ناول 97 http://novel97.xyz مرجع کامل رمان آنلاین Sun, 29 Mar 2020 07:08:31 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.2.5 http://novel97.xyz/wp-content/uploads/2019/07/cropped-newlogo-32x32.jpg ناول 97 http://novel97.xyz 32 32 رمان رویاهای سرکش پارت ۳۰ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%b4-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-30/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%b4-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-30/#respond Sat, 28 Mar 2020 11:50:49 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%b4-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-30/ اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید
رمان رویا های سرکش
دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید
با ملایمت و در عین‌حال با حرارت قول دادم: «دوباره خود قبلیم رو پیدا می‌کنم. اتفاق‌های زیادی افتاده و من فقط، اوم… تمرکزم رو از دست دادم. با تمرین دوباره می‌تونم انجامش بدم حتی اگه مجبور بشم هر روز برای این کار بیرون برم، این کار رو می‌کنم و قول می‌دم که بتونم دوباره اون رو توی وجود خودم پیدا کنم.»
با حسی که در چشمانش موج می‌زد من را از نظر گذراند، بعد دو قدمی که رفته بود را برگشت، یک دستش را بلند کرد و حینی که نگاهش ابداً چشمانم را ترک نمی‌کرد، کنار موهایم را لمس کرد.
سپس با ملایمت گفت: «ممنونم سوفن، ولی شاید حالا که ازدواج کردی باید روی چیزهای دیگه‌ای تمرکز کنی. شاید بتونیم چیز دیگه‌ای پیدا کنیم که برای انجام دادنش با هم وقت بگذرونیم. نظرت در این مورد چیه؟»
قلبم روشن شد و تبسمی به او کردم. پس پذیرفته شده بودم. «خب، راستش واقعاً از کمان کشی خوشم می‌آد.» چشانش با این خبر جدید برق زدند و من دل و جرأت بیشتری گرفتم. «فقط به دلایلی خیلی توی این کار خوب نیستم. کاملاً دلم..

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۳۰ اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

با ملایمت و در عین‌حال با حرارت قول دادم: «دوباره خود قبلیم رو پیدا می‌کنم. اتفاق‌های زیادی افتاده و من فقط، اوم… تمرکزم رو از دست دادم. با تمرین دوباره می‌تونم انجامش بدم حتی اگه مجبور بشم هر روز برای این کار بیرون برم، این کار رو می‌کنم و قول می‌دم که بتونم دوباره اون رو توی وجود خودم پیدا کنم.»

با حسی که در چشمانش موج می‌زد من را از نظر گذراند، بعد دو قدمی که رفته بود را برگشت، یک دستش را بلند کرد و حینی که نگاهش ابداً چشمانم را ترک نمی‌کرد، کنار موهایم را لمس کرد.

سپس با ملایمت گفت: «ممنونم سوفن، ولی شاید حالا که ازدواج کردی باید روی چیزهای دیگه‌ای تمرکز کنی. شاید بتونیم چیز دیگه‌ای پیدا کنیم که برای انجام دادنش با هم وقت بگذرونیم. نظرت در این مورد چیه؟»

قلبم روشن شد و تبسمی به او کردم. پس پذیرفته شده بودم. «خب، راستش واقعاً از کمان کشی خوشم می‌آد.» چشانش با این خبر جدید برق زدند و من دل و جرأت بیشتری گرفتم. «فقط به دلایلی خیلی توی این کار خوب نیستم. کاملاً دلم می‌خواد تلاشم رو بکنم و کارم دوباره بهتر بشه، البته اگه دوست داشته باشی بهم کمک کنی.»

هنگامی که با صدای آرامی جواب داد، چشمانش براق باقی ماندند. «برای کمک کردن به تو حسی خیلی بیشتر از خوشحالی دارم دخترم.»

تبسمم به لبخندی تبدیل شد و پدر هم در جواب لبخند زد و سرانجام لبخندش دیگر تصنعی نبود.

زیرلب گفت: «تا فردا.»

من هم در جواب زیر لب گفتم: «معرکه‌ست.»

سرش کمی با این حرفم بالا پرید (و من به خودم یادآوری کردم که واقعاً باید توی این دنیا مثل آن‌ها صحبت کنم.) ولی لبخندزنان به نگاه کردن به من ادامه داد. خم شد و لب‌هایش گونه‌ام را لمس کردند سپس برگشت و رفت.

در میان راهرو ایستادم، رفتنش را تماشا کردم و به خودم لبخند زدم.

خب، خوب پیش رفته بود. بالاخره. خدا را شکر.

سپس برگشتم و به سمت اتاق‌هایم به راه افتادم چون می‌دانستم خیاط به زودی به آن‌جا می‌آمد تا لباسم را برای بیترگالس پرو کند.

از دخترها یاد گرفته بودم که گالس یک مجلس رقص با شکوه بود که پیش از آن شکار بزرگی ترتیب داده می‌شد- این شکار و مجلس رقص یکی از دو شکاری بود که پادشاه و ملکه لانوین هر سال برگزار می‌کردند. بیترگالس در کوتاه‌ترین و سردترین روز سال برگزار می‌شد و شکار هم در جنگل اطراف فینگارد و مجلس رقص در قصر یخی برگزار می‌شد. و سولارگالس در طولانی‌ترین و گرم‌ترین روز سال و در قلعه پادشاه و ملکه به نام ریمی‌کیپ در شهری به نام اسنودون برگزار می‌شد.

ممکن بود کسی بگوید که من چنان منتظر بیترگالس بودم که انگار داشت جانم در می‌رفت. نه به خاطر اضطراب شرکت کردن در آن بود، نه به خاطر لباسی که در آن قرار بود بپوشم چون پیراهنم خیلی زیبا بود.

به خاطر این بود که قرار بود با شوهرم در آن شرکت کنم.

در یک هفته و نیم گذشته به سختی فری را دیده بودم و حتی یک بار هم با او صحبت نکرده بودم و بالطبع او هم با من صحبت نکرده بود. سه بار او را دیده بودم، هر بار هم از دور و در حین گذشتن از کنار هم و تنها یک بار سرش به سمت من برگشته بود و وقتی نگاهش به چشمانم افتاد فقط چانه‌اش را کمی برایم بالا داد و بعد بلافاصله به سوی دیگری نگاه کرد.

این درد داشت. خیلی. خیلی زیاد. بیشتر از آن چیزی که باید دردناک باشد، درد داشت.

ولی داشت.

و این حقیقت که او نه تنها از شخص من که از تختم هم دوری می‌کرد برایم خیلی دردناک بود.

خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد.

بیشتر از آن‌چه که باید درد داشته باشد.

حالا هر چهار دختر داشتند راه را به من نشان می‌دادند و کمکم می‌کردند تا این دنیا را بهتر درک کنم و کارشان را هم خیلی جدی گرفته بودند، اطلاعات خیلی زیادی داشتند و چیزی که این را خیلی خنده‌دار می‌کرد این بود که آن‌ها حقیقتاً از یاد گرفتن چیزهایی از دنیای من لذت می‌بردند. بنابراین، در یک هفته و نیم گذشته، چیزهای زیادی در مورد لانوین، این دنیا و بیشتر از همه در مورد فری یاد گرفته بودم.

خبر خوب این بود که، دخترها پرس و جو کرده و سر در آورده بودند که او آن طور که فری تهدیدم کرده بود، با ویولا یا با هیچ‌کدام از ندیمه‌هایم نخوابیده بود. (دخترها این را بررسی کرده بودند و من هم داشتم این‌ کارها را یاد می‌گرفتم.)

خبر بد این بود که اصلاً نمی‌دانستند او کجا می‌خوابید ولی هر کجا که بود توی قصر نبود.

خبرهای خوب‌تر این بود وقتی داشتم در مورد شوهرم چیزهای بیشتری یاد می‌گرفتم فهمیدم چرا ندیمه‌هایم خیلی به خاطر این‌که با او خوابیده بودم هیجان‌زده شده بودند.

به خاطر این بود که رابطه جنسی در لانوین ابداً در بین زن و شوهرها اجباری نبود. از عروس‌ها انتظار ### نداشتند و اکتشافات جنسی برای دخترها و پسرها از سنین خیلی کم شروع می‌شد، حول و حوش چهارده یا پانزده سالگی. در واقع این کار خیلی تشویق هم می‌شد تا شما را برای یک زندگی جنسی مفید در زمان ازدواج آماده کند.

«مغازله.» (آن طور که دخترها به آن می‌گفتند) در بین مردم مجرد خیلی عادی و اغلب کوتاه بود و هیچ مخالفتی با آن صورت نمی‌گرفت. «عشقبازی» و رابطه طولانی‌تر هم بین مردم مجرد شایع بود.

و آن‌طور که در فرهنگ آن‌ها انتظار می‌رفت با مردی مثل درکار در کنارم، با ظاهری که داشت، ثروتش (خیلی ثروتمند بود و از این هم سر در آورده بودم.)، خاندان اشراف‌زاده‌اش و قدرت زیادی که در اختیار داشت، دخترها انتظار داشتند که برایش غش و ضعف بروم. بدجور او را بخواهم و برایش بیشتر از هر چیز دیگری تلاش کنم. کاملاً برایم روشن کرده بودند که در این راه هر کمکی که از دستشان بربیاید انجام خواهند داد.

و وقتی به شکل دردناکی مشخص شد که من این را درک نمی‌کردم، برایم دعا نکردند، بلکه با تمام قدرت سعی کردند سردی‌ام نسبت به درکار را از بین ببرند و این کار را با در میان گذاشتن اطلاعات زیادی در مورد او انجام می‌دادند.
فهمیدم سی و شش ساله بود. (تعجب برانگیز بود، رفتار مردی خیلی بزرگتر را داشت هرچند چهره‌اش بزرگتر به نظر نمی‌رسید.) فهمیدم که او به پنج کشتی فرمان می‌دهد به اضافه گروه به شدت آموزش دیده مهاجمان خودش که تاد و روبن و مردهای دیگری که دیده بودمشان عضو آن بودند. فهمیدم که او در کنار عمارتش، خانه ییلاقی‌اش، کلبه شکارش، کلبه ماهیگیری‌اش و کشتی‌هایش، کاخی در کشوری به اسم هاوک‌وال و آپارتمان‌هایی در شهری به نام فلوریدیا داشت (خیلی مزخرف بود که در مورد این‌ها حرف نزده بودیم و به نظر هم نمی‌رسید که هیچ وقت در موردشان صحبتی کنیم، باید بگویم که خیلی دوست داشتم همه این جاها را ببینم.)

به شکل حیله‌گرانه‌ای فهمیدم که فری با این‌که خودش هم یک مهاجم بود ولی از مهاجم‌هایی که راه‌هایی طولانی سفر می‌کردند تا غریبه‌ها و سرزمین‌ها وحشی و سرزمین‌هایی که منابعی نداشتند یا توان مقابله و یا دفاع از خود نداشتند را غارت کنند اصلاً خوشش نمی‌آمد.

نه غارت‌های فری هدفمند بودند. آن‌طور که دخترها به من اطلاع دادند، خیلی هم کم اتفاق می‌افتادند.

به خاطر آن فری‌ای که به سلطنتش خیانت کرده، کشور را به هرج و مرج انداخته بود و گنجینه‌های زیادی از کشور لانوین را فروخته و یا از دست داده بود و تمدن‌شان را نابود کرده بود و همین‌طور آن‌هایی هم که فروخته نشده و یا گم نشده بودند به شکل‌های مختلفی در قرن‌ها هرج و مرج از دست رفته بودند برای غارت می‌رفت.

و اغلب، هنگامی که برای یک مأموریت محرمانه برای سرزمینش به سفر دریایی نمی‌رفت (دخترها و همه این را می‌دانستند ولی جزئیاتش را نمی‌دانستند، که البته واضح بود که همه این‌ها راز بودند.) به سفرهای دریایی می‌رفت تا گنجینه‌های گمشده لانوین را پس بگیرد. که این شامل عصای سلطنتی، جام‌ها، تاج‌ها، گوی‌های گوهرنشان و اشیائی می‌شد که در خود جادوی لانوینی، اژدهایی و یا اِلفی داشتند.

فری در تلاش‌هایی که می‌کرد خیلی موفق هم بود و بالاتر از همه چیزهای غیر طبیعی که در مورد خودش به من گفته بود که باعث می‌شد تمام لانوین به دلایلی کاملاً مبرهن به او احترام بگذارند، او خودش واقعاً احترام همه را با پس گرفتن همه این گنجینه‌های ارزشمند ملی سرزمین مادری‌شان بعد از قرن‌ها که گمشده یا از دست رفته بودند، برای خودش به دست آورده بود.

