به دست روی میز خم شده بود. پنلوپه هم دمش را با کمان بزرگی روی میز تاب می‌داد و کاغذهای او را به هم می‌ریخت.

اسکایلار با صدای آرامی گفت: «تمومش کن گربه.»

پنلوپه دمش را عقب کشید و بعد دوباره به سمت کاغذها تابش داد و به کاغذهای او کوبید.

اسکایلار سرش را برگرداند و چپ‌چپ به گربه نگاه کرد. «تمومش کن گربه!»

پنلوپه دوبار دیگر هم همان کار را کرد.

اسکایلار غرش هشدار آمیز پسرانه‌ای کرد. شبیه همان غرش‌هایی بود که گه‌گداری از افراد فری شنیده بودم. و گربه‌ام را با بلند کردنش از روی میز، بغل کردنش و بعد شکنجه دادنش با خارندن پشت گوش‌هایش تنبیه کرد.

می‌توانستم از آن سمت اتاق صدای خرخرهای پنلوپه را بشنوم.

وقتی صدای‌شان را شنیدم لبخند زدم.
***

دو هفته بعد…

هولبک.

روی پاهای فری نشسته بودم و درحالی‌که داشتم کارت‌ها را بُر می‌زدم، نگاهم به کسانی بود که پشت میز نشسته بودند.

اِستر روی پاهای اولگ نشسته بود و من از دیدنش غافلگیر نشده بودم، چون قبلاً هم شاهد این بودم که اولگ وقتی در کنار او بود، مثل فری وقتی که در کنار من بود، مهربان می‌شد.

ولی، حتی با این وجود هم او زیاد صحبت نمی‌کرد و وقتی صحبت می‌کردم هم بیشترش غرغر بود.

جاسلین با خوشحالی روی پاهای تاد نشسته بود و مانند اِستر و اولگ داشتند بیشتر همدیگر را می‌شناختند، به وضوح از وجود همدیگر لذت می‌بردند و به همدیگر نزدیک شده بودند. نیاز نبود دکتری عشق داشته باشی تا ببینی جاسلین عاشق شده بود و وقتی این را می‌گویم منظورم خیلی عمیق است.

تاد هم همین وضع را داشت. خیلی نشان نمی‌داد، هرچند او هم مانند فری از نشان دادن احساساتش ابایی نداشت و اغلب هم او را به شکلی دست می‌انداخت که فکر می‌کردم خیلی شیرین بود. تاد خودش به فری گفته و فری هم به من گفته بود، بنابراین من در دایره کسانی بودم که می‌دانست تاد خیلی سخت و عمیق عاشق جاسلین من شده بود.

تاد هم بهبود پیدا کرده بود، یا تا آن حدی که از این پس می‌توانست خوب باشد، خوب شده بود. زخمی به پایش خورده بود که به معنای ذره‌ای لنگیدن در حین راه رفتن بود.

ولی متوجه شده بودم که او اجازه نمی‌داد چنین چیزی مانعش شود و همچنین متوجه شده بودم که هیچ کدام از افراد چیزی در مورد لنگیدنش نمی‌گفتند یا به آن توجه نشان نمی‌دادند و به شکلی متفاوت با او رفتار نمی‌کردند.

روبن هم با ما بود ولی زنش حضور نداشت. لورل، اولیسیس و فریدریک هم بودند.

بُر زدن کارت‌ها را تمام کردم و همان‌طور که کارت‌ها را پخش می‌کردم لبخند زدم و صحبت کردم، تک تک کارت‌هایی که روی کارت‌های شوهرم می‌گذشتم را از زیر دست کش رفته بودم.

سپس کارت‌های اضافه را پایین گذاشتم و کارت‌های خودم را برداشتم و شروع کردم به مرتب کردن‌شان با دستانم ولی خیلی به کارم ادامه ندادم.

فری دستش را به رو روی میز انداخت و اعلام کرد: «فینی تقلب می‌کنه.»