باید می‌پذیرفتم که من هم به خاطر این تلاش‌هایش برای او احترام قائل بودم. دیگر به این اشاره نمی‌کنم که خیلی باحال بود که او به دنبال آن‌ها می‌رفت، به دستشان می‌آورد. خیلی باحال بود دقیقاً شبیه فیلم‌های هیجانی باحال.

همین‌طور از دخترها شنیده بودم که خاندان درکار قدیمی‌ترین خاندان اشراف‌زاده در لانوین بود که تا به حال نسلش ادامه پیدا کرده و نخستین حکمران‌های این سرزمین بودند. (که آن موقع شامل سرزمین میانه هم بود که حالا عمویم بر آن فرمانروایی می‌کرد.) ولی این معمولاً چیزی بود که نسبت به اوصاف دیگرش احترام کمتر و مطمئناً علاقه کمتری برایش می‌خرید.

لینک دانلود کامل آهنگ سامان جلیلی/طرفداری : https://xip.li/u9yKwZ

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.samanjalilinewtrfdar.mp3

دانلود تمام آهنگ ها از سایت نگین موزیک نیم بها میباشد دوستان

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۳۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

دسترسی به تمام محتوا وارد شوید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۳۰ اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%da%a9%d8%b4-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-30/feed/ 0
فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۵۹ http://novel97.xyz/%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-59/ http://novel97.xyz/%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-59/#respond Sat, 28 Mar 2020 11:44:35 +0000 http://novel97.xyz/%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-59/ رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار
جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید
#لیلی
وارد یکی از اتاقا شدم و روی تخت چمبرک زدم.
یه احساس پوچی و سردرگمی داشتم.
انگار خودم و گم کرده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم!
همه ترکم کرده بودن…همه پشتم و خالی کرده بودن…
و برای اولین بار واقعا نگران آینده نامعلومم شده بودم.
روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.
توی حال و هوای خودم بودم و سعی می کردم به افکار وحشیانه ای که مدام به ذهنم خطور می کردن توجهی نکنم که همون لحظه دره اتاق باز شد.
می دونستم کیه برای همین نگاهم و حتی میلی متری تغییر ندادم.
کنارم روی تخت نشست و نگران پرسید
_خوبی لیلی؟
پوزخند تلخی زدم.
_اره خوبم! اشکام و ریختم، غصه هام و خوردم، نبودن های اطرافیانم و شمردم و حالا خالیم…خالی از هر احساسی، خشم، نفرت و حتی عشق!
مات و مبهوت بهم زل زد.
لابد الان فکر می کنه دیوونه شدم!
هرچند با دیوونگی فاصله ی اندکی داشتم.
نزدیک تر اومد و دستش و زیر چونم قرار داد و وادارم کرد توی چشماش زل بزنم.
همین که نگاهم به اون چشمای عسلی رنگش افتاد، دیگه هیچ حسی درونم جون نگرفت…حتی دیگه..

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۵۹ اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

#لیلی

وارد یکی از اتاقا شدم و روی تخت چمبرک زدم.
یه احساس پوچی و سردرگمی داشتم.
انگار خودم و گم کرده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم!
همه ترکم کرده بودن…همه پشتم و خالی کرده بودن…
و برای اولین بار واقعا نگران آینده نامعلومم شده بودم.
روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.
توی حال و هوای خودم بودم و سعی می کردم به افکار وحشیانه ای که مدام به ذهنم خطور می کردن توجهی نکنم که همون لحظه دره اتاق باز شد.
می دونستم کیه برای همین نگاهم و حتی میلی متری تغییر ندادم.
کنارم روی تخت نشست و نگران پرسید
_خوبی لیلی؟
پوزخند تلخی زدم.
_اره خوبم! اشکام و ریختم، غصه هام و خوردم، نبودن های اطرافیانم و شمردم و حالا خالیم…خالی از هر احساسی، خشم، نفرت و حتی عشق!
مات و مبهوت بهم زل زد.
لابد الان فکر می کنه دیوونه شدم!
هرچند با دیوونگی فاصله ی اندکی داشتم.
نزدیک تر اومد و دستش و زیر چونم قرار داد و وادارم کرد توی چشماش زل بزنم.
همین که نگاهم به اون چشمای عسلی رنگش افتاد، دیگه هیچ حسی درونم جون نگرفت…حتی دیگه از اون نفرتی که نسبت بهش داشتم خبری نبود!

توی جام نشستم که رفته رفته لب هام و نشون گرفت و صورتش و جلو آورد و عمیق بوسید.
نمی دونم چرا اینبار می خواستم همراهیش کنم…شاید چون قصد داشتم حرصم از آرمین و آرش و با این رابطه خالی کنم.
دستم و بین موهاش بردم و منم لب هاش و بوسیدم.
دستم به سمت دکمه های پیراهش رفت و تند تند بازشون کردم.
با هر حرکت من حریص تر میشد!

#هانا

* * * * *
گوشه تاریکی از باغ ماشین و پارک کرد که لیلی و امیر پیاده شدن.
خواستم منم دستگیره بکشم و از ماشین پایین بیام که محکم مچ دستم و گرفت و قفل مرکزی و زد.
متعجب به سمتش برگشتم که جدی گفت
_تو همین جا توی ماشین میمونی.
تقریبا داد زدم
_چیییییییییی! نه نه منم دنبالت میام.
یه جوری با غیظ نگاهم کرد که رسما از ترس دستشویی لازم شدم.
_سگم نکن هانا…وقتی میگم همین جا بمون به حرفم گوش کن! اینجوری خیالم راحت تره نمی خوام دوتا نگرانی داشته باشم.
دهن باز کردم تا چیزی بگم اما پشیمون شدم.
هرکاری هم که می کردم من و دنبال خودش نمیبرد.
ناچارا سری تکون دادم و نگران زمزمه کردم
_مراقب خودت باش.
لبخند تلخی زد و خم شد و پیشونیم و بوسید.
از ماشین پایین اومد و خواست درو ببنده اما لحظه اخر به سمتم برگشت و گفت
_من بهت بزرگ ترین پشیمونی زندگیم و میگم! من گذاشتم عشقم بره…اما دیگه این اشتباه و تکرار نمی کنم…امشب برای همیشه بزرگ ترین دشمنم و به خاک سیاه می شونم تا دیگه نتونه برامون دردسری درست کنه.
مضطربانه زمزمه کردم
_فقط خیلی مراقب باش.
چیزی نگفت و دره ماشین و بست و به سمت لیلی و امیر قدم برداشت.
خداروشکر درو قفل نکرد.
حتما وقتی شاهرخ آرمین و امیر و ببینه حسابی شاخ در میاره…فقط خداکنه آیلا توی همین عمارت باشه.

مدتی منتظر نشستم اما نتونستم حریف دلم و افکار وحشیانه ای که مدام به ذهنم غلبه می کردن بشم.
ظهر دیدم که امیر یه اسلحه داخل داشتبورد قرار داد برای همین با دستای لرزون داشتبورد ماشین و باز کردم و اسلحه ای که داخلش قرار داشت و بیرون آوردم.
نمی تونستم همین جوری اینجا منتظر بشینم…باید یه کاری می کردم.

#هانا

اسلحه رو داخل لباسم پنهان کردم و از ماشین پایین اومدم.
یک راست به سمت دره ورودی عمارت قدم برداشتم.
برام مهم نبود که لباسام به شدت ساده و شاید جلب توجه کنه.
من اون لحظه فقط به تنها چیزی که اهمیت میدادم نجات آیلا بودش.
حتی توی این راه حاضر بودم هر کسی رو که جلوم سبز میشه بکشم!
خوشبختانه نگهبانی که کناره دره ورودی ایستاده بود داشت با تلفن حرف می زد و متوجه من نشد.
از این فرصت استفاده کردم و سریع داخل رفتم.
با اولین قدمی که داخل سالن گذاشتم حجم بوی دود و الکلی بود که وارد ریه هام شد.
تک سرفه ای کردم و گوشه ای از سالن پنهان شدم.
نباید کسی متوجه حضور من میشد!
حتی آرمین.
چشم چرخوندم و بین جمعیت انبوهی که یا در حال رقص و یا در حال خوش و بش کردن بودن دنبال چهره آشنایی گشتم.
اولین چیزی که نظرم و جلب کرد چهره لیلی بود که کناره امیر روی مبل نشسته بود و داشت باهاش حرف می زد.
اما خبری از آرمین نبودش!
با عصبانیت دستام و مشت کردم و نگاهم و ازشون گرفتم.
پس این دوتا دسته هویج اومده بودن اینجا چیکار؟ مثلا قرار بود به آرمین کمک کنن!

هرچی دنبال آرمین و یا حتی شاهرخ گشتم پیداشون نکردم.
می ترسیدم باهم دیگه درگیر شده باشن.

داشتم کم کم نا امید میشدم و خواستم برم سراغ اون دوتا، که چشمم به راه پله ای افتاد که به طبقه دوم وصل میشد.
شاید آرمین طبقه بالا باشه!
با این فکر تند به سمت راه پله قدم برداشتم و از پله ها بالا رفتم.
طبقه بالا همون طور که حدس می زدم پر بود از اتاق…اتاقایی که از هر کدومش صدای ناله میومد.

لینک دانلود کامل آهنگ سامان جلیلی/طرفداری : https://xip.li/u9yKwZ

دانلود تمام آهنگ ها از سایت نگین موزیک نیم بها میباشد دوستان

دمو آهنگ جدید سامان جلیلی بنام طرفداری

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.samanjalilinewtrfdar.mp3

توجه:دوستان اگر همچنان مایل هستید هر دوروز پارت بزاریم حجم پارت ها اینطوری کم میشه مزیتش اینه که زود پارت میزاریم حجم کمه چون دست ما نیست هرچی نویسنده میده اونو میزاریم نه اگه مایل هستید حجم پارت زیاد شه اونوقت باید هر سه روز پارت بزاریم تصمیم با شماست اعلام کنید

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۵۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

دسترسی به تمام محتوا وارد شوید

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۵۹ اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-59/feed/ 0
رمان دانشجوی مغرور من http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%85%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%b1-%d9%85%d9%86/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%85%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%b1-%d9%85%d9%86/#respond Fri, 13 Dec 2019 06:56:35 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%85%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%b1-%d9%85%d9%86/ 4.1
/
5
(
19

votes
)

رمان دانشجوی مغرور من
قسمتی از رمان:

بی حوصله منتظر اومدن استاد داخل کلاس نشسته بودم ، نگاهم به بک گراند گوشیم
افتاد ، عکس امیرصدرا بود ، با هر بار دیدنش قلبم به درد میومد .
یاد روزی میفتم که من رو طلاق داد ، از وقتی هفت ساله بودم یادمه همه میگفتند شما
زن و شوهر میشید نشون کرده ی هم هستید ، وقتی چهارده ساله شدم ، به عقد
امیرصدرا بیست و پنج ساله در اومدم ، نه سال اختلاف سنی داشتیم اما این اصلا مهم
نبود .
جشن ازدواج ما برگزار شد ، و تو عمارت آقاجون یه خونه مجهز ساخته شده بود برای
ما زندگیمون رو شروع کردیم ، من عاشقانه دوستش داشتم اون هم طوری وانمود
میکرد که من رو دوست داره اما وقتی من هجده ساله شدم یه دعوا درست حسابی با
آقاجون افتاد
که هنوز بعد گذشت اون همه سال دلیلش رو نمیدونم ، من رو طلاق داد و برای
همیشه گذاشت رفت ، اما من هنوز عاشقش بودم و فراموشش نکرده بودم ،

نمیتونستم هیچکس رو به قلبم راه بدم کاش میتونستم دوباره برای یکبار شده
صورتش رو ببینم .
_ آناهید داری گریه میکنی !؟
با شنیدن صدای ساناز دستی به صورت خیس شده ام کشیدم و هول شده گفتم :
_ نه
خواست چی..

نوشته رمان دانشجوی مغرور من اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
۴٫۱ / ۵ ( ۱۹ votes )

رمان دانشجوی مغرور من

قسمتی از رمان:

بی حوصله منتظر اومدن استاد داخل کلاس نشسته بودم ، نگاهم به بک گراند گوشیم
افتاد ، عکس امیرصدرا بود ، با هر بار دیدنش قلبم به درد میومد .
یاد روزی میفتم که من رو طلاق داد ، از وقتی هفت ساله بودم یادمه همه میگفتند شما
زن و شوهر میشید نشون کرده ی هم هستید ، وقتی چهارده ساله شدم ، به عقد
امیرصدرا بیست و پنج ساله در اومدم ، نه سال اختلاف سنی داشتیم اما این اصلا مهم
نبود .
جشن ازدواج ما برگزار شد ، و تو عمارت آقاجون یه خونه مجهز ساخته شده بود برای
ما زندگیمون رو شروع کردیم ، من عاشقانه دوستش داشتم اون هم طوری وانمود
میکرد که من رو دوست داره اما وقتی من هجده ساله شدم یه دعوا درست حسابی با
آقاجون افتاد
که هنوز بعد گذشت اون همه سال دلیلش رو نمیدونم ، من رو طلاق داد و برای
همیشه گذاشت رفت ، اما من هنوز عاشقش بودم و فراموشش نکرده بودم ،

نمیتونستم هیچکس رو به قلبم راه بدم کاش میتونستم دوباره برای یکبار شده
صورتش رو ببینم .
_ آناهید داری گریه میکنی !؟
با شنیدن صدای ساناز دستی به صورت خیس شده ام کشیدم و هول شده گفتم :
_ نه
خواست چیزی بگه که در کلاس باز شد ، سرم پایین بود که صدای آشنایی پیچید :
_ امیرصدرا مشایخ هستم استاد جدید این ترم شما .
این صدا صدای خودش بود مگه میتونستم صداش رو فراموش کنم ، با شک سرم و
بلند کردم ، با دیدنش احساس کردم روح از تنم خارج شد خودش بود

امیرصدرا بود ، استاد جدید این ترم شوهر سابق من بود ، چقدر عوض شده بود
صورتش مردونه تر شده بود ، اندامش ورزیده تر شده بود حتی نسبت به سابق خیلی
عوض شده بود میشد گفت یه آدم دیگه شده بود ، سریع دستی به صورت خیس شده
ام کشیدم و سرم رو پایین انداختم چونم بشدت داشت میلرزید بغض تو گلوم داشت
من رو خفه میکرد هی سعی میکردم ، امیرصدرا پسر عمه من بود …! یعنی عمه
میدونست اون برگشته پس چرا چیزی به ما نگفته بود
داشت حضور غیاب میکرد وقتی به اسم من رسید کمی مکث کرد
_ مهشید نجم .
فقط تونستم دستم رو بالا ببرم که سرش رو بلند کرد برای چند ثانیه نگاهمون گره
خورد ، سریع ازش چشم دزدیدم و سرم رو پایین انداختم اون هم بعد تموم شدن
لیست بلند شد و شروع کرد به درس دادن ، خیلی جدی بود

همینطور خشک هیچکس جرئت نداشت چیزی بگه ، گاهی نگاهش بهم میفتاد اما
نگاهش خیلی سرد و غریبه بود ، پوزخندی کنج لبهام نشست چه توقعی داشتم پس
که من رو فراموش نکنه اما مگه میشد .
وقتی ساعت کلاس تموم شد ، وسایلم رو داشتم جمع میکردم که نگاهم به دخترای
اطرافش افتاد احساس حسادت مثل خوره افتاد به جون من !
یکی نبود بهم بگه اون تو رو طلاق داد احمق الان ایستادی به چی خیره شدی اما همه
ی اینا به کنار باز هم من حسودیم شده بود .
زیر لب فحشی نثارش کردم و با عصبانیت از کلاس خارج شدم ، سوار ماشین خودم
شدم و
به سمت خونه روندم انقدر حالم خراب شده بود از دیدن امیرصدرا که نزدیک بود چند
بار تصادف کنم ، همین که داخل خونه شدم با ناراحتی به سمت اتاقم داشتم میرفتم
که …

صدای آقاجون باعث شد وایستم و به سمتش برگردم ، با صدای گرفته گفتم :
_ جان
_ بیا اینجا عزیزم
به سمتش رفتم کنارش نشستم ، دستی به سرم کشید و پرسید :
_ برای چی ناراحت هستی عزیزم !؟
با صدای گرفته ای گفتم :
_ ناراحت نیستم آقاجون دانشگاه درس …
_ امیرصدرا رو دیدی …!؟
از اینکه بی مقدمه داشت این سئوال رو میپرسید شکه شده بودم ، چند دقیقه ساکت
بهش خیره شدم و بعدش پرسیدم :
_شما از کجا میدونید ؟

_ چون امیرصدرا برگشته و امروز تو دانشگاه شما تدریس میکنه برای همین میدونم ،
و وقتی اومدی دیدم حالت چقدر خرابه پس یعنی دیدیش .
اشک تو چشمهام جمع شد
_ آقاجون خیلی سخت بود
_ میفهمم
_ من دوستش داشتم اما اون من رو طلاق داد ، من حتی سال ها بعد اون قضیه هنوز
نتونستم فراموشش کنم و هیچ مردی رو وارد زندگیم کنم ، شاید احمقانه باشه اما من
هنوزم خودم رو متعهد به اون میدونم .
آقاجون با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :
_ تو نباید انقدر زود کم بیاری دخترم باید قوی باشی !.
_ چجوری آقاجون فکر میکردم فراموشش کردم ، فکر میکردم با دوباره دیدنش قلبم
نمیلرزه اما اینطوری نشد قلبم لرزید و خودم خیلی کم آوردم میفهمید !؟
آقاجون آه تلخی کشید و پرسید :
_ هنوز دوستش داری
_ جونم رو بخاطرش میدم …!
_ پس صبور باش شاید دوباره تونستی قلبش رو نرم کنی .
_ منظورتون چیه آقاجون !؟
_ امیرصدرا قراره بیاد و با ما زندگی کنه تو این عمارت پیش مادرش .
_ چی !؟
_ بخاطر مادرش برگشته شنیده حالش بد شده برای همین دوباره اومده .
_ پس چرا به من چیزی نگفتید !؟
_ میخواستم تو یه فرصت مناسب بهت بگم .

دانلودپارت ۱

دانلودپارت ۲

دانلودپارت ۳

دانلودپارت ۴

دانلودپارت ۵

دانلودپارت ۶

دانلودپارت ۷

دانلودپارت ۸

دانلودپارت ۹

دانلودپارت ۱۰

دانلودپارت ۱۱

دانلودپارت ۱۲

دانلودپارت ۱۳

دانلودپارت ۱۴

دانلودپارت ۱۵

دانلودپارت ۱۶جدید۱بهمن

دانلودپارت ۱۷جدید۴بهمن

دانلودپارت ۱۸جدید۹بهمن

دانلودپارت ۱۹جدید۱۲بهمن

دانلودپارت ۲۰جدید۱۵بهمن

دانلودپارت ۲۱جدید۱۸بهمن

دانلودپارت ۲۲جدید۲۱بهمن

دانلودپارت ۲۳جدید۲۵بهمن

دانلودپارت ۲۴جدید۲۸بهمن

دانلودپارت ۲۵جدید۲اسفند

دانلودپارت ۵۶جدید۵اسفند

دانلودپارت ۲۷جدید۸اسفند

دانلودپارت ۲۸جدید۱۱اسفند

دانلودپارت ۲۹جدید۱۴اسفند

دانلودپارت ۳۰جدید۱۷اسفند

دانلودپارت ۳۱جدید۲۰اسفند

دانلودپارت ۳۲جدید۲۳اسفند

دانلودپارت ۳۳جدید۲۶اسفند

دانلودپارت ۳۴جدید۲۷اسفند

دانلودپارت ۳۵جدید۵فروردین

دانلودپارت ۳۶جدید۸فروردین

دانلود آهنگ جدید,فول آلبوم تمامی خوانندگان واردشوید

رمان فوق با توجه به آنلاین بودن هر سه روز از آخرین زمان آپدیت در سایت بروز میشودساعت۲۲

رمان های پیشنهادی که دیگران خوانند:

رمان ازدواج اجباری

رمان عروس ارباب زاده

رمان خانزاده دلربا

رمان ترنج

رمان شاهدخت پسرنما

رمان مادام

زمان آپدیت رمان های آنلاین سایت هردو ویا نهایتا سه روز یکبار میباشد ,درصورت هرگونه مشکل در روند دانلود پارت هاو یا ….ازطریق دیدگاه اطلاع رسانی نمایید به تمامی نظرات جواب داده میشود با تشکر برترین رمان

نوشته رمان دانشجوی مغرور من اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود کامل رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه نمایید

نوشته رمان دانشجوی مغرور من اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c-%d9%85%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%b1-%d9%85%d9%86/feed/ 0
رمان عروس ارباب زاده http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b1%d9%88%d8%b3-%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b1%d9%88%d8%b3-%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/#respond Sun, 15 Dec 2019 06:47:24 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b1%d9%88%d8%b3-%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/ 3.7
/
5
(
15

votes
)

رمان عروس ارباب زاده فصل دوم رمان شوهر غیرتی من
اگر تا به حال رمان شوهر غیرتی من فصل اوب این رمان را مطالعه ننموده اید از اینجا مطالعه کنید

قسمتی از رمان:

سیلی محکمی تو گوشم کوبید که پرت شدم روی زمین لگد محکمی تو شکمم کوبید که آخی از شدت درد گفتم و با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم که عصبی فریاد زد:
_دختره ی سلیطه دوست داری برادرت قصاص بشه نمک به حروم!
از شدت درد مثل مار داشتم به خودم میپیچیدم من نمیخواستم عروس ارباب زاده سنگدل روستا بشم اون من رو برای انتقام میخواست اون فقط میخواست من براش توله پس بندازم اون میخواست از این وضعیت سواستفاده کنه!

دوباره با التماس به پای بابا افتادم:
_بابا تو رو خدا نزار من تقاص پس بدم.
با خشم خم شد موهای بلندم رو از زیر روسری کشید بیرون داخل دستش که اخ بلندی از شدت درد گفتم خم شد تو صورتم و با عصبانیت تو صورتم نعره کشید:
_تو همسر ارباب میشی دختره ی سلیطه همینجا دهنت رو پر خون میکنم تا جرئت نکنی روی حرف من حرف بزنی.
بابا انقدر من رو کتک زد که خون بالا آوردم وقتی آش و لاشم کرد و خودش هم خسته شد بلاخره دست از کتک زدن برداشت ک..

نوشته رمان عروس ارباب زاده اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
۳٫۷ / ۵ ( ۱۵ votes )

رمان عروس ارباب زاده فصل دوم رمان شوهر غیرتی من

اگر تا به حال رمان شوهر غیرتی من فصل اوب این رمان را مطالعه ننموده اید از اینجا مطالعه کنید

قسمتی از رمان:

سیلی محکمی تو گوشم کوبید که پرت شدم روی زمین لگد محکمی تو شکمم کوبید که آخی از شدت درد گفتم و با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم که عصبی فریاد زد:
_دختره ی سلیطه دوست داری برادرت قصاص بشه نمک به حروم!
از شدت درد مثل مار داشتم به خودم میپیچیدم من نمیخواستم عروس ارباب زاده سنگدل روستا بشم اون من رو برای انتقام میخواست اون فقط میخواست من براش توله پس بندازم اون میخواست از این وضعیت سواستفاده کنه!

دوباره با التماس به پای بابا افتادم:
_بابا تو رو خدا نزار من تقاص پس بدم.
با خشم خم شد موهای بلندم رو از زیر روسری کشید بیرون داخل دستش که اخ بلندی از شدت درد گفتم خم شد تو صورتم و با عصبانیت تو صورتم نعره کشید:
_تو همسر ارباب میشی دختره ی سلیطه همینجا دهنت رو پر خون میکنم تا جرئت نکنی روی حرف من حرف بزنی.
بابا انقدر من رو کتک زد که خون بالا آوردم وقتی آش و لاشم کرد و خودش هم خسته شد بلاخره دست از کتک زدن برداشت کمربندش رو یه گوشه رها کرد و از خونه زد بیرون از شدت درد حتی نمیتونستم تکون بخورم

صدای نگران خواهرم شهلا کنار گوشم بلند شد:
_ستاره چشمهات رو باز کن تو رو خدا
صدای خونسرد مامان رو شنیدم
_دختره ی سلیطه کاریش نداشته باش بزار مثل سگ جون بده ، میخواد پسرم قصاص بشه تا این عروس ارباب زاده نشه انگار خیلی از ارباب زاده سر تره همه آرزو یه شب باهاش بودن رو دارند این اومده اینجا کلاس میاد!