به میز و دست معرکه‌ای که به او داده بودم نگاه کردم و یک دستم را بلند کردم و روی سینه‌ام گذاشتم و نگاهم به سمت شوهرم برگشت.

با مظلومیت شرم‌آوری پرسیدم: «من؟»

فری نیشش را باز کرد و جواب داد: «تو.»

زیر لب گفتم: «خب، من هیچ وقت این کار رو نمی‌کنم.»

تاد نظر داد: «بله، می‌کنی فینی، تک‌تک دفعاتی که بازی کردیم، این کار رو کردی.»

اشتباه نمی‌کرد.

«فینی؟» صدای آشنایی شنیدم که مدت‌ها نشنیده بودم، صدایی که فکر نمی‌کردم دیگر هرگز آن را بشنوم و آرام روی پاهای فری برگشتم و به زنی که پشت سرش ایستاده بود، نگاه کردم. انگار قلبم توی گلویم می‌زد.

زمزمه کردم: «کلودیا؟» به دوستم که پیراهنی لانوینیایی به تن داشت نگاه کردم، موهایش را عقب سرش جمع کرده بود و یک زن مو قرمز دیگر هم در پیراهن‌ لانوینیایی در پشت سرش ایستاده بود و لبخند گربه‌واری روی صورتش داشت.

از روی پاهای فری پریدم و جیغ کشیدم: «کلودیا!» فری را دور زدم و خودم را در آغوش دوستم انداختم. او را محکم در آغوش گرفته بودم و به این سمت و آن سمت تکان می‌دادم و جیغ می‌کشیدم: «وای خدای من. وای خدای من. وای خدای من، خدایا، خدایا!»

کلودیا زیر گوشم نجوا کرد: «وای فینی، عسلم، وای خدایا.» سپس زد زیر گریه و بازوانش به دورم محکم شدند.

زیر گوشش پچ‌پچ کردم: «وای کلودیا عسلم.» بعد من هم زیر گریه زدم.

بعد از این‌که مدتی گریه کردیم، خودم را عقب کشیدم، صورتش را در بین دستانم قاب گرفتم و در چشم‌های خیس از اشک و براقش نگاه و نیشم را باز کردم، بعد او را رها کردم و خودم را در آغوش والنتین انداختم.

او را محکم نگه داشتم و زمزمه کردم: «والنتین.»

فشاری به من داد و در جواب زمزمه کرد: «الهه عشق من.»

هیچ چیز دیگری نگفتیم فقط همدیگر را در آغوش گرفتیم. مدت‌ها بود که او را ندیده بودم. کمی بعد از این‌که فری و اژدهایانش دشمن را از ریشه سوزاندند رفته بود و از آن موقع هم خبری از او نشنیده بودم.

سرانجام از او هم عقب کشیدم، به رویش لبخند زدم و بازوهایش را گرفتم. سپس برق چیزی به روی گردنش نظرم را جلب کرد، نگاهم پایین رفت و یک الماس یخی سوفن خیلی خیلی بزرگ در گردنش دیدم. جواهری بود که در شب عروسی‌ام روی تاجم بود و من آن را با سنگ آکوامارین اشتباه گرفته بودم. بعدها در واقع خیلی بعدتر برایم توضیح داده شد که این الماس خیلی گرانقیمتی بود و فقط در اعماق لانوین یافت می‌شد. الماسی که افسانه‌ها می‌گفتند به خاطر در تماس بودن با اِلف‌ها آبی شده بودند.

به الماس و بعد به او نگاه کردم.

سپس پچ‌پچ کرد: «بهت که گفتم، عشق همه چیزه و شوهرت هم این رو می‌دونه.»

پلک زدم.

فری این الماس را به او داده بود. جایی در این مسیر فری آن الماس ارزشمند از دنیایی دیگر را به او داده بود تا کلودیا را برای من بیاورد.