قلبم از این همه بی رحم بودن مامان گرفت هه مامان! فقط اسم مامان و بابا رو یدک میکشیدند هیچوقت برای من مادر و پدری نکردند گاهی فکر میکردم شاید من هیچوقت بچه ی واقعیشون نبودم!
الان هم میخواستند بخاطر اینکه برادرم بخاطر قتلی که مرتکب شده قصاص نشه من عروس خونبس ارباب زاده بشم و باهاش ازدواج کنم!
من چجوری میتونستم همسر دوم ارباب زاده بشم اون خودش زن داشت و من رو فقط برای بدنیا آوردن وارث و انتقام میخواست
انتقام کاری که برادرم انجام داده بود
_ستاره

با شنیدن صدای داداشم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم که چشمهاش رو با درد باز و بسته کرد و گفت:
_حتی شده قصاص بشم نمیزارم همسر اون کثافط بشی!
میدونستم من باید قربانی بشم تا اون نجات پیدا کنه میدونستم مادرم حاضر نیست خواهر بزرگترم شهلا و شهین رو بفرسته خونبس ارباب زاده بشند
و فقط منی که به خونم تشنه اس رو میفرسته!
پس چرا بیخود داشتم کتک میخوردم و مقاومت میکردم

لبخند تلخی بهش زدم
تا خواستم چیزی بگم صدای محکم در خونه اومد انگار یکی قصد داشت در رو از جاش بکنه! داداش فرهاد بلند شد رفت در رو باز کرد که صدای مشت و کتک کاری اومد

مامان جیغ بلندی کشید و فریاد زد:
_ارباب زاده پسرم و کشتی داری تو رو خدا رحم کن!
با شنیدن این حرف با نگرانی به سختی با تن دردمند از روی زمین بلند شدم و لنگ لنگون به سمت در رفتم ، داداش فرهاد وسط حیاط افتاده بود و چند تا مرد داشتند کتکش میزدند با دیدن صحنه روبروم جیغی کشیدم و به سمتشون رفتم و گفتم:
_داداشم و ولش کنید!

صدای خش دار و ترسناک ارباب زاده بلند شد:
_دست نگه دارید ولش کنید!
دست از کتک زدن داداش فرهادم برداشتند تموم صورت قشنگش خونی شده بود تحمل دیدنش رو تو این وضعیت نداشتم با چشمهای اشکی بهش خیره شده بودم که صدای بابا بلند شد:
_ارباب زاده تو رو خدا رحم کنید به پسرم کاری نداشته باشید این دختره رو ببرید خونبس میشه!
با شنیدن این حرف بابا وحشت زده سرم رو بلند کردم نگاهم به ارباب زاده افتاد که با پوزخندی که روی لبهاش بود داشت بهم نگاه میکرد خیلی ترسناک بود بیش از حد
_این قراره خونبس بشه!
_بله ارباب زاده
ارباب زاده به نوچه هاش اشاره کرد و گفت:
_بیاریدش!
بعدش به سمت داداش فرهادم برگشت و گفت؛
_دور بر عمارت ببینمت بدون شک زنده نمیزارمت!
بعد تموم شدن حرفش رفت نوچه هاش به سمتم اومدن ک جیغ زدم
_تو رو خدا ولم کنید!
_خفه شو تا همینجا زنده زنده چالت نکردم.
ساکت شدم از ترس با التماس به بابا و مامان خیره شدم که هیچ توجهی بهم نداشتند با دیدن اینکارشون ساکت شدم من برای اونا مهم نبودم
پس چرا میخواستم من رو نجات بدند ، سوار ماشین ارباب زاده شدم تموم مدت بیصدا داشتم اشک میریختم
_خفه شو انقدر ور ور نکن!
با شنیدن صدای ترسناک و عصبیش ساکت شدم فقط تو سکوت داشتم اشک میریختم سرم رو پایین انداخته بودم یهو دست ارباب روی فکم نشست و من رو به سمت خودش برگردوند
که چشمهام گرد شد وحشت زده بهش خیره شدم که عصبی گفت:
_خفه شو دیگه انقدر ور ور نکن کنار گوشم!
از شدت ترس زبون بند اومد حتی نمیتونستم حرف بزنم
فکم رو عصبی ول کرد و به روبرو خیره شد من هم ساکت فقط به دستام خیره شدم انقدر ترسیده بودم
که میترسیدم حتی نفس بکشم ارباب زاده بیش از حد تصور ترسناک بود.

دانلود پارت ۱تا۲۰

دانلود پارت ۲۰تا۴۰

دانلود پارت ۴۰ تا ۷۵

دانلود پارت ۷۵تا ۱۰۰

دانلود پارت ۱۰۰ تا ۱۲۰

دانلود پارت ۱۲۰تا۱۳۷

دانلود پارت ۱۳۸و۱۳۹

دانلود پارت ۱۴۰ تا ۱۴۵

دانلود پارت ۱۴۵ تا ۱۵۱

دانلود پارت ۱۵۱ تا ۱۵۶

دانلود پارت ۱۵۶ تا ۱۶۱

دانلود پارت ۱۶۲ تا ۱۶۶

دانلود پارت ۱۶۷ تا ۱۷۳

دانلود پارت ۱۷۳ تا ۱۷۷

دانلود پارت ۱۸۰ تا ۱۷۷

دانلود پارت ۱۸۰ تا ۱۸۴ جدید ۲۵دی

دانلود پارت ۱۸۸ تا ۱۸۴ جدید ۲۸دی

دانلود پارت ۱۸۸ تا ۱۹۲ جدید ۱بهمن

دانلود پارت ۱۹۶ تا ۱۹۲ جدید۴بهمن

دانلود پارت ۱۹۶ تا ۱۹۹ جدید۹بهمن

دانلود پارت ۲۰۱ تا ۱۹۹ جدید۱۲بهمن

دانلود پارت ۲۰۱ تا ۲۰۷ جدید۱۵بهمن

دانلود پارت ۲۰۹ تا ۲۰۷ جدید۱۸بهمن

دانلود پارت ۲۰۹ تا ۲۱۲ جدید۲۱بهمن

دانلود پارت ۲۱۷ تا ۲۱۲ جدید۲۵بهمن

دانلود پارت ۲۱۷ تا ۲۲۲ جدید۲۸بهمن

دانلود پارت ۲۲۶ تا ۲۲۲ جدید۲اسفند

دانلود پارت ۲۲۶ تا ۲۲۹ جدید۵اسفند

دانلود پارت ۲۳۳ تا ۲۲۹ جدید۸اسفند

دانلود پارت ۲۳۳ تا ۲۳۸ جدید۱۱اسفند

دانلود پارت ۲۴۳ تا ۲۳۸ جدید۱۴اسفند

دانلود پارت ۲۴۳ تا ۲۴۹ جدید۱۷اسفند

دانلود پارت ۲۵۴ تا ۲۴۹ جدید۲۰اسفند

دانلود پارت ۲۵۴ تا ۲۵۶ جدید۲۳اسفند

دانلود پارت ۲۶۲ تا ۲۵۶ جدید۲۶اسفند

دانلود پارت ۲۶۲ تا ۲۶۸ جدید۲۹اسفند

دانلود پارت ۲۷۴ تا ۲۶۸ جدید۵فروردین

دانلود پارت ۲۷۴ تا ۲۷۶ جدید۸فروردین

دانلود آهنگ جدید,فول آلبوم تمامی خوانندگان واردشوید

اگر تا به حال رمان شوهر غیرتی من فصل اول این رمان را مطالعه ننموده اید از اینجا مطالعه کنید

زمان انتشار رمان فوق هر سه روز از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده ساعت۲۲

رمان های پیشنهادی که دیگران خوانند:

رمان ازدواج اجباری

رمان خانزاده دلربا

رمان ترنج

رمان دانشجوی مغرور من

رمان شاهدخت پسرنما

رمان مادام

زمان آپدیت رمان های آنلاین سایت هردو ویا نهایتا سه روز یکبار میباشد ,درصورت هرگونه مشکل در روند دانلود پارت هاو یا ….ازطریق دیدگاه اطلاع رسانی نمایید به تمامی نظرات جواب داده میشود با تشکر برترین رمان

نوشته رمان عروس ارباب زاده اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود کامل رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه نمایید

نوشته رمان عروس ارباب زاده اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b1%d9%88%d8%b3-%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/feed/ 0
رمان بانکدار(فصل اول تکمیل)+ فصل دوم شروع شد http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%af%d8%a7%d8%b1/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%af%d8%a7%d8%b1/#respond Fri, 13 Dec 2019 06:55:39 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%af%d8%a7%d8%b1/ 5
/
5
(
2

votes
)

رمان بانکدار
قسمتی از رمان:

از مادربزرگم یه خونه کوچیک خارج از فلورانس برام به جا مونده بود. یه خونه قدیمی
و عتیقه. لوله های آبش بحدی فرسوده بودند که وقتی سیفون توالت رو میکشیدم
میتونستم صدای جریان آب رو تو کل خونه بشنوم. سنگ های بیرونی ساختمون ترک
برداشته بودند و شیشه های پنجره ها بقدری عمر کرده بودند که بی توجه به اینکه
چندبار تمیزشون کرده باشم همیشه مات و کدر بنظر می رسیدند. تا شهر فاصله کمی
وجود داشت، طوری که هیچ وقت احساس نمیکردم واقعا بیرون از شهر و در حومه
توسکانی* سکونت دارم، ولی همین فاصله، آرامش و سکوتی رو که همیشه دلم
میخواست واسم به ارمغان اورده بود. هرروز صبح تو بهار و تابستون میتونستم
صدای سرزنده و شاد پرنده ها رو از پنجره بشنوم. این مکان از مدت ها قبل برام یه
پناهگاه شده بود—درست از وقتی که به خانوادهام پشت بودم.
ولی در حال حاضر، این خونه هم نمیتونست ازم محافظت کنه.
پله های چوبی رو شتاب زده طی کردم و با بالاترین سرعتی که بدنم میتونست
خودشو تکون بده دویدم. صدای جیغ و جیرجیر پله ها از زیر پام به گوش میرسید.
ساکت و آروم بودن تو این موقعیت هیچ سود..

نوشته رمان بانکدار(فصل اول تکمیل)+ فصل دوم شروع شد اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
۵ / ۵ ( ۲ votes )

رمان بانکدار

قسمتی از رمان:

از مادربزرگم یه خونه کوچیک خارج از فلورانس برام به جا مونده بود. یه خونه قدیمی
و عتیقه. لوله های آبش بحدی فرسوده بودند که وقتی سیفون توالت رو میکشیدم
میتونستم صدای جریان آب رو تو کل خونه بشنوم. سنگ های بیرونی ساختمون ترک
برداشته بودند و شیشه های پنجره ها بقدری عمر کرده بودند که بی توجه به اینکه
چندبار تمیزشون کرده باشم همیشه مات و کدر بنظر می رسیدند. تا شهر فاصله کمی
وجود داشت، طوری که هیچ وقت احساس نمیکردم واقعا بیرون از شهر و در حومه
توسکانی* سکونت دارم، ولی همین فاصله، آرامش و سکوتی رو که همیشه دلم
میخواست واسم به ارمغان اورده بود. هرروز صبح تو بهار و تابستون میتونستم
صدای سرزنده و شاد پرنده ها رو از پنجره بشنوم. این مکان از مدت ها قبل برام یه
پناهگاه شده بود—درست از وقتی که به خانوادهام پشت بودم.
ولی در حال حاضر، این خونه هم نمیتونست ازم محافظت کنه.
پله های چوبی رو شتاب زده طی کردم و با بالاترین سرعتی که بدنم میتونست
خودشو تکون بده دویدم. صدای جیغ و جیرجیر پله ها از زیر پام به گوش میرسید.
ساکت و آروم بودن تو این موقعیت هیچ سودی نداشت—نه وقتی که اونا
میدونستند من اینجام.

صدای دِیمیِن درحالیکه تعقیبم میکرد و دو تا از نوچه هاش هم پشت سرش بودند
بلند شد:
– فرار کن، اینجوری خیلی بیشتر خوش میگذره!
طنین شیطانیش از همه جای خونه به گوش میرسید، مثل این میموند که از پشت یه
سیستم تقویت صدا
صحبت میکرد.
– لعنتی!
بالاخره بالای پله ها رسیدم و روی کف چوبی با عجله به سمت تشکم راه افتادم. بین
دوقسمت از تشک هفت تیری رو که برای روز مبادا نگه میداشتم جاسازی کرده
بودم. از اونجایی که سال ها پیش خانوادهامو طرد کرده بودم، هیچ وقت فکر نمیکردم
بهش نیاز پیدا کنم.
ولی خوب، مثل اینکه اشتباه میکردم.
مطمئن چرخیدم و آماده شدم تا درست وسط دوتا چشم دیمین شلیک کنم. اصلا از
اون دسته آدمهایی نبودم که وقت فشار دادن ماشه دو دل میشن و تردید میکنند. یا
من میمردم یا اون.
و قطعا قرار نبود قرعه به نام من بیفته.

*توسکانی:ناحیه ای در ایتالیا با مرکزیت فلورانس
دیمین باطمانینه و باحوصله از پله ها بالا میومد. آهنگ گام های سنگینش مثل ضربات
یکنواخت یه طبل احساس میشد.
– عزیزدلم، اگه من جای تو بودم اول اون تفنگ رو چک میکردم!
صدای بمش از ته راهرو پیچید. لبخندش اونقدر رسا و شنیدنی بود که میتونستم از
پشت چشمام ببینمش.
دستام شروع به لرزیدن کردند.
لوله تفنگ رو باز کردم و بهش نگاهی انداختم.
خالی!
– لعنتی داری شوخی میکنی…!
حتما زمانی که سرکار بودم اومده بودند تو خونه و همه گلوله هامو برداشته بودند تا
وقتی سراغم میان درمقابلشون بی سلاح باشم. از اونجایی که تیرانداز ماهری بودم
حرکتشون هوشمندانه محسوب میشد.
– عوضی.

خندهاش فضا رو پر کرد، صداش داشت بیشتر و بیشتر میشد چون فاصله بینمون
کمتر شده بود. به نظر میرسید آروم قدم برمیداره و میخواد تاجاییکه میتونه
طولش بده و نهایت لذت رو ببره. منو مثل یه موش گیر انداخته بود—ومشتاق این
بود که وول بخورم و دست و پامو گم کنم.
ولی من موش نبودم—و به هول و ولا نمیفتادم.
کمدمو باز کردم و همه جعبه های کفش رو بیرون کشیدم تا شمشیرمو پیدا کنم—یه
شمشیر سامورایی که به عنوان هدیه از شهر کیوتو* بهم داده شده بود. از غلاف
خارجش کردم و آماده شدم تا طبق آموزشام سر کسی رو که بهم حمله کرده از تنش
جدا کنم. با اینکه تو شمشیرزنی مهارت چندانی نداشتم ولی قطعا میدونستم چطور به
یه نفر ضربه بزنم.
به دیوار تکیه دادم و منتظر موندم تا از درگاه بیاد تو.
دیمین قبل از اینکه پاشو داخل بذاره تفنگشو بالا برده بود.
– عزیزدلم، میدونی عاشق اینم که فرار میک—
شمشیرو بسرعت و با تمام توانم پایین اوردم تا بازوی راستش رو از آرنج قطع کنم.

ولی قطعا اون توقع اینو داشت که من اونجا مخفی شده باشم چون سریعا جاخالی داد
و قسر دررفت.
– اوه… به نظر عصبانی میای.
دوباره به طرفش حمله کردم.
عقب پرید و تفنگشو به سمت شونه راستم نشونه گرفت.

گوشه لبش به لبخندی که بیشتر حکایت از ریشخند داشت بالا رفت. شدیدا از
وضعیت موجود لذت میبرد. موهای سیاه براقش تو صورتش ریخته بودند و قسمتی از
چشم چپش رو پنهون کرده بود. دیمین تو سازمان قدرت زیادی داشت—چون
بشدت عاشق کارش بود.

دانلود پارت۱

دانلود پارت۲

دانلود پارت۳

دانلود پارت۴

دانلود پارت۵

دانلود پارت۶

دانلود پارت۷

دانلود پارت۸

دانلود پارت۹

دانلود پارت۱۰

دانلود پارت۱۱

دانلود پارت۱۲

دانلود پارت۱۳

دانلود پارت۱۴

دانلود پارت۱۵

دانلود پارت۱۶ جدید۱بهمن

دانلود پارت۱۷ جدید۹بهمن

دانلود پارت۱۸ جدید۱۲بهمن

دانلود پارت۱۹ جدید۲۰بهمن

دانلود پارت۲۰ جدید۲۷بهمن

دانلود پارت۲۱ جدید۲اسفند

دانلود پارت۲۲ جدید۸اسفند

دانلود پارت۲۳ جدید۱۱اسفند

دانلود پارت۲۴ جدید۱۴اسفند

دانلود پارت۲۵ جدید۱۷اسفند

دانلود پارت۲۶ جدید۲۰اسفند

دانلود پارت۲۷ جدید۲۳اسفن

دانلود پارت۲۸ جدید۲۳اسفند

دانلود پارت آخر جدید۲۹

فصل دوم رمان بانکدار

پارت ۱ جدید ۵فروردین

پارت ۲ جدید ۸فروردین

دانلود آهنگ جدید,فول آلبوم تمامی خوانندگان واردشوید

زمان انتشار رمان فوق هر سه روز از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده ساعت۲۲

زمان آپدیت رمان های آنلاین سایت هردو ویا نهایتا سه روز یکبار میباشد ,درصورت هرگونه مشکل در روند دانلود پارت هاو یا ….ازطریق دیدگاه اطلاع رسانی نمایید به تمامی نظرات جواب داده میشود با تشکر برترین رمان

نوشته رمان بانکدار(فصل اول تکمیل)+ فصل دوم شروع شد اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود کامل رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه نمایید

نوشته رمان بانکدار(فصل اول تکمیل)+ فصل دوم شروع شد اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%af%d8%a7%d8%b1/feed/ 0
دانلود رمان کیش و مات http://novel97.xyz/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b4-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%aa/ http://novel97.xyz/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b4-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%aa/#respond Tue, 17 Dec 2019 07:38:30 +0000 http://novel97.xyz/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b4-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%aa/ 4.1
/
5
(
7

votes
)

رمان کیش و مات
قسمتی از رمان:

-خانم! رضایت پدر بچه برایِ این کار نیازه! نمی خوام بعداً شر بشه.
کلافه از حرف هایِ تکراری دکتر، دست هاش رو بینِ دست هام گرفتم و التماس وار گفتم:
_خانم تو رو خدا! تو رو خدا کمک کن بهم! من… من این بچه رو نمیخوام…

و بعد از مکثِ کوتاهی، خواستم لب باز کنم و دوباره چیزی بگم که با صدایِ داد و بیدادی که از بیرون مطب میومد، ناخود آگاه دست هایِ دکتر رو محکم تر از قبل گرفتم.
صداش رو می شناختم!
الکی که نبود!
چند ماهی رو کنارش زندگی کرده بودم و حتی نوعِ نفس کشیدنش رو هم از بر بودم و حالا با شنیدنِ صدایِ بمش که مدام فریاد میزد، زود تر از هر زمانِ دیگه ای شناختمش!

در که با شتاب باز شد، هراسون نگاهم رو بهش دوختم که با دیدنِ چشم هایِ قرمزش، آب دهنم رو قورت دادم.
زیر لب و با عجز اسمش رو صدا زدم که فقط اخم هاش رو درهم کرد و به طرفم اومد.
-اقای محترم چه خبرتونه؟
انگشت اشاره اَش رو به نشونه ی سکوت رویِ لب هاش گذاشت و رو به دکتر گفت:
-ببند دهنت رو! اینجا رو که رو سرت خراب کردم حالیت میشه دیگه هچین گهی نخوری!
و بعد از زدنِ حرفش، دستِ لرزون من رو گ..

نوشته دانلود رمان کیش و مات اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
۴٫۱ / ۵ ( ۷ votes )

رمان کیش و مات

قسمتی از رمان:

-خانم! رضایت پدر بچه برایِ این کار نیازه! نمی خوام بعداً شر بشه.
کلافه از حرف هایِ تکراری دکتر، دست هاش رو بینِ دست هام گرفتم و التماس وار گفتم:
_خانم تو رو خدا! تو رو خدا کمک کن بهم! من… من این بچه رو نمیخوام…

و بعد از مکثِ کوتاهی، خواستم لب باز کنم و دوباره چیزی بگم که با صدایِ داد و بیدادی که از بیرون مطب میومد، ناخود آگاه دست هایِ دکتر رو محکم تر از قبل گرفتم.
صداش رو می شناختم!
الکی که نبود!
چند ماهی رو کنارش زندگی کرده بودم و حتی نوعِ نفس کشیدنش رو هم از بر بودم و حالا با شنیدنِ صدایِ بمش که مدام فریاد میزد، زود تر از هر زمانِ دیگه ای شناختمش!

در که با شتاب باز شد، هراسون نگاهم رو بهش دوختم که با دیدنِ چشم هایِ قرمزش، آب دهنم رو قورت دادم.
زیر لب و با عجز اسمش رو صدا زدم که فقط اخم هاش رو درهم کرد و به طرفم اومد.
-اقای محترم چه خبرتونه؟
انگشت اشاره اَش رو به نشونه ی سکوت رویِ لب هاش گذاشت و رو به دکتر گفت:
-ببند دهنت رو! اینجا رو که رو سرت خراب کردم حالیت میشه دیگه هچین گهی نخوری!
و بعد از زدنِ حرفش، دستِ لرزون من رو گرفت و کشید.

با شتاب از رویِ تخت پایین افتادم!
با هق هق گفتم:
‌_ولم کن! دامیار کاری به کار من نداشته باش. من این بچه رو نمیخوام… بچه ای پدرش تویی رو نمی خوام! می فهمی؟
بدونِ توجه به حضور دکتر و وضعیت اسفناکِ من یقه اَم رو چنگ زد و رو به روم وایساد.
-که بچه ی من رو نمی خوای؟ هوم؟

با شجاعتی که از منه ترسو بعید بود گفتم:
_اره! نمی خوام! نه بچت رو میخوام نه خودت رو!
نگاهش رو، رویِ اجزای صورتم چرخوند و ابرویی بالا انداخت.
و بعد بدون حرف دستم رو کشید و بی توجه به تقلا هام از مطب خارجم کرد.

مچ دستش رو چنگ زدم و با هق هق گفتم:
_چرا نمیذاری من راحت باشم؟ ها؟
در سمت شاگرد رو باز کرد و توی ماشین هلم داد.
وقتی که خودش هم سوار ماشین شد، به طرفم چرخید و با حرص گفت:
_راحت بودنو از این به بعد نشونت میدم! یه بلایی سرت میارم تا به گه خوردن بیوفتی که خواستی بچه ی من رو سقط کنی!

دستی رویِ صورت خیسم کشیدم و به طرفش برگشتم.
دستش رو گرفتم و سعی کردم این دفعه با التماس کردن راضیش کنم.
_دامیار! تو بهم علاقه نداری! منم تو رو دوست ندارم. به خدا… به خدا اگه این بچه به دنیا بیاد بیشتر از ما عذاب میکشه! خواهش میکنم اجازه نده به دنیاش بیارم.
و بعد، با لحنی لرزون ادامه دادم:
_من… من از سنگ نیستم دامیار! من از بچه دار شدن بدم نمیاد. فقط نمیخوام یه موجود بیگناهو به دنیا بیارم که زجر بکشه. میفهمی؟

خشک نگاهم کرد.
از همون نگاهایی که تا تهِ دل آدم رو از ترس می لرزوند.
دستش رو از دستم بیرون کشید و مچ دستم رو بین انگشت هاش فشرد.
چهرم از درد درهم شد ولی توجهی نکرد و با خشم لب زد:
-نظرت کوچیک ترین اهمیتی برام نداره! مهم حرف منه که میگم باید به دنیا بیاریش!
نگاهِ تحقیر آمیزی نثارم کرد و ادامه داد:
-و قرار نیست این بچه یکی مثلِ تو بشه که بخواد زجر بکشه! اون قدری به پاش میریزم که کمبودی رو احساس نکنه!

نگاهِ اشکیم رو ازش گرفتم و به خیابون دوختم.
حق با اون بود!
بلاخره بچش، بچه ی خان بود و نباید کمبودی احساس میکرد!
ولی خب با این حال دلم نمیومد بچه ای به دنیا بیارم که بعدا نتونه شاهد عشق پدر و مادرش باشه!
به عمارت که رسیدیم، به صندلی چسبیدم و دست هام رو مشت کردم.
می دونستم اگه پام به اتاق برسه حسابم با کرام الکاتبینه و همین باعث شده بود تویِ ماشین بمونم.

از ماشین پیاده شد و به سمتم اومد.
در سمت شاگرد رو باز کرد و با شتاب بیرون کشیدم.
نا خود اگاه دستم رو رویِ شکمم گذاشتم و فشردم.
_دامیار آروم باش! خواهش میکنم…
هیسِ کشداری گفت و به طرفِ داخل عمارت کشوندم.
به تک تک خدمه ای که با بهت بهمون خیره بودن بی توجه بود.
از پله ها بالا کشیدم و به سمتِ اتاقِ مشترکمون رفت.