تا چیزی که عاشقش بودم را از دنیای قدیمم به دنیای جدیدم بیاورد.

رهایش کردم و آرام به سمت فری برگشتم که داشت تماشایم می‌کرد.

با صدای آرامی گفتم: «تو این کار رو کردی.»

جواب داد: «درسته.»

در چشم‌های سبز و قهوه‌ای‌اش نگاه کردم.

سپس زدم زیر گریه.

حدود نیم‌ثانیه بعد در آغوش شوهرم بودم و صورتم به گردنش چسبیده بود.

از بین گریه‌هایم شنیدم که کلودیا با صدای آرامی زمزمه کرد: «این شوهرشه؟»

والنتین آه به ستوه آمده‌ای کشید و پاسخ داد: «بله کلودیای عزیز، با این دید درونی نامحدودت چطور تونستی این رو کشف کنی؟»

کلودیا به تندی گفت: «خب، اون جذابه، یعنی خیلی خیلی جذابه. به شکل دگردنیایی عجیبی جذابه. نه که فینی نمی‌تونست یه جذابش رو پیدا کنه‌ها ولی… هیچ وقت تا این حد جذابیت رو یه جا ندیده بودم.»

والنتین زیر لب گفت: «به شکل دگردنیایی جذاب.» این حرفش را با خشم مبهمی و به شکلی که به نظر کلودیا خیلی اعصاب خردکن بود، به زبان آورده بود. انگار عمداً داشت کاری می‌کرد که او را آزار بدهد.

هوم، انگار هیچ چیزی بین والنتین و کلودیا تغییر نکرده بود.

آرام خودم را از فری جدا کردم، صورتم را خشک کردم و مثل دیوانه‌ها به دوستم لبخند زدم. «صندلی پیدا کنین و بشینین. داریم کارت بازی می‌کنیم. تو رو به همه معرفی می‌کنم.» کلودیا نیشش را برایم باز کرد؛ والنتین چنان به سرتاسر میز نگاه کرد، که انگار داشت فکر می‌کرد نشستن در یک میخانه و کارت بازی کردن به خوبی گذراندن شب در یک هتل پنج ستاره می‌شد یا نه. کاملاً نادیده‌اش گرفتم و فریاد زدم: «لیندی! آبجو می‌خوایم!»

لیندی در جواب فریاد زد: «فهمیدم شاهزاده‌خانم فینی.»

کلودیا به من لبخند زد و پچ‌پچ کرد: «محشره. شاهزاه‌خانم فینی.»

من هم به او لبخند زدم.

سپس دوستم از دنیای قدیمم با دوست‌هایم از دنیای جدیدم پشت میز نشست، همه را به هم دیگر معرفی کردم و با هم کارت بازی کردیم و آبجو نوشیدیم.

خب، به جز من، کارت بازی کردم ولی لینی برای من توی لیوان بزرگ آبجویم آب سیب آورده بود.
***

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت۶۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

دسترسی به تمام محتوا وارد شوید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت۶۵ اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%b4-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa65/feed/ 0
رمان دانشجوی مغرور من http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%85%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%b1-%d9%85%d9%86/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%85%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%b1-%d9%85%d9%86/#respond Fri, 13 Dec 2019 06:56:35 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%85%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%b1-%d9%85%d9%86/ 4.2
/
5
(
52

امتیاز
)

رمان دانشجوی مغرور من
قسمتی از رمان:

بی حوصله منتظر اومدن استاد داخل کلاس نشسته بودم ، نگاهم به بک گراند گوشیم
افتاد ، عکس امیرصدرا بود ، با هر بار دیدنش قلبم به درد میومد .
یاد روزی میفتم که من رو طلاق داد ، از وقتی هفت ساله بودم یادمه همه میگفتند شما
زن و شوهر میشید نشون کرده ی هم هستید ، وقتی چهارده ساله شدم ، به عقد
امیرصدرا بیست و پنج ساله در اومدم ، نه سال اختلاف سنی داشتیم اما این اصلا مهم
نبود .
جشن ازدواج ما برگزار شد ، و تو عمارت آقاجون یه خونه مجهز ساخته شده بود برای
ما زندگیمون رو شروع کردیم ، من عاشقانه دوستش داشتم اون هم طوری وانمود
میکرد که من رو دوست داره اما وقتی من هجده ساله شدم یه دعوا درست حسابی با
آقاجون افتاد
که هنوز بعد گذشت اون همه سال دلیلش رو نمیدونم ، من رو طلاق داد و برای
همیشه گذاشت رفت ، اما من هنوز عاشقش بودم و فراموشش نکرده بودم ،

نمیتونستم هیچکس رو به قلبم راه بدم کاش میتونستم دوباره برای یکبار شده
صورتش رو ببینم .
_ آناهید داری گریه میکنی !؟
با شنیدن صدای ساناز دستی به صورت خیس شده ام کشیدم و هول شده گفتم :
_ نه
خواست چ..

نوشته رمان دانشجوی مغرور من اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
۴٫۲ / ۵ ( ۵۲ امتیاز )

رمان دانشجوی مغرور من

قسمتی از رمان:

بی حوصله منتظر اومدن استاد داخل کلاس نشسته بودم ، نگاهم به بک گراند گوشیم
افتاد ، عکس امیرصدرا بود ، با هر بار دیدنش قلبم به درد میومد .
یاد روزی میفتم که من رو طلاق داد ، از وقتی هفت ساله بودم یادمه همه میگفتند شما
زن و شوهر میشید نشون کرده ی هم هستید ، وقتی چهارده ساله شدم ، به عقد
امیرصدرا بیست و پنج ساله در اومدم ، نه سال اختلاف سنی داشتیم اما این اصلا مهم
نبود .
جشن ازدواج ما برگزار شد ، و تو عمارت آقاجون یه خونه مجهز ساخته شده بود برای
ما زندگیمون رو شروع کردیم ، من عاشقانه دوستش داشتم اون هم طوری وانمود
میکرد که من رو دوست داره اما وقتی من هجده ساله شدم یه دعوا درست حسابی با
آقاجون افتاد
که هنوز بعد گذشت اون همه سال دلیلش رو نمیدونم ، من رو طلاق داد و برای
همیشه گذاشت رفت ، اما من هنوز عاشقش بودم و فراموشش نکرده بودم ،

نمیتونستم هیچکس رو به قلبم راه بدم کاش میتونستم دوباره برای یکبار شده
صورتش رو ببینم .
_ آناهید داری گریه میکنی !؟
با شنیدن صدای ساناز دستی به صورت خیس شده ام کشیدم و هول شده گفتم :
_ نه
خواست چیزی بگه که در کلاس باز شد ، سرم پایین بود که صدای آشنایی پیچید :
_ امیرصدرا مشایخ هستم استاد جدید این ترم شما .
این صدا صدای خودش بود مگه میتونستم صداش رو فراموش کنم ، با شک سرم و
بلند کردم ، با دیدنش احساس کردم روح از تنم خارج شد خودش بود

امیرصدرا بود ، استاد جدید این ترم شوهر سابق من بود ، چقدر عوض شده بود
صورتش مردونه تر شده بود ، اندامش ورزیده تر شده بود حتی نسبت به سابق خیلی
عوض شده بود میشد گفت یه آدم دیگه شده بود ، سریع دستی به صورت خیس شده
ام کشیدم و سرم رو پایین انداختم چونم بشدت داشت میلرزید بغض تو گلوم داشت
من رو خفه میکرد هی سعی میکردم ، امیرصدرا پسر عمه من بود …! یعنی عمه
میدونست اون برگشته پس چرا چیزی به ما نگفته بود
داشت حضور غیاب میکرد وقتی به اسم من رسید کمی مکث کرد
_ مهشید نجم .
فقط تونستم دستم رو بالا ببرم که سرش رو بلند کرد برای چند ثانیه نگاهمون گره
خورد ، سریع ازش چشم دزدیدم و سرم رو پایین انداختم اون هم بعد تموم شدن
لیست بلند شد و شروع کرد به درس دادن ، خیلی جدی بود

همینطور خشک هیچکس جرئت نداشت چیزی بگه ، گاهی نگاهش بهم میفتاد اما
نگاهش خیلی سرد و غریبه بود ، پوزخندی کنج لبهام نشست چه توقعی داشتم پس
که من رو فراموش نکنه اما مگه میشد .
وقتی ساعت کلاس تموم شد ، وسایلم رو داشتم جمع میکردم که نگاهم به دخترای
اطرافش افتاد احساس حسادت مثل خوره افتاد به جون من !
یکی نبود بهم بگه اون تو رو طلاق داد احمق الان ایستادی به چی خیره شدی اما همه
ی اینا به کنار باز هم من حسودیم شده بود .
زیر لب فحشی نثارش کردم و با عصبانیت از کلاس خارج شدم ، سوار ماشین خودم
شدم و
به سمت خونه روندم انقدر حالم خراب شده بود از دیدن امیرصدرا که نزدیک بود چند
بار تصادف کنم ، همین که داخل خونه شدم با ناراحتی به سمت اتاقم داشتم میرفتم
که …

صدای آقاجون باعث شد وایستم و به سمتش برگردم ، با صدای گرفته گفتم :
_ جان
_ بیا اینجا عزیزم
به سمتش رفتم کنارش نشستم ، دستی به سرم کشید و پرسید :
_ برای چی ناراحت هستی عزیزم !؟
با صدای گرفته ای گفتم :
_ ناراحت نیستم آقاجون دانشگاه درس …
_ امیرصدرا رو دیدی …!؟
از اینکه بی مقدمه داشت این سئوال رو میپرسید شکه شده بودم ، چند دقیقه ساکت
بهش خیره شدم و بعدش پرسیدم :
_شما از کجا میدونید ؟

_ چون امیرصدرا برگشته و امروز تو دانشگاه شما تدریس میکنه برای همین میدونم ،
و وقتی اومدی دیدم حالت چقدر خرابه پس یعنی دیدیش .
اشک تو چشمهام جمع شد
_ آقاجون خیلی سخت بود
_ میفهمم
_ من دوستش داشتم اما اون من رو طلاق داد ، من حتی سال ها بعد اون قضیه هنوز
نتونستم فراموشش کنم و هیچ مردی رو وارد زندگیم کنم ، شاید احمقانه باشه اما من
هنوزم خودم رو متعهد به اون میدونم .
آقاجون با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :
_ تو نباید انقدر زود کم بیاری دخترم باید قوی باشی !.
_ چجوری آقاجون فکر میکردم فراموشش کردم ، فکر میکردم با دوباره دیدنش قلبم
نمیلرزه اما اینطوری نشد قلبم لرزید و خودم خیلی کم آوردم میفهمید !؟
آقاجون آه تلخی کشید و پرسید :
_ هنوز دوستش داری
_ جونم رو بخاطرش میدم …!
_ پس صبور باش شاید دوباره تونستی قلبش رو نرم کنی .
_ منظورتون چیه آقاجون !؟
_ امیرصدرا قراره بیاد و با ما زندگی کنه تو این عمارت پیش مادرش .
_ چی !؟
_ بخاطر مادرش برگشته شنیده حالش بد شده برای همین دوباره اومده .
_ پس چرا به من چیزی نگفتید !؟
_ میخواستم تو یه فرصت مناسب بهت بگم .