زیرِ لب اسمش رو صدا زدم که تویِ اتاق پرتم کرد و در اتاق رو با پاهاش بست.
نگاهِ اشکیم باعث شده بود نتونم درست و حسابی ببینمش.
دستی رویِ چشمام کشیدم و با نگاهی لرزون بهش خیره شدم.
-چرا میخواستی یه همچین غلطی بکنی؟
_من که دلیلم رو بهت…
درد عمیقی که تویِ گونم پیچید باعث شد نتونم حرفم رو ادامه بدم و رویِ تخت پرت بشم.
دستم رو، رویِ گونه ای که بهش سیلی زده بود گذاشتم و با بغض بهش خیره شدم.
-این ارجیف رو تحویل من نده…
دانلود پارت۱تا۱۰

دانلود پارت ۱۰ تا ۲۰

دانلود پارت ۲۰ تا ۳۰

دانلود پارت ۳۰ تا ۴۰

دانلود پارت ۴۰تا۵۰

دانلود پارت ۵۰ تا ۶۰

دانلود پارت ۶۰تا۷۰

دانلود پارت ۷۰ تا ۸۰

دانلود پارت ۸۰ تا ۹۰

دانلود پارت۹۰تا۱۰۳

دانلود پارت۱۰۴تا۱۶

دانلود پارت۱۰۶تا۱۱۰

دانلود پارت۱۱۱تا۱۱۳

دانلود پارت۱۱۴

دانلود پارت۱۱۴ تا۱۱۶

دانلود پارت۱۱۸

دانلود پارت۱۱۸تا۱۲۱جدید۲۵دی

دانلود پارت۱۱۸تا۱۲۳جدید۲۸دی

دانلود پارت۱۲۵تا۱۲۳جدید۱بهمن

دانلود پارت۱۲۵تا۱۲۶جدید۴بهمن

دانلود پارت۱۲۷جدید۱۲بهمن

دانلود پارت۱۲۷تا ۱۲۹جدید۱۵بهمن

دانلود پارت۱۳۰جدید۱۸بهمن

دانلود پارت۱۳۱جدید۲۱بهمن

دانلود پارت۱۳۳تا۱۳۱جدید۲۵بهمن

دانلود پارت۱۳۴جدید۲۸بهمن

دانلود پارت۱۳۵جدید۲اسفند

دانلود پارت۱۳۵تا۱۳۸جدید۵اسفند

دانلود پارت ۱۳۹ جدید ۸ اسفند

دانلود پارت ۱۴۰ تا ۱۴۱جدید ۱۱ اسفند

دانلود پارت ۱۴۳ تا ۱۴۱جدید ۱۴ اسفند

دانلود پارت ۱۴۳ تا ۱۴۴جدید ۲۰ اسفند

دانلود پارت ۱۴۷ تا ۱۴۴جدید ۲۶ اسفند

دانلود پارت ۱۴۷ تا ۱۴۸جدید ۲۹ اسفند

دانلود پارت ۱۴۹ تا ۱۴۸جدید ۲۹ اسفند

دانلود پارت ۱۴۹ تا ۱۵۱جدید ۸فروردین

دانلود آهنگ جدید,فول آلبوم تمامی خوانندگان واردشوید

با توجه به انلاین بودن رمان فوق زمان آپدیت هر سه روز یکبار میباشد ساعت۲۲

زمان آپدیت رمان های آنلاین سایت هردو ویا نهایتا سه روز یکبار میباشد ,درصورت هرگونه مشکل در روند دانلود پارت هاو یا ….ازطریق دیدگاه اطلاع رسانی نمایید به تمامی نظرات جواب داده میشود با تشکر برترین رمان

نوشته دانلود رمان کیش و مات اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود کامل رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه نمایید

نوشته دانلود رمان کیش و مات اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%da%a9%db%8c%d8%b4-%d9%88-%d9%85%d8%a7%d8%aa/feed/ 0
رمان عقد اجباری http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d9%82%d8%af-%d8%a7%d8%ac%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%8c/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d9%82%d8%af-%d8%a7%d8%ac%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%8c/#respond Tue, 21 Jan 2020 07:28:42 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d9%82%d8%af-%d8%a7%d8%ac%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%8c/ 4.5
/
5
(
20

votes
)

رمان عقد اجباری
قسمتی از رمان عقد اجباری:
من تو پرورشگاه بزرگ شده بودم تموم عمرم ، همیشه
تحقیر شده بودم هیچوقت نتونستم طعم داشتن خانواده
رو بچشم ! حتی وقتی عاشق شدم و عشقم من رو ترک
کرد اونم بدترین ضربه رو به روح من وارد کرد ولی من
مثل دیوونه ها هنوز عاشقش بودم .
_ بهارک !
با شنیدن صدای مردی که تازه فهمیده بودم پدر بزرگ
من هست از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و
با لبخند بهش خیره شدم که گفت :
_ حالت خوبه ؟
با صدای خش دار شده گفتم :
_ خوبم
_ امروز امیرهمایون برمیگرده و قراره قیم تو باشه
همونطور که بهت گفتم باید زن عقدی امیرهمایون بشی
تو این مدت که من نیستم اون مراقبت هست .
با شنیدن اسم امیرهمایون ذهنم داشت پرت میشد به
گذشته همون عشقی که از دست داده بودمش ! چشمهام
رو محکم روی هم فشار دادم چرا نمیخواستم بعد گذشت
این همه سال فراموشش کنم من داشتم ازدواج میکردم
پس باید فراموشش میکردم حاال هر چند ازدواج من
صوری باشه اما نمیشد این واقعیت رو عوض کرد
بالخره لب باز کردم :

_ پدر بزرگ
با شنیدن صدام سئوالی بهم خیره شد که لب تر کردم و
گفتم :
_ من باید حتما ازدواج کن..

نوشته رمان عقد اجباری اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
۴٫۵ / ۵ ( ۲۰ votes ) رمان عقد اجباری

قسمتی از رمان عقد اجباری:

من تو پرورشگاه بزرگ شده بودم تموم عمرم ، همیشه
تحقیر شده بودم هیچوقت نتونستم طعم داشتن خانواده
رو بچشم ! حتی وقتی عاشق شدم و عشقم من رو ترک
کرد اونم بدترین ضربه رو به روح من وارد کرد ولی من
مثل دیوونه ها هنوز عاشقش بودم .
_ بهارک !

با شنیدن صدای مردی که تازه فهمیده بودم پدر بزرگ
من هست از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و
با لبخند بهش خیره شدم که گفت :
_ حالت خوبه ؟
با صدای خش دار شده گفتم :
_ خوبم
_ امروز امیرهمایون برمیگرده و قراره قیم تو باشه
همونطور که بهت گفتم باید زن عقدی امیرهمایون بشی
تو این مدت که من نیستم اون مراقبت هست .
با شنیدن اسم امیرهمایون ذهنم داشت پرت میشد به
گذشته همون عشقی که از دست داده بودمش ! چشمهام
رو محکم روی هم فشار دادم چرا نمیخواستم بعد گذشت
این همه سال فراموشش کنم من داشتم ازدواج میکردم
پس باید فراموشش میکردم حاال هر چند ازدواج من
صوری باشه اما نمیشد این واقعیت رو عوض کرد
بالخره لب باز کردم :

_ پدر بزرگ
با شنیدن صدام سئوالی بهم خیره شد که لب تر کردم و
گفتم :
_ من باید حتما ازدواج کنم هیچ راه دیگه ای وجود نداره
؟
لبخند قشنگی روی لبهاش نشست به سمتم اومد دستم
رو داخل دستش گرفت و خیره به چشمهام شد و گفت :
_ مطمئن باش امیرهمایون ادم بدی نیست درسته شاید
تو نگاه اول خیلی خشن و سرد باشه اما آدم بدی نیست
اون نوه منه درست مثل تو قرار شده به من کمک کنه من
باید برای درمان بیماری برم خارج از کشور اما با وجود
داشتن دشمن نمیتونم تو رو همراه خودم ببرم پس تو
باید همینجا باشی و امیرهمایون از تو مراقبت میکنه پس
باید عقدت کنه تا هیچ مانعی وجود نداشته باشه
_ باشه

این مرد سر تا پا آرامش بود من بهش اعتماد داشتم ،
اون پدر بزرگ من بود کسی که همیشه دنبال من بوده تا
پیدام کنه و من بابت داشتنش هزار بار خداروشکر
میکردم نمیتونستم با حرفش مخالفت کنم چون بهش
اعتماد داشتم !.
دوست داشتم امیرهمایون که پدر بزرگ ازش تعریف
میکرد رو ببینم اون چه کسی بود که آقاجون تا این حد
دوستش داشت .

_ خانوم آقا گفتند بیاین پایین !.
_ باشه
بعد رفتن خدمتکار دستی به سر و شکلم کشیدم و قصد
رفتن به پایین کردم ، نمیدونستم این دلشوره لعنتی چی
بود افتاده بود به جون من بالخره امیرهمایون اومده و
امروز قرار بود خونه آقاجون با هم مالقت کنیم که اومده
بود به سمت پایین حرکت کردم یه مرد پشت به من
نشسته بود اما عجیب آشنا بود قلبم با شدت داشت
خودش رو میکوبید
_ سالم
با شنیدن صدام به سمتم برگشت با دیدنش احساس
کردم برای یه لحظه قلبم ایستاده ، سوزش اشک رو تو

چشمهام احساس میکردم خودش بود امیرهمایون هنوز
حرفاش یادم نمیره بهم گفت هیچوقت حاضر نیست با
دختری مثل من ازدواج کنه کسی که تو پرورشگاه بزرگ
شده و مشخص نیست حالل زاده هست یا نه !
چقدر من اون روز با شنیدن حرفاش شکسته بودم حاال
روبروی من نشسته بود نگاهش درست مثل همون روز
بود سرد و خالی از هر احساسی اما عوض شده بود جا
افتاده بود عشقم خوشگلتر شده بود .
_ بهارک
با شنیدن صدای آقاجون به خودم اومدم ، به سختی
نگاهم رو ازش گرفتم و آهسته گفتم :
_ ببخشید حواسم پرت شد
آقاجون با آرامش لبخندی زد و گفت :
_ بیا اینجا کنار من بشین عزیزم
رفتم کنارش نشستم که به امیرهمایون اشاره کرد و گفت

_ امیرهمایون پسر عموی توئه قراره بعد رفتن من اون
مراقبت باشه .
فقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم ، دستام لرزش
داشت من بعد سال ها دیده بودمش نمیتونستم خودم رو
کنترل کنم و بیتفاوت باشم پس میتونستم خونسرد باشم
.
_ چطور فهمیدید این دختر عمو حمیدرضا هست ؟
اون دنیای من بود اما من براش این بودم !. خوب اون که
گفته بود من در نظرش چی هستم پس چرا هنوز حرفاش
درد داشت برای من چرا حساس شده بودم من که باید
بیتفاوت برخورد میکردم با حرفش پس چرا تا این حد
حساس شده بودم .
_ آره دخترش هست خودش هم اعتراف کرد .
امیرهمایون نیشخندی زد :
_ خوب چرا این همه سال دختر خودش رو انداخته
پرورشگاه چون نحس بوده ؟

آقاجون با تحکم اسمش رو صدا زد :
_ امیرهمایون
امیرهمایون فقط سرش رو تکون داد .

_ ببخشید
بعد گفتن این حرف به سختی بلند شدم به سمت اتاقم
رفتم همین که داخل شدم همونجا نشستم شروع کردم
به گریه کردن من چرا دوباره باید امیرهمایون رو میدیدم
چرا خدا من که داشتم به نبودش عادت میکردم من که
یاد گرفته تو رویاهام باهاش زندگی کنم پس چرا دوباره
سر راه من قرار دادیش تا رویاهام رو نابود کنه ؟ خدایا
نمیخوام دوباره نابود بشم من نمیخوام .
با شنیدن صدای در اتاق به خودم اومدم بلند شدم ،
دستی به صورت خیس شده ام کشیدم و با صدایی که به
شدت گرفته بود گفتم :
_ بفرمائید داخل
در اتاق باز شد و امیرهمایون اومد داخل با دیدنش
متعجب و شکه شدم انتظار داشتم هر کسی باشه جز

امیرهمایون چیکار میتونست با من داشته باشه ، البد باز
اومده بود نیش بزنه اون حرفاش فقط درد داشت
_ قصدت چیه ؟
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد
_ چی ؟
_ چرا اومدی خودت رو وبال گردن آقاجون کردی هان ،
اون مریض نمیتونه مراقب یه نون خور اضافه باشه .
همین حرفش تلنگری شد برای من اشکام با شدت روی
گونه هام جاری شدند
به سمتم اومد پوزخندی زد :
_ من گول این اشکای تو رو نمیخورم زود باش بنال ببینم
برای چی به آقاجون گفتی دختر عمو حمیدرضا هستی و
بازیش دادی ؟
با گریه نالیدم :

_ من بهش همچین چیزی نگفتم ، اون خودش اومد
سراغ من ازم تست DNA گرفت پس چرا فکر میکنی من
اومدم تو زندگی آقاجونت بخاطر پول و سواستفاده کردن
تو من و باور نداری آره ؟
بدون لحظه ای تردید گفت :
_ نه
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم چقدر میخواست
قلب شکسته ی من رو بشکنه چرا من هنوز مثل احمقا
دیوانه وار دوستش داشتم ، داشم عقلم رو از دست
میدادم وگرنه این همه دوست داشتن نسبت به کسی که
بهم احساس تنفر داشت دیوونگی محض بود ، لرزون
گفتم :
_ برو بیرون
_ منتظر شنیدن حرف تو بودم کوچولو
کوچولو رو با تمسخر گفت ، بعدش خم شد تو صورتم و
با خشم غرید :

_ شاید دختر عموی من باشی حق با آقاجون باشه اما
هیچکس تو رو نمیخواد تو نحس هستی بفهم .
قطره اشکی روی گونم چکید درد داشت با شنیدن توهین
هاش بازم عاشقش باشی واقعا درد داشت !.

دانلود پارت ۱

دانلود پارت ۲ جدید ۱ بهمن

دانلود پارت ۳ جدید ۳بهمن

دانلود پارت ۴ جدید ۶بهمن

دانلود پارت ۵ جدید ۹بهمن

دانلود پارت ۶ جدید ۱۴بهمن

دانلود پارت ۷ جدید ۱۷بهمن

دانلود پارت ۸ جدید ۲۰بهمن

دانلود پارت ۹ جدید ۲۳بهمن

دانلود پارت ۱۰ جدید ۲۷بهمن

دانلود پارت ۱۱ جدید ۵اسفند

دانلود پارت ۱۲ جدید ۱۱اسفند

دانلود پارت ۱۳ جدید ۱۷اسفند

دانلود پارت ۱۴ جدید ۲۰اسفند

دانلود پارت ۱۵ جدید ۲۳اسفند

دانلود پارت ۱۷ جدید ۲۹اسفند

دانلود پارت ۱۸ جدید ۵فروردین

دانلود پارت ۱۹ جدید۸فروردین

دانلود آهنگ جدید,فول آلبوم تمامی خوانندگان واردشوید

زمان انتشار رمان فوق هر سه روز از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده ساعت۲۲

زمان آپدیت رمان های آنلاین سایت هردو ویا نهایتا سه روز یکبار میباشد ,درصورت هرگونه مشکل در روند دانلود پارت هاو یا ….ازطریق دیدگاه اطلاع رسانی نمایید به تمامی نظرات جواب داده میشود با تشکر برترین رمان

نوشته رمان عقد اجباری اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود کامل رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه نمایید

نوشته رمان عقد اجباری اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d9%82%d8%af-%d8%a7%d8%ac%d8%a8%d8%a7%d8%b1%db%8c/feed/ 0
رمان ترنج http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%ac/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%ac/#respond Fri, 13 Dec 2019 06:56:03 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%ac/ 4.5
/
5
(
4

votes
)

رمان ترنج
نام نویسنده:ملیکا.بیت

اثر سوم

مقدمه
من از زنانی حرف میزنم که نامشان معادل معجزه است
من از فروغ ها
از سیمین ها ،
از پروین ها
از آهو خانم ها حرف میزنم
از تمام آنهایی که خریدار “ترس” نبودند
از آنهایی که چو کوه در مقابل سختی ایستادندو نشان دادند زن بودن، بالاتر از معجزه است زنانے کہ خود را باور دارند و مے
دانند کہ اگر تصمیم بگیرند
قادر بہ انجام هر کارے هستند ،
داراے یک زیبایے درونی می باشند.
در توانایے و عزم یک زن کہ مسیرش را بدون تسلیم شدن
در برابر موانع طے میکند، شکوه و زیبایے وجود دارد.
در زنے کہ اعتماد بہ نفسش از تجربہ ها نشأت میگیرد،
و میداند کہ میتواند بہ زمین بخورد ، خود را بلند کند و ادامہ دهد.
شروع
مامان مامانم کجایی؟
تو اشپزخونه ام بهار بیا اینجا
صدای قدم های پاشو میشنیدم که به آشپزخونه نزدیک میشد کباب تابه ایی هارو
که تو روغن داشتن جلزوولز میکردن از اون رو کردم که صدای بهارو کنارم شنیدم
دستاشو دورم حلقه کرده بود و می گفت:سلام مامانم سلام نفسم خسته نباشی
چرخیدم طرفش و با مهربونی گفتم:سلام عزیزدلم مرسی توام خسته نباشی چخبر
چیکارا کردی؟نشستم..

نوشته رمان ترنج اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
۴٫۵ / ۵ ( ۴ votes )

رمان ترنج

نام نویسنده:ملیکا.بیت

اثر سوم

مقدمه
من از زنانی حرف میزنم که نامشان معادل معجزه است
من از فروغ ها
از سیمین ها ،
از پروین ها
از آهو خانم ها حرف میزنم
از تمام آنهایی که خریدار “ترس” نبودند
از آنهایی که چو کوه در مقابل سختی ایستادندو نشان دادند زن بودن، بالاتر از معجزه است زنانے کہ خود را باور دارند و مے
دانند کہ اگر تصمیم بگیرند
قادر بہ انجام هر کارے هستند ،
داراے یک زیبایے درونی می باشند.
در توانایے و عزم یک زن کہ مسیرش را بدون تسلیم شدن
در برابر موانع طے میکند، شکوه و زیبایے وجود دارد.
در زنے کہ اعتماد بہ نفسش از تجربہ ها نشأت میگیرد،
و میداند کہ میتواند بہ زمین بخورد ، خود را بلند کند و ادامہ دهد.
شروع
مامان مامانم کجایی؟
تو اشپزخونه ام بهار بیا اینجا
صدای قدم های پاشو میشنیدم که به آشپزخونه نزدیک میشد کباب تابه ایی هارو
که تو روغن داشتن جلزوولز میکردن از اون رو کردم که صدای بهارو کنارم شنیدم
دستاشو دورم حلقه کرده بود و می گفت:سلام مامانم سلام نفسم خسته نباشی
چرخیدم طرفش و با مهربونی گفتم:سلام عزیزدلم مرسی توام خسته نباشی چخبر
چیکارا کردی؟نشستم رو صندلی و گجه خیار هارو کشیدم جلوم و مشغول درست کردن سالاد
شیرازی شدم ،بهار همینطوری که خیار با پوست می خورد گفت:سلامتی هیچکار
امروزم مثل همیشه بود فقط فرقش این بود که تو دانشگاه خبر پیچده که یه استاد
جدید که جز هئیت مدیره دانشگاهه قرار دو هفته دیگه بیاد تو دانشگاهمون همه میگن
از اون استاد بداخلاق هاست که با یمن عسل هم نمیشه خوردش
همنطور که گجه هارو خورد میکردم گفتم:خب تو چرا از الان استرس داری نترس
وقتی رفتارت خوب باشه الکی نمیاد که بداخلاقی کنه
بهار:نمیدونم مامان ولی بوهای خوبیٌ
، به مشامم نمیرسه
یه تیکه از گجه رو دادم دستش و گفتم:از الان فکر تو درگیر نکن چیزی نیست پاشو
برو لباستو دربیار دست روت یه آبی بزن یه لباس مرتبی بپوش عمو متین داره برای
نهار میاد اینجا
با گفتن
اسم متین چشمای بهارم برق زد
اینو میدونستم که بهار چقدر متینو دوست داره و برعکس متین هم همین حسو به بهار
داره ،بهار رفت کاراشو بکنه منم پوستای خیار و پیازو ریختم تو آشغالی و رفتم تاپمو
با یه پیراهن بلند عوض کنم جلوی آیینه ایستادم دستی به شالم کشیدم که صدای
آیفون امد رفتم

دانلود پارت ۱

دانلود پارت ۲

دانلود پارت ۳

دانلود پارت ۴

دانلود پارت ۵

دانلود پارت ۶

دانلود پارت ۷

دانلود پارت ۸

دانلود پارت ۹

دانلود پارت ۱۰

دانلود پارت ۱۲

دانلود پارت ۱۳

دانلود پارت ۱۴

دانلود پارت ۱۵

دانلود پارت ۱۶

دانلود پارت ۱۷

دانلود پارت ۱۸جدید۲۸دی

دانلود پارت ۱۸جدید۱بهمن

دانلود پارت ۱۹جدید۴بهمن

دانلود پارت ۲۰جدید۹بهمن

دانلود پارت ۲۱جدید۱۴بهمن

دانلود پارت ۲۲جدید۱۵بهمن

دانلود پارت ۲۳جدید۱۸بهمن

دانلود پارت ۲۴جدید۲۱بهمن

دانلود پارت ۲۵جدید۲۵بهمن

دانلود پارت ۲۶جدید۲۸بهمن

دانلود پارت ۲۷جدید۲اسفند

دانلود پارت ۲۸جدید۵اسفند

دانلود پارت ۲۹جدید۸اسفند

دانلود پارت ۳۰جدید۱۴اسفند

دانلود پارت ۳۱جدید۲۰اسفند

دانلود پارت ۳۲جدید۲۳اسفند

دانلود پارت ۳۳جدید۲۶اسفند

دانلود پارت ۳۴جدید۸فروردین

رمان فوق با توجه به آنلاین بودن هر سه روز از آخرین زمان آپدیت در سایت بروز میشود

رمان های پیشنهادی که دیگران خوانند:

رمان ازدواج اجباری

رمان عروس ارباب زاده

رمان خانزاده دلربا

رمان دانشجوی مغرور من

رمان شاهدخت پسرنما

رمان مادام

زمان آپدیت رمان های آنلاین سایت هردو ویا نهایتا سه روز یکبار میباشد ,درصورت هرگونه مشکل در روند دانلود پارت هاو یا ….ازطریق دیدگاه اطلاع رسانی نمایید به تمامی نظرات جواب داده میشود با تشکر برترین رمان

نوشته رمان ترنج اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود کامل رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه نمایید

نوشته رمان ترنج اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%ac/feed/ 0
رمان شاهدخت پسرنما http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%ae%d8%aa-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%85%d8%a7/ http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%ae%d8%aa-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%85%d8%a7/#respond Fri, 13 Dec 2019 06:54:29 +0000 http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%ae%d8%aa-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%85%d8%a7/ 3.7
/
5
(
12

votes
)

رمان شاهدخت پسرنما
قسمتی از رمان:

ارباب دانیار”
با تابش مستقیم نور خورشید به صورتم چشمام رو باز کردم که نگاهم رو صورت
نرگس ثابت موند..
با یاد اوری دیشب لبخندی زدم
نرگس_سیرمونی نداری تو دانیار
_کی از تو سیر میشه اخه ؟

_اخ که شیطونک….
زد :ساعت چنده؟!
_ ساعتو ولش کن بچسب به اقاتون
..
باز هم تشنه ی این
دختر بودم
نرگس با صدای پر از استرسی گفت :وای دانیار بابام برگشت زود برو زیر تخت زود
باش …

با چشمای گشاد شده نگاه میکردم که هولم داد زیر تخت و پتو رو کشید رو خودش …
با باز شدن در باباش با لبخند نگاهش کرد و نزدیک تخت شد
_نرگس بیدار شو دیگه بابا
نرگس چرخی زد و دستشو رو دستم گذاشت و خواست دستمو پس بزنه
پدرش با تعجب گفت : چیشد دخترم؟!
نرگس در حالی که پاهاشو محکم چفت هم کرده بود که مبادا به دستم حرکتی بدم
گفت :بیدارم بابا شما برید بیرون منم الان میام ..
با بیرون رفتن پدر نرگس سریع پتو رو کنار زدمو دوباره سرم رو بین پاهای بازش
فرو بردم..
صورتمو بالا اوردم و چشمکی بهش زدم
_خوش گذشت …

چشمکی زدمو به حموم اشاره زدم …
_بریم حموم تو وقتمون صرفه جویی شه … ۱ ساعت دیگه با..