دانلودپارت ۱

دانلودپارت ۲

دانلودپارت ۳

دانلودپارت ۴

دانلودپارت ۵

دانلودپارت ۶

دانلودپارت ۷

دانلودپارت ۸

دانلودپارت ۹

دانلودپارت ۱۰

دانلودپارت ۱۱

دانلودپارت ۱۲

دانلودپارت ۱۳

دانلودپارت ۱۴

دانلودپارت ۱۵

دانلودپارت ۱۶جدید۱بهمن

دانلودپارت ۱۷جدید۴بهمن

دانلودپارت ۱۸جدید۹بهمن

دانلودپارت ۱۹جدید۱۲بهمن

دانلودپارت ۲۰جدید۱۵بهمن

دانلودپارت ۲۱جدید۱۸بهمن

دانلودپارت ۲۲جدید۲۱بهمن

دانلودپارت ۲۳جدید۲۵بهمن

دانلودپارت ۲۴جدید۲۸بهمن

دانلودپارت ۲۵جدید۲اسفند

دانلودپارت ۵۶جدید۵اسفند

دانلودپارت ۲۷جدید۸اسفند

دانلودپارت ۲۸جدید۱۱اسفند

دانلودپارت ۲۹جدید۱۴اسفند

دانلودپارت ۳۰جدید۱۷اسفند

دانلودپارت ۳۱جدید۲۰اسفند

دانلودپارت ۳۲جدید۲۳اسفند

دانلودپارت ۳۳جدید۲۶اسفند

دانلودپارت ۳۴جدید۲۷اسفند

دانلودپارت ۳۵جدید۵فروردین

دانلودپارت ۳۶جدید۸فروردین

دانلودپارت ۳۷جدید۱۱فروردین

دانلودپارت ۳۸جدید۱۴فروردین

دانلودپارت ۳۹جدید۱۷فروردین

دانلودپارت ۴۰جدید۲۰فروردین

دانلودپارت ۴۱جدید۲۳فروردین

دانلودپارت ۴۲جدید۲۶فروردین

دانلودپارت ۴۳جدید۳۰فروردین

دانلودپارت ۴۴جدید۳اردیبهشت

دانلودپارت ۴۵جدید۷اردیبهشت

دانلودپارت ۴۶جدید۱۱اردیبهشت

دانلودپارت ۴۷جدید۱۵اردیبهشت

دانلودپارت ۴۸جدید۲۰اردیبهشت

دانلودپارت ۴۹جدید۲۵اردیبهشت

دانلودپارت ۵۰جدید۳۰اردیبهشت

دانلودپارت ۵۱جدید۳خرداد

دانلودپارت ۵۲جدید۹خرداد

دانلودپارت ۵۳جدید۱۳خرداد

دانلودپارت ۵۴جدید۱۸خرداد

دانلودپارت ۵۵جدید۲۳خرداد

دانلودپارت ۵۶جدید۲۸خرداد

دانلودپارت ۵۷جدید۲تیر

دانلودپارت ۵۸جدید۷تیر

دانلودپارت ۵۹جدید۱۲تیر

دانلودپارت ۶۰جدید۱۸تیر

دانلودپارت ۶۱جدید۲۴تیر

دانلودپارت ۶۲جدید۳۰تیر

دانلودپارت ۶۳جدید۸مرداد

دانلودپارت ۶۴جدید۱۷مرداد

دانلودپارت ۶۵جدید۲۴مرداد

دانلودپارت ۶۶جدید۱شهریور

دانلودپارت ۶۷جدید۲۱شهریور

دانلودپارت ۶۸جدید۲۹شهریور

دانلودپارت ۶۹جدید۱۰مهر

اولین سیستم کسب درآمد از دانلود و گوش دادن آهنگ در ایران همین الانکلیک کنید

دانلود آهنگ جدید,فول آلبوم تمامی خوانندگان واردشوید

رمان فوق با توجه به آنلاین بودن هر ۴ روز از آخرین زمان آپدیت در سایت بروز میشودساعت۲۲

رمان های پیشنهادی که دیگران خوانند:

رمان ازدواج اجباری

رمان عروس ارباب زاده

رمان خانزاده دلربا

رمان ترنج

رمان شاهدخت پسرنما

رمان مادام

نوشته رمان دانشجوی مغرور من اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود کامل رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه نمایید

نوشته رمان دانشجوی مغرور من اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%85%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%b1-%d9%85%d9%86/feed/ 0
رمان شاهدخت پسرنما http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%ae%d8%aa-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%85%d8%a7/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%ae%d8%aa-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%85%d8%a7/#comments Fri, 13 Dec 2019 06:54:29 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%ae%d8%aa-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%85%d8%a7/ 4
/
5
(
31

امتیاز
)

رمان شاهدخت پسرنما
قسمتی از رمان:

ارباب دانیار”
با تابش مستقیم نور خورشید به صورتم چشمام رو باز کردم که نگاهم رو صورت
نرگس ثابت موند..
با یاد اوری دیشب لبخندی زدم
نرگس_سیرمونی نداری تو دانیار
_کی از تو سیر میشه اخه ؟

_اخ که شیطونک….
زد :ساعت چنده؟!
_ ساعتو ولش کن بچسب به اقاتون
..
باز هم تشنه ی این
دختر بودم
نرگس با صدای پر از استرسی گفت :وای دانیار بابام برگشت زود برو زیر تخت زود
باش …

با چشمای گشاد شده نگاه میکردم که هولم داد زیر تخت و پتو رو کشید رو خودش …
با باز شدن در باباش با لبخند نگاهش کرد و نزدیک تخت شد
_نرگس بیدار شو دیگه بابا
نرگس چرخی زد و دستشو رو دستم گذاشت و خواست دستمو پس بزنه
پدرش با تعجب گفت : چیشد دخترم؟!
نرگس در حالی که پاهاشو محکم چفت هم کرده بود که مبادا به دستم حرکتی بدم
گفت :بیدارم بابا شما برید بیرون منم الان میام ..
با بیرون رفتن پدر نرگس سریع پتو رو کنار زدمو دوباره سرم رو بین پاهای بازش
فرو بردم..
صورتمو بالا اوردم و چشمکی بهش زدم
_خوش گذشت …

چشمکی زدمو به حموم اشاره زدم …
_بریم حموم تو وقتمون صرفه جویی شه … ۱ ساعت دیگه بای..

نوشته رمان شاهدخت پسرنما اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
۴ / ۵ ( ۳۱ امتیاز )

رمان شاهدخت پسرنما

قسمتی از رمان:

ارباب دانیار”
با تابش مستقیم نور خورشید به صورتم چشمام رو باز کردم که نگاهم رو صورت
نرگس ثابت موند..
با یاد اوری دیشب لبخندی زدم
نرگس_سیرمونی نداری تو دانیار
_کی از تو سیر میشه اخه ؟

_اخ که شیطونک….
زد :ساعت چنده؟!
_ ساعتو ولش کن بچسب به اقاتون
..
باز هم تشنه ی این
دختر بودم
نرگس با صدای پر از استرسی گفت :وای دانیار بابام برگشت زود برو زیر تخت زود
باش …

با چشمای گشاد شده نگاه میکردم که هولم داد زیر تخت و پتو رو کشید رو خودش …
با باز شدن در باباش با لبخند نگاهش کرد و نزدیک تخت شد
_نرگس بیدار شو دیگه بابا
نرگس چرخی زد و دستشو رو دستم گذاشت و خواست دستمو پس بزنه
پدرش با تعجب گفت : چیشد دخترم؟!
نرگس در حالی که پاهاشو محکم چفت هم کرده بود که مبادا به دستم حرکتی بدم
گفت :بیدارم بابا شما برید بیرون منم الان میام ..
با بیرون رفتن پدر نرگس سریع پتو رو کنار زدمو دوباره سرم رو بین پاهای بازش
فرو بردم..
صورتمو بالا اوردم و چشمکی بهش زدم
_خوش گذشت …