نوشته رمان شاهدخت پسرنما اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
۳٫۷ / ۵ ( ۱۲ votes )

رمان شاهدخت پسرنما

قسمتی از رمان:

ارباب دانیار”
با تابش مستقیم نور خورشید به صورتم چشمام رو باز کردم که نگاهم رو صورت
نرگس ثابت موند..
با یاد اوری دیشب لبخندی زدم
نرگس_سیرمونی نداری تو دانیار
_کی از تو سیر میشه اخه ؟

_اخ که شیطونک….
زد :ساعت چنده؟!
_ ساعتو ولش کن بچسب به اقاتون
..
باز هم تشنه ی این
دختر بودم
نرگس با صدای پر از استرسی گفت :وای دانیار بابام برگشت زود برو زیر تخت زود
باش …

با چشمای گشاد شده نگاه میکردم که هولم داد زیر تخت و پتو رو کشید رو خودش …
با باز شدن در باباش با لبخند نگاهش کرد و نزدیک تخت شد
_نرگس بیدار شو دیگه بابا
نرگس چرخی زد و دستشو رو دستم گذاشت و خواست دستمو پس بزنه
پدرش با تعجب گفت : چیشد دخترم؟!
نرگس در حالی که پاهاشو محکم چفت هم کرده بود که مبادا به دستم حرکتی بدم
گفت :بیدارم بابا شما برید بیرون منم الان میام ..
با بیرون رفتن پدر نرگس سریع پتو رو کنار زدمو دوباره سرم رو بین پاهای بازش
فرو بردم..
صورتمو بالا اوردم و چشمکی بهش زدم
_خوش گذشت …

چشمکی زدمو به حموم اشاره زدم …
_بریم حموم تو وقتمون صرفه جویی شه … ۱ ساعت دیگه باید راه بیوفتم سمت روستا
همین الانش هم کلی دیر شده همه دیشب منتظرم بودند …
نرگس با ناز از روی تخت بلند شد
نرگس_ولی من مهم تر از رعیتتم …

دانلود پارت ۱

دانلود پارت ۲

دانلود پارت ۳

دانلود پارت ۴

دانلود پارت ۵

دانلود پارت ۶

دانلود پارت ۷

دانلود پارت ۸

دانلود پارت ۹

دانلود پارت ۱۰

دانلود پارت ۱۱

دانلود پارت ۱۲

دانلود پارت ۱۳

دانلود پارت ۱۴

دانلود پارت ۱۵

دانلود پارت ۱۶ جدید ۴ بهمن

دانلود پارت ۱۷ جدید ۹ بهمن

دانلود پارت ۱۸ جدید ۱۵ بهمن

دانلود پارت ۱۹ جدید ۱۸ بهمن

دانلود پارت ۲۰ جدید ۲۵ بهمن

دانلود پارت ۲۱ جدید ۲۸ بهمن

دانلود پارت ۲۲ جدید ۵اسفند

دانلود پارت ۲۳ جدید ۸اسفند

دانلود پارت ۲۴ جدید ۱۱اسفند

دانلود پارت ۲۵ جدید ۱۴اسفند

دانلود پارت ۲۶ جدید ۱۷اسفند

دانلود پارت ۲۷ جدید ۲۰اسفند

دانلود پارت ۲۸ جدید ۲۳اسفند

دانلود پارت ۲۹ جدید ۲۶اسفند

دانلود پارت ۳۰جدید ۲۹اسفند

دانلود پارت ۳۱جدید ۸فروردین

دانلود آهنگ جدید,فول آلبوم تمامی خوانندگان واردشوید

رمان فوق با توجه به آنلاین بودن هر سه روز از آخرین زمان آپدیت در سایت بروز میشود ساعت۲۲

رمان های پیشنهادی که دیگران خوانند:

رمان ازدواج اجباری

رمان عروس ارباب زاده

رمان خانزاده دلربا

رمان ترنج

رمان دانشجوی مغرور من

رمان مادام

زمان آپدیت رمان های آنلاین سایت هردو ویا نهایتا سه روز یکبار میباشد ,درصورت هرگونه مشکل در روند دانلود پارت هاو یا ….ازطریق دیدگاه اطلاع رسانی نمایید به تمامی نظرات جواب داده میشود با تشکر برترین رمان

نوشته رمان شاهدخت پسرنما اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود کامل رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه نمایید

نوشته رمان شاهدخت پسرنما اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%af%d8%ae%d8%aa-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%85%d8%a7/feed/ 0
پارت اول تا آخر رمان دایره دوستی http://novel97.xyz/%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d8%aa%d8%a7-%d8%a2%d8%ae%d8%b1-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%b1%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%db%8c/ http://novel97.xyz/%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d8%aa%d8%a7-%d8%a2%d8%ae%d8%b1-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%b1%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%db%8c/#respond Tue, 03 Mar 2020 07:17:47 +0000 http://novel97.xyz/%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d8%aa%d8%a7-%d8%a2%d8%ae%d8%b1-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%b1%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%db%8c/ 1
/
5
(
1

vote
)

رمان دایره دوستی

نویسنده این رمان نویسنده رمان های تبار زرین و رویاهای سرکش میباشد

جهت خواندن رمان تبار زرین وارد شوید

جهت خواندن رمان رویاهای سرکش وارد شوید

قسمتی از رمان دایره دوستی:

دلم می‌خواست حسش کنم. لعنتی! تمام وقت به این موضوع فکر می‌کردم. اما خط‌قرمزهای کریستن کاملاً مشخص بود. هیچ‌وقت زیادی نزدیک بهم نمی‌نشست. هیچ‌وقت مچش را درحال نگاه کردن به خودم نگرفتم. هیچ‌وقت هم کوچک‌ترین نشانه‌ای از خودش به جا نگذاشت که به من علاقه دارد.

و چرا باید همچین کاری می‌کرد؟ او، تایلر را داشت.

دومین شبی که در خانه‌اش ماندم، تایلر تماس گرفت و من شنیدم که کریستن تمام اتفاقات را در مورد آن مرد م### و من که در اتاق مهمانش اقامت داشتم، برای تایلر شرح داد. کریستن با تایلر روراست بود. به‌نظر هم نمی‌آمد که تایلر ناراحت شده باشد.

تایلر به کریستن اعتماد داشت.

کاملاً هم در این‌باره حق داشت؛ حداقلش تا جایی که من اطلاع داشتم. مشخصاً، من تهدیدی به‌شمار نمی‌رفتم.

چطور خودم را در همچین وضعیتی انداخته بودم؟ عاشق زنی شده بودم که در دسترس من نبود. و این، دقیقاً همان کاری بود که..

نوشته پارت اول تا آخر رمان دایره دوستی اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
۱ / ۵ ( ۱ vote )

رمان دایره دوستی

نویسنده این رمان نویسنده رمان های تبار زرین و رویاهای سرکش میباشد

جهت خواندن رمان تبار زرین وارد شوید

جهت خواندن رمان رویاهای سرکش وارد شوید

قسمتی از رمان دایره دوستی:

دلم می‌خواست حسش کنم. لعنتی! تمام وقت به این موضوع فکر می‌کردم. اما خط‌قرمزهای کریستن کاملاً مشخص بود. هیچ‌وقت زیادی نزدیک بهم نمی‌نشست. هیچ‌وقت مچش را درحال نگاه کردن به خودم نگرفتم. هیچ‌وقت هم کوچک‌ترین نشانه‌ای از خودش به جا نگذاشت که به من علاقه دارد.

و چرا باید همچین کاری می‌کرد؟ او، تایلر را داشت.

دومین شبی که در خانه‌اش ماندم، تایلر تماس گرفت و من شنیدم که کریستن تمام اتفاقات را در مورد آن مرد م### و من که در اتاق مهمانش اقامت داشتم، برای تایلر شرح داد. کریستن با تایلر روراست بود. به‌نظر هم نمی‌آمد که تایلر ناراحت شده باشد.

تایلر به کریستن اعتماد داشت.

کاملاً هم در این‌باره حق داشت؛ حداقلش تا جایی که من اطلاع داشتم. مشخصاً، من تهدیدی به‌شمار نمی‌رفتم.

چطور خودم را در همچین وضعیتی انداخته بودم؟ عاشق زنی شده بودم که در دسترس من نبود. و این، دقیقاً همان کاری بود که در طول دوهفته‌ی گذشته انجام دادم: عاشق شدم.

گند زدم. وقتی دوست‌ش برمی‌گشت و همه‌چیز تمام می‌شد، بهایش را پرداخت می‌کردم. باید بیش‌تر دقت می‌کردم، زمان کم‌تری را با او می‌گذراندم و وقتی هم که می‌خواست باهم وقت بگذرانیم، گاهی اوقات باید جواب رد می‌دادم. باید می‌رفتم سر قرار، بین باقی گزینه‌ها جست‌وجو می‌کردم.

اما نمی‌توانستم همچین کاری انجام بدهم.

حتی با این‌که حس می‌کردم دارم توی منجلاب فرو می‌روم، نمی‌تونستم جلوی خودم را بگیرم. حتی دلم نمی‌خواست جلوی خودم را بگیرم.

امروز وقت آرایشگاه داشت و ساعت ده‌صبح از خانه بیرون رفت و کل روز را خانه نبود. امشب باید می‌رفتیم برای درست کردن کارت دعوت‌های عروسی برندون و اسلوان.

خانه بدون کریستن، حوصله سرَ بَر بود. استانتمن‌مایک را که تی‌شرت “پدرِ سگی” پوشیده بود، گذاشته بود خانه و امروز او موقع پله ساختن همراهم بود. بیش‌تر اوقات را در خواب به‌سر می‌برد اما هرازچندی می‌پرید و رو به صداهایی خیالی پارس می‌کرد. همین، اوضاع را جالب نگه داشت.

ساعت پنج‌عصر که من رفتم توی اتاق مهمان دوش بگیرم و برای مهمانی امشب آماده شوم، هنوز نیامده بود خانه. اما وقتی دوش گرفتم تمام شد و لباس پوشیده و آماده‌ی رفتن از اتاق خارج شدم، برای یک ثانیه نفسم بند آمد. روی کانتر آشپزخانه نشسته بود و به گوشی‌اش نگاه می‌کرد.

یک ضربه‌فنی کننده‌ی لعنتی بود.

یک لباس مشکی ا و کفش‌های پاشنه‌دار قرمز به تن داشت. موهایش باز و فر و صورتش آرایش داشت.

وقتی نگاهی اجمالی به من انداخت، سعی کردم طوری رفتار کنم انگار توی درگاه اتاق خشک نشده‌ام!

کریستن، خجالتی یا محافظه‌کار نبود. به‌قدری که خودم هم توی این چندهفته‌ی متوجهش شده بودم. احتمالاً حتی به هیچ‌کدام از این لحظات فکر هم نمی‌کرد؛ اما من عملاً به نفس‌نفس افتاده بودم. این‌جا ایستادن دیگر داشت سخت می‌شد. امیدوار بودم که نگاهش به من نیفتد.

برگشت. «اوکی، یه آبر . تا پنج‌دقیقه‌ی دیگه می‌رسه.» برای اولین‌بار از وقتی که وارد سالن شدم، روبه‌بالا به من نگاه کرد. «خوب به‌نظر می‌آی.»

بهش خیره شدم. «ممنونم. تو هم همین‌طور.»

این‌قدر قلبم محکم به قفسه‌ای سینه‌ام می‌کوبید که فکر می‌کردم کریستن قادر است از روی پیراهنم متوجه ضربان کوبنده‌ام شود. سر انگشتانم از خاطره‌ی لمس پوستش به گزگز افتاده بود.

استانتمن‌مایک، خرامان به‌سمتم آمد و کنار پایم با صدای تلپی خودش را روی زمین انداخت. دولا شدم و بغلش کردم، خوشحال شدم که چیزی برای پرت کردن حواسم گیر آورده‌ام. «هی، مرد کوچک.»

آه کشید. «از هیچ‌کس خوشش نمی‌آد. از تایلر که متنفره.»

آره. درک می‌کردم. چون خودم هم داشتم کم‌کم از تایلر متنفر می‌شدم.

دانلود پارت۱

دانلود پارت۲

دانلود پارت۳

دانلود پارت۴

دانلود پارت۵

دانلود پارت۶

دانلود پارت۷ جدید ۱۳ اسفند

دانلود پارت۸ جدید ۱۷ اسفند

دانلود پارت۹ جدید ۲۶ اسفند

دانلود پارت۱۰ جدید ۲۷ اسفند

دانلود پارت۱۱ جدید ۸فروردین

دانلود اهنگ جدید

توجه:خبر خوب برای طرفداران این رمان حتما بخوانید:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از تمامی سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان تبارزرین با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان تبار زرین کلیک کنید

زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانوی هر ۷ روز میباشد

زمان آپدیت رمان های آنلاین سایت هردو ویا نهایتا سه روز یکبار میباشد ,درصورت هرگونه مشکل در روند دانلود پارت هاو یا ….ازطریق دیدگاه اطلاع رسانی نمایید به تمامی نظرات جواب داده میشود با تشکر برترین رمان

نوشته پارت اول تا آخر رمان دایره دوستی اولین بار در برترین رمان. پدیدار شد.

برای دانلود کامل رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه نمایید

نوشته پارت اول تا آخر رمان دایره دوستی اولین بار در ناول 97. پدیدار شد.

]]>
http://novel97.xyz/%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d8%aa%d8%a7-%d8%a2%d8%ae%d8%b1-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%b1%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%db%8c/feed/ 0