چشمکی زدمو به حموم اشاره زدم …
_بریم حموم تو وقتمون صرفه جویی شه … ۱ ساعت دیگه باید راه بیوفتم سمت روستا
همین الانش هم کلی دیر شده همه دیشب منتظرم بودند …
نرگس با ناز از روی تخت بلند شد
نرگس_ولی من مهم تر از رعیتتم …

دانلود پارت ۱

دانلود پارت ۲

دانلود پارت ۳

دانلود پارت ۴

دانلود پارت ۵

دانلود پارت ۶

دانلود پارت ۷

دانلود پارت ۸

دانلود پارت ۹

دانلود پارت ۱۰

دانلود پارت ۱۱

دانلود پارت ۱۲

دانلود پارت ۱۳

دانلود پارت ۱۴

دانلود پارت ۱۵

دانلود پارت ۱۶ جدید ۴ بهمن

دانلود پارت ۱۷ جدید ۹ بهمن

دانلود پارت ۱۸ جدید ۱۵ بهمن

دانلود پارت ۱۹ جدید ۱۸ بهمن

دانلود پارت ۲۰ جدید ۲۵ بهمن

دانلود پارت ۲۱ جدید ۲۸ بهمن

دانلود پارت ۲۲ جدید ۵اسفند

دانلود پارت ۲۳ جدید ۸اسفند

دانلود پارت ۲۴ جدید ۱۱اسفند

دانلود پارت ۲۵ جدید ۱۴اسفند

دانلود پارت ۲۶ جدید ۱۷اسفند

دانلود پارت ۲۷ جدید ۲۰اسفند

دانلود پارت ۲۸ جدید ۲۳اسفند

دانلود پارت ۲۹ جدید ۲۶اسفند

دانلود پارت ۳۰جدید ۲۹اسفند

دانلود پارت ۳۱جدید ۸فروردین

دانلود پارت ۳۲جدید ۱۴فروردین

دانلود پارت ۳۳جدید ۲۶فروردین

دانلود پارت ۳۴جدید۳۰فروردین

دانلود پارت ۳۵جدید۷اردیبهشت

دانلود پارت ۳۶جدید۱۱اردیبهشت

دانلود پارت ۳۷جدید۱۵اردیبهشت

دانلود پارت ۳۸جدید۲۵اردیبهشت

دانلود پارت ۳۹جدید۳خرداد

دانلود پارت ۴۰جدید۱۸خرداد

دانلود پارت ۴۱جدید۲۳خرداد

دانلود پارت ۴۲جدید۲۸خرداد

دانلود پارت ۴۳جدید۲تیر

دانلود پارت ۴۴جدید۷تیر

دانلود پارت ۴۵جدید۱۲تیر

دانلود پارت ۴۶جدید۲۴تیر

دانلود پارت ۴۷جدید۱۷مرداد

دانلود پارت ۴۸جدید۱شهریور

دانلود پارت ۴۹جدید۲۱شهریور

دانلود پارت ۵۰جدید۲۹شهریور

دانلود پارت ۵۱جدید۱۰مهر

اولین سیستم کسب درآمد از دانلود و گوش دادن آهنگ در ایران همین الانکلیک کنید

دانلود آهنگ جدید,فول آلبوم تمامی خوانندگان واردشوید

رمان فوق با توجه به آنلاین بودن هر ۴ روز از آخرین زمان آپدیت در سایت بروز میشود ساعت۲۲

رمان های پیشنهادی که دیگران خوانند:

رمان ازدواج اجباری

رمان عروس ارباب زاده

رمان خانزاده دلربا

رمان ترنج

رمان دانشجوی مغرور من

رمان مادام

نوشته رمان شاهدخت پسرنما اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود کامل رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه نمایید

نوشته رمان شاهدخت پسرنما اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%ae%d8%aa-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%85%d8%a7/feed/ 1